دیوان اشعار - قصاید و قطعات

منوچهری

شمارهٔ ۵۰ - در لغز شمع و مدح حکیم عنصری

منوچهری
ای نهاده بر میان فرق جان خویشتن جسم ما زنده به جان و جان تو زنده به تن
هر زمان روح تو لختی از بدن کمتر کند گویی اندر روح تو مضمر همی گردد بدن
گر نیی کوکب، چرا پیدا نگردی جز به شب ور نیی عاشق، چرا گریی همی بر خویشتن
کوکبی آری ولیکن آسمان تست موم عاشقی آری، ولیکن هست معشوقت لگن
پیرهن در زیر تن پوشی و پوشد هر کسی پیرهن بر تن، تو تن پوشی همی بر پیرهن
چون بمیری آتش اندر تو رسد زنده شوی چون شوی بیمار، بهتر گردی از گردن زدن
تا همی خندی، همی گریی و این بس نادر است هم تو معشوقی و عاشق، هم بتی و هم شمن
بشکفی بی نوبهار و پژمری بی مهرگان بگریی بی دیدگان و باز خندی بی دهن
تو مرا مانی و من هم مر ترا مانم همی دشمن خویشیم هر دو دوستدار انجمن
خویشتن سوزیم هر دو، بر مراد دوستان دوستان در راحتند از ما و ما اندر حزن
هر دو گریانیم و هر دو زرد و هر دو در گداز هر دو سوزانیم و هر دو فرد و هر دو ممتحن
آنچه من در دل نهادم، بر سرت بینم همی وانچه تو بر سر نهادی در دلم دارد وطن
اشک تو چون در که بگدازی و بر ریزی به زر اشک من چون ریخته بر زر همی برگ سمن
روی تو چون شنبلید نوشکفته بامداد وان من چون شنبلید پژمریده در چمن
رسم ناخفتن به روزست و من از بهر ترا بی وسن باشم همه شب، روز باشم با وسن
از فراق روی تو گشتم، عدوی آفتاب وز وصالت بر شب تاری شدستم مفتنن
من دگر یاران خود را آزمودم خاص و عام نی یکیشان رازدار و نی وفااندر دو تن
رازدار من تویی، ای شمع یار من تویی غمگسار من تویی من زان تو، تو زان من
تو همی تابی و من برتو همی خوانم به مهر هر شبی تا روز دیوان ابوالقاسم حسن
اوستاد اوستادان زمانه عنصری عنصرش بی عیب و دل بی غش و دینش بی فتن
شعر او چون طبع او: هم بی تکلف هم بدیع طبع او چون شعر او: هم با ملاحت هم حسن
نعمت فردوس یک لفظ متینش را ثمر «گنج بادآورد» یک بیت مدیحش را ثمن
تا همی خوانی تو اشعارش، همی خایی شکر تا همی گویی تو ابیاتش، همی بویی سمن
حلم او چون کوه و اندر کوه او کهف امان طبع او چون بحر و اندر بحر او در فطن
نظم او و لفظ او و ذوق او و وزن او هر خطابش، هر عتابش هر مدیحش، هر سخن
گاه نظم و گاه نثر و گاه مدح و گاه هجو روز جد و روز هزل و روز کلک و روز دن
در بار و مشکریز و نوش طبع و زهر فعل جانفروز و دلگشا و غمزدا و لهوتن
کوجریر و کو فرزدق، کو زهیر و کو لبید ربهٔ عجاج و دیک الجن و سیف ذویزن
کو حطیه، کوامیه، کو نصیب و کو کمیت اخطل و بشار برد، آن شاعر اهل یمن
وز خراسان: بوشعیب و بوذر آن ترک کشی وان ضریر پارسی، وان رودکی چنگزن
آن دو گرگانی و دو رازی و دو ولوالجی سه سرخسی و سه کاندر سغد بوده مستکن
ابن هانی، ابن رومی، ابن معتز ابن بیض دعبل و بوشیص و آن فاضل که بود اندر قرن
وان خجسته پنج شاعر کو، کجا بودندشان عزه و عفرا و هند و میه و لیلی سکن
وان دو امرالقیس و آن دو طرفه، آن دو نابغه وان دو حسان و سه اعشی وان سه حماد و سه زن
از بخارا پنج و پنج از مرو و پنج از بلخ باز هفت نیشابوری و سه طوسی و سه بوالحسن
گو فراز آیند و شعر اوستادم بشنوند تا غریزی روضه بینند و طبیعی نسترن
تا بر آن آثار شعر خویشتن گریند باز نی برآثار و دیار و رسم و اطلال و دمن
او رسول مرسل این شاعران روزگار شعر او فرقان و معنایش سر تا سر سنن
شعر او فردوس را ماند، که اندر شعر اوست هر چه در فردوس ما را وعده کرده ذوالمنن
