دیوان اشعار - مسمطات

منوچهری

در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی

منوچهری
باز دگر باره مهر ماه در آمد جشن فریدون آبتین به بر آمد
عمر خوش دختران رز به سر آمد کشتنیان را سیاستی دگر آمد
دهقان در بوستان همی سحر آمد تا ببرد جانشان به ناخن و چنگال
دخترکان سیاه زنگی زاده پیش وضیع و شریف روی گشاده
مادرشان هیچگون به دایه نداده وز در گهواره شان به در ننهاده
بر سر گهواره شان به روی فتاده مروحهٔ سبز در دو دست همهٔ سال
دخترکان بیست بیست خفته به هر سو پهلو بنهاده بیست بیست به پهلو
گیسو در بسته بیست بیست به گیسو گیسوشان سبز و گیسو از سر زانو
هر یکی از ساعدین مادر و بازو خویشتن آویخته به اکحل و قیفال
شیر دهدشان به پای، مادر آژیر کودک دیدی کجا به پای خورد شیر؟
مادرشان سرسپید و جمله شده پیر و ایشان پستان او گرفته به زنجیر
دهقان روزی ز در درآید شبگیر گوید: کان دختران گربز محتال
مادرتان پیر گشت و پشت به خم کرد موی سر او سپید گشت و رخش زرد
تا کی ازین گنده پیر، شیر توان خورد سرد بود لامحاله هر چه بود سرد
من نه مسلمانم و نه مرد جوانمرد گر سرتان نگسلم زدوش به کوپال
آنگه رزبانش را بخواند دهقان دو پسر خویش را، دو پسر رزبان
هر یک داسی بیاورند یتیمان برده به آتش درون و کرده به سوهان
حنجره و حلقشان ببرند ایشان نادره باشد گلو بریدن اطفال!
نادره تر آنکه طفلکان نخروشند خون ز گلو بر نیاورند و نجوشند
وان کشندگان سختکوش بکوشند پس به کواره فرو نهند و بپوشند
در طمع آنکه کشته را بفروشند اینت عجایب حدیث و اینت عجب حال
آنگه آرند کشته را به کواره بر سر بازارکان نهند به زاره
آید بر کشتگان هزار نظاره پره کشند و بایستند کناره
نه به قصاصش کنند خلق اشاره نه به دیت پادشاه خواهد ازو مال
بلکه بخرند کشته را ز کشنده گه به درشتی و گه به خواهش و خنده
ای عجبی تا بوند ایشان زنده نایدشان مشتری تمام و بسنده
راست چو کشته شوند و زار فکنده آیدشان مشتری و آید دلال
زود بخرندشان ز حال نگشته هرگز که خریده بود دختر کشته!
کشته و برکشته چند روز گذشته در کفنی هیچ کشته را ننبشته
روز دگر آنگهی به ناوه و پشته در بن چرخشتشان بمالد حمال
باز لگد کوبشان کنند همیدون پوست کنند از تن یکایک بیرون
به سرشان برنهند و پشت و ستیخون سخت گران سنگی از هزار من افزون
تا برود قطره قطره از تنشان خون پس فکند خونشان به خم در قتال
چون به خم اندر ز خشم او بخروشد تیر زند بی کمان و سخت بکوشد
مرد سر خمش استوار بپوشد تا بچگان از میان خم بنجوشد
آید هر ساعتی و پس بنیوشد تا شنود هیچ قیل و تا شنود قال
چون بنشیند زمی معنبر جوشه گوید کایدون نماند جای به نوشه
در فکند سرخ مل به رطل دو گوشه روشن گردد چهار گوشهٔ گوشه
گوید کاین می مرا نگردد نوشه تا نخورم یاد شهریار عدومال
بار خدای جهان خلیفهٔ معبود نیکو مولود و نیک طالع مولود
گویی محمود بود بیش ز مسعود؟ نی نی مسعود هست بیش ز محمود
همچو سلیمان که بیش بود ز داوود بیشتر از زال بود رستم بن زال
باش! که آن پادشه هنوز جوانست نیمرسیده یکی هزبر دمانست
این رمهٔ گوسفند سخت کلانست یک تنه تنها بدین حظیره شبانست
گرگ بر اطراف این حظیره روانست گرگ بود بر لب حظیره علی حال
گرگ یکایک توان گرفت، شبان را صبر همی باید این فلان و فلان را
هر که همی خواهد از نخست جهان را دل بنهد کارهای صعب و گران را
هر که بجنباند این درخت کلان را از بر او مرغکان زنند پر و بال
عاقبت کار نیک باید فردا عاقبت کار، نیک باشد حقا
روی نهاده ست کار شاه به بالا دیدهٔ ما روشنست و کار هویدا
ایزد کرده ست وعده با ملک ما کش برساند به هر مراد دل امسال
مملکت خانیان همه بستاند بر در ما چین خلیفتی بنشاند
مرز خراسان به مرز روم رساند لشگر شرق ار عراق در گذراند
باز ندارد عنان و باز نماند تا نزند در یمن سناجق اقبال
زود شود چون بهشت گیتی ویران بگذرد این روزگار سختی از ایران
روی به رامش نهد امیر امیران شاد و بدو شاد این خجسته وزیران
دست به می شاه را و دل به هژیران دیده به روی نکو و گوش به قوال
ای ملک! ایزد جهان برای تو کرده ست ما همه را از پی هوای تو کرده ست
هر چه بکرد ای ملک سزای تو کرده ست نیکوکاری که او به جای تو کرده ست
عالم خاک کف دو پای تو کرده ست عز و جل ایزد مهیمن متعال
هر چه تو اندیشه کردی ای ملک از پیش آنهمه ایزد ترا بداد و از آن بیش
هر چه بخواهی کنون بخواه و میندیش کت برساند به کام و آرزوی خویش
ای ملک این ملک را تو دانی معنیش ملک بگیر و سر خوارج بفتال
بنشین در بزم بر سریر به ایوان خرگه برتر زن از سرادق کیوان
در کن ز آهنگ رزم خصم زمیدان درگذر این تیر دلشکاف ز سندان
از دل گردان برآر زهره به پیکان در سر مردم بکوب مغز، به کوپال
سال هزاران هزار شاد همی باش یاد همی دارمان و یاد همی باش
با دهش دست و دین و داد همی باش میر همی باش و میرزاد همی باش
جمله برین رسم و این نهاد همی باش قدر تو هر روز و روزگار تو چون فال

