دیوان اشعار - مسمطات

منوچهری

در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی

منوچهری
خیزید و خز آرید که هنگام خزانست باد خنک از جانب خوارزم وزانست
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست گویی به مثل پیرهن رنگ رزانست
دهقان به تعجب سر انگشت گزانست کاندر چمن و باغ ، نه گل ماند و نه گلنار
طاووس بهاری را، دنبال بکندند پرش ببریدند و به کنجی بفکندند
خسته به میان باغ به زاریش پسندند با او ننشینند و نگویند و نخندند
وین پر نگارینش بر او باز نبندند تا بگذرد آذر مه و آید (سپس) آذار
شبگیر نبینی که خجسته به چه دردست کرده دو رخان زرد و برو پرچین کردست
دل غالیه فامست و رخش چون گل زردست گوییکه شب دوش می و غالیه خوردست
بویش همه بوی سمن و مشک ببردست رنگش همه رنگ دو رخ عاشق بیمار
بنگر به ترنج ای عجبی دار که چونست پستانی سختست و درازست و نگونست
زردست و سپیدست و سپیدیش فزونست زردیش برونست و سپیدیش درونست
چون سیم درونست و چو دینار برونست آکنده بدان سیم درون لولو شهوار
نارنج چو دو کفهٔ سیمین ترازو هردو ز زر سرخ طلی کرده برونسو
آکنده به کافور و گلاب خوش و لولو وانگاه یکی زرگر زیرک دل جادو
با راز به هم باز نهاده لب هر دو رویش به سر سوزن بر آژده هموار
آبی چو یکی جوژک از خایه بجسته چون جوژگکان از تن او موی برسته
مادرش بجسته سرش از تن بگسسته نیکو و باندام جراحتش ببسته
یک پایک او را ز بن اندر بشکسته وآویخته او را به دگر پای نگونسار
وان نار بکردار یکی حقهٔ ساده بیجاده همه رنگ بدان حقه بداده
لختی گهر سرخ در آن حقه نهاده توتو سلب زرد بر آن روی فتاده
بر سرش یکی غالیه دانی بگشاده واکنده در آن غالیه دان سونش دینار
وان سیب چو مخروط یکی گوی تبرزد در معصفری آب زده باری سیصد
بر گرد رخش بر، نقطی چند ز بسد وندر دم او سبز جلیلی ز زمرد
واندر شکمش خردک خردک دو سه گنبد زنگی بچه ای خفته به هر یک در، چون قار
دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید
نزدیک رز آید، در رز را بگشاید تا دختر رز را چه به کارست و چه باید
یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید الا همه آبستن و الا همه بیمار
گوید که شما دخترکان را چه رسیده ست؟ رخسار شما پردگیان را که بدیده ست؟
وز خانه شما پردگیان را که کشیده ست؟ وین پردهٔ ایزد به شما بر که دریده ست؟
تا من بشدم خانه، در اینجا که رسیده ست؟ گردید به کردار و بکوشید به گفتار
تا مادرتان گفت که من بچه بزادم از بهر شما من به نگهداشت فتادم
قفلی به در باغ شما بر بنهادم درهای شما هفته به هفته نگشادم
کس را به مثل سوی شما بار ندادم گفتم که برآیید نکونام و نکوکار
امروز همی بینمتان «بارگرفته» وز بار گران جرم تن آزار گرفته
رخسارکتان گونهٔ دینار گرفته زهدانکتان بچهٔ بسیار گرفته
پستانکتان شیر به خروار گرفته آورده شکم پیش و ز گونه شده رخسار
من نیز مکافات شما باز نمایم +اندام شما یک به یک از هم بگشایم
از باغ به زندان برم و دیر بیایم چون آمدمی نزد شما دیر نپایم
اندام شما زیر لگد خرد بسایم زیرا که شما را بجز این نیست سزاوار
دهقان به درآید و فراوان نگردشان تیغی بکشد تیز و گلوباز بردشان
وانگه به تبنگویکش اندر سپردشان ور زانکه نگنجند بدو در فشردشان
بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان وز پشت فرو گیرد و بر هم نهد انبار
آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان برپشت لگد بیست هزاران بزندشان
رگها ببردشان، ستخوانها بکندشان پشت و سر و پهلو به هم اندر شکندشان
از بند شبانروزی بیرون نهلدشان تا خون برود از تنشان پاک، بیکبار
آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان جایی فکند دور و نگردد به کرانشان
خونشان همه بردارد و جانشان و روانشان وندر فکند باز به زندان گرانشان
سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان داند که بدان خون نبود مرد گرفتار
یک روز سبک خیزد، شاد و خوش و خندان پیش آید و بردارد مهر از در و بندان
چون در نگرد باز به زندانی و زندان صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان
گل بیند چندان و سمن بیند چندان چندانکه به گلزار ندیده ست و سمن زار
