دیوان اشعار - قصاید و قطعات

منوچهری

شمارهٔ ۷۱ - درمدح علی‌بن عمران

منوچهری
جهانا چه بدمهر و بدخو جهانی چو آشفته بازار بازارگانی
به درد کسان صابری اندرو تو به بدنامی خویش همداستانی
به هر کار کردم ترا آزمایش سراسر فریبی، سراسر زیانی
و گر آزمایمت صدبار دیگر همانی همانی همانی همانی
غبیتر کس، آن کش غنیتر کنی تو فروتر کس، آن کش تو برتر نشانی
نه امید آن کایچ بهتر شوی تو نه ارمان آن کم تو دل نگسلانی
همه روز ویران کنی کار ما را نترسی که یک روز ویران بمانی
ندانی که ویران شود کاروانگه چو برخیزد آمد شد کاروانی
تو شاه بزرگی و ما همچو لشکر ولیکن یکی شاه بی پاسبانی
یکی را ز بن بیستگانی نبخشی یکی را دوباره دهی بیستگانی
بود فعل دیوانگان این سراسر بعمدا تو دیوانه ای یا ندانی
خوری خلق را و دهانت نبینم خورنده ندیدم بدین بی دهانی
ستانی همی زندگانی ز مردم ازیرا درازت بود زندگانی
نباشد کسی خالی از آفت تو مگر کاتفاقی کند آسمانی
تو هر چند زشتی کنی بیش با ما شود بیشتر با تومان مهربانی
ندانی که ما عاشقانیم وبیدل تو معشوق ممشوق ما عاشقانی
اگر چند جان و تن ما گدازی وگر چند دین و دل ما ستانی
بناچار یکروز هم بگذری تو اگر چند ما را همی بگذرانی
مرا هر زمان پیش خوانی و هر گه که پیش تو آیم ز پیشم برانی
به زرق تو این بار غره نگردم گر انجیل و توراة پیشم بخوانی
خریدار دارم من از تو بسی به چرا خدمت تو کنم رایگانی
خریدار من تاج عمرانیانست تو خود خادم تاج عمرانیانی
رئیس موید علی محمد کز ایزد بقا خواهمش جاودانی
همان سهم او سهم اسفندیاری همان عدل او عدل نوشیروانی
شنیدم که موسی عمران ز اول به پیغمبری اوفتاد از شبانی
بعمدا علی بن عمران به آخر رسد زین ریاست به صاحبقرانی
الا ای رئیس نفیس معظم که گشتاسب تیری و رستم کمانی
کثیر الثواب و قلیل العتابی ثقیل الرکاب و خفیف العنانی
نه مرد شرابی که مرد ضرابی نه مرد طعامی که مرد طعانی
شنیدم که ریگ سیه را به گیتی نکرده ست کس حمری و بهرمانی
تو در روز هیجا سویدای جنگی بکردی به شمشیر حمرای قانی
چو شمشیر تو رنگرز من ندیدم که ریگ سیه را کند ارغوانی
اگر عقل فانی نگردد، تو عقلی وگر جان همیشه بماند، تو جانی
ز نادان گریزی، به دانا شتابی ز محنت رهانی، به دولت رسانی
عتابی کنم با تو ای خواجه بشنو به حق کریمی، به حق جوانی
سخنهای منظوم شاعر شنیدن بود سیرت و شیمت خسروانی
اگر چه رهی را تو کهتر نوازی نپرهیزی از دردسر وز گرانی
من ایدون چو بازم که زی تو شتابم اگر چند از دست خود برپرانی
من از منزل دور قصد تو کردم چو قصد عراقی کند قیروانی
نشستم بر آن بیسراک سماعی فروهشته دو لب، چو لفج زبانی
یکی جعد مویی، هیونی سبکرو تو گویی یکی محملی مولتانی
تکاور یکی، خاره دری، که گفتی چو یوز از زمین برجهد، کش جهانی
زبان در میان دو لب چون نیامی که ناگه ازو برکشی هندوانی
بریدم شب تیره و روز روشن ابا رنج بسیار و بس ناتوانی
رسیدم به نزدیک تو شعر گویان چو نزدیک هارون، صریع الغوانی
به امید آن تا کنم خدمت تو رها گردم از محنت این جهانی
شنیدم که اعشی به شهر یمن شد سوی هوذة بن علی الیمانی
بر او خواند شعری به الفاظ تازی به شیرین معانی و شیرین زبانی
یکی کاروان اشتر گشن دادش هر اشتر بسان کهی از کلانی
شنیدم که سوی خصیب ملک شد به مدحتگری بونواس بن هانی
به یک بیت مدحت دهانش بیاکند به یاقوت و بی جاده و بهرمانی
علی بن براهیم از شهر موصل بیامد به بغداد در شعر خوانی
بدادش همانگه رشید خلیفه بواصل دو سه بدره از زر کانی
سوی تاج عمرانیان هم بدینسان بیامد منوچهری دامغانی
تو زان پادشاهان همی نیستی کم از آن پادشاهان بری بی گمانی
اگر کمتری تو ازیشان به نعمت به همت از ایشان فزونی تو دانی
نه من نیز کمتر از آن شاعرانم به باب مدیح و به باب معانی
وگر کمترم من از ایشان به معنی از آنان فزونم به شیرین زبانی
نه نیز از تو آن خواسته چشم دارم که باشد بدان مر ترا بازمانی
من از تو همی مال توزیع خواهم بدین خاصگانت یگان و دوگانی
بیندیش از آن روز کاندر مظالم به توزیع کردی مرا میزبانی
کسی کو کند میزبانی کسی را نباید که بگریزد از میهمانی
الا تا ببارد سرشک بهاری الا تا بروید گل بوستانی
بزی با امانی و حور قبایی به رود غوانی و لحن اغانی
بر آن وزن این شعر گفتم که گفته ست ابوالشیص اعرابی باستانی
اشاقک و اللیل ملقی الجران غراب ینوح علی غصن بان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در دو بخش مجزا سامان یافته است؛ بخش نخست، شکوه و گلایه از ماهیت فریبنده، ناپایدار و بی‌رحم جهان است که شاعر با زبانی کنایه‌آمیز و انتقادی، بی‌وفایی روزگار را به تصویر می‌کشد. در این بخش، جهان همچون بازاری آشفته و موجودی بی‌منطق توصیف شده که ثروت و رفاه را به شایستگان نمی‌بخشد و ناهنجاری‌ها را ترویج می‌کند.