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر یکی از برجسته‌ترین نمونه‌های توصیف نمادین و استعاری در ادبیات کلاسیک فارسی است که در آن، شاعر با بهره‌گیری از صنعت تشخیص (شخصیت‌بخشی)، فرایند چیدن انگور و شراب‌سازی را به یک درام تراژیک و بی‌رحمانه تبدیل کرده است. در نیمه نخست، انگورها به دخترانی معصوم و باغبان به جلادی قسی‌القلب تشبیه شده‌اند که با خشونت، آن‌ها را به سوی مرگ می‌برد، تا بدین وسیله سختی و رنجِ نهفته در این فرایندِ به ظاهر ساده را به تصویر بکشد.

در بخش پایانی، شعر از این فضای توصیفی و روایی به حوزه سیاست و کشورداری تغییر جهت می‌دهد. شاعر با استفاده از تمثیل چوپان و گله، به ستایش پادشاه وقت پرداخته و او را به هوشیاری در برابر دشمنان (گرگان) و پایداری در مسئولیت خطیر سلطنت فرا می‌خواند. در واقع، این قصیده پلی است میان مشاهده عینی طبیعت و تحلیل‌های سیاسی‌اجتماعیِ زمانه شاعر که در قالب پندی حکیمانه برای یک حاکم جوان بیان شده است.

