دیوان اشعار - قصاید و قطعات

منوچهری

شمارهٔ ۲۶ - در مدح سلطان مسعود غزنوی

منوچهری
صنما بی تو دلم هیچ شکیبا نشود و گر امروز شکیبا شد فردا نشود
یکدل و یکتا خواهم که بوی جمله مرا و آنکه او چون تو بود، یکدل و یکتا نشود
تجربت کردم و دانا شدم از کار تومن تا مجرب نشود مردم، دانا نشود
ناز چندان کن بر من که کنی صحبت من تا مگر صحبت دیرینه معادا نشود
نکشم ناز ترا و ندهم دل به تو هم تا مرا دوستی و مهر تو پیدا نشود
گویی از دو لب من بوسه تقاضا چه کنی وام خواهی نبود کو به تقاضا نشود
به مدارا دل تو نرم کنم و آخر کار به درم نرم کنم، گر به مدارا نشود
و گر این عاشق نومید شود از در تو از در خسرو شاهنشه دنیا نشود
دادگر شاهی کز دانش و دریافتگی سخنی بر دلش از ملک معما نشود
گشته یک نیمه جهان او را وز همت خویش نپسندد که بر آن نیمه توانا نشود
مشرق او را شد و مغرب مر او را شده گیر هرکرا شرق بود، غرب جز او را نشود
عجب از قیصرم آید، که بدان ساده دلیست کو ز مسعود براندیشد و شیدا نشود
ملکت قیصر و فغفور تماشاگه اوست ظن بری هرگز روزی به تماشا نشود؟
دولت آنها، فرتوت شد و کار کشفت هر که فرتوت شود هرگز برنا نشود
دولت تازه ملک دارد، امروزین روز دولتی کز عقب آدم و حوا نشود
به که رو آرد دولت، که بر او نرود؟ به کجا یازد جیحون، که به دریا نشود؟
مردمان قصه فرستند ز صنعا بر او گر دگر سال وکیلش سوی صنعا نشود
کرد هیجا و فراوان ملک و ملک گرفت زین سبب شاید اگر هیچ به هیجا نشود
پس اعدا به شبیخون برود دولت شاه گر زمانی به طلب او سوی اعدا نشود
هر چه اند این ملکان بنده و مولای ویند هیچ مولا به تن خود سوی مولا نشود
زین فزون از ملکان نیز نباشد ملکی هر که مولای کسی باشد، مولا نشود
ملکان رسوا گردند کجا او برسد ملک او باید کو هرگز رسوا نشود
تا نباشد ملکی چون او، وین خود نبود به طلب کردن او میر همانا نشود
خبر فتح برآمد خبر نصرت تو جز ملک را ظفر و فتح مهنا نشود
آب کار عدو افتاد ز بالا به نشیب هیچ آبی ز نشیبی سوی بالا نشود
کار شه به شود و کار عدو به نشود نشود خرما خار و خار خرما نشود
خانه از موش تهی کی شود و باغ ز مار مملکت از عدوی خرد مصفا نشود
مار تا پنهان باشد نتوان کشت او را نتوان کشت عدو تا آشکارا نشود
درد یکساعت اندر تنشان و سرشان راحتی شد متواتر که ز اعضا نشود
تیر را تا نتراشی نشود راست همی سرو را تا که نپیرایی والا نشود
از سر شاسپرم تا نکنی لختی کم ندهد رونق و بالنده و بویا نشود
شمع تاری شده را تا نبری اطرافش بر نیفروزد و چون زهرهٔ زهرا نشود
این نشاطیست که از دلها غایب نشود وین جمالیست که از تنها، تنها نشود
این نگارستان، وین مجلس آراسته را صورت از چشم دل و چشم سر ما نشود
این سماع خوش و این نالهٔ زیر وبم را نغمه از گوش دل و گوش هویدا نشود
تا همی خاک زمین بیضهٔ عنبر نشود تا همی سنگ زمین لولو لالا نشود
جام صهبا گیر از دست بت غالیه موی دست تو خوب نباشد که به صهبا نشود
تا می ناب ننوشی نبود راحت جان تا نبافند بریشم خز و دیبا نشود
ملکا بر بخور و کامروایی می کن هرگز این مملکت و دولت، یغما نشود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر قصیده‌ای است که با مقدمه‌ای عاشقانه (تغزل) آغاز می‌شود و در ادامه به ستایش ممدوح که پادشاهی مقتدر (مسعود غزنوی) است، می‌پردازد. شاعر در بخش ابتدایی از بی‌قراری عاشقانه سخن می‌گوید و در بخش اصلی، قدرت، هیبت و سیاست‌مداری پادشاه را با بهره‌گیری از تمثیل‌های طبیعت و منطق، به تصویر می‌کشد.