در بخش دوم، لحن شاعر از گلایه به ستایش تغییر می‌یابد و به مدح رئیس و بزرگی به نام علی بن عمران می‌پردازد. شاعر در این قسمت با استفاده از تلمیحات اساطیری و تاریخی، ممدوح خود را در جایگاه بزرگان و عادلان تاریخ (مانند نوشیروان و رستم) می‌نشاند و دشواری‌های سفر خود برای دیدار با او را با یادکردِ سنتِ دیرینِ شاعرانِ مداح (مانند اعشی) پیوند می‌زند تا ارادت و هدف خود را از این سفرِ پرمشقت تبیین کند.

معنای روان

جهانا چه بدمهر و بدخو جهانی چو آشفته بازار بازارگانی

ای دنیا، تو چه بدخواه و ناخوش‌اخلاقی؛ درست مانند یک بازارِ آشفته و بی‌نظم که هیچ‌چیز در آن سر جای خودش نیست.

نکته ادبی: تشبیه جهان به بازار آشفته، کنایه از بی‌ثباتی و هرج‌ومرجِ روزگار است.

به درد کسان صابری اندرو تو به بدنامی خویش همداستانی

تو نسبت به رنج و درد مردم صبور و بی‌تفاوت هستی، اما با بدنامیِ خودت هم‌دست و هم‌داستان شده‌ای.

نکته ادبی: استعاره از بی‌مروتیِ زمانه که گویی از رنج انسان‌ها لذت می‌برد.

به هر کار کردم ترا آزمایش سراسر فریبی، سراسر زیانی

من تو را در هر کاری آزمودم و امتحان کردم؛ سراپای تو چیزی جز فریب و زیان برای انسان نیست.

نکته ادبی: تاکید بر بی‌اعتباری جهان از طریق تکرار واژه 'سراسر'.

و گر آزمایمت صدبار دیگر همانی همانی همانی همانی

و اگر صد بار دیگر هم تو را بیازمایم، باز هم همین‌گونه خواهی بود و هیچ تغییری در ذات تو نیست.

نکته ادبی: تکرارِ 'همانی' برای تاکید بر ثباتِ بدعهدیِ جهان.

