دیوان اشعار - مسمطات

منوچهری

مسمط چهارم

منوچهری
بوستانبانا امروز به بستان بده ای؟ زیر آن گلبن چون سبز عماری شده ای؟
آستین برزده ای دست به گل برزده ای؟ غنچه ای چند ازو تازه و تر بر چده ای؟
دسته ها بسته به شادی بر ما آمده ای؟ تا نشان آری ما را ز دل افروز بهار؟
باز گرد اکنون و آهستگشان بر سر و روی آبکی خرد بزن خاک لب جوی بروی
جامه ای بفکن و برگرد به پیرامن جوی هر کجا تازه گلی یابی از مهرببوی
هر کجا یابی ازین تازه بنفشهٔ خودروی همه را دسته کن و بسته کن و پیش من آر
چون به هم کردی بسیار بنفشهٔ طبری باز برگرد به بستان در چون کبک دری
تا کجا بیش بود نرگس خوشبوی طری که به چشم تو چنان آید، چون درنگری
که زدینار در آویخت کسی چند پری هرچه بشکفته بود پاک بکن باک مدار
گذری گیر از آن پس به سوی لاله ستان طوطیان بین همه منقار به پرخفته ستان
هریکی همچو یکی جام دروغالیه دان بالش غالیه دانش را میلی به میان
میل آن غالیه پرغالیهٔ غالیه دان زین نشان هر چه بیابی به من آور یکبار
ای شرابی به خمستان رو و بردار کلید در او باز کن و رو به آن خم نبید
از سر و روی وی اندر فکن آن تاج تلید تا ازو پیدا آید مه و خورشید پدید
جامهایی که بود پاکتر از مروارید چون بدخشی کن و پیش آر وفرو نه به قطار
به رکوع آر صراحی را در قبلهٔ جام چون فرو ناله شود، باز درآور به قیام
از سجودش به تشهد بر و آنگه به سلام زو سلامی و درودی ز تو بر جمع کرام
این نماز از در خاصست، میاموز به عام عام نشناسد این سیرت و آیین کبار
مطربا گر تو بخواهی که میت نوش کنم به همه وجهت سامع شوم و گوش کنم
شادی و خوشی، امروز به از دوش کنم بچمم، دست زنم، نعره و اخروش کنم
غم بیهودهٔ ایام فراموش کنم به سوی پنجه بر آن پنج و سه را سوی چهار
بربط تو چو یکی کودکک محتشمست سر ما زان سبب آنجاست که او را قدمست
کودکست او، ز چه معنی را پشتش به خمست رودگانیش چرا نیز برون شکمست
زان همی نالد کز درد شکم با الم است سر او نه به کنار و شکمش نرم بخار
گر سخن گوید، باشد سخن او ره راست زو دلارام و دل انگیز سخن باید خواست
زان سخنها که بدو طبع ترا میل و هواست گوش مالش تو به انگشت بدانسان که سزاست
گوش مالیدن و زخم ار چه مکافات خطاست بی خطا گوش بمالش، بزنش چوب هزار
تا هزارآوا از سرو برآرد آواز گوید: او را مزن ای باربد رودنواز
که به زاری وی و زخم تو شد از هم باز عابدان را همه در صومعه پیوند نماز
تو بدو گوی که ای بلبل خوشگوی میاز که مرا در دل عشقیست بدین نالهٔ زار
خاصه هنگام بهاران که جهان خوش گشته ست آسمان ابلق و روی زمی ابرش گشته ست
دشت مانندهٔ دیبای منقش گشته ست لاله بر طرف چمن چون گه آتش گشته ست
مرغ در باغ چو معشوقهٔ سرکش گشته ست که ملک را سزد ار وی که دهد جام عقار
ملک عادل، خورشید زمین، تاج زمان بوالاسد، حارث منصور امیر جیلان
آنکه، چون او ننموده ست شهی چرخ کیان هر چه از کاف و ز نون ایدر کرده ست عیان
از بدیها که نکرده ست ، ورا عقل ضمان دین گرفته ست ازو زین شرف و دوده فخار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر نمونه‌ای دلکش از اشعار توصیفی و تغزلی (خمریه و بهاریه) است که با زبانی سرشار از نشاط و تصویرسازی‌های زنده آغاز می‌شود. شاعر با نگاهی موشکافانه و هنرمندانه، باغ و طبیعتِ بهاری را به عنوان بستری برای عیش و نوش ترسیم می‌کند و در میان توصیفِ آیینِ شراب‌نوشی، با نوعی رندی و طنز، مناسک مذهبی (نماز) را به شکلی تمثیلی و پارودیک در خدمت توصیفِ ریختن شراب به کار می‌گیرد.