گوید که شما را به چسان حال بکشتم اندر خمتان کردم و آنجا بنگشتم
از آب خوش و خاک یکی گل بسرشتم کردم سر خمتان به گل و ایمن گشتم
بانگشت خطی گرد گل اندر بنبشتم گفتم که شما را نبود زین پس بازار
امروز به خم اندر نیکوتر از آنید نیکوتر از آنید و بی آهوتر از آنید
زنده تر از آنید و بنیروتر از آنید والاتر از آنید و نکو خوتر از آنید
حقا که بسی تازه تر و نوتر از آنید من نیز از این پس ننمایمتان آزار
از مجلستان هرگز بیرون نگذارم وز جان و دل ودیده گرامیتر دارم
بر فرق شما آب گل سوری بارم با جام چو آبی به هم اندر بگسارم
من خوب مکافات شما باز گزارم من حق شما باز گزارم به بتاوار
آنگاه یکی ساتگنی باده بر آرد دهقان و زمانی به کف دست بدارد
بر دو رخ او رنگش ماهی بنگارد عود و بلسان بویش در مغز بکارد
گوید که مرا این می مشکین نگوارد الا که خورم یاد شه عادل مختار
سلطان معظم ملک عادل مسعود کمتر ادبش حلم و فروتر هنرش جود
از گوهر محمود و به از گوهر محمود چونانکه به از عود بود نایرهٔ عود
داده ست بدو ملک جهان خالق معبود با خالق معبود کسی را نبود کار
شاهی که ز مادر ملک و مهتر زاده ست گیتی بگرفته ست و بخورده ست و بداده ست
ملک همه آفاق بدو روی نهاده ست هرچ آن پدرش می نگشاد او بگشاده ست
هرگز به تن خود به غلط در نفتاده ست مغرور نگشته ست به گفتار و به کردار
شاهی که بر او هیچ ملک چیر نباشد شاهی که شکارش بجز از شیر نباشد
یک نیمهٔ گیتی ستد و سیر نباشد تا نیمهٔ دیگر بگرد دیر نباشد
این یافتن ملک به شمشیر نباشد باید که خداوند جهاندار بود یار
امسال که جنبش کند این خسرو چالاک روی همه گیتی کند از خارجیان پاک
تا روی به جنبش ننهد ابر شغبناک صافی نشود رهگذر سیل ز خاشاک
چون باد بجنبد نبود خود ز پشه باک چون آتش برخیزد، تیزی نکند خار
شیریست بدانگاه که شمشیر بگیرد نی نی که تهیدست خود او شیر بگیرد
اصحاب گنه را به گنه دیر بگیرد آنگه که بگیرد ، زبر و زیر بگیرد
گر خاک بدان دست یک استیر بگیرد گوگرد کند سرخ، همه وادی و کهسار
آن روز که او جوشن خر پشته بپوشد از جوشن او موی تنش بیرون جوشد
چندان بزند نیزه که نیزه بخروشد بندش به هم اندرشود از بسکه بکوشد
دشمن ز دو پستان اجل شیر بنوشد بگذارد حنجر به دم خنجر پیکار
ای شاه! تویی شاه جهان گذران را ایزد به تو داده ست زمین را و زمان را
بردار تو از روی زمین قیصر و خان را یک شاه بسنده بود این مایه جهان را
با ملک چکارست فلان را و فلان را خرس از در گلشن نه و خوک از درگلزار
هر کو بجز از تو به جهانداری بنشست بیدادگرست ای ملک و بیخرد و مست
دادار جهان ملک وقف تو کردست بر وقف خدا هیچکسی را نبود دست
از وقف کسان دست بباید بسزا بست نیکو مثلی گفته ست «النار ولا العار»
جدان تو از مادر از بهر تو زادند از دهر بدین ملک ز بهر تو فتادند
این ملک به شمشیر برای تو گشادند خود ملک و شهی خاصه ز بهر تو نهادند
زین دست بدان دست، به میراث تو دادند از دهر بد این شه را، این ملکت بسیار
تا تو به ولایت بنشستی چو اساسی کس را نبود با تو درین باب سپاسی
زین، دادگری باشی و زین حق بشناسی پاکیزه دلی، پاک تنی، پاک حواسی
کز خلق به خلقت نتوان کرد قیاسی وز خوی و طبیعت نتوان کردن بیزار
ای بار خدای و ملک بار خدایان ای نیزه ربای به سر نیزه ربایان
ای راهنمای به سر راهنمایان ای بسته گشای در هربسته گشایان
ای ملک زدایندهٔ هر ملک زدایان ای چارهٔ بیچاره و ای مفرغ زوار
ای بار خدای همه احرار زمانه کز دل بزداید لطفت بار زمانه
کردار تو ضد همه کردار زمانه در پشت عدویت تو کنی بار زمانه
از پای افاضل تو کنی خار زمانه وز بستر غفلت تو کنی ما را بیدار
تو زانچه بگفتند بسی بهتر بودی برجان و روان پدرانت بفزودی
چندانکه توانستی رحمت بنمودی چندانکه توانستی ملکت بزدودی
کشتی حسنات و ثمراتش بدرودی دشوار تو آسان شد و آسان تو دشوار
بسته مشواد آنچه به نصرت بگشادی پاینده همی بادا هرچ آن تو نهادی
همواره همیدون به سلامت بزیادی با دولت و با نعمت و با حشمت و شادی
وز تو بپذیراد ملک هر چه بدادی وز کید جهان حافظ تو باد جهاندار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

