دیوان اشعار - قصاید و قطعات

منوچهری

شمارهٔ ۶۱ - در مدح سلطان مسعود غزنوی

منوچهری
خواهم که بدانم من جانا که چه خوداری تا از چه برآشوبی، یا از چه بیازاری
گر هیچ سخن گویم با تو ز شکر خوشتر صد کینه به دل گیری، صد اشک فروباری
بدخو نبدی چونین، بدخوت که کرد آخر بدخوتر ازین خواهی گشتن سرآن داری؟
بدخو نشدستی تو، گر زانکه نکردیمان با خوی بد از اول چندانت خریداری
خدمت نکنی ما را، وز ما طلبی خدمت یاری نکنی ما را، وز ما طلبی یاری
نازی تو کنی برما، وز ما نکشی نازی خواری تو کنی برما، وز ما نبری خواری
رو رو که بیکباره چونین نتوان بودن لنگی نتوان بردن، ای دوست به رهواری
یا دوستی صادق، یا دشمنی ظاهر یا یکسره پیوستن، یا یکسره بیزاری
من دشمنیت جانا، بر دوستی انگارم تو دوستیم جانا بر دشمنی انگاری
نیکوست به چشم من در پیری و برنایی خوبست به طبع من در خوابی و بیداری
جنگی که تو آغازی، صلحی که تو پیوندی شوری که تو انگیزی، عذری که تو پیش آری
عیشیست مرا با تو، چونانکه نیندیشی حالیست مرا با تو، چونانکه نپنداری
عیشم بود با تو، در غیبت و در حضرت حالیم بود با تو در مستی و هشیاری
من عمر تو در شادی با عمر شه عالم پیوسته به هم خواهم چون روز و شب تاری
هر کو به شبی صدره، عمرش نه همی خواهد بیشک به بر ایزد باشدش گرفتاری
یارب ! بدهی او را در دولت و در نعمت عمری به جهانداری، عزی به جهانخواری
چون شهد و شکر عیشی از خوشی و شیرینی چون ریگ روان جیشی در پری و بسیاری
چون قوت این سلطان وین دولت و این همت وین مخبر کرداری وین منظر دیداری
بیش از همه شاهانست در ماضی و مستقبل بیش از همه شیرانست در شیری و درشاری
لابد بودش عمری، افزون ز همه شاهان از اول و از آخر، از نافع و از ضاری
شاهی که نشد معروف، الا به جوانمردی الا به نکونامی، الا به نکوکاری
هشتاد و دو شیر نر کشته ست به تنهایی هفتاد و دو من گرزی کرده ست ز جباری
داده ست بدو ایزد خلق همه عالم را و ایزد نکند هرگز برخلق ستمکاری
تا میر به بلخ آمد با آلت و با عدت بیمار شده ملکت برخاست ز بیماری
بیمار بد این ملکت زو دور طبیب او آشفته شده طبعش، هم مائی و هم ناری
اکنون که طبیب آمد نزدیک به بالینش بهتر شودش درد و کمتر شودش زاری
بیمار کجا گردد از قوت او ساقط دانی که به یک ساعت کارش نشود کاری
یک هفته زمان باید، لا بلکه دو سه هفته تا دور توان کردن، زو سختی و دشواری
بر وی نتوان کردن تعجیل به به کردن تعجیل به طب اندر باشد ز سبکساری
آهستگیی باید آنجا و مدارایی صد گونه عمل کردن، صدگونه هشیواری
ای میر جهان، ایزد بسپرد به تو کیهان کیهان به ستمکاران دانم که بنسپاری
این ملکت مشرق را وین ملکت مغرب را آری تو سزاواری، آری تو سزاواری
شغل همه برسنجی، داد همه بستانی کار همه دریابی، حق همه بگزاری
از لشکر و جز لشکر، از رعیت و جز رعیت مختار تویی بالله، بالله که تو مختاری
بانگ صلوات خلق از دور پدید آید کز دور پدید آید از پیل تو عماری
نیک و بد این عالم پیش و پس کار او زودا که تو دریابی، زودا که تو بنگاری
خشتی که ز دیواری بردند به بیدادی شاخی که ز گلزاری کندند به غداری
این را عوضش خشتی از مشک و ززر سازی وان را بدلش شاخی از در و گهر کاری
دولت به رکوع آید، آنجا که تو بنشینی نصرت به سجود آید، آنجا که تو بگذاری
در ظاهر و در باطن پشت تو بود دولت در عاجل و در آجل یار تو بود باری
چیزیکه تو پنداری در غربت و در حضرت کاری که تواندیشی از کژی و همواری
نیکوتر از آن باشد بالله که تو اندیشی آسانتر از آن باشد حقا که تو پنداری
تا باغ پدید آرد برگ گل مینایی تا ابر فرو بارد ثاد و نم آذاری
بر خوردن تو باشد: از دولت و از نعمت از مجلس شاهانه، وز لعبت فرخاری
از جام می روشن وز زیر و بم مطرب از دیبه قرقوبی وز نافهٔ تاتاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در ابتدا با لحنی صمیمانه و عاشقانه آغاز می‌شود که گویی شاعری از بی‌ثباتی و تندخویی معشوق شکوه می‌کند و این تناقض‌های رفتاری را بازتاب می‌دهد. این بخش از شعر، توصیف دقیق سرگشتگی عاشق در مواجهه با کسی است که میان دوستی و دشمنی، سرگردان و ناپایدار است.

