دیوان اشعار - قصاید و قطعات

منوچهری

شمارهٔ ۵۳

منوچهری
فغان ازین غراب بین و وای او که در نوا فکندمان نوای او
غراب بین نیست جز پیمبری که مستجاب زود شد دعای او
غراب بین نایزن شده ست و من سته شدم ز استماع نای او
برفت یار بیوفا و شد چنین سرای او خراب، چون وفای او
به جای او بماند جای او به من وفا نمود جای او به جای او
بسان چاه زمزمست چشم من که کعبهٔ وحوش شد سرای او
سحاب او بسان دیدگان من بسان آه سرد من صبای او
خراب شد تن من از بکای من خراب شد تن وی از بکای او
الا کجاست جمل بادپای من بسان ساقهای عرش پای او
چو کشتیی که بیل او ز دم او شراع او، سرون او قفای او
زمام او طریق او و راهبر سنام او دو دست او عصای او
کجاست تا بیازمایم اندرین سراب آب چهره آشنای او
ببرم این درشتناک بادیه که گم شود خرد در انتهای او
ز طول او به نیم راه بگسلد فراز او مسافت سمای او
زمین او چو دوزخ وز تف او چو موی زنگیان شده گیای او
بسان ملک جم خراب، بادیه سپاه غول و دیو، پادشای او
زنند مقرعه به پیش پادشا دوال مار و نیش اژدهای او
کنیزکان به گرد او کشیده صف ز کرکی و نعامه و قطای او
ز مار گرزه، مار گرد ریگ پر غدیرها و آبگیرهای او
شراب او سراب و جامش اودیه و نقل او حجاره و حصای او
سماع مطربان به گرد او درون زئیر شیر و گرگ را عوای او
بخور او سموم گرم و اسپرم به گرد او عکازه و غضای او
شمیده من در آن میان بادیه زسهم دیو و بانگ های های او
بدانگهی که هور تیره گون شود چو روی عاشقان شود ضیای او
شب از میان باختر برون جهد بگسترند زیر چرخ جای او
چو جامعهٔ نگارگر شود هوا نقط زر شود بر او نقای او
فلک چو چاه لاجورد و دلو او دو پیکر و مجره همچو نای او
هبوب او هوا و بر هبوب او کسی فشانده گرد آسیای او
ز هقعهٔ چو نیمخانهٔ کمان بنات نعش از اول بنای او
جدی چنان به شاره ای وز استر چو نقطه ای به ثور بر، سهای او
هوا به رنگ نیلگون یکی قبا شهاب، بند سرخ بر قبای او
مجره چون ضیا که اندر اوفتد به روزن و نجوم او هبای او
بدانگهی که صبح، روز بر دمد بهای او به کم کند بهای او
قمر بسان چشم دردگین شود سپیده دم شود چو توتیای او
رسیده من به انتهای بادیه به انتها رسیده هم عنای او
به مجلس خدایگان بی کفو که نافریده همچو او خدای او
مدبری که سنگ منجنیق را بدارد اندرین هوا دهای او
به جایگاه عزم، عزم عزم او به جایگاه رای، رای رای او
که کرد، جز خدای عز اسمه رضا رضای او، قضا قضای او
نه در جهان جلال، چون جلال او نه هیچ کبریا چو کبریای او
خلیج مغربی هزیمه ای شود اگر نه جود او شود سقای او
فصاحتم چو هدهدست و هدهدم کجا رسد به غایت سبای او
ز شکر اوست مروه و صفای من ز فضل اوست مروه و صفای او
طبیعت منست گاه شعر من جمیله و شه طباطبای او
«اماصحا» به تازیست و من همی به پارسی کنم اما صحای او
الا که تا برین فلک بود روان شجاع او و حیةالحوای او
بقاش باد و دولت همیشگی رسیده در حسود او بلای او

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این چکامه‌ی غرا، با تصویری از اندوه و دوری آغاز می‌شود. شاعر با بهره‌گیری از نماد کلاغ، فضای پر اضطراب خود را ترسیم کرده و سپس در توصیفی حماسی و وهم‌آلود، سفر جانکاه خویش را در بیابانی دوزخ‌گون روایت می‌کند که هر پدیده‌اش یادآور هول و هراس است.

در نیمه‌ی دوم، لحن شعر از شکوه و گلایه به مدح و ستایش دگرگون می‌شود. شاعر با رسیدن به بارگاه ممدوح، فضای وحشت‌زده‌ی بیابان را با امنیت و عدلِ وجودِ آن «خدایگان» جایگزین می‌کند و او را بی‌همتا در جود و خرد می‌ستاید و در نهایت، بقای دولت او را آرزو می‌کند.