درونمایه کلی متن، آمیزه‌ای از ستایش، اندرز و حکمت است. شاعر با استفاده از استدلال‌های عقلی نشان می‌دهد که پادشاهی ممدوح، دستاوردی برآمده از تدبیر، قاطعیت و اصلاحِ امور است. فضای حاکم بر شعر، فضایِ اقتدارِ مطلقِ یک حاکمِ فرهمند و نقدِ بی‌عملیِ رقبا و دشمنان اوست.

معنای روان

صنما بی تو دلم هیچ شکیبا نشود و گر امروز شکیبا شد فردا نشود

ای معشوق، بی‌حضور تو دلم هیچ‌گاه آرام نمی‌گیرد و اگر امروز هم به اجبار صبر کند، فردا دیگر صبور نخواهد بود.

نکته ادبی: صنما: استعاره از محبوب. شکیبا: صبور.

یکدل و یکتا خواهم که بوی جمله مرا و آنکه او چون تو بود، یکدل و یکتا نشود

من از تو یگانگی و وفاداری می‌خواهم، اما افسوس که کسی نمی‌تواند مانند تو (در بی‌وفایی) باشد.

نکته ادبی: یکدل و یکتا: نماد وفاداری کامل. تکرار کلمات برای تاکید بر وحدتِ شخصیت.

تجربت کردم و دانا شدم از کار تومن تا مجرب نشود مردم، دانا نشود

من با تجربه کردن دریافتم و دانا شدم که تا انسان سختی نکشد و تجربه نیندوزد، به دانایی نمی‌رسد.

نکته ادبی: تجربت: واژه‌ای کهن به معنای آزمودن و تجربه کردن.

ناز چندان کن بر من که کنی صحبت من تا مگر صحبت دیرینه معادا نشود

آنقدر بر من ناز کن و بی‌توجهی نشان بده تا مجبور شوم برای صحبت با تو پیش‌قدم شوم، مبادا پیوند دیرینه ما به فراموشی سپرده شود.

نکته ادبی: معادا: به معنای بازگشت یا در اینجا به معنای باطل شدن و از میان رفتن پیوند.

نکشم ناز ترا و ندهم دل به تو هم تا مرا دوستی و مهر تو پیدا نشود

ناز تو را نمی‌کشم و دلم را به راحتی به تو نمی‌سپارم تا زمانی که دوستی و محبت تو برایم ثابت شود.

نکته ادبی: پیدا شدن: در اینجا به معنای اثبات شدن و آشکار گشتن صداقت.

گویی از دو لب من بوسه تقاضا چه کنی وام خواهی نبود کو به تقاضا نشود

چرا از لب‌های من طلب بوسه می‌کنی؟ بدهی (بوسه) با درخواست کردن پرداخت نمی‌شود (باید آن را با عشق کسب کرد).

نکته ادبی: وام: کنایه از حقی که طلب می‌شود. تقاضا: به معنای خواهشِ زبانی.

به مدارا دل تو نرم کنم و آخر کار به درم نرم کنم، گر به مدارا نشود

با مدارا دلت را نرم می‌کنم و اگر با این روش نشد، در نهایت با قدرت و ثروت (زر) تو را تسلیم می‌کنم.

نکته ادبی: درم: سکه و پول، کنایه از قدرت مالی یا رشوه برای تسلیم کردن.