خیزید و خز آرید که هنگام خزانست باد خنک از جانب خوارزم وزانست

بیدار شوید و لباس‌های خز و گرم فراهم کنید که فصل خزان و سرما فرا رسیده است و باد خنکی از سمت خوارزم وزیدن گرفته است.

نکته ادبی: خوارزم: اسم مکان؛ خِز: پوستین گران‌بها.

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست گویی به مثل پیرهن رنگ رزانست

برگ‌های درختان انگور را بنگرید که بر شاخه‌ها چنان تغییر رنگ داده‌اند که گویی لباسی رنگین به تن کرده‌اند.

نکته ادبی: رزان: جمعِ رز (درخت انگور)؛ به معنای تاک‌ها.

دهقان به تعجب سر انگشت گزانست کاندر چمن و باغ ، نه گل ماند و نه گلنار

کشاورز از دیدن این تغییرات انگشت تعجب به دندان می‌گزد، چرا که در باغ دیگر نه گلی مانده و نه شکوفه اناری.

نکته ادبی: سر انگشت گزیدن: کنایه از حیرت و پشیمانی.

طاووس بهاری را، دنبال بکندند پرش ببریدند و به کنجی بفکندند

گویی زیبایی و طراوت بهار (که به طاووس تشبیه شده) از بین رفته، پرهایش را چیده‌اند و در گوشه‌ای رهایش کرده‌اند.

نکته ادبی: طاووس بهاری: استعاره از زیبایی‌های بهار.

خسته به میان باغ به زاریش پسندند با او ننشینند و نگویند و نخندند

آن طراوت در گوشه باغ به حالتی افسرده رها شده، کسی به او توجهی نمی‌کند و با او هم‌صحبت نمی‌شود.

نکته ادبی: خسته: به معنای مجروح و رنجور.

وین پر نگارینش بر او باز نبندند تا بگذرد آذر مه و آید (سپس) آذار

آن زیبایی‌های رنگینش را از او بازستانده‌اند تا زمانی که پاییز بگذرد و دوباره فصل شکوفایی فرا رسد.

نکته ادبی: آذر و آذار: اشاره به ماه‌های تقویم سریانی که فصل‌های پاییز و بهار را نشان می‌دهد.

شبگیر نبینی که خجسته به چه دردست کرده دو رخان زرد و برو پرچین کردست

آیا نمی‌بینی که آن موجود خجسته (میوه/گل) در چه وضع بدی است؟ چهره‌اش زرد شده و چین و چروک برداشته است.

نکته ادبی: پرچین: کنایه از پیری و پژمردگی پوست میوه.

دل غالیه فامست و رخش چون گل زردست گوییکه شب دوش می و غالیه خوردست

دلش معطر و خوشبو (غالیه‌فام) و چهره‌اش همچون گل زرد شده است، گویی که دیشب شراب و عطر خورده است (اشاره به رسیدگی بیش از حد).

نکته ادبی: غالیه: نوعی ماده خوشبو و سیاه رنگ.

بویش همه بوی سمن و مشک ببردست رنگش همه رنگ دو رخ عاشق بیمار

بوی خوشش رایحه سمن و مشک را از بین برده و رنگش نیز مانند چهره عاشق بیمار، زرد و رنگ‌پریده است.

نکته ادبی: سمن: گل یاس.

بنگر به ترنج ای عجبی دار که چونست پستانی سختست و درازست و نگونست

به میوه ترنج نگاه کن که چه وضعیت عجیبی دارد؛ پستانی سفت و کشیده و سرنگون است.

نکته ادبی: ترنج: میوه‌ای از خانواده مرکبات.

زردست و سپیدست و سپیدیش فزونست زردیش برونست و سپیدیش درونست

پوستش زرد و درونش سپید است و سپیدی‌اش بیشتر به چشم می‌آید؛ زردی در بیرون است و سفیدی در درون.

نکته ادبی: توصیف دقیق ساختمان مرکبات.

چون سیم درونست و چو دینار برونست آکنده بدان سیم درون لولو شهوار

درونش مانند نقره سفید و بیرونش مانند سکه طلا (دینار) است و در آن سفیدی درون، دانه‌هایی مانند مروارید گرانبها جای گرفته است.

نکته ادبی: سیم و دینار: استعاره برای سفیدی و زردی میوه.

نارنج چو دو کفهٔ سیمین ترازو هردو ز زر سرخ طلی کرده برونسو

نارنج همانند دو کفه ترازوی سیمین است که هر دو طرفش را با زر سرخ (رنگ نارنجی) طلاکاری کرده‌اند.

نکته ادبی: طلی کرده: پوشانده و زراندود کرده.

آکنده به کافور و گلاب خوش و لولو وانگاه یکی زرگر زیرک دل جادو

درونش پر از کافور، گلاب خوشبو و مروارید است؛ چنان‌که گویی زرگری ماهر و جادوگر آن را ساخته است.

نکته ادبی: زرگر جادو: تشبیه طبیعت به زرگری ماهر.

با راز به هم باز نهاده لب هر دو رویش به سر سوزن بر آژده هموار

هر دو لبش را با راز و رمز به هم چسبانده و روی پوستش را به دقت با نوک سوزن سوراخ‌سوراخ کرده و صاف کرده است.

نکته ادبی: آژده: سوراخ‌کاری شده (اشاره به منافذ پوست مرکبات).

آبی چو یکی جوژک از خایه بجسته چون جوژگکان از تن او موی برسته

آبی مانند یک دانه کوچک از آن بیرون زده و موهای ریزی نیز مانند جوانه از تنه‌اش روییده است.

نکته ادبی: جوژک: در اینجا اشاره به بخش‌های کوچک گیاهی.

مادرش بجسته سرش از تن بگسسته نیکو و باندام جراحتش ببسته

مادرش (شاخه) از او جدا شده و سرش از تن جدا گشته، اما جراحتش به زیبایی ترمیم شده است.

نکته ادبی: توصیفِ چیده‌شدن میوه از شاخه.

یک پایک او را ز بن اندر بشکسته وآویخته او را به دگر پای نگونسار

یک پایه‌اش از بن شکسته و او را وارونه از پایه دیگر آویزان کرده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به شیوه خشک کردن یا آویختن میوه‌ها.

وان نار بکردار یکی حقهٔ ساده بیجاده همه رنگ بدان حقه بداده

آن انار مانند یک جعبه ساده است که تمام رنگ‌های بیجاده (سنگ سرخ) را به آن داده‌اند.

نکته ادبی: بیجاده: سنگ قیمتی سرخ‌رنگ.

لختی گهر سرخ در آن حقه نهاده توتو سلب زرد بر آن روی فتاده

مقدار کمی گوهر سرخ در آن جعبه نهاده‌اند و پوستی زرد رنگ بر روی آن قرار گرفته است.