غبیتر کس، آن کش غنیتر کنی تو فروتر کس، آن کش تو برتر نشانی

نادان‌ترین فرد کسی است که تو او را ثروتمند می‌کنی، و پست‌ترین فرد کسی است که تو او را به مقام بالا می‌رسانی.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ تاریخی در توزیعِ ثروت و مقام توسطِ سرنوشت.

نه امید آن کایچ بهتر شوی تو نه ارمان آن کم تو دل نگسلانی

نه امیدی هست که تو بهتر شوی و نه توانی دارم که دلم را از وابستگی به تو رها کنم.

نکته ادبی: بیانِ ناگزیریِ انسان در عینِ شناختِ بدیِ جهان.

همه روز ویران کنی کار ما را نترسی که یک روز ویران بمانی

تو هر روز زندگی ما را ویران می‌کنی؛ آیا نمی‌ترسی که روزی خودت نیز ویران شوی؟

نکته ادبی: استفاده از صنعتِ لف و نشر و تضاد در ویرانی.

ندانی که ویران شود کاروانگه چو برخیزد آمد شد کاروانی

آیا نمی‌دانی که وقتی کاروان حرکت می‌کند، آن منزلگاه و استراحتگاه متروکه و ویران می‌شود؟

نکته ادبی: تمثیلِ جهان به کاروان‌سرا و انسان‌ها به کاروان که گذرا هستند.

تو شاه بزرگی و ما همچو لشکر ولیکن یکی شاه بی پاسبانی

تو پادشاه بزرگی هستی و ما مانند لشکریان تو هستیم، اما تو پادشاهی هستی که هیچ محافظ و منطقی ندارد.

نکته ادبی: تشبیه جهان به پادشاهی که بی‌محابا و بدونِ نگهبانیِ خرد عمل می‌کند.

یکی را ز بن بیستگانی نبخشی یکی را دوباره دهی بیستگانی

به یکی هیچ پاداشی نمی‌دهی و به دیگری پاداشِ دوبرابر اعطا می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به بی‌عدالتیِ مشهود در تقدیر.

بود فعل دیوانگان این سراسر بعمدا تو دیوانه ای یا ندانی

این کارهای تو سراسر فعل و رفتارِ دیوانگان است؛ آیا عمداً دیوانگی می‌کنی یا واقعاً نمی‌فهمی چه می‌کنی؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای سرزنشِ ماهیتِ بی‌خردِ جهان.

خوری خلق را و دهانت نبینم خورنده ندیدم بدین بی دهانی

تو همه بندگان را می‌خوری (از بین می‌بری)، اما دهانی برایت نمی‌بینم؛ تا به حال خورنده‌ای بدون دهان ندیده بودم.

نکته ادبی: تصویرسازیِ انتزاعی از فناپذیری که جهان بدون ابزارِ مادی، جان‌ها را می‌ستاند.

ستانی همی زندگانی ز مردم ازیرا درازت بود زندگانی

تو دائماً زندگی را از مردم می‌ستانی و به همین دلیل است که عمرِ خودت این‌قدر طولانی شده است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه جهان با جان‌ستانیِ موجوداتِ فانی، جاودانه به نظر می‌رسد.

نباشد کسی خالی از آفت تو مگر کاتفاقی کند آسمانی

هیچ‌کس از گزند و آفتِ تو در امان نیست، مگر اینکه اتفاقی آسمانی و الهی او را حفظ کند.

نکته ادبی: تکیه بر قدرتِ لایزالِ الهی در برابرِ شرارتِ جهان.

تو هر چند زشتی کنی بیش با ما شود بیشتر با تومان مهربانی

تو هرچقدر با ما زشتی و بدی می‌کنی، عشق و مهربانی ما نسبت به تو بیشتر می‌شود.

نکته ادبی: بیانِ رنج‌آورِ وابستگیِ انسان به دنیا با وجودِ بدعهدیِ آن.

ندانی که ما عاشقانیم وبیدل تو معشوق ممشوق ما عاشقانی

آیا نمی‌دانی که ما عاشق و دل‌بسته‌ی تو هستیم و تو معشوقی هستی که ما را اسیر خود کرده‌ای؟

نکته ادبی: تناقضِ آشکار میانِ عاشق (انسان) و معشوق (دنیا) که بیزار از هم نیستند.

اگر چند جان و تن ما گدازی وگر چند دین و دل ما ستانی

اگرچه جان و تن ما را فرسوده کنی و دین و دل ما را بستانی.

