دیوان اشعار - مسمطات

منوچهری

در مدح خواجه خلف، روح‌الرسا ابوربیع بن ربیع

منوچهری
سبحان الله جهان نبینی چون شد دیگرگون باغ و راغ دیگرگون شد
شمشاد به توی زلفک خاتون شد گلنار به رنگ توزی و پرنون شد
از سبزه زمین بساط بوقلمون شد وز میغ هوا به صورت پشت پلنگ
در باغ کنون حریرپوشان بینی برکوه صف گهرفروشان بینی
شبگیر کلنگ را خروشان بینی دلها ز نوای مرغ جوشان بینی
برروی هوا گلیم گوشان بینی دردست عبیر و نافهٔ مشک به تنگ
هنگام سحر ابر زند کوس همی با باد صبا بید کند کوس همی
بر لاله کند سرخ گل افسوس همی نرگس گل را دست، دهد بوس همی
دراج کشد شیشم و قالوس همی بی پردهٔ طنبور و بی رشتهٔ چنگ
هر طوطیکی سبز قبایی دارد هر طاووسی دراز پایی دارد
هر فاخته ای ساخته نایی دارد هربلبلکی زیر و ستایی دارد
تیهو به دهن شاخ گیایی دارد و آهو به دهن درون گل رنگ به رنگ
بلبل به غزل طیره کند اعشی را صلصل به نوا سخره کند لیلی را
گلبن به گهر خیره کند کسری را موسیجه همی بانگ کند موسی را
قمری به مژه درون کند شعری را هدهد به سراندرون زند تیر خدنگ
هر روز درخت با حریری دگرست وز باد سوی باده سفیری دگرست
هر روز کلنگ با نفیری دگرست مسکین ورشان بابم وزیری دگرست
هرروز سحاب را مسیری دگرست هرروز نبات را دگر زینت و رنگ
هر زرد گلی به کف چراغی دارد هر آهوکی چرا به راغی دارد
هرباز به زیر چنگ ماغی دارد هر سرخ گل از بید جناغی دارد
هر قمریکی قصد به باغی دارد هر لاله گرفته لاله ای در برتنگ
در باغ به نوروز درمریزانست بر نارونان لحن دل انگیزانست
باد سحری سپیده دم خیزانست با میغ سیه به کشتی آویزانست
وان میغ سیه ز چشم خون ریزانست تا باد مگر ز میغ بردارد چنگ
بر دل دارد لاله یکی داغ سیاه دارد سمن اندر زنخش سیمین چاه
بر فرق سر نرگس از زر کلاه بر فرق سر چکاوه یک مشت گیاه
گلنار چو مریخ و گل زرد چوماه شمشاد چو زنگار و می لعل چو زنگ
لاله مشکین دل و عقیقین طرف است چون آتش اندر او فتاد به خف است
گل با دوهزار کبر و ناز و صلف است زیرا که چو معشوقهٔ خواجه خلف است
آن خواجه که با هزار بر و لطف است حلمش به شتاب نه، نه جودش به درنگ
روح روسا ابوربیع بن ربیع او سخت بدیع و کار او سخت بدیع
چون او به جهان در، نه شریف و نه وضیع زیرا که شریفست و لطیفست و منیع
گر بنده جریرست و حبیب ست و صریع در راه ثنا گفتن او گردد لنگ
والا منشی که پشت او هست اله برشاه جهان عزیز و بر حاجب شاه
مر حاجب شاه و شاه را نیکوخواه زین صاحب عز آمده، زان صاحب جاه
برده سبق از همه بزرگان سپاه پاک از همه عیب و عار و دور از همه ننگ
همواره شهنشاه جهان خرم باد در خانهٔ بدسگال او ماتم باد
فرمانش رونده در همه عالم باد بدخواه ورا دم زدن اندر دم باد
احباب ورا سعادت بی غم باد تا شاد زیند و باده گیرند به چنگ

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده نمونه‌ای درخشان از قصاید بهاریه در سبک خراسانی است که شاعر با بهره‌گیری از توانگری واژگانی و تصویرسازی‌های خیره‌کننده، تحول طبیعت در فصل بهار را به تصویر می‌کشد. شاعر با نگاهی دقیق به جزئیات باغ و دشت و رفتار پرندگان، فضای نشاط و سرسبزی را ترسیم می‌کند و آن را با حال‌وهوای درونی خویش پیوند می‌دهد.