و گر این عاشق نومید شود از در تو از در خسرو شاهنشه دنیا نشود

اگر این عاشقِ نومید (شاعر) از درگاه تو رانده شود، قطعاً از درگاه سلطان و شاهنشاهِ جهان رانده نخواهد شد.

نکته ادبی: خسرو شاهنشه: ممدوحِ شعر که به بزرگی ستوده می‌شود.

دادگر شاهی کز دانش و دریافتگی سخنی بر دلش از ملک معما نشود

پادشاهی دادگر که به واسطه هوش و درایتش، هیچ مسئله پیچیده‌ای از امور مملکت برایش مبهم نمی‌ماند.

نکته ادبی: دریافتگی: ادراک و هوش.

گشته یک نیمه جهان او را وز همت خویش نپسندد که بر آن نیمه توانا نشود

نیمی از جهان تحت سیطره اوست، اما همت بلندش اجازه نمی‌دهد که بر نیمه دیگر جهان چیره نشود.

نکته ادبی: همت: بلندنظری که محرکِ کنشگری است.

مشرق او را شد و مغرب مر او را شده گیر هرکرا شرق بود، غرب جز او را نشود

فرض کن مشرق و مغرب عالم تحت فرمان او باشد؛ کسی که مشرق را دارد، قاعدتاً صاحب مغرب هم هست.

نکته ادبی: استدلال منطقی شاعر برای اثباتِ مالکیتِ پادشاه بر تمام جهان.

عجب از قیصرم آید، که بدان ساده دلیست کو ز مسعود براندیشد و شیدا نشود

در شگفتم از قیصر روم که با آن ساده‌لوحی، از مسعود (پادشاه) نمی‌ترسد و دیوانه نمی‌شود.

نکته ادبی: قیصر: پادشاه روم/بیزانس. مسعود: ممدوح.

ملکت قیصر و فغفور تماشاگه اوست ظن بری هرگز روزی به تماشا نشود؟

قلمرو قیصر و فغفور چین، تفرجگاه اوست؛ آیا گمان می‌کنی که روزی آنجا را تسخیر نکند؟

نکته ادبی: فغفور: لقب پادشاهان چین. تماشاگه: کنایه از اینکه تحت سیطره و قدرت اوست.

دولت آنها، فرتوت شد و کار کشفت هر که فرتوت شود هرگز برنا نشود

حکومتِ آنها (قیصر و فغفور) فرسوده و کهنه شده است و هر کس پیر شود، دیگر هرگز جوان نمی‌شود.

نکته ادبی: فرتوت: پیر و فرسوده. برنا: جوان.

دولت تازه ملک دارد، امروزین روز دولتی کز عقب آدم و حوا نشود

حکومتِ شاه، تازه و باطراوت است؛ حکومتی که سابقه آن به دوران آغازینِ خلقت (آدم و حوا) برنمی‌گردد و نوپاست.

نکته ادبی: امروزین: نو و امروزی.

به که رو آرد دولت، که بر او نرود؟ به کجا یازد جیحون، که به دریا نشود؟

دولت و قدرت به سوی چه کسی می‌رود که شاه بر او غلبه نکند؟ کدام رودخانه به جایی می‌رود که به دریا نرسد؟

نکته ادبی: تمثیل: جیحون (رود) به دریا (شاه).

مردمان قصه فرستند ز صنعا بر او گر دگر سال وکیلش سوی صنعا نشود

مردم از شهر صنعا برای او نامه و اخبار می‌فرستند، حتی اگر نماینده او سال دیگر به صنعا نرود.

نکته ادبی: صنعا: شهری در یمن، نشان از گستردگی آوازه شاه.

کرد هیجا و فراوان ملک و ملک گرفت زین سبب شاید اگر هیچ به هیجا نشود

او جنگ‌های بسیاری کرد و ممالک زیادی را گرفت؛ به همین دلیل شاید نیازی نباشد که دیگر درگیر جنگ شود.

نکته ادبی: هیجا: جنگ و نبرد.