معنای روان

فغان ازین غراب بین و وای او که در نوا فکندمان نوای او

فریاد از دست این کلاغ شوم و صدای ناهنجارش که با آواز خویش ما را به ناله و زاری واداشت.

نکته ادبی: غراب به معنی کلاغ و در ادبیات فارسی نماد شومی و جدایی است.

غراب بین نیست جز پیمبری که مستجاب زود شد دعای او

این کلاغ چیزی جز پیام‌آور بدیمنی نیست که دعای نفرین‌آمیزش به سرعت به اجابت رسید و ما را در غم فرو برد.

نکته ادبی: استعاره از بدیمن بودن کلاغ به عنوان پیکِ تقدیر.

غراب بین نایزن شده ست و من سته شدم ز استماع نای او

این کلاغ گویی نای‌زن (نوازنده) شده است و من از شنیدن صدای ناله‌مانند او به ستوه آمده‌ام.

نکته ادبی: نایزن در اینجا به طنز به کلاغ نسبت داده شده است.

برفت یار بیوفا و شد چنین سرای او خراب، چون وفای او

یار بی‌وفا رفت و در پی او، خانه‌اش همچون وفایش، ویران و متروک شد.

نکته ادبی: تناسب میان خرابی خانه و بی‌وفایی یار.

به جای او بماند جای او به من وفا نمود جای او به جای او

به جای او، جایگاهش برای من باقی ماند و در واقع آن مکان با خالی ماندن، وفای خود را به او اثبات کرد.

نکته ادبی: ایهام در واژه جای و وفا.

بسان چاه زمزمست چشم من که کعبهٔ وحوش شد سرای او

چشمان من به مانند چاه زمزم پر از آب (اشک) است و این بیابانِ چشمانِ من، به کعبه‌ی حیوانات وحشی تبدیل شده است.

نکته ادبی: تشبیه چشمان گریان به چاه زمزم از نظر کثرت آب.

سحاب او بسان دیدگان من بسان آه سرد من صبای او

ابر آن دیار همچون چشمان من (پر اشک) است و باد صبا در آنجا مانند آه سرد من است.

نکته ادبی: تشبیه طبیعت به احوال درونی شاعر.

خراب شد تن من از بکای من خراب شد تن وی از بکای او

تنم از شدت گریستن من ویران گشت و تن او نیز از شدت گریستن خودش فرسوده شد.

نکته ادبی: تکرار واژه خراب برای تأکید بر فرسودگی.

الا کجاست جمل بادپای من بسان ساقهای عرش پای او

کجاست آن شتر تندروی من که پاهایش همچون ستون‌های عرش استوار است؟

نکته ادبی: تشبیه اغراق‌آمیز پاهای شتر به پایه‌های عرش.

چو کشتیی که بیل او ز دم او شراع او، سرون او قفای او

مانند کشتی‌ای که دمِ شتر، حکم بادبانش را دارد و پشتش همچون سرِ کشتی است.

نکته ادبی: توصیفات عجیب و غریب از اندام شتر.

زمام او طریق او و راهبر سنام او دو دست او عصای او

زمام (مهار) آن، راهنما و راهبر اوست و کوهان و دست‌هایش، عصای او در مسیر هستند.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به اجزای بدن حیوان.

کجاست تا بیازمایم اندرین سراب آب چهره آشنای او

کجاست تا در این بیابان، سرابِ دروغین را که شبیه چهره‌ی آشنای اوست، بیازمایم؟

نکته ادبی: اشاره به سراب و ناپایداری تصویر.

ببرم این درشتناک بادیه که گم شود خرد در انتهای او

این بیابانِ خشن را طی می‌کنم که عقل در پایان و انتهای آن گم می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از حیرت در بیابان.

ز طول او به نیم راه بگسلد فراز او مسافت سمای او

از بس این بیابان طولانی است که در نیمه‌ی راه، مسافت آسمان نیز در نظر، کوتاه و ناچیز می‌آید.

نکته ادبی: مبالغه در طولانی بودن راه.

زمین او چو دوزخ وز تف او چو موی زنگیان شده گیای او

زمین آن همچون دوزخ سوزان است و از حرارتش، گیاهان خشکیده همچون موی سیاه پوستان شده است.

نکته ادبی: استفاده از رنگ سیاه برای توصیف خشکی گیاه.

بسان ملک جم خراب، بادیه سپاه غول و دیو، پادشای او

این بیابان مانند ملکِ ویرانِ جمشید است که لشکریانش از غول و دیو تشکیل شده‌اند.

نکته ادبی: استفاده از اساطیر ایرانی برای فضاسازی مهیب.