نکته ادبی: اشاره به پیامدهایِ دنیویِ زیستن و از دست دادنِ ارزش‌های معنوی.

بناچار یکروز هم بگذری تو اگر چند ما را همی بگذرانی

ناچار روزی تو هم از بین خواهی رفت، حتی اگر اکنون ما را با سختی از این دنیا عبور دهی.

نکته ادبی: تاکید بر فناپذیریِ خودِ جهان.

مرا هر زمان پیش خوانی و هر گه که پیش تو آیم ز پیشم برانی

هر لحظه مرا به سوی خود می‌خوانی، اما هرگاه نزد تو می‌آیم، مرا از خود می‌رانی.

نکته ادبی: تناقض در رفتارِ جهان؛ دعوت به زندگی و راندن از آن.

به زرق تو این بار غره نگردم گر انجیل و توراة پیشم بخوانی

این بار دیگر فریب ترفندهای تو را نمی‌خورم، حتی اگر انجیل و تورات را برایم بخوانی (و سوگند یاد کنی).

نکته ادبی: عزمِ راسخ برای رهایی از فریبِ دنیا با تمسک به نمادهایِ مقدس.

خریدار دارم من از تو بسی به چرا خدمت تو کنم رایگانی

من خریداران (مشتریان) بهتری از تو دارم؛ چرا باید برای تو رایگان کار کنم؟

نکته ادبی: اعلامِ استقلالِ رای و عزتِ نفسِ شاعر در برابرِ دنیا.

خریدار من تاج عمرانیانست تو خود خادم تاج عمرانیانی

خریدارِ من، تاجِ سرِ مردمان است (اشاره به ممدوح) و تو خودت تنها خادمِ این بزرگان هستی.

نکته ادبی: تغییرِ لحن از خطاب به جهان، به خطاب به انسانِ بزرگ.

رئیس موید علی محمد کز ایزد بقا خواهمش جاودانی

رئیسی که از سوی خدا تایید شده، یعنی علی محمد، که برای او از خداوند بقای جاودان می‌خواهم.

نکته ادبی: تلمیح به مقامِ معنویِ ممدوح.

همان سهم او سهم اسفندیاری همان عدل او عدل نوشیروانی

شهامت او مانند شهامت اسفندیار و عدل او مانند دادگری نوشیروان است.

نکته ادبی: تلمیح به اسطوره‌ها و پادشاهانِ کهن برای مدح ممدوح.

شنیدم که موسی عمران ز اول به پیغمبری اوفتاد از شبانی

شنیده‌ام که موسی عمران، کارش را با چوپانی آغاز کرد و سپس به مقام پیامبری رسید.

نکته ادبی: تلمیح به داستان موسی (ع) برای نشان دادنِ ارتقای جایگاه.

بعمدا علی بن عمران به آخر رسد زین ریاست به صاحبقرانی

به عمد علی بن عمران نیز سرانجام از این جایگاهِ ریاستی به مقام صاحب‌قرانی (پادشاهی و بزرگیِ تام) می‌رسد.

نکته ادبی: تطبیقِ سرنوشتِ ممدوح با پیامبران.

الا ای رئیس نفیس معظم که گشتاسب تیری و رستم کمانی

ای رئیس ارزشمند و بزرگ که در تیراندازی مانند گشتاسب و در کمان‌داری مانند رستم هستی.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به قهرمانانِ شاهنامه.

کثیر الثواب و قلیل العتابی ثقیل الرکاب و خفیف العنانی

بسیار پاداش‌دهنده و کم‌سرزنش هستی؛ در مرکب‌سواری باشکوه و در راهبریِ امور مهارت داری.

نکته ادبی: استفاده از عباراتِ متضاد برای نشان دادنِ کمالاتِ ممدوح.

نه مرد شرابی که مرد ضرابی نه مرد طعامی که مرد طعانی

تو مردِ شراب‌خواری نیستی بلکه مردِ جنگ و نبردی؛ مردِ شکم‌پرستی نیستی بلکه مردِ سخنوری و استدلالِ کوبنده‌ای.

نکته ادبی: نفیِ صفاتِ ناپسند و اثباتِ صفاتِ نیکو.

شنیدم که ریگ سیه را به گیتی نکرده ست کس حمری و بهرمانی

شنیده‌ام که در دنیا کسی نتوانسته است ریگِ سیاه را به شرابِ ناب یا یاقوت بدل کند (اما تو توانی داری که ناممکن‌ها را ممکن می‌کنی).