معنای روان

باز دگر باره مهر ماه در آمد جشن فریدون آبتین به بر آمد

مجدداً فصل پاییز (مهرماه) فرا رسید و زمان برگزاری جشن برداشت محصول که یادآور فریدون و آبتین است، فرارسید.

نکته ادبی: مهر ماه در اینجا اشاره به فصل برداشت انگور در پاییز دارد.

عمر خوش دختران رز به سر آمد کشتنیان را سیاستی دگر آمد

روزگار خوشِ دخترانِ رز (انگورها) به پایان رسیده و اکنون زمان آن است که آن‌ها را تحت فشار و سیاستی سخت قرار دهند.

نکته ادبی: سیاست در قدیم به معنای مجازات و شکنجه نیز به کار می‌رفته است.

دهقان در بوستان همی سحر آمد تا ببرد جانشان به ناخن و چنگال

باغبان سحرگاه به باغ آمد تا جان انگورها را با ناخن و چنگ (ابزار چیدن) بگیرد.

نکته ادبی: توصیف خشونت‌آمیز از چیدن میوه.

دخترکان سیاه زنگی زاده پیش وضیع و شریف روی گشاده

این دخترانِ سیاه و کوچک (انگورهای سیاه)، در برابر همگان، چه پست و چه شریف، چهره نشان می‌دهند.

نکته ادبی: اشاره به رنگ تیره انگورهای سیاه.

مادرشان هیچگون به دایه نداده وز در گهواره شان به در ننهاده

مادرشان (بوته انگور) هرگز آن‌ها را به دایه نسپرد و از زمان تولدشان (شکل‌گیری بر شاخه) آن‌ها را از گهواره جدا نکرد.

نکته ادبی: استعاره از وابستگی شدید میوه به شاخه.

بر سر گهواره شان به روی فتاده مروحهٔ سبز در دو دست همهٔ سال

همیشه بر بالای گهواره‌شان، برگ سبز انگور مانند بادبزنی بر سرشان سایه افکنده است.

نکته ادبی: مروحه به معنای بادبزن است که در اینجا به برگ‌های پهن انگور اشاره دارد.

دخترکان بیست بیست خفته به هر سو پهلو بنهاده بیست بیست به پهلو

خوشه‌های انگور بیست‌تا‌بیست‌تا در کنار هم خوابیده‌اند و پهلو به پهلوی یکدیگر قرار گرفته‌اند.

نکته ادبی: توصیف آرایش قرارگیری حبه‌های انگور در خوشه.

گیسو در بسته بیست بیست به گیسو گیسوشان سبز و گیسو از سر زانو

گیسوی آن‌ها (ساقه‌ها) به هم گره خورده و مانند زلف سبز از سر زانو آویزان است.

نکته ادبی: تشبیه ساقه‌ها و پیچک‌های انگور به گیسو.

هر یکی از ساعدین مادر و بازو خویشتن آویخته به اکحل و قیفال

هر کدام از آن‌ها به ساعد و بازوی مادر (ساقه اصلی) آویخته‌اند و به رگ‌های اصلی متصل‌اند.

نکته ادبی: اکحل و قیفال دو رگ معروف در طب قدیم هستند که شاعر برای تشبیه اتصال میوه به ساقه به کار برده است.

شیر دهدشان به پای، مادر آژیر کودک دیدی کجا به پای خورد شیر؟

مادرِ هوشیار (بوته رز) به آن‌ها از پایین شیر می‌دهد؛ مگر کودکی را دیده‌ای که ایستاده شیر بخورد؟

نکته ادبی: شاعر با طرح یک پرسش انکاری، وضعیت ایستاده‌ی انگور بر شاخه را به کودکی که ایستاده شیر می‌خورد تشبیه می‌کند.