در بخش پایانی، این وصف طبیعت مقدمه‌ای می‌شود برای مدح ممدوح که در این اثر «ابوربیع بن ربیع» است. شاعر میان صفات نیکوی او و شکوه و طراوت بهار پیوندی معنایی برقرار می‌کند و در نهایت، اثر با دعای خیر برای پایداری شکوه ممدوح و زوال دشمنان او به پایان می‌رسد.

معنای روان

سبحان الله جهان نبینی چون شد دیگرگون باغ و راغ دیگرگون شد

شگفتا که جهان چقدر دگرگون شده است؛ باغ و صحرا هر دو جامه نو پوشیده و دگرگون گشته‌اند.

شمشاد به توی زلفک خاتون شد گلنار به رنگ توزی و پرنون شد

درخت شمشاد مانند زلف‌های آراسته زنی زیبا جلوه می‌کند و شکوفه‌های انار به رنگ پارچه‌های سرخ و نفیس درآمده‌اند.

از سبزه زمین بساط بوقلمون شد وز میغ هوا به صورت پشت پلنگ

زمین به خاطر سبزه و گل‌ها، فرشی رنگارنگ و متنوع گشته است و ابرهای آسمان به شکل پشت پلنگ، خال‌دار و زیبا شده‌اند.

در باغ کنون حریرپوشان بینی برکوه صف گهرفروشان بینی

در باغ اکنون درختان را می‌بینی که همچون کسانی که لباس حریر پوشیده‌اند، جلوه‌گری می‌کنند و بر کوه، دسته‌ای از گل‌های درخشان را می‌بینی که مانند فروشندگان جواهر صف کشیده‌اند.

شبگیر کلنگ را خروشان بینی دلها ز نوای مرغ جوشان بینی

در هنگام صبح کلنگ‌ها را در حال خروش می‌بینی و دل‌های مشتاقان از نوای پرندگان به جوش و خروش آمده است.

برروی هوا گلیم گوشان بینی دردست عبیر و نافهٔ مشک به تنگ

در پهنه آسمان ابرهای لطیف را می‌بینی که در دست، بوی خوش عبیر و نافه مشک دارند.

هنگام سحر ابر زند کوس همی با باد صبا بید کند کوس همی

هنگام سحر ابر مانند کسی که طبل جنگ می‌کوبد، بانگ برمی‌آورد و باد صبا بید را به حرکت وامی‌دارد تا آن نیز همچون طبل‌زنان تکان بخورد.

بر لاله کند سرخ گل افسوس همی نرگس گل را دست، دهد بوس همی

لاله با زیبایی خود، گل سرخ را حقیر می‌سازد و گل نرگس با لطافت، گل سرخ را در آغوش می‌گیرد.

دراج کشد شیشم و قالوس همی بی پردهٔ طنبور و بی رشتهٔ چنگ

پرنده دراج بدون نیاز به سازهایی مانند طنبور و چنگ، چنان آوایی سر می‌دهد که گویی در حال نواختن است.

هر طوطیکی سبز قبایی دارد هر طاووسی دراز پایی دارد

هر طوطی لباسی سبز بر تن دارد و هر طاووسی پاهای بلندی برای راه رفتن دارد.

هر فاخته ای ساخته نایی دارد هربلبلکی زیر و ستایی دارد

هر فاخته‌ایی نوای خود را همچون ساختن یک ساز آماده کرده است و هر بلبلی با آوازهای زیر و بم خود، در حال خواندن است.