کوثرست الفاظ عذب او و معنی سلسبیل ذرق او انهار خمر و وزنش انهار لبن
لذت انهار خمر اوست ما را بی حساب راحت ارواح لطف اوست ما را بی شجن
از کف او جود خیزد وز دل او مردمی از تبت مشک تبتی، وز عدن در عدن
وقت صلحش کس نداند مرغزن از مرغزار وقت خشمش، کس نداند مرغزار از مرغزن
همتش آب و معالی ام و بیداری ولد حکمتش عم و جلالت خال وهشیاری ختن
زین فروتر شاعران دعوی و زو معنی پدید وین حکیمان دگر یک فن و او بسیار فن
از زغن هرگز نیاید فر اسب راهوار گرچه باشد چون صهیل اسب آواز زغن
حبذا اسبی محجل مرکبی تازی نژاد نعل او پروین نشان و سم او خارا شکن
بارکش چون گاومیش و بانگزن چون نره شیر گامزن چون ژنده پیل و حمله بر چون کرگدن
یوز جست و رنگ خیز و گرگ پوی و غرم تک ببر جه، آهو دو و روباه حیله، گور دن
چون زبانی اندر آتش، چون سلحفاة اندر آب چون نعایم دربیابان، چون بهایم در قرن
رام زین و خوش عنان و کش خرام و تیزگام شخ نورد و راهجوی و سیل بر و کوهکن
پشت او و پای او و گوش او و گردنش چون کمان و چون رماح و چون سنان و چون مجن
بر شود بر بارهٔ سنگین، چو سنگ منجنیق در رود در قعر وادی چون به چاه اندر، شطن
بر طراز آخته پویه کند چون عنکبوت بربدستی جای بر، جولان کند چون بابزن
رخش با او لاغر و شبدیز با او کندرو ورد با او ارجل و یحموم با او اژکهن
اینچنین اسبی تواند برد بیرون مرمرا از چنین وادی، ز قاعی سهمناک و نیشزن
از تبش گشته غدیرش همچو چشم اعمشان وز عطش گشته مسیلش چون گلوی اهرمن
گشته روی بادیه چون خانهٔ جوشنگران از نشان سوسمار و نقش ماران شکن
همچو آواز کمان آوای گرگان اندرو همچو جعد زنگیان شاخ گیاهان، پرشکن
بر چنین اسبی چنین دشتی گذارم در شبی تیره چون روز قصاص و تنگ چون روز محن
روی شسته آسمان او به آب لاجورد دست در بسته زمینش از قیر و از مشک ختن
راست چون یک قبضه و یک خانه قوسی بود آن بنات النعش تابان بر سر کوه یمن
بر سپهر لاجوردی صورت «سعدالسعود» چون یکی خال عقیقین، بر یکی نیلی ذقن
چون سه سنگ دیگپایه «هقعه» بر جوزا کنار چون شرار دیگپایه پیش او خیل پرن
اسب من در شب دوان همچون سفینه در خلیج من بر او ثابت چنانچون بادبان اندر سفن
گاهش اندر شیب تازم، گاه تازم برفراز چون کسی کو گاه بازی بر نشیند بر رسن
در میان مهد چشم من نخسبد طفل خواب تا نبینم روی آن برجیس رای تهمتن
تا نگیرم دامن اقبال او محکم به چنگ تا نبوسم خاک زیرپای او، ذوالطول و من
ای منوچهری همی ترسم که از بیدانشی خویشتن را هم به دست خویشتن دوزی کفن
آنکه اندر زیر تاج گوهر و دیبای شعر چون نگار آزرست و چون بهار برهمن
برد خواهی پیش او ناپروریده شعر خویش؟ کرد خواهی در ملامت عرض خود را مرتهن؟
بر دم طاووس خواهی کرد نقشی خوبتر؟ در بهشت عدن خواهی کشت شاخ نارون؟
آنکه استادان گیتی برحذر باشند ازو تو به نادانی مرو نزدیک او، لاتعجلن
مجلس استاد تو چون آتشی افروخته ست تو چنانچون اشتر بی خواستار اندر عطن
اشتر نادان ز نادانی فروخسبد به راه بی حذر باشد از آن شیری که هست اشترشکن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه با توصیفی خیال‌انگیز و عاشقانه از یک شمع آغاز می‌شود؛ جایی که شاعر در خلوت شب، شمع را نه به عنوان یک شیء، بلکه به عنوان هم‌رازی هم‌درد و دمساز مخاطب قرار می‌دهد. در این بخش، شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های پارادوکسیکال و استعاری، میان هستیِ رنجورِ خود و سوز و گداز شمع پیوندی عمیق می‌بیند که در آن هر دو در حالِ سوختن، گداختن و جان دادن هستند.