نکته ادبی: توصیف دانه‌های انار در میان پوست.

بر سرش یکی غالیه دانی بگشاده واکنده در آن غالیه دان سونش دینار

بر سرش ظرفی از عطر (غالیه‌دان) باز شده که پر از سکه‌های طلا (دانه‌های انار) است.

نکته ادبی: غالیه‌دان: ظرف عطر، استعاره برای تاج انار.

وان سیب چو مخروط یکی گوی تبرزد در معصفری آب زده باری سیصد

آن سیب مانند مخروطی از جنس گوی قند و نبات است که گویی صدها بار در رنگ زعفران غوطه‌ور شده است.

نکته ادبی: تبرزد: قند و نبات؛ معصفری: رنگ زعفران یا گل‌رنگ.

بر گرد رخش بر، نقطی چند ز بسد وندر دم او سبز جلیلی ز زمرد

گرد چهره‌اش نقطه‌هایی از جنس یاقوت سرخ (بسد) و در انتهای آن سبزه‌ای درخشان از جنس زمرد قرار دارد.

نکته ادبی: بسد: مرجان قرمز.

واندر شکمش خردک خردک دو سه گنبد زنگی بچه ای خفته به هر یک در، چون قار

در شکمش دو سه گنبد کوچک است که در هر یک، کودکی زنگی‌نژاد (هسته سیب) مانند قیر سیاه خفته است.

نکته ادبی: قار: قیر (سیاه).

دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید

دهقان (باغبان) هنگام سحر از خانه بیرون می‌آید و بدون هیچ استراحتی به کار خود مشغول می‌شود.

نکته ادبی: دهقان: باغبان و صاحب مزرعه.

نزدیک رز آید، در رز را بگشاید تا دختر رز را چه به کارست و چه باید

نزدیک تاکستان می‌رود و در آن را باز می‌کند تا ببیند وضعیت دختران رز (انگورها) چگونه است.

نکته ادبی: دختر رز: استعاره برای انگور.

یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید الا همه آبستن و الا همه بیمار

هیچ‌کدام از آن دختران دوشیزه دیگر چهره‌اشان مانند قبل نیست؛ همه یا آبستن (رسیده) شده‌اند یا بیمار (پژمرده).

نکته ادبی: آبستن: استعاره برای رسیدگی و پرآب شدن انگور.

گوید که شما دخترکان را چه رسیده ست؟ رخسار شما پردگیان را که بدیده ست؟

باغبان می‌گوید: ای دخترکان، چه بلایی سرتان آمده؟ چه کسی چهره شما پرده‌نشینان را دیده است؟

نکته ادبی: پردگیان: زنان در حجاب؛ استعاره از انگورهای داخل تاک.

وز خانه شما پردگیان را که کشیده ست؟ وین پردهٔ ایزد به شما بر که دریده ست؟

چه کسی شما را از خانه بیرون کشیده و این پرده‌ای که خدا برای شما قرار داده بود را دریده است؟

نکته ادبی: اشاره به بلوغ و رسیدگی میوه که پرده‌های حجابش را کنار زده.

تا من بشدم خانه، در اینجا که رسیده ست؟ گردید به کردار و بکوشید به گفتار

از وقتی من خانه را ترک کردم چه اتفاقی افتاده؟ زود باشید و توضیح دهید که چه کرده‌اید.

نکته ادبی: تغییر لحن باغبان به یک ناظر سخت‌گیر.

تا مادرتان گفت که من بچه بزادم از بهر شما من به نگهداشت فتادم

مادر شما گفت که من فرزندانم را به دنیا آوردم و برای نگهداری از شما به زحمت افتادم.

نکته ادبی: مادر: تاک (درخت مادر).

قفلی به در باغ شما بر بنهادم درهای شما هفته به هفته نگشادم

من بر در باغ شما قفل زدم و هفته به هفته در را برای کسی باز نکردم.

نکته ادبی: اشاره به مراقبت از محصول.

کس را به مثل سوی شما بار ندادم گفتم که برآیید نکونام و نکوکار

اجازه ندادم کسی به شما نزدیک شود و گفتم باید پاک‌دامن و نیکوکار باقی بمانید.

نکته ادبی: تشبیه محصول به دختران در حجاب.

امروز همی بینمتان «بارگرفته» وز بار گران جرم تن آزار گرفته

اما امروز می‌بینم که شما آبستن شده‌اید و از سنگینی این گناه، تن‌تان رنجور شده است.

نکته ادبی: بارگرفته: کنایه از پرآب و رسیده شدن.

رخسارکتان گونهٔ دینار گرفته زهدانکتان بچهٔ بسیار گرفته

رخسارتان به رنگ طلا درآمده و شکم‌تان (زهدان) پر از بچه (دانه) شده است.

نکته ادبی: دینار: سکه طلا (اشاره به رنگ انگور رسیده).

پستانکتان شیر به خروار گرفته آورده شکم پیش و ز گونه شده رخسار

پستان‌هایتان پر از شیر (شیره انگور) شده و شکم جلو آمده و چهره‌تان تغییر رنگ داده است.

نکته ادبی: استعاره از رسیدگی انگور.

من نیز مکافات شما باز نمایم +اندام شما یک به یک از هم بگشایم

من هم مجازات شما را اجرا می‌کنم و اندام‌های شما را یک به یک از هم جدا می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به له کردن انگور در چرخشت.

از باغ به زندان برم و دیر بیایم چون آمدمی نزد شما دیر نپایم

شما را از باغ به زندان می‌برم و خیلی زود بازمی‌گردم، وقتی پیش شما می‌آیم، دیگر معطل نمی‌کنم.