تیهو به دهن شاخ گیایی دارد و آهو به دهن درون گل رنگ به رنگ

پرنده تیهو در دهان خود شاخه‌ای گیاه دارد و آهو نیز در دهان خود گل‌هایی با رنگ‌های گوناگون دارد.

بلبل به غزل طیره کند اعشی را صلصل به نوا سخره کند لیلی را

آواز بلبل چنان دلکش است که شاعر بزرگ «اعشی» را به تحیر وا می‌دارد و نغمه پرنده صلصل، لیلی را مسحور و خوار می‌کند.

گلبن به گهر خیره کند کسری را موسیجه همی بانگ کند موسی را

بوته گل چنان زیباست که خسرو پادشاه را خیره می‌کند و پرنده موسیجه نیز گویی نام موسی را فریاد می‌زند.

قمری به مژه درون کند شعری را هدهد به سراندرون زند تیر خدنگ

پرنده قمری با مژگان خود (طرح‌های روی بال) اشعاری می‌سراید و هدهد بر سر خود مانند تیر خدنگ، تاج دارد.

هر روز درخت با حریری دگرست وز باد سوی باده سفیری دگرست

هر روز درخت با لباسی تازه جلوه می‌کند و باد پیام‌رسانی است که از سوی باده و می، خبر می‌آورد.

هر روز کلنگ با نفیری دگرست مسکین ورشان بابم وزیری دگرست

هر روز پرنده کلنگ با آوایی متفاوت می‌خواند و در این میان وضعیت وزیر برای ما مسکینان، وضعیت دیگری یافته است.

هرروز سحاب را مسیری دگرست هرروز نبات را دگر زینت و رنگ

هر روز ابرها مسیر تازه‌ای دارند و هر روز گیاهان به رنگ و زینتی جدید در می‌آیند.

هر زرد گلی به کف چراغی دارد هر آهوکی چرا به راغی دارد

هر گل زرد در کف خود چراغی دارد و هر آهوی کوچکی در صحرا چراگاهی برای خود برگزیده است.

هرباز به زیر چنگ ماغی دارد هر سرخ گل از بید جناغی دارد

هر باز شکاری در زیر چنگال خود طعمه‌ای دارد و هر گل سرخی در کنار درخت بید جایگاهی یافته است.

هر قمریکی قصد به باغی دارد هر لاله گرفته لاله ای در برتنگ

هر پرنده قمری قصدی برای گشت‌وگذار در باغ دارد و هر لاله، لاله دیگری را تنگ در آغوش گرفته است.

در باغ به نوروز درمریزانست بر نارونان لحن دل انگیزانست

در باغ به مناسبت نوروز، گویی در حال بخشش درم و دینار (گل‌های فراوان) هستند و بر درختان نارون، نواهای دل‌انگیزی برپاست.

باد سحری سپیده دم خیزانست با میغ سیه به کشتی آویزانست

باد سحرگاهی در سپیده‌دم برمی‌خیزد و با ابرهای سیاه به کشتی بادها آویزان شده است.

وان میغ سیه ز چشم خون ریزانست تا باد مگر ز میغ بردارد چنگ

آن ابرهای تیره از شدت باران، همچون چشمی خون‌فشان می‌گریند، شاید که باد از سرِ جنگ با ابرها دست بردارد.

بر دل دارد لاله یکی داغ سیاه دارد سمن اندر زنخش سیمین چاه

لاله در میان دل خود داغی سیاه دارد و گل سمن در گودی گلبرگ خود، چاله‌ای نقره‌فام دارد.

بر فرق سر نرگس از زر کلاه بر فرق سر چکاوه یک مشت گیاه

نرگس بر سر خود کلاهی از زر دارد و پرنده چکاوک بر سر خود دسته‌ای گیاه دارد.

گلنار چو مریخ و گل زرد چوماه شمشاد چو زنگار و می لعل چو زنگ

شکوفه انار همچون سیاره مریخ سرخ و گل زرد همچون ماه درخشان است؛ شمشاد به رنگ زنگار (سبز) و شراب لعل‌گون مانند زنگ درخشان است.