در نیمه دوم، کلام از ساحت تغزل و توصیف حال شمع، به مدح و ستایش استاد بزرگ سخن، عنصری تغییر جهت می‌دهد. شاعر با یادکردِ انبوهی از بزرگانِ شعر عرب و عجم، فضایی حماسی و افتخارآمیز پدید می‌آورد تا جایگاهِ رفیعِ عنصری را در مقامِ سرآمدِ شاعرانِ تمامیِ اعصار تثبیت کند و شعر او را با تمثیل‌هایی بهشتی و قدسی توصیف نماید.

معنای روان

ای نهاده بر میان فرق جان خویشتن جسم ما زنده به جان و جان تو زنده به تن

ای شمعی که سرت را روی پایه‌ات نهاده‌ای؛ زندگی جسم من وابسته به جان است، اما زندگی جانِ تو به جسمت وابسته است.

نکته ادبی: فرق جان به معنای سر و پایه است و استعاره از فتیله شمع دارد. تقابل جان و تن در اینجا بازتاب‌دهنده وابستگی وجودی شمع به سوختن است.

هر زمان روح تو لختی از بدن کمتر کند گویی اندر روح تو مضمر همی گردد بدن

هر لحظه که روحِ تو (شعله) ذره‌ای از بدنت (موم) را می‌کاهد، گویی آن جسمِ آب‌شونده در درونِ روحِ تو حل می‌شود.

نکته ادبی: مضمر به معنای پنهان و در درون نهاده شده است؛ اشاره به آب شدن موم در شعله.

گر نیی کوکب، چرا پیدا نگردی جز به شب ور نیی عاشق، چرا گریی همی بر خویشتن

اگر ستاره نیستی، پس چرا فقط در شب پدیدار می‌شوی؟ و اگر عاشق نیستی، چرا بر حالِ خویشتن اشک می‌ریزی؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تاکید بر شب‌گردی و گریستن شمع.

کوکبی آری ولیکن آسمان تست موم عاشقی آری، ولیکن هست معشوقت لگن

آری، تو ستاره‌ای اما آسمانت مومِ نرم است؛ و عاشقی، اما معشوق تو لگنی (ظرفی) است که در آن می‌سوزی.

نکته ادبی: لگن در اینجا به معنای ظرف نگهدارنده شمع است.

پیرهن در زیر تن پوشی و پوشد هر کسی پیرهن بر تن، تو تن پوشی همی بر پیرهن

همه مردم لباس را بر تن می‌پوشند، اما تو پیراهنِ بدنت را بر روی فتیله (که اصل وجود توست) می‌پوشانی.

نکته ادبی: وارونه‌سازی مفهوم لباس پوشیدن به عنوان استعاره برای ساختار شمع.

چون بمیری آتش اندر تو رسد زنده شوی چون شوی بیمار، بهتر گردی از گردن زدن

هنگامی که می‌میری (خاموش می‌شوی)، آتش تو را در بر می‌گیرد و دوباره زنده می‌شوی؛ و وقتی بیمار می‌شوی (کم‌نور)، با سوختن دوباره جان می‌گیری.

نکته ادبی: اشاره به خاصیت بازگشت شعله با شعله‌ور کردن مجدد فتیله.

تا همی خندی، همی گریی و این بس نادر است هم تو معشوقی و عاشق، هم بتی و هم شمن

این بسیار عجیب است که همزمان می‌خندی (شعله‌وری) و می‌گریی (چکیدن موم)؛ تو هم معشوقی و هم عاشق، هم بتی و هم شمن.

نکته ادبی: شمن اشاره به کاهنان بت‌پرست دارد؛ تقابل صفات متضاد.

بشکفی بی نوبهار و پژمری بی مهرگان بگریی بی دیدگان و باز خندی بی دهن

بی‌آنکه بهار بیاید شکوفه می‌دهی و بدونِ پاییز پژمرده می‌شوی؛ بی‌آنکه چشم داشته باشی می‌گریی و بدون دهان می‌خندی.

نکته ادبی: تضاد درونی در توصیف حالات متناقض شمع.

تو مرا مانی و من هم مر ترا مانم همی دشمن خویشیم هر دو دوستدار انجمن

تو به من می‌مانی و من نیز به تو شباهت دارم؛ هر دو دشمنِ خویشیم (خود را می‌سوزانیم) اما دوستدارِ انجمن هستیم.

نکته ادبی: هم‌ذات‌پنداری شاعر با شمع در مسیر فنا و سوختن.

خویشتن سوزیم هر دو، بر مراد دوستان دوستان در راحتند از ما و ما اندر حزن

هر دو برای آسایش دیگران، خویشتن را می‌سوزانیم؛ دوستان در آرامش‌اند و ما در اندوه.

نکته ادبی: بیان ایثار و فداکاری شاعر و شمع برای محفل‌نشینان.

هر دو گریانیم و هر دو زرد و هر دو در گداز هر دو سوزانیم و هر دو فرد و هر دو ممتحن

هر دو گریان و زردرنگ و در حال گداختنیم؛ هر دو سوزان و تنها و در حالِ امتحان‌ پس دادن هستیم.

نکته ادبی: تکرار واژه هر دو برای تاکید بر هم‌سانی وضعیت.

آنچه من در دل نهادم، بر سرت بینم همی وانچه تو بر سر نهادی در دلم دارد وطن

آنچه من در دل دارم، بر سرِ تو می‌بینم (دود شمع) و آنچه تو بر سر داری، در دلِ من خانه کرده است.

نکته ادبی: موازنه در تصویرسازی میان دود (سر شمع) و غم (دل شاعر).

اشک تو چون در که بگدازی و بر ریزی به زر اشک من چون ریخته بر زر همی برگ سمن

اشکِ تو چون مرواریدی است که ذوب شده و بر زر می‌ریزد (مومِ گداخته)، اشک من همچون برگِ گلِ سمن بر زر (سکه یا طلا) ریخته است.