نکته ادبی: کنایه از کرامات و قدرتِ بی‌نظیرِ ممدوح.

تو در روز هیجا سویدای جنگی بکردی به شمشیر حمرای قانی

تو در روز نبرد، سیاهیِ لشکر دشمن را با شمشیرت به رنگِ سرخِ خونِ پیروزی درآوردی.

نکته ادبی: استعاره از قدرتِ نظامی و پیروزی‌آوریِ ممدوح.

چو شمشیر تو رنگرز من ندیدم که ریگ سیه را کند ارغوانی

رنگرزی مانند شمشیر تو ندیده‌ام که ریگِ سیاه را به رنگ ارغوانی (خون) درآورد.

نکته ادبی: تشبیه شمشیر به رنگرز، با بن‌مایه‌ی خون‌ریزی.

اگر عقل فانی نگردد، تو عقلی وگر جان همیشه بماند، تو جانی

اگر قرار باشد عقل در جهان باقی بماند، آن تو هستی و اگر جان همیشه بماند، آن تویی.

نکته ادبی: اغراق در مدح برایِ نشان دادنِ کمالِ ممدوح.

ز نادان گریزی، به دانا شتابی ز محنت رهانی، به دولت رسانی

از نادان گریزان و به سوی دانا شتابانی؛ از رنج و محنت می‌رهانی و به دولت و کامیابی می‌رسانی.

نکته ادبی: مقایسه صفاتِ پسندیده ممدوح با عملکردِ جهان.

عتابی کنم با تو ای خواجه بشنو به حق کریمی، به حق جوانی

شکایتی دارم ای بزرگوار، بشنو؛ به حقِ کریم بودن و جوانمردی‌ات.

نکته ادبی: قسم دادنِ ممدوح برای شنیدنِ حرفِ شاعر.

سخنهای منظوم شاعر شنیدن بود سیرت و شیمت خسروانی

شنیدنِ سخنانِ منظوم و اشعارِ شاعران، خوی و روشِ پادشاهانِ بزرگ است.

نکته ادبی: استدلال برای تشویق ممدوح به شنیدنِ شعر.

اگر چه رهی را تو کهتر نوازی نپرهیزی از دردسر وز گرانی

اگرچه تو به این بنده کوچک لطف می‌کنی، اما از ایجادِ دردسر و سختی دوری نمی‌کنی.

نکته ادبی: گلایه‌ی ظریف از دشواریِ دسترسی به ممدوح.

من ایدون چو بازم که زی تو شتابم اگر چند از دست خود برپرانی

من همچون بازی شکاری هستم که به سمت تو می‌شتابم، حتی اگر تو مرا از خود برانی.

نکته ادبی: تشبیه شاعر به بازِ شکاری که مطیعِ صاحب است.

من از منزل دور قصد تو کردم چو قصد عراقی کند قیروانی

من از راهی دور به قصدِ تو سفر کردم، همان‌طور که یک قیروانی (مسافر) قصدِ رفتن به عراق را دارد.

نکته ادبی: اشاره به سختیِ سفرِ شاعر.

نشستم بر آن بیسراک سماعی فروهشته دو لب، چو لفج زبانی

بر آن مرکبِ تندرو نشستم در حالی که لب‌هایم آویزان و گیج بودم.

نکته ادبی: تصویرسازی از خستگیِ مفرطِ سفر.

یکی جعد مویی، هیونی سبکرو تو گویی یکی محملی مولتانی

مرکبی با موهای مجعد و تندرو داشتم که گویی یک مَحملِ مولتانی (کالایِ باارزشِ وارداتی) بود.

نکته ادبی: توصیفِ جلالت و شکوهِ تجهیزاتِ سفر.

تکاور یکی، خاره دری، که گفتی چو یوز از زمین برجهد، کش جهانی

اسبی تندرو که سنگ‌ها را می‌شکافت؛ انگار یوزپلنگی بود که از زمین می‌جست.

نکته ادبی: تشبیه اسب به یوزپلنگ برای نمایشِ سرعت.

زبان در میان دو لب چون نیامی که ناگه ازو برکشی هندوانی

زبانش در میان دو لب مانند غلافِ شمشیری بود که ناگهان شمشیرِ هندی از آن بیرون کشیده می‌شود.

نکته ادبی: تصویرسازیِ شاعرانه و تیزِ دهانِ حیوان.