در ادامه، شعر با یک چرخش ناگهانی و هنرمندانه، از فضای عاشقانه به ساحت ستایشگری و مدح تغییر جهت می‌دهد. در این بخش، شاعر با بهره‌گیری از تمثیلِ بیماری و درمان، سرزمین و ملک را به مثابه انسانی بیمار تصویر می‌کند که نیازمند طبیبی حاذق یعنی همان حاکم است تا با تدبیر و دادگری، سلامت و آرامش را به آن بازگرداند.

بخش پایانی، سرشار از امید به آینده‌ای روشن تحت لوای عدالت و خردمندی حاکم است. شاعر با زبانی حماسی و فاخر، ویژگی‌های اخلاقی و توانمندی‌های نظامی پادشاه را برمی‌شمارد و با دعا برای بقای دولت او، اثری را به پایان می‌برد که پیوندی میان احساسات شخصی و آرمان‌های سیاسی زمانه خویش است.

معنای روان

خواهم که بدانم من جانا که چه خوداری تا از چه برآشوبی، یا از چه بیازاری

ای محبوب من، می‌خواهم بدانم که علت این همه سرسختی و کج‌خلقی تو چیست و چرا بی دلیل خشمگین می‌شوی و دل مرا می‌آزاری؟

نکته ادبی: خودیاری به معنای استقلال در رای و سرسختی به کار رفته است.

گر هیچ سخن گویم با تو ز شکر خوشتر صد کینه به دل گیری، صد اشک فروباری

اگر من حرفی بزنم که از شهد و شکر هم شیرین‌تر باشد، تو صدها کینه به دل می‌گیری و صدها اشک می‌ریزی.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن تضاد رفتاری معشوق.

بدخو نبدی چونین، بدخوت که کرد آخر بدخوتر ازین خواهی گشتن سرآن داری؟

تو پیش از این چنین بدخلق نبودی؛ چه کسی تو را به این حال و روز انداخت؟ آیا قصد داری که از این هم بدخلق‌تر شوی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تعجب از تغییر احوال معشوق.

بدخو نشدستی تو، گر زانکه نکردیمان با خوی بد از اول چندانت خریداری

تو ذاتاً بدخلق نبودی، اگر ما از همان ابتدا با رفتارهای ناشایست تو، این‌قدر با اشتیاق برخورد نمی‌کردیم و تو را تحویل نمی‌گرفتیم.

نکته ادبی: خریداری در اینجا به معنای ارج نهادن و بها دادن است.

خدمت نکنی ما را، وز ما طلبی خدمت یاری نکنی ما را، وز ما طلبی یاری

تو هیچ خدمتی به ما نمی‌کنی، اما از ما انتظار خدمت داری؛ یاری نمی‌رسانی، اما طلب یاری داری.

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای بیان نابرابری در رابطه.

نازی تو کنی برما، وز ما نکشی نازی خواری تو کنی برما، وز ما نبری خواری

تو بر ما ناز می‌کنی، اما ناز ما را تحمل نمی‌کنی؛ تو ما را خوار می‌شماری، اما تحمل خوار شدن را نداری.

نکته ادبی: کنایه از یک‌جانبه بودن رابطه.

رو رو که بیکباره چونین نتوان بودن لنگی نتوان بردن، ای دوست به رهواری

دست بردار که نمی‌توان همیشه به این شکل ادامه داد؛ ای دوست، نمی‌شود همزمان هم لنگید و هم راهوار و تندرو بود.

نکته ادبی: تمثیل لنگی و راهواری برای نشان دادن تضاد در رفتار.