زنند مقرعه به پیش پادشا دوال مار و نیش اژدهای او

پیشِ پادشاهِ این بیابان، تازیانه‌داران، نیش مار و اژدها را به کار می‌گیرند.

نکته ادبی: تصویرسازی دهشتناک از بیابان.

کنیزکان به گرد او کشیده صف ز کرکی و نعامه و قطای او

کنیزکانِ او که به گرد او صف کشیده‌اند، از جنس درنا و شترمرغ و مرغ قطا هستند.

نکته ادبی: استعاره از حیوانات بیابانی به عنوان همراهان محیط.

ز مار گرزه، مار گرد ریگ پر غدیرها و آبگیرهای او

در اینجا به جای آب، پر از مار گرزه و مارهای خفته در ریگ‌هاست که تمامِ آبگیرها را پر کرده‌اند.

نکته ادبی: توصیف فضای کشنده بیابان.

شراب او سراب و جامش اودیه و نقل او حجاره و حصای او

شرابش سراب است و جامش بیابان‌های خشک و نقلِ (تنقلات) مجلسش سنگریزه‌هاست.

نکته ادبی: طنز تلخ در توصیف سفره بیابان.

سماع مطربان به گرد او درون زئیر شیر و گرگ را عوای او

موسیقیِ نوازندگانِ این بیابان، غرش شیر و زوزه‌ی گرگ است.

نکته ادبی: صداهای ترسناک طبیعت.

بخور او سموم گرم و اسپرم به گرد او عکازه و غضای او

بخورِ خوشبوی این مجلس، باد گرم و سوزان است و عکازه (عصای سرکج) و درخت غضا، دورش را گرفته‌اند.

نکته ادبی: اشاره به گیاهان و بادهای بیابانی.

شمیده من در آن میان بادیه زسهم دیو و بانگ های های او

من در میان این بیابان، از ترسِ دیوها و صدای فریادهای هولناکشان، سرگشته و حیرانم.

نکته ادبی: توصیف حالت روانی شاعر.

بدانگهی که هور تیره گون شود چو روی عاشقان شود ضیای او

زمانی که خورشید تیره می‌شود، نورش همچون روی عاشقان (رنگ‌پریده) می‌گردد.

نکته ادبی: تشبیه رنگ خورشید به چهره عاشق.

شب از میان باختر برون جهد بگسترند زیر چرخ جای او

شب از سمت مغرب بیرون می‌جهد و زیرِ چرخِ فلک، جایگاهی می‌گستراند.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) برای شب.

چو جامعهٔ نگارگر شود هوا نقط زر شود بر او نقای او

چون آسمان همچون جامه‌ی نقاشی‌شده می‌شود، ستاره‌ها همچون نقطه‌های زرین بر آن نقش می‌بندند.

نکته ادبی: توصیف زیبایی ستارگان در شب.

فلک چو چاه لاجورد و دلو او دو پیکر و مجره همچو نای او

فلک همچون چاهی لاجوردی است و دلوِ آن، دو پیکر و کهکشان همچون نایِ آن است.

نکته ادبی: تطبیق اجرام آسمانی با ابزار چاه.

هبوب او هوا و بر هبوب او کسی فشانده گرد آسیای او

وزش باد در آسمان چنان است که گویی کسی بر آن گردِ آسیاب می‌پاشد.

نکته ادبی: تشبیه غبار آسمانی به گرد آسیاب.

ز هقعهٔ چو نیمخانهٔ کمان بنات نعش از اول بنای او

از صورت‌فلکی «هقعه» که مانند نیمه‌ی کمان است، تا صورت‌فلکی «بنات‌النعش» که بنای اصلی آسمان است.

نکته ادبی: اشارات نجومی کهن.

جدی چنان به شاره ای وز استر چو نقطه ای به ثور بر، سهای او

ستاره‌ی جدی چنان به یک نشانه شبیه است که گویی نقطه‌ای بر پیکر ستاره‌ی ثور است.

نکته ادبی: توصیفات دقیق نجومی.

هوا به رنگ نیلگون یکی قبا شهاب، بند سرخ بر قبای او

هوا به رنگ نیلگون (آبی تیره) قبایی پوشیده و شهاب‌های آسمانی، بندهای سرخِ آن قبا هستند.

نکته ادبی: استعاره از رنگ آسمان شب.

مجره چون ضیا که اندر اوفتد به روزن و نجوم او هبای او

کهکشان مانند نوری است که از روزنه‌ای می‌تابد و ستارگانِ کوچک، همچون غبارِ معلق در آن نور هستند.

نکته ادبی: توصیف بصری کهکشان.

بدانگهی که صبح، روز بر دمد بهای او به کم کند بهای او

هنگامی که صبح می‌دمد، ارزشِ ستارگان در برابر نورِ روز کم می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به محو شدن ستارگان با طلوع.