مادرشان سرسپید و جمله شده پیر و ایشان پستان او گرفته به زنجیر

مادرشان پیر و سپیدموی شده است و انگورها پستان او را محکم با زنجیر (ساقه‌های پیچیده) گرفته‌اند.

نکته ادبی: توصیفِ پایان فصلِ انگور.

دهقان روزی ز در درآید شبگیر گوید: کان دختران گربز محتال

سحرگاهان باغبان می‌آید و خطاب به آن دخترانِ حیله‌گر و فریبکار می‌گوید:

نکته ادبی: گربز و محتال صفاتی برای توصیف پیچیدگی ظاهر انگور.

مادرتان پیر گشت و پشت به خم کرد موی سر او سپید گشت و رخش زرد

مادرتان پیر شده، پشتش خمیده، مویش سفید و چهره‌اش زرد شده است.

نکته ادبی: توصیفِ پژمردگی بوته انگور در اواخر پاییز.

تا کی ازین گنده پیر، شیر توان خورد سرد بود لامحاله هر چه بود سرد

تا کی می‌خواهید از این پیرزنِ ناتوان شیر بخورید؟ هر چیزی که سرد و بی‌جان شود، دیگر فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: استعاره از پایان فصل رسیدن میوه.

من نه مسلمانم و نه مرد جوانمرد گر سرتان نگسلم زدوش به کوپال

اگر سرتان را با گرز از دوش جدا نکنم، نه مسلمانم و نه جوانمرد.

نکته ادبی: کوپال به معنای گرز است و تهدید باغبان برای چیدن انگورها.

آنگه رزبانش را بخواند دهقان دو پسر خویش را، دو پسر رزبان

سپس باغبان، رزبانان (کارگران) و دو پسرش را فرا می‌خواند.

نکته ادبی: رزبان به معنای نگهبان یا باغبانِ تاکستان است.

هر یک داسی بیاورند یتیمان برده به آتش درون و کرده به سوهان

آن کارگران، داس‌های تیزی که در آتش گداخته و با سوهان صیقل داده بودند، به دست می‌گیرند.

نکته ادبی: تاکید بر تیز بودن ابزار بریدن.

حنجره و حلقشان ببرند ایشان نادره باشد گلو بریدن اطفال!

آن‌ها گلوی انگورها را می‌برند؛ چقدر عجیب است که کودکان (انگورها) را این‌گونه سر ببرند!

نکته ادبی: استفاده از عبارتِ عجیبی برای بیان خشونت کار.

نادره تر آنکه طفلکان نخروشند خون ز گلو بر نیاورند و نجوشند

عجیب‌تر آنکه این کودکان (انگورها) فریاد نمی‌کشند و هنگام بریده شدن، خون از گلویشان نمی‌جوشد.

نکته ادبی: شاعر از سکوت انگورها به هنگام چیدن، شگفتی می‌آفریند.

وان کشندگان سختکوش بکوشند پس به کواره فرو نهند و بپوشند

آن کشندگانِ سخت‌کوش، با تلاش بسیار آن‌ها را در سبدها (کواره) جمع می‌کنند و می‌پوشانند.

نکته ادبی: کواره به معنای سبدِ حملِ انگور است.

در طمع آنکه کشته را بفروشند اینت عجایب حدیث و اینت عجب حال

به این امید که انگورهای چیده شده را بفروشند؛ چه حدیث شگفت و چه ماجرای عجیبی است.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ مرگِ انگور و منفعتِ انسانی.

آنگه آرند کشته را به کواره بر سر بازارکان نهند به زاره

سپس انگورها را در سبد به بازار می‌آورند و با ذلت در معرض دید قرار می‌دهند.

نکته ادبی: زاره در اینجا به معنای خواری و حقارت است.

آید بر کشتگان هزار نظاره پره کشند و بایستند کناره

هزاران نفر به این کشته‌شدگان نگاه می‌کنند و با تعجب کناری می‌ایستند.