یا دوستی صادق، یا دشمنی ظاهر یا یکسره پیوستن، یا یکسره بیزاری

یا تکلیف را روشن کن؛ یا دوستی راستین باش یا دشمنی آشکار؛ یا کاملاً همراه شو یا کاملاً بیزاری‌ات را ابراز کن.

نکته ادبی: تضاد میان دوستی و دشمنی برای بیان بلاتکلیفی.

من دشمنیت جانا، بر دوستی انگارم تو دوستیم جانا بر دشمنی انگاری

ای جان من، من دشمنی تو را هم به چشم دوستی می‌بینم، اما تو دوستی مرا دشمنی می‌پنداری.

نکته ادبی: تضاد در برداشت‌های ذهنی.

نیکوست به چشم من در پیری و برنایی خوبست به طبع من در خوابی و بیداری

تو در همه حال، چه در جوانی و چه در پیری، و چه در خواب و چه در بیداری، در نظر من نیکو و عزیز هستی.

نکته ادبی: تضادهای زمانی برای بیان ثبات عشق.

جنگی که تو آغازی، صلحی که تو پیوندی شوری که تو انگیزی، عذری که تو پیش آری

هم جنگی که آغاز می‌کنی و هم صلحی که برقرار می‌سازی، و هم شوری که برمی‌انگیزی و هم عذری که می‌آوری، همه برای من ارزشمند است.

نکته ادبی: تضاد میان جنگ و صلح.

عیشیست مرا با تو، چونانکه نیندیشی حالیست مرا با تو، چونانکه نپنداری

من با تو چنان عیش و خوشی دارم که حتی در مخیله‌ات هم نمی‌گنجد و چنان حالی دارم که نمی‌توانی تصور کنی.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن عمق عیش و حال.

عیشم بود با تو، در غیبت و در حضرت حالیم بود با تو در مستی و هشیاری

عیش و حال من با تو، هم در حضور و هم در غیبت، و هم در مستی و هم در هشیاری، برقرار است.

نکته ادبی: تضاد برای بیان پیوستگی و ثبات.

من عمر تو در شادی با عمر شه عالم پیوسته به هم خواهم چون روز و شب تاری

من عمرِ شادمانه تو را با عمر پادشاه عالم پیوند می‌زنم، همان‌طور که روز و شب تیره به هم پیوسته‌اند.

نکته ادبی: آغاز چرخش از مبحث عاشقانه به مدح حاکم.

هر کو به شبی صدره، عمرش نه همی خواهد بیشک به بر ایزد باشدش گرفتاری

هرکس که در هر شب صد بار برای او عمر طولانی نخواهد، قطعاً گرفتار خشم خداوند خواهد شد.

نکته ادبی: تاکید بر اهمیت دعا برای پادشاه.

یارب ! بدهی او را در دولت و در نعمت عمری به جهانداری، عزی به جهانخواری

خدایا! به او در دولت و نعمت، عمری برای جهان‌داری و عزتی برای جهان‌گشایی عطا کن.

نکته ادبی: دعا برای پادشاه در قالب عبارات عربی و فارسی.

چون شهد و شکر عیشی از خوشی و شیرینی چون ریگ روان جیشی در پری و بسیاری

عیش او از خوشی و شیرینی همچون شهد و شکر است و لشکرش در کثرت و فراوانی مانند ریگ‌های روان بیابان است.

نکته ادبی: تشبیه برای بیان فراوانی نعمت و لشکر.

چون قوت این سلطان وین دولت و این همت وین مخبر کرداری وین منظر دیداری

او از نظر توانایی، پادشاهی، همت، کردار سنجیده و منظرِ شکوهمند، بی‌همتاست.

نکته ادبی: توصیف صفات عالیه پادشاه.

بیش از همه شاهانست در ماضی و مستقبل بیش از همه شیرانست در شیری و درشاری

او از تمام پادشاهان گذشته و آینده برتر است و در شجاعت و دلاوری از همه شیران بیشه پیشی گرفته است.

نکته ادبی: اغراق حماسی در باب توانمندی پادشاه.

لابد بودش عمری، افزون ز همه شاهان از اول و از آخر، از نافع و از ضاری

بی‌شک او عمری طولانی‌تر از همه شاهان خواهد داشت، از آغاز تا پایان، و برای دوستان نافع و برای دشمنان زیان‌بار است.

نکته ادبی: تضاد نافع و ضار برای توصیف قدرت.