نکته ادبی: زندان: ظرف یا مخزن فشردن انگور.

اندام شما زیر لگد خرد بسایم زیرا که شما را بجز این نیست سزاوار

اندام‌های شما را زیر لگد خرد می‌کنم، چون جز این سرنوشتی لایق شما نیست.

نکته ادبی: اشاره به لگدکوب کردن انگور برای گرفتن شیره.

دهقان به درآید و فراوان نگردشان تیغی بکشد تیز و گلوباز بردشان

دهقان وارد می‌شود و به آنها نگاهی می‌اندازد، سپس تیغ تیزش را می‌کشد و گلویشان را می‌برد.

نکته ادبی: استعاره از جدا کردن خوشه از تاک.

وانگه به تبنگویکش اندر سپردشان ور زانکه نگنجند بدو در فشردشان

آنها را در سبد می‌ریزد و اگر جا نشدند، با فشار آنها را درون سبد جای می‌دهد.

نکته ادبی: تبنگویک: نوعی سبد بافته‌شده.

بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان وز پشت فرو گیرد و بر هم نهد انبار

آنها را بر پشت می‌گذارد و به خانه می‌برد و از پشت پایین می‌آورد و روی هم انبار می‌کند.

نکته ادبی: توصیف انتقال محصول به کارگاه.

آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان برپشت لگد بیست هزاران بزندشان

سپس آنها را در چرخشت (محل گرفتن شیره) می‌ریزد و هزاران بار با لگد بر آنها می‌کوبد.

نکته ادبی: چرخشت: حوضچه مخصوص فشردن انگور.

رگها ببردشان، ستخوانها بکندشان پشت و سر و پهلو به هم اندر شکندشان

رگ‌هایشان را می‌برد، استخوان‌هایشان را می‌شکند و پشت و سر و پهلویشان را درهم می‌کوبد.

نکته ادبی: توصیفِ له شدن کامل دانه‌ها و ساقه‌های انگور.

از بند شبانروزی بیرون نهلدشان تا خون برود از تنشان پاک، بیکبار

آنها را شبانه‌روز رها نمی‌کند تا تمام خون‌شان (شیره) یک‌باره از تن‌شان خارج شود.

نکته ادبی: استعاره از خون به جای شیره انگور.

آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان جایی فکند دور و نگردد به کرانشان

سپس رگ و استخوان‌هایشان را جدا می‌کند و دور می‌اندازد و دیگر به آنها توجهی نمی‌کند.

نکته ادبی: جداسازی تفاله از شیره.

خونشان همه بردارد و جانشان و روانشان وندر فکند باز به زندان گرانشان

خون، جان و روانشان (شیره ناب) را برمی‌دارد و دوباره در زندانی (ظروف) گران و سنگین می‌اندازد.

نکته ادبی: استعاره از شیره انگور به جان و روان.

سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان داند که بدان خون نبود مرد گرفتار

سه ماه می‌گذرد و سراغی از آنها نمی‌گیرد، چرا که می‌داند در آن خون (شیره)، دیگر کسی گرفتار نیست.

نکته ادبی: اشاره به زمان تخمیر و رسیدن شراب.

یک روز سبک خیزد، شاد و خوش و خندان پیش آید و بردارد مهر از در و بندان

یک روز صبح زود، شاد و خندان می‌آید و مهر و مومِ درِ آن ظرف‌ها را برمی‌دارد.

نکته ادبی: مهر و بند: اشاره به پلمب کوزه‌های شراب.

چون در نگرد باز به زندانی و زندان صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان

وقتی به درون زندان (کوزه‌ها) نگاه می‌کند، صد شمع و چراغ (درخشش و زلالی شراب) بر لب و دندانش می‌تابد.

نکته ادبی: استعاره از درخشش شراب زلال.

گل بیند چندان و سمن بیند چندان چندانکه به گلزار ندیده ست و سمن زار

به قدری گل و یاسمن در این ظرف می‌بینید که در هیچ باغ و گلستانی مشابه آن را ندیده‌اید.

نکته ادبی: سمن به معنای یاسمن است و نماد لطافت و زیبایی در ادب کهن.

گوید که شما را به چسان حال بکشتم اندر خمتان کردم و آنجا بنگشتم

از آن‌ها می‌پرسم که چگونه شما را به این حال و روز درآوردم و پس از قرار دادن در خُم، به سلامت حفظ کردم؟

نکته ادبی: چسان به معنای به چه شکل یا چگونه است.

از آب خوش و خاک یکی گل بسرشتم کردم سر خمتان به گل و ایمن گشتم

با ترکیبی از آب گوارا و خاک، گلی ساختم و سرِ خُم را با آن بستم تا در امان باشید.

نکته ادبی: سرشتن به معنای آمیختن و گل ساختن است که در اینجا کنایه از تدبیر و چاره‌جویی است.

بانگشت خطی گرد گل اندر بنبشتم گفتم که شما را نبود زین پس بازار

با انگشت دورتادور گل را خطی کشیدم و گفتم از این پس دیگر شما را بازاری (عرضه برای فروش) نیست.

نکته ادبی: بنبشتم (نوشتم) در اینجا به معنای ترسیم کردن یا نقش زدن است.

امروز به خم اندر نیکوتر از آنید نیکوتر از آنید و بی آهوتر از آنید

امروز که در این خُم هستید، از گذشته زیباتر، بهتر و عاری از هرگونه عیب و نقص شده‌اید.

نکته ادبی: بی‌آهو یعنی بی‌عیب و نقص، آهو در اینجا به معنای عیب و زشتی است.