نکته ادبی: توصیفِ بازاری که خریداران نظاره‌گر محصول هستند.

نه به قصاصش کنند خلق اشاره نه به دیت پادشاه خواهد ازو مال

نه کسی از باب قصاص به او اشاره می‌کند و نه پادشاهی از قاتل تقاضای دیه و مال می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه قتل در دنیای انگورها قانونی و بی‌مجازات است.

بلکه بخرند کشته را ز کشنده گه به درشتی و گه به خواهش و خنده

بلکه خریداران، کشته‌شدگان را از قاتل می‌خرند؛ گاه با خشونت و گاه با خواهش و خنده.

نکته ادبی: توصیف داد و ستدِ انگور.

ای عجبی تا بوند ایشان زنده نایدشان مشتری تمام و بسنده

عجیب است که تا وقتی آن‌ها زنده‌اند (بر شاخه)، مشتری چندانی ندارند.

نکته ادبی: نکته‌ای طنزآمیز درباره ارزش اقتصادی انگور.

راست چو کشته شوند و زار فکنده آیدشان مشتری و آید دلال

درست وقتی که کشته و زار و افتاده شدند، مشتری و دلال برایشان پیدا می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به عرضه و تقاضای محصول پس از برداشت.

زود بخرندشان ز حال نگشته هرگز که خریده بود دختر کشته!

به سرعت آن‌ها را می‌خرند قبل از اینکه حالشان دگرگون شود؛ چه کسی تاکنون دخترک کشته‌شده خریده است؟

نکته ادبی: تکرارِ طنزآمیزِ تشبیه انگور به دخترک.

کشته و برکشته چند روز گذشته در کفنی هیچ کشته را ننبشته

چند روز از زمان کشته شدنشان گذشته است، اما در هیچ کفنی آن‌ها را نپوشانده‌اند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه انگورها در سبد رها هستند.

روز دگر آنگهی به ناوه و پشته در بن چرخشتشان بمالد حمال

روز بعد، حمال آن‌ها را در ظرف مخصوص فشردن (ناوه و چرخشت) می‌ریزد و لگدمال می‌کند.

نکته ادبی: چرخشت محل له کردن انگور است.

باز لگد کوبشان کنند همیدون پوست کنند از تن یکایک بیرون

سپس آن‌ها را لگدمال می‌کنند و پوست از تن تک‌تکشان بیرون می‌آورند.

نکته ادبی: مراحل تهیه‌ی آب انگور.

به سرشان برنهند و پشت و ستیخون سخت گران سنگی از هزار من افزون

بر سر و پشتشان سنگ‌های بسیار سنگین (وزنه‌ای برای فشردن) قرار می‌دهند.

نکته ادبی: توصیفِ ابزار فشردن انگور.

تا برود قطره قطره از تنشان خون پس فکند خونشان به خم در قتال

تا قطره‌قطره خون (عصاره) از تنشان خارج شود و در خمره ریخته شود.

نکته ادبی: استعاره خون برای آب انگور.

چون به خم اندر ز خشم او بخروشد تیر زند بی کمان و سخت بکوشد

وقتی آب انگور در خمره از خشم می‌جوشد، تیرهایی (حباب) بدون کمان به بیرون پرتاب می‌کند.

نکته ادبی: تصویرسازی از جوشیدن شراب.

مرد سر خمش استوار بپوشد تا بچگان از میان خم بنجوشد

مرد مسئول، سر خمره را محکم می‌پوشاند تا بچه‌ها (انگورها) در میان آن به جوشش بیایند.

نکته ادبی: اشاره به فرایند تخمیر.

آید هر ساعتی و پس بنیوشد تا شنود هیچ قیل و تا شنود قال

هر ساعتی می‌آید و گوش می‌دهد تا ببیند آیا قیل و قالی (صدای جوشش) می‌شنود یا خیر.

نکته ادبی: استعاره از گوش دادن به صدای فرایند تخمیر.