شاهی که نشد معروف، الا به جوانمردی الا به نکونامی، الا به نکوکاری

شاهی که نام و آوازه‌اش تنها به جوانمردی، نیک‌نامی و کارهای نیک شهره است.

نکته ادبی: تاکید بر صفت جوانمردی به عنوان ویژگی اصلی پادشاه.

هشتاد و دو شیر نر کشته ست به تنهایی هفتاد و دو من گرزی کرده ست ز جباری

او به تنهایی هشتاد و دو شیر نر را کشته و گرزی که هفتاد و دو مرد توان حملش را دارند، با قدرت تمام به کار گرفته است.

نکته ادبی: اغراق حماسی و اساطیری.

داده ست بدو ایزد خلق همه عالم را و ایزد نکند هرگز برخلق ستمکاری

خداوند تمام مردم عالم را به او سپرده است و خداوند هرگز به بندگانش ستم نمی‌کند.

نکته ادبی: توجیه الهیاتی قدرت پادشاه.

تا میر به بلخ آمد با آلت و با عدت بیمار شده ملکت برخاست ز بیماری

از وقتی که امیر با شکوه و تجهیزات به بلخ آمد، بیماریِ سرزمین برطرف شد و ملک از پا افتادگی برخاست.

نکته ادبی: آغاز تمثیل پزشکی: کشور به مثابه بیمار.

بیمار بد این ملکت زو دور طبیب او آشفته شده طبعش، هم مائی و هم ناری

این ملک به دلیل دوری از طبیب (شاه) بیمار شده بود و مزاجش که ترکیبی از آب و آتش (عناصر اربعه) بود، به هم ریخته بود.

نکته ادبی: اشاره به طب سنتی و اخلاط چهارگانه.

اکنون که طبیب آمد نزدیک به بالینش بهتر شودش درد و کمتر شودش زاری

اکنون که طبیب بر بالینش حاضر شده، دردش رو به بهبود می‌رود و ناله و زاری‌اش کاهش می‌یابد.

نکته ادبی: ادامه تمثیل پزشکی.

بیمار کجا گردد از قوت او ساقط دانی که به یک ساعت کارش نشود کاری

بیمارِ قدرتمندی همچون این ملک، به این سادگی از پا در نمی‌آید و می‌دانی که کارش در یک لحظه به سرانجام نمی‌رسد.

نکته ادبی: نکته مدیریتی در باب صبر.

یک هفته زمان باید، لا بلکه دو سه هفته تا دور توان کردن، زو سختی و دشواری

یک هفته یا شاید دو سه هفته زمان لازم است تا سختی‌ها و مشکلات از این ملک دور شود.

نکته ادبی: واقع‌گرایی در سیاست‌ورزی.

بر وی نتوان کردن تعجیل به به کردن تعجیل به طب اندر باشد ز سبکساری

نمی‌توان در درمان این کشور تعجیل کرد، چرا که شتاب‌زدگی در پزشکی از نادانی و سبکسری است.

نکته ادبی: حکمت و تدبیر در امور.

آهستگیی باید آنجا و مدارایی صد گونه عمل کردن، صدگونه هشیواری

در اینجا نیاز به آرامش، مدارا، صدها گونه عمل سنجیده و هوشیاری فراوان است.

نکته ادبی: تاکید بر احتیاط و کیاست.

ای میر جهان، ایزد بسپرد به تو کیهان کیهان به ستمکاران دانم که بنسپاری

ای امیر جهان، خداوند عالم را به تو سپرده است و می‌دانم که تو آن را به دست ستمکاران نخواهی سپرد.

نکته ادبی: تثبیت جایگاه اخلاقی حاکم.

این ملکت مشرق را وین ملکت مغرب را آری تو سزاواری، آری تو سزاواری

تو شایستگی اداره ملک مشرق و مغرب را داری و به راستی که لایق این جایگاه هستی.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر مشروعیت حاکم.

شغل همه برسنجی، داد همه بستانی کار همه دریابی، حق همه بگزاری

تو کار همه را می‌سنجی، حق همه را ادا می‌کنی و به امور همه رسیدگی می‌کنی.

نکته ادبی: توصیف عدالت‌گستری.

از لشکر و جز لشکر، از رعیت و جز رعیت مختار تویی بالله، بالله که تو مختاری

از لشکر تا رعیت، تو اختیاردار و تصمیم‌گیرنده نهایی هستی و به خدا سوگند که تو انتخابی شایسته هستی.

نکته ادبی: تاکید بر اقتدار و مشروعیت حاکم.