زنده تر از آنید و بنیروتر از آنید والاتر از آنید و نکو خوتر از آنید

زنده‌تر، نیرومندتر، والاتر و خوش‌خوی‌تر از پیش شده‌اید.

نکته ادبی: استفاده از صفت‌های تفضیلی نشان‌دهنده اغراق در تحسین است.

حقا که بسی تازه تر و نوتر از آنید من نیز از این پس ننمایمتان آزار

به راستی که بسیار تازه‌تر و نوتر از قبل هستید و من دیگر از این پس شما را آزار نخواهم داد.

نکته ادبی: ننمایمتان یعنی به شما نشان نخواهم داد یا روا نخواهم داشت.

از مجلستان هرگز بیرون نگذارم وز جان و دل ودیده گرامیتر دارم

هرگز شما را از محفل خود دور نمی‌کنم و از جان، دل و دیدگانم برایم گرامی‌تر هستید.

نکته ادبی: این ابیات نشان‌دهنده پیوند عاطفی عمیق شاعر با معشوق یا پدیده مورد نظر است.

بر فرق شما آب گل سوری بارم با جام چو آبی به هم اندر بگسارم

بر فرق سر شما گلاب سوری می‌پاشم و با جامی لبریز از آب، شما را سیراب می‌کنم.

نکته ادبی: گل سوری (گل محمدی) نماد شادابی و عطر خوش است.

من خوب مکافات شما باز گزارم من حق شما باز گزارم به بتاوار

به خوبی از شما قدردانی می‌کنم و حق زحماتتان را به شکلی شایسته ادا خواهم کرد.

نکته ادبی: بتاوار اصطلاحی کهن برای بیانِ به جا آوردن و ادا کردن حق است.

آنگاه یکی ساتگنی باده بر آرد دهقان و زمانی به کف دست بدارد

سپس باده‌نوشی باده‌ای در ساغر می‌آورد و دهقان لحظه‌ای آن را در کف دست نگه می‌دارد.

نکته ادبی: ساتگن به معنای پیاله یا ساغر است.

بر دو رخ او رنگش ماهی بنگارد عود و بلسان بویش در مغز بکارد

رنگ شراب بر رخسار پیاله نقش می‌بندد و عطر عود و بلسان در فضا می‌پیچد.

نکته ادبی: عود و بلسان از خوشبوترین عودهای کهن برای عطرافشانی هستند.

گوید که مرا این می مشکین نگوارد الا که خورم یاد شه عادل مختار

می‌گوید این می مشکین بر من گوارا نیست مگر اینکه آن را به یاد پادشاه عادل و برگزیده بنوشم.

نکته ادبی: نگوار استعاره از لذت نبردن است.

سلطان معظم ملک عادل مسعود کمتر ادبش حلم و فروتر هنرش جود

سلطان مسعود، ملک عادل و بزرگ؛ که در اوج اقتدار، حلمش از ادب و بخشش‌اش از هنر او فزونی دارد.

نکته ادبی: حلم به معنای بردباری است.

از گوهر محمود و به از گوهر محمود چونانکه به از عود بود نایرهٔ عود

او از گوهر خاندان محمود است و حتی از خودِ محمود نیز برتر است؛ همان‌طور که شعله عود از خودِ چوب عود بهتر است.

نکته ادبی: تمثیل نایره (شعله) برای نشان دادن برتری سلطان بر پیشینیان.

داده ست بدو ملک جهان خالق معبود با خالق معبود کسی را نبود کار

خداوند متعال پادشاهی جهان را به او بخشیده است و هیچ‌کس را در کارِ خدای متعال دخالتی نیست.

نکته ادبی: خالق معبود اشاره به خداوند متعال دارد.

شاهی که ز مادر ملک و مهتر زاده ست گیتی بگرفته ست و بخورده ست و بداده ست

پادشاهی که از تبار پادشاهان زاده شده است؛ او جهان را تسخیر کرده، بهره برده و به دیگران بخشیده است.

نکته ادبی: این بیت بر مشروعیت و اصالت خاندانی سلطان تأکید دارد.

ملک همه آفاق بدو روی نهاده ست هرچ آن پدرش می نگشاد او بگشاده ست

همه کشورها به او روی آورده‌اند و هر دری که پدرش باز نکرده بود، او گشوده است.

نکته ادبی: استعاره از فتوحات پادشاه.

هرگز به تن خود به غلط در نفتاده ست مغرور نگشته ست به گفتار و به کردار

او هرگز دچار اشتباه و خطا نشده و به گفتار و کردار خویش مغرور نگشته است.

نکته ادبی: نفتادن به غلط کنایه از تدبیر و درایت است.

شاهی که بر او هیچ ملک چیر نباشد شاهی که شکارش بجز از شیر نباشد

شاهی که هیچ حریفی توان مقابله با او را ندارد و شکار او جز شیر (مظهر قدرت) نیست.

نکته ادبی: شیر نماد دلیری و شجاعت حریفان سلطان است.

یک نیمهٔ گیتی ستد و سیر نباشد تا نیمهٔ دیگر بگرد دیر نباشد

نیمی از جهان را تصرف کرده و هنوز سیر نشده و تا نیمه دیگر را نگیرد، آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: دیر در اینجا کنایه از توقف و سکون است.

این یافتن ملک به شمشیر نباشد باید که خداوند جهاندار بود یار

این پیروزی‌ها صرفاً با شمشیر به دست نمی‌آید، بلکه باید عنایت خداوندِ جهان‌آفرین همراه او باشد.

نکته ادبی: تأکید بر تأیید الهی در حکمرانی.

امسال که جنبش کند این خسرو چالاک روی همه گیتی کند از خارجیان پاک

امسال که این پادشاهِ چالاک اقدام به لشکرکشی کند، جهان را از وجود بیگانگان پاک خواهد کرد.