در بخش‌های پایانی، متن از توصیف طبیعت و میگساری به سمت تکریم و ستایش ممدوح (امیر حارث منصور) حرکت می‌کند. این تغییرِ لحن، از شور و حالِ عاشقانه و مستی به وقارِ مدح‌گویی، نشان‌دهنده ساختارِ کلاسیک قصاید درباری است که در آن، زیبایی‌های عالمِ کوچک (طبیعت و باغ) مقدمه‌ای برای تجلیل از شکوهِ عالمِ بزرگ (حاکم و قدرت) قرار می‌گیرد.

معنای روان

بوستانبانا امروز به بستان بده ای؟ زیر آن گلبن چون سبز عماری شده ای؟

ای باغبان، آیا امروز به باغ سر زده‌ای و آن فضای سرسبز و خیمه‌مانند که زیرِ بوته‌های گل شکل گرفته، دیده‌ای؟

نکته ادبی: عماری در اینجا به معنای سایه‌بان یا خیمه‌ای است که شاخه‌های گل بر سر هم می‌سازند.

آستین برزده ای دست به گل برزده ای؟ غنچه ای چند ازو تازه و تر بر چده ای؟

آستین بالا زده و دست به کارِ چیدن گل‌ها شده‌ای؟ آیا از گل‌ها، چند غنچه‌ی تازه و باطراوت چیده‌ای؟

نکته ادبی: آستین برزدن کنایه از آماده شدن برای کاری است.

دسته ها بسته به شادی بر ما آمده ای؟ تا نشان آری ما را ز دل افروز بهار؟

آیا این دسته‌های گل را از سرِ شادی برای ما آورده‌ای تا خبری از بهارِ دل‌انگیز برایمان بیاوری؟

نکته ادبی: دل افروز بهار ترکیبی استعاری برای بهاری که دل را روشن و شاد می‌کند.

باز گرد اکنون و آهستگشان بر سر و روی آبکی خرد بزن خاک لب جوی بروی

اکنون برگرد و به آرامی بر سر و صورتِ گل‌ها، کمی آب بپاش و بر خاکِ کنارِ جوی نیز آب بریز.

نکته ادبی: دستور برای شادابی بیشترِ فضای باغ.

جامه ای بفکن و برگرد به پیرامن جوی هر کجا تازه گلی یابی از مهرببوی

لباس‌های اضافه‌ات را درآور و در اطراف جوی آب قدم بزن و هر جا گلی تازه و خوش‌بو دیدی، آن را بردار.

نکته ادبی: مهربوی به معنای خوش‌بو و عطراگین است.

هر کجا یابی ازین تازه بنفشهٔ خودروی همه را دسته کن و بسته کن و پیش من آر

هر جا که بنفشه‌های خودروی و تازه یافتی، همه را دسته کن و پیش من بیاور.

نکته ادبی: تکرارِ افعالِ دسته کردن و بسته کردن برای تأکید بر نظم و ترتیب است.

چون به هم کردی بسیار بنفشهٔ طبری باز برگرد به بستان در چون کبک دری

وقتی مقدار زیادی بنفشه‌ی طبری (نوعی بنفشه مرغوب) جمع کردی، مانند کبک دری خرامان به باغ بازگرد.