چون بنشیند زمی معنبر جوشه گوید کایدون نماند جای به نوشه

وقتی شراب معطر از جوشیدن می‌افتد، می‌گوید دیگر جایی برای نوشیدن باقی نمانده است (وقت آماده‌شدن است).

نکته ادبی: اشاره به زمان رسیدن شراب.

در فکند سرخ مل به رطل دو گوشه روشن گردد چهار گوشهٔ گوشه

شراب سرخ را در جامی دو گوشه می‌ریزد که چهار گوشه خانه را روشن می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به درخشش شراب.

گوید کاین می مرا نگردد نوشه تا نخورم یاد شهریار عدومال

می‌گوید این شراب برایم گوارا نیست، مگر اینکه به یاد پادشاهِ عدل‌گستر بنوشم.

نکته ادبی: انتقال از فضای توصیف به مدح پادشاه.

بار خدای جهان خلیفهٔ معبود نیکو مولود و نیک طالع مولود

خداوند جهان، خلیفه برگزیده، که مولودی فرخنده و با طالع خوب است.

نکته ادبی: ستایش مستقیم پادشاه.

گویی محمود بود بیش ز مسعود؟ نی نی مسعود هست بیش ز محمود

آیا می‌گویی محمود (پدر پادشاه) بزرگ‌تر از مسعود (پادشاه فعلی) بود؟ خیر، مسعود برتر از محمود است.

نکته ادبی: مقایسه پادشاه فعلی با پدرش.

همچو سلیمان که بیش بود ز داوود بیشتر از زال بود رستم بن زال

همان‌طور که سلیمان برتر از داوود بود و رستم (پسر زال) از پدرش زال برتر بود.

نکته ادبی: تمثیل‌های حماسی برای برتری پسر بر پدر.

باش! که آن پادشه هنوز جوانست نیمرسیده یکی هزبر دمانست

صبر کن که آن پادشاه هنوز جوان است و چون شیری خشمگین و تازه‌نفس است.

نکته ادبی: اشاره به جوانی و قدرتِ پادشاه.

این رمهٔ گوسفند سخت کلانست یک تنه تنها بدین حظیره شبانست

این گله گوسفند (مردم/کشور) بسیار بزرگ است و او به‌تنهایی شبانِ این گله است.

نکته ادبی: تمثیل پادشاه به شبان و مردم به گله.

گرگ بر اطراف این حظیره روانست گرگ بود بر لب حظیره علی حال

گرگ (دشمنان) در اطراف این گله در حرکت است و همیشه گرگ در کمین است.

نکته ادبی: نمادپردازی گرگ برای دشمنانِ حکومت.

گرگ یکایک توان گرفت، شبان را صبر همی باید این فلان و فلان را

گرگ می‌تواند یکی‌یکی شبان را از پای درآورد؛ پس باید برای رسیدن به هدف صبر پیشه کرد.

نکته ادبی: نصیحتِ حکیمانه به پادشاه برای هوشیاری.

هر که همی خواهد از نخست جهان را دل بنهد کارهای صعب و گران را

هر کس که می‌خواهد بر جهان حکومت کند، باید دل به کارهای سخت و بزرگ بسپارد.

نکته ادبی: توصیه به پذیرش مسئولیت‌های سنگین کشورداری.

هر که بجنباند این درخت کلان را از بر او مرغکان زنند پر و بال

هر کس بخواهد این درخت تنومند (حکومت) را تکان دهد، مرغان (دشمنان) بر سر او پر و بال می‌زنند.

نکته ادبی: کنایه از آشفتگی دشمنان در برابر اقدام پادشاه.

عاقبت کار نیک باید فردا عاقبت کار، نیک باشد حقا

عاقبت کار نیک است و این حقیقتی است که سرانجام کار، نیک خواهد بود.

نکته ادبی: دعای خیر برای عاقبت پادشاه.