لاله مشکین دل و عقیقین طرف است چون آتش اندر او فتاد به خف است

لاله دلی سیاه و کناره‌هایی عقیق‌گون دارد و هنگامی که آتش (حرارت) در آن می‌افتد، گویی در حال خفتن است.

گل با دوهزار کبر و ناز و صلف است زیرا که چو معشوقهٔ خواجه خلف است

گل با هزاران تکبر و ناز و خودستایی جلوه می‌کند، زیرا همچون معشوقه سرور و صاحب‌خانه‌ای بزرگ است.

آن خواجه که با هزار بر و لطف است حلمش به شتاب نه، نه جودش به درنگ

آن صاحب‌خانه (ممدوح) کسی است که دارای هزاران بخشش و لطف است؛ بردباری او بدون شتاب و بخشش او بدون درنگ است.

روح روسا ابوربیع بن ربیع او سخت بدیع و کار او سخت بدیع

او که بزرگِ بزرگان، ابوربیع بن ربیع است، انسانی بسیار بدیع و کارهای او بسیار شگفت‌انگیز است.

چون او به جهان در، نه شریف و نه وضیع زیرا که شریفست و لطیفست و منیع

کسی در جهان نه شریف‌تر و نه فروتن‌تر از او یافت می‌شود، چرا که او در عین شرافت، لطیف و قدرتمند است.

گر بنده جریرست و حبیب ست و صریع در راه ثنا گفتن او گردد لنگ

اگر بنده (شاعر) جریر یا حبیب (شاعران نامدار) هم باشد، در راه ستایش او زبانش بند می‌آید و ناتوان می‌شود.

والا منشی که پشت او هست اله برشاه جهان عزیز و بر حاجب شاه

او منشی والامقامی است که پشتوانه او خداوند است و نزد پادشاه جهان و پرده‌دار شاه، عزیز و محترم است.

مر حاجب شاه و شاه را نیکوخواه زین صاحب عز آمده، زان صاحب جاه

او خیرخواه حاجب و پادشاه است؛ از یک سو صاحب عزت است و از سوی دیگر دارای جاه و مقام.

برده سبق از همه بزرگان سپاه پاک از همه عیب و عار و دور از همه ننگ

او از همه بزرگان سپاه پیشی گرفته و از هر عیب و ننگی پاک و دور است.

همواره شهنشاه جهان خرم باد در خانهٔ بدسگال او ماتم باد

همواره پادشاه جهان شاد و خرم باشد و در خانه دشمنان او ماتم برپا باشد.

فرمانش رونده در همه عالم باد بدخواه ورا دم زدن اندر دم باد

فرمان او در سراسر عالم جاری باشد و دشمن او حتی حق نفس کشیدن نداشته باشد.

احباب ورا سعادت بی غم باد تا شاد زیند و باده گیرند به چنگ

دوستان او همواره در سعادت و بی‌غمی باشند تا شادمان زندگی کنند و باده در دست گیرند.

آرایه‌های ادبی

تشبیه شمشاد به توی زلفک خاتون شد

تشبیه شمشاد به گیسوی آراسته زن برای توصیف زیبایی و خمیدگی آن.

تشخیص (جان‌بخشی) ابر زند کوس همی

نسبت دادن عمل طبل‌زنی به ابر که یک پدیده طبیعی است برای ترسیم هیاهوی بهاری.

ایهام زنگ

استفاده از واژه زنگ با دو معنای فلز زنگار گرفته و صدای زنگ، برای توصیف رنگ و درخشش شراب.

تلمیح اعشی، لیلی، کسری، موسی

اشاره به شخصیت‌های تاریخی و اساطیری برای اغراق در وصف زیبایی و تأثیرگذاری طبیعت.

کنایه در دست عبیر و نافه مشک به تنگ

کنایه از پراکنده شدن عطر و بوی خوش در فضای باغ.