نکته ادبی: کبک دری نمادِ خرامیدن و زیبایی در ادبیات کلاسیک است.

تا کجا بیش بود نرگس خوشبوی طری که به چشم تو چنان آید، چون درنگری

ببین در کجای باغ، نرگسِ خوش‌بوی تازه بیشتر است، آن‌قدر که وقتی به آن نگاه می‌کنی، در چشمانت زیبا جلوه می‌کند.

نکته ادبی: طری به معنای تازه و باطراوت است.

که زدینار در آویخت کسی چند پری هرچه بشکفته بود پاک بکن باک مدار

مانند کسی که دینار (سکه طلا) جمع می‌کند، گل‌ها را بچین و از چیدنِ هیچ شکوفه‌ای نترس و واهمه نداشته باش.

نکته ادبی: تغییرِ لحن از توصیف طبیعت به عملِ مادیِ جمع‌آوری.

گذری گیر از آن پس به سوی لاله ستان طوطیان بین همه منقار به پرخفته ستان

سپس گذری به لاله زار کن؛ لاله هایی را می‌بینی که همچون طوطیان، منقار (غنچه‌هایشان) را در پر و بال خود پنهان کرده‌اند.

نکته ادبی: توصیفِ غنچه‌ی لاله به طوطی که سر در پر دارد.

هریکی همچو یکی جام دروغالیه دان بالش غالیه دانش را میلی به میان

هر لاله را مانند جامی پر از غالیه (عطر گران‌بها) بدان که در میانِ گلبرگ‌هایش، بالشی از عطر پنهان است.

نکته ادبی: غالیه ترکیبی از مشک و عنبر است.

میل آن غالیه پرغالیهٔ غالیه دان زین نشان هر چه بیابی به من آور یکبار

آن عطرِ غالیه که در میانِ آن گل‌هاست، از هر چه از این نشانه‌ها یافتی، یک‌باره برای من بیاور.

نکته ادبی: تکرارِ غالیه برای تأکید بر معطر بودنِ فضا.

ای شرابی به خمستان رو و بردار کلید در او باز کن و رو به آن خم نبید

ای ساقی، به شراب‌خانه برو و کلید را بردار، درِ آن را باز کن و به سمت آن خمِ شراب برو.

نکته ادبی: شرابی در اینجا نقشِ منادایی برای ساقی دارد.

از سر و روی وی اندر فکن آن تاج تلید تا ازو پیدا آید مه و خورشید پدید

آن سرپوشِ کهنه‌ی روی خم را کنار بزن تا ماه و خورشید (درخشش شراب) از درون آن آشکار شود.

نکته ادبی: تاج تلید کنایه از درپوش قدیمی و کهنه‌ی خم شراب است.

جامهایی که بود پاکتر از مروارید چون بدخشی کن و پیش آر وفرو نه به قطار

جام‌هایی را که از مروارید پاک‌ترند، مانند یاقوتِ بدخشان پر کن و به صف پیشِ من بیاور.

نکته ادبی: بدخشی به یاقوت‌های گران‌بها و سرخ رنگ اشاره دارد.

به رکوع آر صراحی را در قبلهٔ جام چون فرو ناله شود، باز درآور به قیام

صراحی (ظرف شراب) را در مقابلِ قبله‌ی جام، به رکوع درآور؛ وقتی صدای ریختنِ شراب آمد، آن را دوباره به قیام (حالت ایستاده) بازگردان.

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ طنزآمیز از آیین‌های نماز برای توصیفِ میگساری.

از سجودش به تشهد بر و آنگه به سلام زو سلامی و درودی ز تو بر جمع کرام

از حالتِ سجودِ آن، به تشهد و سپس به سلام برو؛ از آن سلامی بگیر و تو نیز درودی به جمعِ بزرگان بفرست.

نکته ادبی: ادامه‌ی تمثیل مذهبی با واژگانِ سجود و سلام.