نکته ادبی: تشبیه موم به مروارید گداخته.

روی تو چون شنبلید نوشکفته بامداد وان من چون شنبلید پژمریده در چمن

روی تو همچون گل شنبلیدِ نوشکفته صبحگاهان است و روی من همچون شنبلیدِ پژمرده در چمن است.

نکته ادبی: شنبلید (شنبلیله) به عنوان نماد رنگ چهره.

رسم ناخفتن به روزست و من از بهر ترا بی وسن باشم همه شب، روز باشم با وسن

رسمِ خوابیدن مخصوص روز است و من برای تو، شب‌ها بی‌خوابم و روزها به خواب می‌روم.

نکته ادبی: وارونه شدن چرخه زیستی به دلیل غم عشق.

از فراق روی تو گشتم، عدوی آفتاب وز وصالت بر شب تاری شدستم مفتنن

به خاطر فراق تو با آفتاب دشمن شدم و در وصالت شبِ تیره بر من آشفته گشت.

نکته ادبی: مفتنن به معنای آشفته و گرفتار فتنه و بلا.

من دگر یاران خود را آزمودم خاص و عام نی یکیشان رازدار و نی وفااندر دو تن

من همه یارانم را از خاص و عام آزمودم؛ نه کسی رازدار بود و نه وفایی در میان دو تن یافتم.

نکته ادبی: گلایه از بی‌وفایی اطرافیان.

رازدار من تویی، ای شمع یار من تویی غمگسار من تویی من زان تو، تو زان من

رازدار من تویی، ای شمعِ عزیز، غمگسار من تویی؛ من متعلق به توام و تو متعلق به من.

نکته ادبی: اوج صمیمیت و یگانگی با شمع.

تو همی تابی و من برتو همی خوانم به مهر هر شبی تا روز دیوان ابوالقاسم حسن

تو (شمع) می‌سوزی و من با مهر، اشعار ابوالقاسم حسن (عنصری) را هر شب تا صبح برایت می‌خوانم.

نکته ادبی: تخلص و گذار به مدح عنصری.

اوستاد اوستادان زمانه عنصری عنصرش بی عیب و دل بی غش و دینش بی فتن

استادِ استادانِ زمانه، عنصری است که ذاتش بی‌عیب، دلش صاف و دینش بی‌انحراف است.

نکته ادبی: ستایش مقام علمی و اخلاقی عنصری.

شعر او چون طبع او: هم بی تکلف هم بدیع طبع او چون شعر او: هم با ملاحت هم حسن

شعر او مانند طبعش هم بی تکلف و هم نوآور است؛ طبع او مانند شعرش هم دلنشین و هم زیباست.

نکته ادبی: ملاحت و حسن به عنوان ویژگی‌های اصلی سبک عنصری.

نعمت فردوس یک لفظ متینش را ثمر «گنج بادآورد» یک بیت مدیحش را ثمن

ثمره یک کلمه استوار او، نعمت بهشت است و یک بیت مدح او، ارزشی به اندازه گنج بادآورده دارد.

نکته ادبی: غلو (مبالغه) در ارزش‌گذاری سخن عنصری.

تا همی خوانی تو اشعارش، همی خایی شکر تا همی گویی تو ابیاتش، همی بویی سمن

تا زمانی که اشعار او را می‌خوانی، انگار شکر می‌جوی و تا ابیاتش را می‌گویی، بوی گلِ سمن به مشامت می‌رسد.

نکته ادبی: استعاره حسی برای لذت خواندن شعر.

حلم او چون کوه و اندر کوه او کهف امان طبع او چون بحر و اندر بحر او در فطن

بردباری او همچون کوه است و در این کوه پناهگاهی امن است؛ طبع او مانند دریاست و در آن دریا، مرواریدهای حکمت نهفته است.

نکته ادبی: فطن به معنای هوشمندی و درایت.

نظم او و لفظ او و ذوق او و وزن او هر خطابش، هر عتابش هر مدیحش، هر سخن

نظم، لفظ، ذوق و وزنِ کلامش، چه در خطاب، چه در عتاب و چه در مدح، بی‌نظیر است.

نکته ادبی: جامعیت کلام عنصری.

گاه نظم و گاه نثر و گاه مدح و گاه هجو روز جد و روز هزل و روز کلک و روز دن

چه در نظم و چه در نثر، چه در مدح و چه در هجو، در همه احوال (جد و هزل) کلام او استادانه است.

نکته ادبی: اشاره به مهارت عنصری در انواع فنون ادبی.

در بار و مشکریز و نوش طبع و زهر فعل جانفروز و دلگشا و غمزدا و لهوتن

او در بارگاه مشک‌فشان است، طبعش نوش‌دارو و رفتارش زهرآگین برای دشمن، جان‌افزا و دلگشا و غم‌زداست.

نکته ادبی: توصیف صفات متضاد و نافذِ عنصری.