نکته ادبی: خارجیان به معنای دشمنان و بیگانگان از مرز و بوم است.

تا روی به جنبش ننهد ابر شغبناک صافی نشود رهگذر سیل ز خاشاک

تا زمانی که سیل خروشان حرکت نکند، مسیر از خار و خاشاک پاک و صاف نمی‌شود.

نکته ادبی: تمثیل سیل برای حرکت لشکریان و پاکسازی دشمنان.

چون باد بجنبد نبود خود ز پشه باک چون آتش برخیزد، تیزی نکند خار

همان‌طور که وقتی باد می‌وزد پشه جرئت ندارد، وقتی آتش برمی‌خیزد، خار توانِ تیزی ندارد.

نکته ادبی: نماد قدرت مطلق در برابر ضعف دشمنان.

شیریست بدانگاه که شمشیر بگیرد نی نی که تهیدست خود او شیر بگیرد

او در میدان نبرد همچون شیر است؛ بلکه بالاتر، که با دست خالی نیز می‌تواند شیر را شکار کند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن دلیری سلطان.

اصحاب گنه را به گنه دیر بگیرد آنگه که بگیرد ، زبر و زیر بگیرد

گناهکاران را اگرچه دیر مجازات می‌کند، اما وقتی بگیرد، چنان سخت می‌گیرد که نابودشان می‌کند.

نکته ادبی: زبر و زیر گرفتن کنایه از درهم کوبیدن و نابود کردن کامل است.

گر خاک بدان دست یک استیر بگیرد گوگرد کند سرخ، همه وادی و کهسار

اگر او خاکی را در دست بگیرد، آن را به طلا و گوگرد سرخ تبدیل می‌کند؛ یعنی همه جا تحت فرمان اوست.

نکته ادبی: استعاره کیمیاگری برای قدرت و ثروت‌آفرینی سلطان.

آن روز که او جوشن خر پشته بپوشد از جوشن او موی تنش بیرون جوشد

آن روز که زرهِ سنگین می‌پوشد، از شدت فشار و هیبت، موی تنش از جوشن بیرون می‌زند.

نکته ادبی: جوشن به معنای زره جنگی است.

چندان بزند نیزه که نیزه بخروشد بندش به هم اندرشود از بسکه بکوشد

آن‌قدر نیزه می‌زند که نیزه به فریاد می‌آید و بندهای زرهش از شدت تلاش و مبارزه به هم می‌پیچد.

نکته ادبی: اغراق در توان فیزیکی در میدان جنگ.

دشمن ز دو پستان اجل شیر بنوشد بگذارد حنجر به دم خنجر پیکار

دشمن از پستان مرگ، شیر می‌نوشد (می‌میرد) و گلویش را به تیغِ خنجر پیکار می‌سپارد.

نکته ادبی: شیر نوشیدن از پستان اجل، کنایه‌ای شاعرانه و تلخ از مرگ حتمی است.

ای شاه! تویی شاه جهان گذران را ایزد به تو داده ست زمین را و زمان را

ای شاه! تو پادشاهِ این جهانِ فانی هستی و خداوند زمین و زمان را به تو بخشیده است.

نکته ادبی: گذران به معنای فانی و ناپایدار است.

بردار تو از روی زمین قیصر و خان را یک شاه بسنده بود این مایه جهان را

قیصر و خان را از روی زمین بردار؛ زیرا برای این جهان، وجود یک پادشاهِ قدرتمند کافی است.

نکته ادبی: اشاره به قدرت مطلق و یگانگی در فرمانروایی.

با ملک چکارست فلان را و فلان را خرس از در گلشن نه و خوک از درگلزار

دیگر پادشاهان را با ملک چه کار؟ خرس و خوک نباید وارد باغ و گلزار شوند.

نکته ادبی: تحقیر دشمنان و مدعیان پادشاهی با تشبیه به حیوانات وحشی.

هر کو بجز از تو به جهانداری بنشست بیدادگرست ای ملک و بیخرد و مست

هر کس غیر از تو بر تخت پادشاهی بنشیند، ستمگر، نادان و مستِ غرور است.

نکته ادبی: بیخرد به معنای بی‌خرد و نادان است.

دادار جهان ملک وقف تو کردست بر وقف خدا هیچکسی را نبود دست

خداوندِ جهان، ملک را وقفِ تو کرده است و هیچ‌کس اجازه ندارد به موقوفات خداوند دست‌درازی کند.

نکته ادبی: واژه وقف در اینجا بار مذهبی و قداست حکومتی دارد.

از وقف کسان دست بباید بسزا بست نیکو مثلی گفته ست «النار ولا العار»

باید دستِ متجاوزان را از وقف دیگران کوتاه کرد؛ چه نیکو گفته‌اند که آتش بهتر از ننگ است.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل مشهور عربی 'النار ولا العار'.

جدان تو از مادر از بهر تو زادند از دهر بدین ملک ز بهر تو فتادند

نیاکان تو نیز برای پادشاهی تو زاده شدند و تقدیرِ روزگار چنین بود که این ملک به تو برسد.

نکته ادبی: تأکید بر تقدیر و موروثی بودن حق حاکمیت.

این ملک به شمشیر برای تو گشادند خود ملک و شهی خاصه ز بهر تو نهادند

این سرزمین را با شمشیر برای تو گشودند و پادشاهیِ ویژه را برای تو نهادند.

نکته ادبی: تلاش نیاکان برای آماده‌سازی بستری برای قدرتِ سلطان.

زین دست بدان دست، به میراث تو دادند از دهر بد این شه را، این ملکت بسیار

دست به دست گشت و سرانجام به میراث تو رسید؛ این ملک از ابتدا متعلق به این پادشاه بود.