این نماز از در خاصست، میاموز به عام عام نشناسد این سیرت و آیین کبار

این نمازِ خاصِ ماست، آن را به عوام یاد مده؛ چرا که عامه‌ی مردم این سیرت و آیینِ بزرگان را نمی‌شناسند.

نکته ادبی: کبار به معنای بزرگان و والاگهران است.

مطربا گر تو بخواهی که میت نوش کنم به همه وجهت سامع شوم و گوش کنم

ای نوازنده، اگر می‌خواهی من شراب بنوشم، با تمامِ وجود گوش فرا می‌دهم و شنونده‌ی نوای تو هستم.

نکته ادبی: میت نوشیدن کنایه از شراب‌نوشی است.

شادی و خوشی، امروز به از دوش کنم بچمم، دست زنم، نعره و اخروش کنم

امروز می‌خواهم شادتر از دیروز باشم؛ برقصم، دست بزنم و با فریاد و هیاهو خوشحالی کنم.

نکته ادبی: اخروش به معنای خروشیدن و بانگ برآوردن است.

غم بیهودهٔ ایام فراموش کنم به سوی پنجه بر آن پنج و سه را سوی چهار

غم‌های بیهوده‌ی روزگار را فراموش می‌کنم و به جایِ پنجه (اشاره به مضراب یا انگشتان نوازنده)، به سویِ آن چهار (نوا) می‌روم.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌آهنگ‌های موسیقی.

بربط تو چو یکی کودکک محتشمست سر ما زان سبب آنجاست که او را قدمست

بربطِ تو مانند کودکِ باوقاری است؛ سرِ ما به این دلیل آنجاست که او قدمت و اصالت دارد.

نکته ادبی: تشبیه بربط به کودک برای لطافت‌بخشی به ساز.

کودکست او، ز چه معنی را پشتش به خمست رودگانیش چرا نیز برون شکمست

او کودک است، پس چرا پشتش خمیده است و چرا روده‌اش (زه ساز) بیرون از شکمش قرار دارد؟

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ طنزآمیز از شکلِ ظاهری بربط.

زان همی نالد کز درد شکم با الم است سر او نه به کنار و شکمش نرم بخار

به این خاطر ناله می‌کند که از دردِ شکم رنج می‌برد؛ سرش را نوازش کن و شکمش را که نرم است، بخاران (نواختن).

نکته ادبی: تجسیم و جان‌بخشی به ساز به عنوان موجودی زنده.

گر سخن گوید، باشد سخن او ره راست زو دلارام و دل انگیز سخن باید خواست

اگر سخن می‌گوید، حرفش راهِ راست است؛ از او باید سخن‌های آرامش‌بخش و دل‌انگیز طلب کرد.

نکته ادبی: دلارام و دل‌انگیز صفاتِ سخنِ نیکو.

زان سخنها که بدو طبع ترا میل و هواست گوش مالش تو به انگشت بدانسان که سزاست

از آن سخن‌هایی که طبع تو به آن میل دارد، با انگشتانت آن‌طور که شایسته است، گوش‌مالی‌اش بده.

نکته ادبی: گوش‌مالی در اینجا استعاره از کوک کردن ساز است.

گوش مالیدن و زخم ار چه مکافات خطاست بی خطا گوش بمالش، بزنش چوب هزار

اگرچه گوش‌مالی و زدن، مکافاتِ خطاست، اما تو بدون خطا گوشش را بمال و هزاران بار به آن ضربه بزن.

نکته ادبی: بازی با مفهوم تنبیه و نوازندگی.

تا هزارآوا از سرو برآرد آواز گوید: او را مزن ای باربد رودنواز

تا وقتی که هزارآوا (بلبل) از سرو آواز سر داد، بگو ای باربد (نوازنده‌ی چیره‌دست)، او را نزن.

نکته ادبی: باربد نام نوازنده بزرگِ دوره ساسانی است که در شعر کهن نمادِ استادی است.