کوجریر و کو فرزدق، کو زهیر و کو لبید ربهٔ عجاج و دیک الجن و سیف ذویزن

کجایند شاعران بزرگی چون جریر، فرزدق، زهیر، لبید، عجاج، دیک الجن و سیف ذویزن؟

نکته ادبی: شروع فهرست اسامی شاعران بزرگ عرب برای مقایسه.

کو حطیه، کوامیه، کو نصیب و کو کمیت اخطل و بشار برد، آن شاعر اهل یمن

کجا هستند حطیه، امیه، نصیب، کمیت، اخطل و بشار بن برد؛ شاعر اهل یمن؟

نکته ادبی: تداوم ذکر نام‌ها (تلمیح به مشاهیر ادبی).

وز خراسان: بوشعیب و بوذر آن ترک کشی وان ضریر پارسی، وان رودکی چنگزن

و از خراسان: بوشعیب، بوذرِ ترک‌کش، آن پارسی‌گوی نابینا و رودکیِ چنگ‌زن کجایند؟

نکته ادبی: عبور از شاعران عرب به شاعران ایرانی.

آن دو گرگانی و دو رازی و دو ولوالجی سه سرخسی و سه کاندر سغد بوده مستکن

آن دو گرگانی، دو رازی و دو ولوالجی، سه سرخسی و سه نفر که در سغد ساکن بودند کجا هستند؟

نکته ادبی: اشاره به کثرت و تعدد شاعران خراسان و ماوراءالنهر.

ابن هانی، ابن رومی، ابن معتز ابن بیض دعبل و بوشیص و آن فاضل که بود اندر قرن

ابن هانی، ابن رومی، ابن معتز، ابن بیض، دعبل، بوشیص و آن دانشمندی که در آن قرن بود کجاست؟

نکته ادبی: یادکرد بزرگان شعر و ادب.

وان خجسته پنج شاعر کو، کجا بودندشان عزه و عفرا و هند و میه و لیلی سکن

و آن پنج شاعر فرخنده کجا هستند که عزه، عفرا، هند، میه و لیلی جایگاهشان بودند؟

نکته ادبی: اشاره به شاعرانِ عاشق‌پیشه و معشوقانشان.

وان دو امرالقیس و آن دو طرفه، آن دو نابغه وان دو حسان و سه اعشی وان سه حماد و سه زن

آن دو امرالقیس، آن دو طرفه، آن دو نابغه، آن دو حسان، سه اعشی، سه حماد و آن سه زن (شاعره) کجایند؟

نکته ادبی: تاکید بر وسعت دایره ادبیات.

از بخارا پنج و پنج از مرو و پنج از بلخ باز هفت نیشابوری و سه طوسی و سه بوالحسن

پنج شاعر از بخارا، پنج از مرو، پنج از بلخ، هفت نیشابوری، سه طوسی و سه بوالحسن کجایند؟

نکته ادبی: دسته‌بندی جغرافیایی شاعران ایران.

گو فراز آیند و شعر اوستادم بشنوند تا غریزی روضه بینند و طبیعی نسترن

بگویید همه بیایند و شعر استادِ مرا بشنوند تا باغی طبیعی و نسترنی اصیل را ببینند.

نکته ادبی: دعوت از همه شاعران تاریخ برای شنیدن کلام عنصری.

تا بر آن آثار شعر خویشتن گریند باز نی برآثار و دیار و رسم و اطلال و دمن

تا بر آثارِ شعرِ خود بگریند، نه بر آثارِ خانه‌ها و خرابه‌ها و رسم‌های قدیمی.

نکته ادبی: تضاد میان گریستن بر شعر عنصری و گریستن بر اطلال و دمن (رسم سنتی قصیده‌سرایان).

او رسول مرسل این شاعران روزگار شعر او فرقان و معنایش سر تا سر سنن

عنصری رسولِ فرستاده در میان شاعران است؛ شعر او همچون قرآن (فرقان) و معانی‌اش مانند سنت‌های پیامبر است.

نکته ادبی: تشبیه مبالغه‌آمیز شعر عنصری به متون قدسی.

شعر او فردوس را ماند، که اندر شعر اوست هر چه در فردوس ما را وعده کرده ذوالمنن

شعر او به بهشت می‌ماند که در آن هرچه خداوندِ بخشنده وعده داده، موجود است.

نکته ادبی: ذوالمنن از القاب خداوند.

کوثرست الفاظ عذب او و معنی سلسبیل ذرق او انهار خمر و وزنش انهار لبن

واژگانِ روانش همچون کوثر است و معانی‌اش همچون سلسبیل؛ ذوق او رودهای شراب و وزنش رودهای شیر است.

نکته ادبی: استعاره‌های بهشتی برای اجزای شعر.

لذت انهار خمر اوست ما را بی حساب راحت ارواح لطف اوست ما را بی شجن

لذتِ شرابِ شعر او بی‌پایان است و آرامشِ لطفِ کلامش ما را از هر اندوهی رها می‌کند.

نکته ادبی: شجن به معنای اندوه و غم.

از کف او جود خیزد وز دل او مردمی از تبت مشک تبتی، وز عدن در عدن

از دست او جود می‌بارد و از دلش انسانیت؛ از تبت مشک می‌آید و از عدن مروارید، و در همه جا نام اوست.