بریدم شب تیره و روز روشن ابا رنج بسیار و بس ناتوانی

شب‌های تاریک و روزهای روشن را با رنجِ بسیار و ضعفِ جسمانی پشت سر گذاشتم.

نکته ادبی: بیانِ مصائبِ راه.

رسیدم به نزدیک تو شعر گویان چو نزدیک هارون، صریع الغوانی

با خواندنِ شعر نزدِ تو رسیدم، همان‌طور که شاعرِ تیزهوش نزد هارون الرشید رسید.

نکته ادبی: تلمیح به رابطه‌ی شاعران و خلفا.

به امید آن تا کنم خدمت تو رها گردم از محنت این جهانی

به این امید که با خدمت به تو، از رنج و محنتِ این دنیا رها شوم.

نکته ادبی: بیانِ هدفِ مادی و معنویِ سفر.

شنیدم که اعشی به شهر یمن شد سوی هوذة بن علی الیمانی

شنیده‌ام که اعشی (شاعر) به شهر یمن نزدِ هوذة بن علی یمانی رفت.

نکته ادبی: اشاره به حکایتِ تاریخیِ سفرِ اعشی.

بر او خواند شعری به الفاظ تازی به شیرین معانی و شیرین زبانی

او اشعاری به زبانِ عربی و با معانیِ شیرین و گفتاری فصیح برایش خواند.

نکته ادبی: توصیفِ ویژگی‌هایِ شعریِ فاخر.

یکی کاروان اشتر گشن دادش هر اشتر بسان کهی از کلانی

آن امیر به او کاروانی از شترانِ فربه داد که هر کدام مانند کوهی عظیم بودند.

نکته ادبی: اشاره به پاداش‌هایِ بزرگِ تاریخی.

شنیدم که سوی خصیب ملک شد به مدحتگری بونواس بن هانی

شنیده‌ام که او به سوی خصیب ملک (فرمانروا) رفت تا ابونواس بن هانی را مدح کند.

نکته ادبی: تکمیلِ حکایت‌های تاریخی برای مشروعیتِ مدح.

به یک بیت مدحت دهانش بیاکند به یاقوت و بی جاده و بهرمانی

در برابرِ یک بیت شعرِ مدح، چنان پاداشِ گران‌بهایی به شاعر می‌داد که دهانِ او را از یاقوت و جواهراتِ قیمتی پر می‌کرد.

نکته ادبی: بیاکند: از مصدر آکندن به معنای پر کردن؛ در اینجا کنایه از بخششِ فراوان و پاداشِ بسیار است.

علی بن براهیم از شهر موصل بیامد به بغداد در شعر خوانی

علی بن ابراهیم از شهرِ موصل به بغداد آمد تا هنرِ شعرخوانیِ خود را عرضه کند.

نکته ادبی: ذکرِ نامِ اشخاص (علی بن ابراهیم) برای مستندسازی تاریخی و اعتبار بخشیدن به سخن شاعر است.

بدادش همانگه رشید خلیفه بواصل دو سه بدره از زر کانی

خلیفه رشید در همان لحظه به او دو سه کیسه زرِ ناب عطا کرد.

نکته ادبی: بدره: کیسه‌ای حاویِ مقدار مشخصی از سکه‌های طلا یا نقره که در قدیم واحدی برای پول بوده است.

سوی تاج عمرانیان هم بدینسان بیامد منوچهری دامغانی

منوچهری دامغانی نیز به همین ترتیب به درگاهِ پادشاهانِ خاندانِ عمرانیان راه یافت.

نکته ادبی: اشاره به منوچهری به عنوان شاعرِ خودِ متن که در اینجا به صورتِ سوم‌شخص برایِ تفاخر و استناد آورده شده است.

تو زان پادشاهان همی نیستی کم از آن پادشاهان بری بی گمانی

تو ای ممدوح، از آن پادشاهانِ بزرگِ گذشته کم‌قدرتر نیستی و بدون هیچ تردیدی، ویژگی‌های آنان را در خود داری.

نکته ادبی: استفاده از ضمیر «تو» برای مخاطب قرار دادنِ مستقیمِ ممدوح و ایجاد حسِ نزدیکی.

اگر کمتری تو ازیشان به نعمت به همت از ایشان فزونی تو دانی

اگر از نظر ثروت و داراییِ ظاهری از آنان کمتری، اما از نظر همت و بزرگیِ طبع، برتر از آنان هستی.