پس اعدا به شبیخون برود دولت شاه گر زمانی به طلب او سوی اعدا نشود

دولتِ شاه، چنان قدرتمند است که اگر خودش هم به سراغ دشمن نرود، دشمن با شبیخون خودش نابود می‌شود.

نکته ادبی: اعدا: دشمنان.

هر چه اند این ملکان بنده و مولای ویند هیچ مولا به تن خود سوی مولا نشود

تمام این پادشاهان، بندگان او هستند؛ و هیچ بنده‌ای (مولا) به ذات خود اربابِ (مولای) دیگری نمی‌شود.

نکته ادبی: مولا: در اینجا به معنای ارباب و سرور.

زین فزون از ملکان نیز نباشد ملکی هر که مولای کسی باشد، مولا نشود

از این پادشاهان، کسی بالاتر نیست؛ هر که زیردست و بنده کسی باشد، خود ارباب و پادشاه نیست.

نکته ادبی: استدلال منطقی بر برتری شاه.

ملکان رسوا گردند کجا او برسد ملک او باید کو هرگز رسوا نشود

همه پادشاهان وقتی او برسد رسوا می‌شوند؛ پس باید پادشاهی متعلق به او باشد تا رسوا نشود.

نکته ادبی: رسوا شدن: شکست خوردن و بی‌آبرو شدن.

تا نباشد ملکی چون او، وین خود نبود به طلب کردن او میر همانا نشود

تا زمانی که پادشاهی مثل او نباشد (که هست)، طلب کردنِ مقام او از سوی دیگران بی‌فایده است.

نکته ادبی: میر: پادشاه.

خبر فتح برآمد خبر نصرت تو جز ملک را ظفر و فتح مهنا نشود

خبر فتح و پیروزی‌های تو رسید؛ پیروزی و فتح، جز برای پادشاهِ حقیقی (تو)، گوارا نیست.

نکته ادبی: مهنا: گوارا.

آب کار عدو افتاد ز بالا به نشیب هیچ آبی ز نشیبی سوی بالا نشود

کار دشمن از بالا به پایین (سقوط) کشید، همان‌طور که هیچ آبی از پایین به بالا جریان نمی‌یابد.

نکته ادبی: تمثیل: سقوط دشمن به جریان آب.

کار شه به شود و کار عدو به نشود نشود خرما خار و خار خرما نشود

کار شاه روبه‌راه می‌شود و کار دشمن نه؛ همان‌طور که خار هیچ‌گاه خرما نمی‌شود و خرما خار نمی‌شود.

نکته ادبی: تمثیل: تضاد ذاتی پادشاه و دشمن.

خانه از موش تهی کی شود و باغ ز مار مملکت از عدوی خرد مصفا نشود

خانه چگونه از موش و باغ از مار پاک می‌شود؟ مملکت هم از دشمنِ کوچک پاک نمی‌شود (مگر با ریشه‌کنی).

نکته ادبی: مصفا: پاک و خالص.

مار تا پنهان باشد نتوان کشت او را نتوان کشت عدو تا آشکارا نشود

تا مار پنهان باشد نمی‌توان آن را کشت؛ دشمن را هم تا زمانی که آشکار نشود، نمی‌توان نابود کرد.

نکته ادبی: حکمتِ سیاسی: لزوم آشکار کردن دشمن برای ضربه زدن.

درد یکساعت اندر تنشان و سرشان راحتی شد متواتر که ز اعضا نشود

یک ساعت درد و رنج برای تن و سرِ دشمنان، به رنجی همیشگی تبدیل شد که تمام اعضای بدنشان را فرا گرفت.

نکته ادبی: متواتر: پیاپی و مداوم.

تیر را تا نتراشی نشود راست همی سرو را تا که نپیرایی والا نشود

تیر تا تراشیده نشود راست نمی‌گردد و سرو تا هرس نشود بلند و زیبا نمی‌شود.

نکته ادبی: تمثیل: نیاز به سختی و تربیت برای رسیدن به کمال.