نکته ادبی: تشبیه صفات او به بهترین کالاها (مشک تبتی و در عدن).

وقت صلحش کس نداند مرغزن از مرغزار وقت خشمش، کس نداند مرغزار از مرغزن

در وقتِ صلح، کسی تفاوتِ مرغزار و مرغ‌زن (محلِ شکار) را نمی‌داند؛ در وقتِ خشم نیز همین‌طور.

نکته ادبی: تناسب و ابهام در کلام برای بیانِ کمال در هر دو حالتِ صلح و جنگ.

همتش آب و معالی ام و بیداری ولد حکمتش عم و جلالت خال وهشیاری ختن

همتش همچون آب جاری، معالی‌اش مادر، بیداری‌اش فرزند، حکمتش عمو، جلالتش دایی و هوشیاری‌اش ختن (سرزمینِ ختای) است.

نکته ادبی: نسبت دادن صفات به خویشاوندان و مکان‌ها برای تعظیم او.

زین فروتر شاعران دعوی و زو معنی پدید وین حکیمان دگر یک فن و او بسیار فن

پایین‌تر از او شاعران مدعی‌اند و نزدِ او معانی نو پدیدار می‌شود؛ حکیمان دیگر تک‌بعدی‌اند و او در همه فنون مهارت دارد.

نکته ادبی: مقایسه عنصری با دیگر حکما و شاعران.

از زغن هرگز نیاید فر اسب راهوار گرچه باشد چون صهیل اسب آواز زغن

از کلاغ هرگز شکوهِ اسبِ راهوار پدید نمی‌آید، اگرچه صدای کلاغ شبیه شیهه اسب باشد.

نکته ادبی: تمثیل برای تفاوتِ جوهری شاعران بزرگ با مقلدان.

حبذا اسبی محجل مرکبی تازی نژاد نعل او پروین نشان و سم او خارا شکن

خوشا آن اسبِ نشان‌دارِ تازی‌نژاد که نعلش همچون ستارگان پروین است و سمّش سنگ‌شکن.

نکته ادبی: تغییر استعاره به اسب برای توصیف قدرت و شکوهِ شعر یا شخصِ ممدوح.

بارکش چون گاومیش و بانگزن چون نره شیر گامزن چون ژنده پیل و حمله بر چون کرگدن

بارکش همچون گاومیش، خروشان همچون شیر، گام‌زن همچون پیل و در حمله همچون کرگدن است.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ اسب (یا کلامِ شاعر) با حیوانات نیرومند.

یوز جست و رنگ خیز و گرگ پوی و غرم تک ببر جه، آهو دو و روباه حیله، گور دن

جست‌وجوگر همچون یوز، خیزان همچون رنگ (آهو)، دوان همچون گرگ، تندرو همچون قوچ، جهنده همچون ببر و حیله‌گر همچون روباه است.

نکته ادبی: توصیفِ مهارت و چابکی کلامِ عنصری با صفات حیوانات.

چون زبانی اندر آتش، چون سلحفاة اندر آب چون نعایم دربیابان، چون بهایم در قرن

مانند زبانی در آتش (تند و تیز)، مانند لاک‌پشت در آب، مانند شترمرغ در بیابان و مانند چهارپایان در شاخ‌زنی است.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تشبیهاتِ طبیعت‌گرا برای اثبات قدرت و همه‌جانبه بودنِ عنصری.

رام زین و خوش عنان و کش خرام و تیزگام شخ نورد و راهجوی و سیل بر و کوهکن

اسب من مطیعِ زین است، حرکتش نرم و زیباست و گام‌های بلندی دارد. از صخره‌ها می‌گذرد، راه را می‌یابد و همچون سیل، کوه‌ها را پشت سر می‌گذارد.

نکته ادبی: شخ‌نورد: کسی یا چیزی که صخره‌ها را می‌پیماید. در این متن کنایه از تواناییِ بالا در عبور از مناطق صعب‌العبور.

پشت او و پای او و گوش او و گردنش چون کمان و چون رماح و چون سنان و چون مجن

پشت، پا، گوش و گردنِ این اسب، هر کدام همچون سلاح‌های جنگی است؛ پشتش مانند کمان، پاهایش همچون نیزه‌های بلند و گوش و گردنش همانند سرِ نیزه و سپر است.

نکته ادبی: رماح و سنان و مجن: واژگان عربی به ترتیب به معنای نیزه‌ها، سرِ نیزه و سپر که تشبیهاتِ نظامیِ کلاسیک در مدحِ مرکب است.

بر شود بر بارهٔ سنگین، چو سنگ منجنیق در رود در قعر وادی چون به چاه اندر، شطن

این اسب همانند سنگِ منجنیق بر بالای بلندی‌های سخت می‌جهد و همچون طنابی که به قعر چاه فرستاده می‌شود، به ژرفای دره‌ها فرو می‌رود.

نکته ادبی: شطن: در لغت به معنای طناب و ریسمان است که برای فرود به چاه استفاده می‌شود.