روی نهاده ست کار شاه به بالا دیدهٔ ما روشنست و کار هویدا

کار شاه رو به پیشرفت است، چشمان ما روشن و حقیقتِ کار آشکار است.

نکته ادبی: حسن ختام و تاییدِ موفقیت پادشاه.

ایزد کرده ست وعده با ملک ما کش برساند به هر مراد دل امسال

خداوند به پادشاه ما وعده داده است که امسال او را به تمام خواسته‌ها و مرادهای قلبی‌اش برساند.

نکته ادبی: ایزد: خداوند؛ مراد: خواسته‌ و مقصود.

مملکت خانیان همه بستاند بر در ما چین خلیفتی بنشاند

او تمام سرزمین‌های خانیان را تصرف خواهد کرد و حاکمی از سوی خود را بر دروازه‌ی قلمرو ما خواهد گمارد.

نکته ادبی: خانیان: احتمالاً اشاره به سلسله‌های ترک‌نژاد آن عصر؛ خلیفتی: به معنای گماشته یا جانشین در اینجا به کار رفته است.

مرز خراسان به مرز روم رساند لشگر شرق ار عراق در گذراند

او قلمرو خود را از خراسان تا مرزهای روم گسترش می‌دهد و سپاهیانش از سرزمین عراق نیز عبور خواهند کرد.

نکته ادبی: اشاره به وسعتِ جغرافیاییِ امپراتوریِ ایده‌آلِ شاعر.

باز ندارد عنان و باز نماند تا نزند در یمن سناجق اقبال

او هرگز متوقف نخواهد شد تا آنکه پرچم‌های پیروزی و شکوهِ خود را در سرزمین یمن برافرازد.

نکته ادبی: عنان بازداشتن: کنایه از توقف و دست کشیدن از پیشروی؛ سناجق: جمع سنجق به معنای پرچم و بیرق.

زود شود چون بهشت گیتی ویران بگذرد این روزگار سختی از ایران

به زودی جهانِ ویران، به واسطه‌ی تدبیر او به بهشتی آباد تبدیل می‌شود و دوران سختی و مشقت ایران به پایان می‌رسد.

نکته ادبی: تضاد میان ویرانی و بهشت برای نشان دادنِ تاثیرِ عدل و قدرتِ حاکم.

روی به رامش نهد امیر امیران شاد و بدو شاد این خجسته وزیران

پادشاهِ پادشاهان به سوی آسایش و آرامش روی می‌آورد و همراه با وزیرانِ فرخنده‌اش، شادمان خواهد شد.

نکته ادبی: رامش: آسایش و خوش‌گذرانی؛ امیر امیران: صفتِ تفضیلی برای اشاره به شکوه پادشاه.

دست به می شاه را و دل به هژیران دیده به روی نکو و گوش به قوال

شاه به باده‌نوشی و عیش می‌پردازد، دل به زیبا‌رویان می‌سپارد، چشم به صورت‌های دل‌انگیز می‌دوزد و به نوای موسیقی‌دانان گوش فرا می‌دهد.

نکته ادبی: هژیران: زیبارویان و نیکویان؛ قوال: آوازخوان و موسیقی‌دان.

ای ملک! ایزد جهان برای تو کرده ست ما همه را از پی هوای تو کرده ست

ای پادشاه! خداوند جهان را برای تو آفریده و همه چیز را در راستای اراده و خواستِ تو قرار داده است.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ مرکزیِ پادشاه در نظام هستی (جهان‌بینیِ شاه‌محور).

هر چه بکرد ای ملک سزای تو کرده ست نیکوکاری که او به جای تو کرده ست

هر کاری که در این جهان صورت گرفته، شایسته‌ی مقام تو بوده و هر نیکی که در حق تو شده، به مصلحتِ تو بوده است.

نکته ادبی: در اینجا شاعر بر تقدیرِ الهی و هماهنگیِ جهان با شکوهِ پادشاه تأکید دارد.