بانگ صلوات خلق از دور پدید آید کز دور پدید آید از پیل تو عماری

صدای صلوات مردم از دور شنیده می‌شود، زیرا از دور عماریِ (کجاوه) تو بر پشت فیل نمایان است.

نکته ادبی: تصویرسازی بصری و صوتی از ورود پادشاه.

نیک و بد این عالم پیش و پس کار او زودا که تو دریابی، زودا که تو بنگاری

هر نیک و بدی که در این عالم رخ می‌دهد، تو به زودی از آن آگاه می‌شوی و آن را ثبت و ضبط می‌کنی.

نکته ادبی: توصیف آگاهی و نظارت حاکم.

خشتی که ز دیواری بردند به بیدادی شاخی که ز گلزاری کندند به غداری

هر خشتی که به ستم از دیواری برداشته شده و هر شاخه‌ای که به خیانت از گلزاری کنده شده است (همه را می‌بینی).

نکته ادبی: نماد بی‌عدالتی‌های گذشته.

این را عوضش خشتی از مشک و ززر سازی وان را بدلش شاخی از در و گهر کاری

تو برای آن خشت، خشتی از مشک و زر می‌سازی و برای آن شاخه، شاخه‌ای از در و گوهر جایگزین می‌کنی.

نکته ادبی: استعاره از جبران خسارت و بازسازی عدالت.

دولت به رکوع آید، آنجا که تو بنشینی نصرت به سجود آید، آنجا که تو بگذاری

دولت و پیروزی، هر جا که تو بنشینی و قدم بگذاری، به کرنش و سجده می‌افتند.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به مفاهیم انتزاعی دولت و نصرت.

در ظاهر و در باطن پشت تو بود دولت در عاجل و در آجل یار تو بود باری

در ظاهر و باطن، دولت پشتیبان توست و در دنیا و آخرت، خداوند یار و یاور توست.

نکته ادبی: تضاد ظاهر/باطن و عاجل/آجل.

چیزیکه تو پنداری در غربت و در حضرت کاری که تواندیشی از کژی و همواری

هر چه تو در غربت یا حضور تصور کنی و هر کاری که از کژی و راستی در ذهن بپرورانی.

نکته ادبی: تاکید بر قدرت ذهنی و بصیرت حاکم.

نیکوتر از آن باشد بالله که تو اندیشی آسانتر از آن باشد حقا که تو پنداری

به خدا سوگند که حقیقت، از آنچه تو می‌اندیشی نیکوتر و از آنچه تصور می‌کنی آسان‌تر است.

نکته ادبی: اطمینان‌بخشی به حاکم.

تا باغ پدید آرد برگ گل مینایی تا ابر فرو بارد ثاد و نم آذاری

تا زمانی که باغ، برگ گل‌های رنگین می‌رویاند و تا وقتی که ابر، باران‌های بهاری را فرو می‌بارد.

نکته ادبی: استفاده از عناصر طبیعت برای ایجاد زمانِ جاودانگی (تا ابد).

بر خوردن تو باشد: از دولت و از نعمت از مجلس شاهانه، وز لعبت فرخاری

برخورداری تو از دولت، نعمت، مجلس شاهانه و کنیزان زیبا، مستدام باد.

نکته ادبی: اشاره به مظاهر تمدن و قدرت.

از جام می روشن وز زیر و بم مطرب از دیبه قرقوبی وز نافهٔ تاتاری

از جام شراب روشن، نوای ساز مطرب، پارچه‌های گرانبهای قرقوبی و مشک نافه تاتاری بهره‌مند باشی.

نکته ادبی: فهرستی از تجملات و خوشی‌های زندگی اشرافی.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Allegory) بیمار بد این ملکت زو دور طبیب او

تشبیه سرزمین به انسانی بیمار که حاکم مانند طبیب باید آن را درمان کند.

تضاد (Antithesis) نازی تو کنی برما، وز ما نکشی نازی

بهره‌گیری از تقابل در رفتار برای نشان دادن نابرابری در رابطه عاشقانه.

اغراق (Hyperbole) هشتاد و دو شیر نر کشته ست به تنهایی

بزرگ‌نمایی قهرمانانه برای اثبات قدرت و شجاعت پادشاه در سبک حماسی.

تشخیص (Personification) دولت به رکوع آید، آنجا که تو بنشینی

جان‌بخشی به مفاهیم دولت و نصرت و نسبت دادن حرکات انسانی به آن‌ها در پیشگاه پادشاه.