بر طراز آخته پویه کند چون عنکبوت بربدستی جای بر، جولان کند چون بابزن

بر زمین‌های هموار و صیقل‌خورده همچون عنکبوت می‌دود و در میدانِ نبرد، چنان چابک و سریع حرکت می‌کند که گویی با سرعتِ باد در گردش است.

نکته ادبی: بابزن: در اینجا به معنای بادبزن یا ابزاری برای به حرکت درآوردن هوا که کنایه از سرعتِ فوق‌العاده است.

رخش با او لاغر و شبدیز با او کندرو ورد با او ارجل و یحموم با او اژکهن

در برابرِ اسبِ من، اسب‌های افسانه‌ای چون رخش، شبدیز، ورد و یحموم، ناتوان و کند به نظر می‌رسند.

نکته ادبی: اشاره به اسب‌های اساطیری و تاریخیِ نامدار در ادبیات فارسی که برای اغراق در تندیِ اسبِ شاعر ذکر شده‌اند.

اینچنین اسبی تواند برد بیرون مرمرا از چنین وادی، ز قاعی سهمناک و نیشزن

تنها چنین اسبِ پرتوانی می‌تواند جانِ مرا از چنین وادیِ مخوف و بیابانِ خطرناکی که همچون نیشِ مار گزنده است، نجات دهد.

نکته ادبی: قاع: به معنای زمینِ صاف و هموار و وسیع است که در اینجا به خطرناکیِ آن اشاره دارد.

از تبش گشته غدیرش همچو چشم اعمشان وز عطش گشته مسیلش چون گلوی اهرمن

از شدتِ گرما و تابشِ خورشید، آبگیرهای آن بیابان مانندِ چشمِ آدمیانِ نابینا خشکیده و از شدتِ تشنگی، مسیل‌های آن همچون گلویِ دیوِ اهرمن خشک و هولناک شده است.

نکته ادبی: تشبیهاتِ اغراق‌آمیز برای نشان دادنِ خشکیِ مفرطِ بیابان.

گشته روی بادیه چون خانهٔ جوشنگران از نشان سوسمار و نقش ماران شکن

سطحِ بیابان به دلیلِ جایِ پای سوسمارها و نقشِ بدنِ مارهای پیچ‌خورده، همچون کارگاهِ آهنگران شلوغ و پر نقش‌ونگار شده است.

نکته ادبی: جوشنگر: سازندهٔ زره و جوشن؛ اشاره به صدای کوبیدن و نقش‌هایی که بر فلز می‌افتند.

همچو آواز کمان آوای گرگان اندرو همچو جعد زنگیان شاخ گیاهان، پرشکن

صدای گرگان در آن دشت همچون صدای زِه کمان است و گیاهانِ پیچیده در آنجا، مانندِ موهای مجعدِ سیاه‌پوستان، پر از گره و پیچ‌وخم است.

نکته ادبی: جعد زنگیان: استعاره‌ای برای توصیفِ پیچ‌خوردگیِ گیاهانِ کویری.

بر چنین اسبی چنین دشتی گذارم در شبی تیره چون روز قصاص و تنگ چون روز محن

در چنین شبی، با این اسب از چنین دشتی عبور می‌کنم؛ شبی که از نظرِ تیرگی به روزِ رستاخیز و از نظرِ تنگنا و سختی، به روزِ مصیبت و بلا می‌ماند.

نکته ادبی: محن: جمعِ محنت به معنای رنج‌ها و سختی‌ها.

روی شسته آسمان او به آب لاجورد دست در بسته زمینش از قیر و از مشک ختن

آسمانش همچون آبیِ لاجوردی شسته شده و زمینش با رنگِ سیاه قیر و مشکِ ختن پوشیده شده است.

نکته ادبی: تضادِ رنگی میانِ آسمان (لاجورد) و زمین (قیر) برای نشان دادنِ سیاهیِ مطلقِ شب.

راست چون یک قبضه و یک خانه قوسی بود آن بنات النعش تابان بر سر کوه یمن

صورتِ فلکیِ بنات‌النعش که بر فرازِ کوه یمن می‌درخشد، درست همانند یک قبضه شمشیر و خانه‌ای برای کمان است.

نکته ادبی: بنات النعش: هفت ستارهٔ دب اکبر که در هیئتِ قدیم به تابوت یا قبضهٔ شمشیر تشبیه می‌شد.

بر سپهر لاجوردی صورت «سعدالسعود» چون یکی خال عقیقین، بر یکی نیلی ذقن

صورتِ فلکیِ «سعدالسعود» در آسمانِ نیلگون، همچون خالی سرخ‌فام بر چانه‌ای کبود و تیره می‌درخشد.

نکته ادبی: ذقن: به معنای چانه است که در اینجا برای ترسیمِ آسمانِ شب به کار رفته است.

چون سه سنگ دیگپایه «هقعه» بر جوزا کنار چون شرار دیگپایه پیش او خیل پرن

سه ستارهٔ «هقعه» در کنارِ صورتِ فلکیِ جوزا، همچون پایه‌های سه‌گانهٔ دیگ می‌مانند و ستارگانِ «پروین» در برابرِ آن، همانندِ جرقه‌های آتشِ زیرِ دیگ هستند.