قمر بسان چشم دردگین شود سپیده دم شود چو توتیای او

ماه مانند چشمی دردناک (اشک‌بار) می‌شود و سپیده‌دم، توتیای چشم اوست.

نکته ادبی: تشبیه سپیده‌دم به دارو (توتیا) برای چشم (ماه).

رسیده من به انتهای بادیه به انتها رسیده هم عنای او

من به انتهای این بیابان رسیده‌ام و رنج و سختیِ آن نیز به پایان رسیده است.

نکته ادبی: گذر از فضای توصیفی به بخش مدح.

به مجلس خدایگان بی کفو که نافریده همچو او خدای او

به مجلسِ پادشاهی که هیچ همتایی ندارد و خداوند هم کسی مانند او نیافریده است.

نکته ادبی: اغراق در مدح ممدوح.

مدبری که سنگ منجنیق را بدارد اندرین هوا دهای او

آن فرمانروایی که حتی سنگِ منجنیق را هم با تدبیرِ خویش در هوا نگاه می‌دارد.

نکته ادبی: مبالغه در قدرت و تدبیر ممدوح.

به جایگاه عزم، عزم عزم او به جایگاه رای، رای رای او

در جایگاهِ تصمیم‌گیری، عزمِ او عزمِ واقعی است و در جایگاهِ رای‌زنی، نظرِ او تنها رایِ معتبر است.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه والای ممدوح.

که کرد، جز خدای عز اسمه رضا رضای او، قضا قضای او

چه کسی جز خدای عزوجل می‌تواند باشد که رضایت او، رضای خدا و حکم او، حکم خدا باشد؟

نکته ادبی: اغراق بسیار شدید در مدح.

نه در جهان جلال، چون جلال او نه هیچ کبریا چو کبریای او

در عالمِ بزرگی، هیچ شکوهی مانند شکوه او و هیچ کبریایی چون کبریای او نیست.

نکته ادبی: تأکید بر منحصر بودن ممدوح.

خلیج مغربی هزیمه ای شود اگر نه جود او شود سقای او

اگر جود و بخششِ او سقایت (آبرسانی) نکند، خلیج غربی به یک شکست تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ بخشش ممدوح.

فصاحتم چو هدهدست و هدهدم کجا رسد به غایت سبای او

فصاحتِ من همچون هدهد است، اما هدهدِ من کجا می‌تواند به سرزمینِ سبا (جایگاه بلند ممدوح) برسد؟

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت سلیمان و هدهد.

ز شکر اوست مروه و صفای من ز فضل اوست مروه و صفای او

مروه و صفایِ (پاکی و اعتبار) من از شکرگزاریِ اوست، همان‌طور که مروه و صفایِ او از فضلِ اوست.

نکته ادبی: استفاده از جناس در واژه مروه و صفا (تلمیح به حج).

طبیعت منست گاه شعر من جمیله و شه طباطبای او

طبیعتِ من در هنگامِ شعر گفتن، همانند آن بانوی زیبا و ستاره‌ی طباطبایِ اوست.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی کلام شاعر.

«اماصحا» به تازیست و من همی به پارسی کنم اما صحای او

«اماصحا» در عربی به معنای کلامی است و من نیز در پارسی، معنایِ صحیحِ آن را می‌گویم.

نکته ادبی: بازی زبانی با واژگان عربی و فارسی.

الا که تا برین فلک بود روان شجاع او و حیةالحوای او

تا زمانی که بر این فلک، دلاوران و مارگیران (حیة‌الحوا) روان هستند.

نکته ادبی: قسم یاد کردن به بقای جهان.

بقاش باد و دولت همیشگی رسیده در حسود او بلای او

بقایِ او جاودان باد و دولتِ او همیشگی باشد، و بلایِ روزگار به جانِ حسودانِ او برسد.

نکته ادبی: دعای پایانی برای طول عمر ممدوح.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چاه زمزم

تشبیه چشمان گریان به چاه زمزم برای تأکید بر کثرت اشک.

مبالغه ساق‌های عرش

اغراق در وصف استواری پاهای شتر با تشبیه آن به پایه‌های عرش الهی.

تلمیح هدهد و سبا

اشاره به داستان هدهد و حضرت سلیمان برای بیان ناتوانی کلام شاعر در برابر عظمت ممدوح.

تناسب (مراعات نظیر) مروه و صفا

استفاده از دو واژه‌ی متناسب با مکان‌های مقدس حج برای توصیف پاکی و اعتبار.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) غراب نای‌زن

نسبت دادن عمل نوازندگی به کلاغ برای تصویرسازی فضای پر هیاهو و غمگین.