از سر شاسپرم تا نکنی لختی کم ندهد رونق و بالنده و بویا نشود

اگر سرِ گیاه شاسپرم را کوتاه نکنی، رشد نمی‌کند و بو و رونق نمی‌یابد.

نکته ادبی: شاسپرم: گیاهی خوشبو (ریحان).

شمع تاری شده را تا نبری اطرافش بر نیفروزد و چون زهرهٔ زهرا نشود

شمعی که تیره شده (فتیله‌اش بلند شده)، تا اطرافش را نچینی روشن نمی‌شود و همچون ستاره زهره نمی‌درخشد.

نکته ادبی: زهره‌ی زهرا: ستاره درخشان.

این نشاطیست که از دلها غایب نشود وین جمالیست که از تنها، تنها نشود

این نشاطی است که هرگز از دل‌ها نمی‌رود و این زیبایی‌ای است که با جدا شدن از تن‌ها، از بین نمی‌رود.

نکته ادبی: اشاره به شادی پایدارِ ناشی از دولت شاه.

این نگارستان، وین مجلس آراسته را صورت از چشم دل و چشم سر ما نشود

این مجلسِ آراسته و زیبا، در چشم دل و چشم سرِ ما نمی‌گنجد (بسیار بزرگتر از تصور ماست).

نکته ادبی: نگارستان: کنایه از زیبایی‌های مجلس شاه.

این سماع خوش و این نالهٔ زیر وبم را نغمه از گوش دل و گوش هویدا نشود

این نغماتِ خوش و صدای زیر و بم موسیقی، در گوشِ دل و گوشِ ظاهری ما نمی‌گنجد (فراتر از درک ماست).

نکته ادبی: سماع: موسیقی و آواز.

تا همی خاک زمین بیضهٔ عنبر نشود تا همی سنگ زمین لولو لالا نشود

تا خاکِ زمین به عنبر تبدیل نشود و سنگ زمین به مروارید گرانبها بدل نگردد (کارِ شاه تمام نمی‌شود).

نکته ادبی: بیضه عنبر: تخم عنبر؛ اشاره به ارزشمندیِ خاکِ قلمرو شاه.

جام صهبا گیر از دست بت غالیه موی دست تو خوب نباشد که به صهبا نشود

شراب ناب را از دستِ معشوقی که مویی خوشبو دارد بگیر، زیرا دستی که شراب نگیرد خوب نیست.

نکته ادبی: غالیه موی: کسی که مویش بوی خوش (غالیه) می‌دهد.

تا می ناب ننوشی نبود راحت جان تا نبافند بریشم خز و دیبا نشود

تا شراب ننوشی آرامش جان نداری، همان‌طور که تا ابریشم نبافند، جامه دیبا (پارچه گرانبها) حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: تمثیل: ضرورتِ انجام کار برای رسیدن به نتیجه.

ملکا بر بخور و کامروایی می کن هرگز این مملکت و دولت، یغما نشود

ای پادشاه، خوش بگذران و کامروایی کن، زیرا این مملکت و دولت تو هرگز غارت نخواهد شد.

نکته ادبی: یغما: غارت و تاراج.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Analogy) تیر را تا نتراشی نشود راست همی

شاعر با آوردن نمونه‌هایی از طبیعت (تراشیدن تیر، هرس کردن سرو، چیدن شمع)، استدلال می‌کند که کمال و پیشرفت نیازمند ریاضت و اصلاح است.

تضاد (Contrast) شرق و غرب

اشاره به تمامیت ارضی و قلمرو وسیع پادشاه که از شرق تا غرب گسترده است.

استعاره (Metaphor) جیحون به دریا

جیحون (رود) استعاره از قدرت شاه است که به دریای بی‌پایانِ دولت و حاکمیت می‌پیوندد.

مبالغه (Hyperbole) مشرق او را شد و مغرب مر او را

بزرگ‌نمایی قدرت شاه تا حدی که تمام جهان تحت سلطه اوست.

کنایه (Metonymy) خانه از موش تهی کی شود

کنایه از لزومِ پاکسازیِ محیط (مملکت) از عناصرِ فساد و دشمنان کوچک.