نکته ادبی: توصیفی نجومی و بسیار دقیق از منازلِ قمر در هیئتِ قدیم.

اسب من در شب دوان همچون سفینه در خلیج من بر او ثابت چنانچون بادبان اندر سفن

اسبِ من در شب، همچون کشتی در خلیجِ آب حرکت می‌کند و من بر پشتِ او، چنان استوارم که گویی بادبان بر دکلِ کشتی نصب شده است.

نکته ادبی: سفن: جمعِ سفینه به معنای کشتی‌ها.

گاهش اندر شیب تازم، گاه تازم برفراز چون کسی کو گاه بازی بر نشیند بر رسن

گاه در سرازیری می‌تازم و گاه به بلندی می‌روم، درست مانندِ کسی که برای سرگرمی و بازی، روی طناب بندبازی می‌کند.

نکته ادبی: رسن: طناب؛ کنایه از توازن و تعادل در عینِ سختیِ مسیر.

در میان مهد چشم من نخسبد طفل خواب تا نبینم روی آن برجیس رای تهمتن

در چشمانِ من خوابی نمی‌رود و طفلِ آرامش در گهوارهٔ چشمانم نمی‌آرمد، تا زمانی که آن بزرگ‌مردِ خردمند و قهرمان را ملاقات کنم.

نکته ادبی: برجیس رای: کسی که رای و اندیشه‌اش همچون سیارهٔ مشتری (برجیس) درخشان و خردمندانه است.

تا نگیرم دامن اقبال او محکم به چنگ تا نبوسم خاک زیرپای او، ذوالطول و من

تا زمانی که دامنِ اقبالِ او را محکم نگیرم و خاکِ زیرِ پایِ آن بزرگوار را نبوسم، آرام نخواهم گرفت.

نکته ادبی: ذوالطول: به معنای صاحبِ بزرگی و بخشش.

ای منوچهری همی ترسم که از بیدانشی خویشتن را هم به دست خویشتن دوزی کفن

ای منوچهری! می‌ترسم که از روی نادانی، با دستِ خودت قبرِ خویش را بکنی و مایهٔ نابودیِ خود شوی.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که شاعر خود را از سرِ تواضع و احتیاط، ناتوان می‌بیند و از خطایِ احتمالی می‌ترسد.

آنکه اندر زیر تاج گوهر و دیبای شعر چون نگار آزرست و چون بهار برهمن

آن استادی که در زیرِ شکوهِ شعر و ادب، همچون تندیس‌هایِ زیبایِ آزر (بت‌ساز) و همچون بهارِ دل‌انگیزِ برهمنان است.

نکته ادبی: آزر: پدر یا عموی ابراهیم خلیل که به بت‌تراشی مشهور بود؛ نمادِ هنرمندی و زیبایی‌سازی.

برد خواهی پیش او ناپروریده شعر خویش؟ کرد خواهی در ملامت عرض خود را مرتهن؟

آیا می‌خواهی شعرِ نپختهٔ خود را نزدِ او ببری و آبرویِ خویش را در معرضِ سرزنش قرار دهی؟

نکته ادبی: مرتهن: در گرو گذاشته شده؛ کنایه از اینکه آبرویش را گرویِ ملامت قرار می‌دهد.

بر دم طاووس خواهی کرد نقشی خوبتر؟ در بهشت عدن خواهی کشت شاخ نارون؟

آیا می‌خواهی بر دمِ طاووس نقش و نگارِ بهتری بکشی؟ یا می‌خواهی در بهشتِ عدن، نهالِ نارون بکاری؟

نکته ادبی: تمثیلی برای بیهودگیِ کارِ شاعر در برابرِ کمالِ هنرِ استاد.

آنکه استادان گیتی برحذر باشند ازو تو به نادانی مرو نزدیک او، لاتعجلن

آن کسی که حتی استادانِ بزرگِ جهان از او حذر دارند، تو با نادانی به سویِ او نرو؛ شتاب نکن.

نکته ادبی: لاتعجلن: عبارتِ عربی به معنای شتاب نکن که در متنِ فارسی برای تاکید به کار رفته است.

مجلس استاد تو چون آتشی افروخته ست تو چنانچون اشتر بی خواستار اندر عطن

مجلسِ آن استاد، همچون آتشِ افروخته‌ است و تو در آنجا مانندِ شتری هستی که در جایگاهِ استراحتِ شتران، بدونِ صاحب و سرگردان است.

نکته ادبی: عطن: جایِ خوابیدنِ شتران کنارِ آب؛ کنایه از بی‌کسی و غریبی در جایگاهِ بزرگان.

اشتر نادان ز نادانی فروخسبد به راه بی حذر باشد از آن شیری که هست اشترشکن

شترِ نادان از رویِ بی‌خبری در راه می‌خوابد و از شیری که دشمنِ شتر است، غافل می‌ماند.

نکته ادبی: این بیت تمثیلی است برای هشدارِ نهایی به خود؛ اینکه نادانی، شاعر را در برابرِ منتقدانِ قدرتمند بی‌پناه می‌گذارد.