نکته ادبی: اشاره به زنجیره انتقال قدرت.

تا تو به ولایت بنشستی چو اساسی کس را نبود با تو درین باب سپاسی

از وقتی به حکومت نشستی، کسی نتوانست با تو در این زمینه رقابت کند.

نکته ادبی: اساسی به معنای پایه و بنیاد است.

زین، دادگری باشی و زین حق بشناسی پاکیزه دلی، پاک تنی، پاک حواسی

تو پادشاهی دادگر هستی و حق را می‌شناسی؛ پاک‌دل، پاک‌تن و دارای هوشی سرشار هستی.

نکته ادبی: پاک‌حواس کنایه از درایت و هوش کامل است.

کز خلق به خلقت نتوان کرد قیاسی وز خوی و طبیعت نتوان کردن بیزار

آفرینش تو چنان است که با هیچ‌کس قابل قیاس نیست و از خوی و طبیعتت کسی نمی‌تواند بیزار شود.

نکته ادبی: مدح صفات شخصی و انسانی سلطان.

ای بار خدای و ملک بار خدایان ای نیزه ربای به سر نیزه ربایان

ای خدایگانِ پادشاهان! ای کسی که با سرِ نیزه، قدرتِ دیگر نیزه‌داران را می‌ربایی.

نکته ادبی: بار خدای به معنای پادشاهِ پادشاهان و بزرگِ بزرگان است.

ای راهنمای به سر راهنمایان ای بسته گشای در هربسته گشایان

ای راهنمایِ بزرگان و ای گشاینده‌یِ گره‌هایِ کور برای کسانی که راه را بر دیگران می‌بندند.

نکته ادبی: بسته گشای استعاره از توانایی در حل مشکلات و بن‌بست‌ها.

ای ملک زدایندهٔ هر ملک زدایان ای چارهٔ بیچاره و ای مفرغ زوار

ای نابودکنندهِ پادشاهانِ ظالم و ای پناهِ بی‌چارگان و مایه نجاتِ زوار.

نکته ادبی: مفرغ در اینجا به معنای رهایی‌بخش است.

ای بار خدای همه احرار زمانه کز دل بزداید لطفت بار زمانه

ای سرورِ همه آزادگانِ زمانه، که لطفِ تو سختی‌های روزگار را از دل‌ها می‌زداید.

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

کردار تو ضد همه کردار زمانه در پشت عدویت تو کنی بار زمانه

کردارِ تو کاملاً مخالفِ بی‌عدالتی‌های زمانه است و تو بر پشتِ دشمنانت بارِ ذلت می‌نهی.

نکته ادبی: بارِ زمانه کنایه از مشکلات و سختی‌های روزگار است.

از پای افاضل تو کنی خار زمانه وز بستر غفلت تو کنی ما را بیدار

تو خارهایِ راهِ برتری‌جویان را می‌چینی و ما را از خوابِ غفلتِ روزگار بیدار می‌کنی.

نکته ادبی: افاضل جمع افضل به معنای برترین‌هاست.

تو زانچه بگفتند بسی بهتر بودی برجان و روان پدرانت بفزودی

تو از آنچه در وصف تو گفتند، بسیار بهتر بودی و بر جان و روانِ پدرانت نیز افزودی.

نکته ادبی: تأکید بر کمالاتِ فراتر از انتظارِ سلطان.

چندانکه توانستی رحمت بنمودی چندانکه توانستی ملکت بزدودی

تا جایی که توان داشتی، مهربانی و بخششِ خود را به دیگران نشان دادی و تا حدِ توان، غبارِ غم و مشکلات را از چهره‌ی سرزمین و مردمانت زدودی و برطرف کردی.

نکته ادبی: بزدودی از ریشه‌ی سودن (سابیدن) به معنای پاک کردن و زدودن است.

کشتی حسنات و ثمراتش بدرودی دشوار تو آسان شد و آسان تو دشوار

تو حاصلِ کارهای نیک و نتایجِ مثبتِ اعمالت را مانند کشاورزی که محصولش را درو می‌کند، برداشت کردی. در مسیرِ پرفراز و نشیبِ حکومت، سختی‌ها برایت هموار گشت و آنچه پیش از این آسان بود، برایت درس‌آموز و چالش‌برانگیز شد.

نکته ادبی: کِشتی به معنای زراعت و کشت‌زار است و بدرودی از درودن به معنای درو کردن است.

بسته مشواد آنچه به نصرت بگشادی پاینده همی بادا هرچ آن تو نهادی

آن درهایی را که با پیروزی و نصرت به رویِ مردم و آبادانی گشودی، هرگز بسته نشود و هر بنایی که به نیکی نهادی و پایه‌گذاری کردی، تا ابد پابرجا و ماندگار باقی بماند.

نکته ادبی: بسته مشواد (فعل امر نهی) برای دعا استفاده شده است.

همواره همیدون به سلامت بزیادی با دولت و با نعمت و با حشمت و شادی

همیشه و در همه حال، در کمالِ تندرستی و سلامت زندگی کنی و پیوسته از موهبت‌های دولت، دارایی، شکوه و شادی بهره‌مند باشی.

نکته ادبی: همیدون به معنای این‌چنین و به همین‌گونه است.

وز تو بپذیراد ملک هر چه بدادی وز کید جهان حافظ تو باد جهاندار

خداوندِ پادشاه، هر آنچه از مال و بخشش در راهِ خدا انفاق کردی از تو بپذیرد و پروردگارِ جهانیان تو را از مکر و نیرنگ‌هایِ روزگار حفظ کند.

نکته ادبی: ملک و جهاندار هر دو استعاره از خداوندِ متعال هستند.