نکته ادبی: تقابلِ میان «نعمت» (ثروت) و «همت» (اراده و بزرگی) که نشان‌دهنده اولویتِ اخلاق بر مال است.

نه من نیز کمتر از آن شاعرانم به باب مدیح و به باب معانی

من نیز در فنِ مدیحه‌سرایی و در آفرینشِ معانیِ ادبی، از آن شاعرانِ بزرگِ گذشته کم‌توان‌تر نیستم.

نکته ادبی: اعلامِ برابریِ هنری با قدما که مقدمه‌ای برای اثباتِ استحقاقِ پاداش است.

وگر کمترم من از ایشان به معنی از آنان فزونم به شیرین زبانی

و اگر در عمقِ معانیِ ادبی از آنان کمتر باشم، در شیرینیِ کلام و فصاحتِ زبان بر آنان برتری دارم.

نکته ادبی: استفاده از «شیرین‌زبانی» به عنوان ویژگیِ بارزِ سبکِ منوچهری؛ اشاره به تفاوتِ میانِ فصاحت و عمقِ معنا.

نه نیز از تو آن خواسته چشم دارم که باشد بدان مر ترا بازمانی

از تو آن ثروتِ هنگفتی را نمی‌خواهم که پرداختِ آن برای تو دشوار باشد و موجبِ سختی و زیان شود.

نکته ادبی: بازمانی: به معنای در مضیقه افتادن، زیان دیدن یا ناتوان شدن از انجامِ کاری.

من از تو همی مال توزیع خواهم بدین خاصگانت یگان و دوگانی

من از تو تنها حقوقِ معمولِ خودم را می‌خواهم که به صورتِ مرتب (یگان و دوگان) به اطرافیانت می‌دهی.

نکته ادبی: مالِ توزیع: حقوق یا جیره‌ای که به طورِ مرتب و طبقِ فهرست پرداخت می‌شود.

بیندیش از آن روز کاندر مظالم به توزیع کردی مرا میزبانی

آن روزی را به یاد آور که در جلسه رسیدگی به شکایات و مطالبات، به من قولِ پذیرایی و تأمینِ حقوق دادی.

نکته ادبی: مظالم: مجلسی که در آن پادشاه به شکایاتِ مردم رسیدگی می‌کرد.

کسی کو کند میزبانی کسی را نباید که بگریزد از میهمانی

کسی که عهده‌دارِ میزبانی و حمایت از شخصی می‌شود، شایسته نیست که از زیرِ بارِ تعهدِ خود شانه خالی کند.

نکته ادبی: استعاره از میزبانی به عنوانِ تعهد به حمایتِ مالی و پشتیبانی.

الا تا ببارد سرشک بهاری الا تا بروید گل بوستانی

تا زمانی که بارانِ بهاری می‌بارد و تا وقتی که گل‌ها در باغستان می‌رویند (تا ابد)، این دعایِ من برای توست.

نکته ادبی: تمثیلی برایِ تداومِ زمان و آرزویِ بقایِ ممدوح.

بزی با امانی و حور قبایی به رود غوانی و لحن اغانی

با شادمانی، در کنارِ یارِ زیبا‌روی، با نواختنِ ساز و شنیدنِ موسیقی و آوازهای دلنواز زندگی کن.

نکته ادبی: غوانی: زنانِ جوان و زیبا؛ اغانی: جمعِ اُغنیه به معنایِ آوازها و ترانه‌ها.

بر آن وزن این شعر گفتم که گفته ست ابوالشیص اعرابی باستانی

این شعر را در همان وزن و قافیه‌ای سرودم که ابوالشیصِ اعرابی، شاعرِ کهن‌روزگار، سروده بود.

نکته ادبی: تضمینِ سبک و وزنِ شاعرِ پیشین برای نشان دادنِ تسلط بر میراثِ ادبی.

اشاقک و اللیل ملقی الجران غراب ینوح علی غصن بان

آیا شب، در حالی که تاریکی‌اش مانندِ شتری که سینه بر زمین نهاده گسترده شده، تو را مشتاق کرده است؟ در حالی که کلاغی بر شاخه درختِ بان نوحه می‌خواند.

نکته ادبی: این بیت، ترجمه و تضمینِ مصراعِ اولِ قصیده‌ای از ابوالشیص است؛ «ملقی الجران» کنایه از شدتِ تاریکی و سنگینیِ شب است.