که به زاری وی و زخم تو شد از هم باز عابدان را همه در صومعه پیوند نماز

چرا که با زاریِ او و ضرباتِ تو، عابدان در صومعه دوباره به نماز روی آوردند.

نکته ادبی: تأثیرِ موسیقی بر عابدان.

تو بدو گوی که ای بلبل خوشگوی میاز که مرا در دل عشقیست بدین نالهٔ زار

تو به او بگو که ای بلبلِ خوش‌سخن، ناله نکن که من در دلم عشقی به این ناله‌ی زار دارم.

نکته ادبی: اشتیاقِ شاعر به نوای حزینِ ساز.

خاصه هنگام بهاران که جهان خوش گشته ست آسمان ابلق و روی زمی ابرش گشته ست

به‌ویژه در هنگام بهار که جهان زیبا شده است؛ آسمان ابلق (ابری و روشن) و روی زمین ابرش (رنگارنگ) گشته است.

نکته ادبی: ابلق و ابرش در توصیف رنگ‌آمیزیِ آسمان و زمین است.

دشت مانندهٔ دیبای منقش گشته ست لاله بر طرف چمن چون گه آتش گشته ست

دشت مانند دیبای (پارچه‌ی گران‌بها) نقش‌دار شده است و لاله در کنارِ چمن، همچون شعله‌ی آتش می‌درخشد.

نکته ادبی: دیبای منقش استعاره از دشتِ گل‌کاری شده.

مرغ در باغ چو معشوقهٔ سرکش گشته ست که ملک را سزد ار وی که دهد جام عقار

پرنده در باغ مانندِ معشوقه‌ای سرکش شده است؛ برازنده‌ی پادشاه است که به او جامِ شرابِ ناب بدهد.

نکته ادبی: عقار به معنای شرابِ ناب و کهن است.

ملک عادل، خورشید زمین، تاج زمان بوالاسد، حارث منصور امیر جیلان

پادشاهِ عادل، خورشیدِ زمین و تاجِ زمانه، ابوالاسد، حارث منصور، امیر گیلان.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به ممدوح.

آنکه، چون او ننموده ست شهی چرخ کیان هر چه از کاف و ز نون ایدر کرده ست عیان

کسی که مانند او پادشاهی در چرخِ کیان (جهان هستی) دیده نشده و هر چه از (کاف و نون) که همان فرمانِ آفرینش است، آشکار کرده است.

نکته ادبی: کاف و نون تلمیحی به آیه کن فیکون (فرمان آفرینش الهی) است.

از بدیها که نکرده ست ، ورا عقل ضمان دین گرفته ست ازو زین شرف و دوده فخار

از بدی‌هایی که مرتکب نشده، عقل ضامنِ اوست؛ دین از این شرافت و دودمانِ پر افتخار، عزت گرفته است.

نکته ادبی: مدحِ نهایی ممدوح به پاک‌دامنی و شرافتِ خانوادگی.

آرایه‌های ادبی

تلمیح رکوع، قیام، سجود، تشهد

بهره‌گیری از اصطلاحاتِ نماز برای توصیفِ روندِ میگساری که نوعی طنز و هنجارگریزی ادبی محسوب می‌شود.

تشبیه لاله بر طرف چمن چون گه آتش

مانند کردن سرخی لاله به شعله آتش برای نشان دادن درخشش و رنگِ آن.

استعاره تاج تلید

استعاره برای درپوشِ کهنه و قدیمیِ خمِ شراب.

جان‌بخشی (تشخیص) مرغ در باغ چو معشوقه سرکش گشته ست

دادنِ ویژگی‌های انسانی به پرنده و توصیفِ رفتارهای او در باغ.

تلمیح کاف و نون

اشاره به آیه «کُن فیکون» برای بیان قدرت و شکوهِ ممدوح در مقامِ آفرینش‌گرِ نیکی‌ها.