عالم خاک کف دو پای تو کرده ست عز و جل ایزد مهیمن متعال

خداوندِ بسیار بزرگ و بلندمرتبه، پهنه‌ی زمین را همانندِ گرد و غبارِ زیر پای تو قرار داده است.

نکته ادبی: خاک کف پا: کنایه از تسلطِ کامل و قدرتِ بلامنازع.

هر چه تو اندیشه کردی ای ملک از پیش آنهمه ایزد ترا بداد و از آن بیش

ای پادشاه، هر چه در ذهن می‌پروراندی، خداوند به تو عطا کرد و حتی بیش از آن را نیز به تو بخشید.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ برآورده‌شدنِ آرزوهای حاکم توسط تقدیر.

هر چه بخواهی کنون بخواه و میندیش کت برساند به کام و آرزوی خویش

اکنون هر چه می‌خواهی طلب کن و هیچ نگرانی به دل راه مده، چرا که خداوند تو را به آرزوهایت می‌رساند.

نکته ادبی: خطابِ تشویقی برای استفاده از فرصت‌ها و قدرت.

ای ملک این ملک را تو دانی معنیش ملک بگیر و سر خوارج بفتال

ای پادشاه، تو خود معنا و فلسفه‌ی این حکومت را می‌دانی؛ پس ملک را بگیر و سرِ شورشیان را نابود کن.

نکته ادبی: بفتال: فعل امر از فتادن یا در برخی گویش‌ها و متون قدیمی به معنای کوبیدن و درهم‌شکستن (فکندن).

بنشین در بزم بر سریر به ایوان خرگه برتر زن از سرادق کیوان

در مجلس بزم بر تختِ پادشاهی در ایوان بنشین و خیمه‌ی خود را فراتر از سقف آسمان (کیوان) برپا کن.

نکته ادبی: سرادق کیوان: کنایه از شکوه و عظمتِ بی‌نهایت و جایگاهِ رفیع.

در کن ز آهنگ رزم خصم زمیدان درگذر این تیر دلشکاف ز سندان

آهنگِ جنگ با دشمن را از میدان نبرد بردار و تیرهای دل‌شکافِ خود را که سنگِ سندان را سوراخ می‌کنند، کنار بگذار.

نکته ادبی: تیرِ دل‌شکاف و سندان: اغراق در قدرتِ سلاحِ پادشاه.

از دل گردان برآر زهره به پیکان در سر مردم بکوب مغز، به کوپال

با نوکِ پیکان، زهره از دلِ جنگاوران بیرون بکش و با گرزِ سنگین، مغزِ دشمنان را درهم بکوب.

نکته ادبی: زهره: در اینجا احتمالاً به معنای کیسه صفرا یا کنایه از قلب و جراتِ دشمن است؛ کوپال: گرزِ سنگین.

سال هزاران هزار شاد همی باش یاد همی دارمان و یاد همی باش

هزاران سال شادمان بزی و همواره ما را در یاد داشته باش و به یادِ ما باش.

نکته ادبی: درخواستِ تداومِ توجهِ ممدوح به شاعر.

با دهش دست و دین و داد همی باش میر همی باش و میرزاد همی باش

با دستِ بخشنده، دین‌داری و عدالت زندگی کن و همچون حاکمی بزرگ و فرزندِ حاکمانِ پیشین رفتار نما.

نکته ادبی: میرزاد: فرزندِ میر و پادشاه‌زاده که نشان از اصالتِ خانوادگی دارد.

جمله برین رسم و این نهاد همی باش قدر تو هر روز و روزگار تو چون فال

همواره بر همین رسم و نهادِ نیکو باقی بمان تا ارزش تو و روزگارت همیشه همچون فالِ نیک و فرخنده باشد.

نکته ادبی: رسم و نهاد: سنت و شیوه حکمرانی.