دیوان اشعار - قصاید و قطعات

منوچهری

شمارهٔ ۱۳ - در وصف خزان و مدح احمدبن عبدالصمد وزیر سلطان مسعود

منوچهری
المنة لله که این ماه خزانست ماه شدن و آمدن راه رزانست
از بسکه درین راه رز انگور کشانند این راه رز ایدون چو ره کاهکشانست
چون قوس قزح برگ رزان رنگبر نگند در قوس قزح خوشهٔ انگور گمانست
آبی چو یکی کیسگکی از خز زردست در کیسه یکی بیضهٔ کافور کلانست
واندر دل آن بیضهٔ کافور ریاحی ده نافه و ده نافگک مشک نهانست
وان سیب بکردار یکی مردم بیمار کز جملهٔ اعضا و تن او را دو رخانست
یک نیمه رخش زرد و دگر نیمه رخش سرخ این را هیجان دم و آن را یرقانست
وان نار همیدون به زنی حامله ماند واندر شکم حامله مشتی پسرانست
تا می نزنی بر ز میش، بچه نزاید چون زاد بچه، زادن و خوردنش همانست
مادر، بچه ای، یا دو بچه زاید یا سه وین نار چرا مادر سیصد بچگانست
مادر بچه را تا ز شکم نارد بیرون بستر نکند، وین نه نهانست عیانست
اندر شکم او خود بچه را بسترکی زرد کرده ست و بدو در ز سر بچه نشانست
اکنون صفت بچهٔ انگور بگویم کاین هر صفتی در صفت او هذیانست
انگور بکردار زنی غالیه رنگست و او را شکمی همچو یکی غالیه دانست
اندر شکمش هست یکی جان و سه تا دل وین هر سه دل او را ز سه پاره ستخوانست
گویند که حیوان را جان باشد در دل و او را ستخوانی دل وجانست و روانست
جان را نشنیدم که بود رنگ، ولی جانش همرنگ یکی لاله که در لاله ستانست
جان را نبود بوی خوش و بوی خوش او چون بوی خوش غالیه و عنبر و بانست
انگور سیاهست و چوماهست و عجب نیست زیرا که سیاهی صفت ماه روانست
عیبیش جز این نیست که آبستن گشته ست او نوز یکی دخترکی تاز جوانست
بی شوی شد آبستن، چون مریم عمران وین قصه بسی طرفه تر و خوشتر از آنست
زیرا که گر آبستن مریم به دهان شد این دختر رز را، نه لبست و نه دهانست
آبستنی دختر عمران به پسر بود آبستنی دختر انگور به جانست
آن روح خداوند همه خلق جهان بود وین راح خداوند همه خلق جهانست
گر قصد جهودان بد در کشتن عیسی در کشتن این، قصد همه اهل قرانست
آن را بگرفتند و کشیدند و بکشتند وین را بکشند و بکشند، این به چه سانست
آن، زنده یکی را و دو را کرد به معجز وین، زنده گر جان همه خلق زمانست
ناکشتهٔ کشته صفت روح قدس بود ناکشتهٔ کشته صفت این حیوانست
آن را، نگر از کشتن آنها چه زیان بود این را، نگر از کشتن اینها چه زیانست
آن را، پس سختی ز همه رنج امان بود وین را، پس سختی ز همه رنج امانست
آن را به سماوات مکان گشت و مر این را بر دست امیران و وزیرانش مکانست
چون دست وزیر ملک شرق که دستش از باده گران نیست، که از جود گرانست
شمس الوزرا احمد عبدالصمد آنکو شمس الوزرا نیست که شمس الثقلانست
آن پیشرو پیشروان همه عالم چون پیشرو نیزهٔ خطی که سنانست
مهتر ز همه خلق جهان او به دو کوچک مهتر به دو کوچک، به دلست و به زبانست
درانه و دوزان به سر کلک نیابی درانه و دوزان به سر کلک و بنانست
اندر کرمش، هر چه گمان بود یقین شد واندر نسبش، هر چه یقین بود گمانست
خردش نگرش نیست، که خردک نگرشنی در کار بزرگان همه ذلست و هوانست
دینار دهد، نام نکو باز ستاند داند که علی حال زمانه گذرانست
مرحاشیهٔ شاه جهان را و حشم را هم مال دهنده ست و هم مال ستانست
زیرا که ولایت چو تنی هست و درآن تن این حاشیه شاه رگست و شریانست
دستور طبیبست که بشناسد رگ را چون با ضربان باشد و چون بی ضربانست
چون با ضربانست کند قوت او کم ورکم نکند، بیم خناق از هیجانست
چون بی ضربان باشد، نیرو دهد او را ورنه دل ملکت را بیم یرقانست
این کار وزارت که همی راند خواجه نه کار فلان بن فلان بن فلانست
بود آن همگان را غرض و مصلحت خویش این را غرض و مصلحت شاه جهانست
هرگز ندهد خردمنش را بر خود راه کز خردمنش محتشمانرا حدثانست
از پشه عنا و الم پیل بزرگست وز مور، فساد بچهٔ شیر ژیانست
خسرو تنهٔ ملک بود او دلهٔ ملک ملکت چو قرآن، او چو معانی قرانست
ملکت چو چراگاه و رعیت رمه باشد جلاب بود خسرو و دستور شبانست
لشکر چو سگان رمه و دشمن چون گرگ وین کار سگ و گرگ و رمه با رمه بانست
ما را رمه بانیست نه زو در رمه آشوب نه ایمن ازو گرگ و نه سگ زو به فغانست
هرگز نکند با ضعفا سخت کمانی با آنکه بداندیش بود، سخت کمانست
تا بر بم و بر زیر نوای گل نوش است تا بر گل بربار خروش ورشانست
عمر و من او را نه قیاس و نه کران باد چون فضل و منش را نه قیاس و نه کرانست
بادا به بهار اندر چندانکه بهارست بادا به خزان اندر چندانکه خزانست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، از نمونه‌های درخشان شعر توصیفی در ادبیات فارسی است که در آن شاعر با نگاهی تیزبین و خیالی پویا، فصل پاییز و زیبایی‌های طبیعی باغ و تاکستان را به تصویر کشیده است. در بخش نخست، شاعر با تشبیهات جسورانه و بدیع، انگور و انار را به موجوداتی زنده و باردار همانند می‌کند و با زبانی آمیخته به طنز و ظرافت، از دیدگاه‌های عجیب و غریبِ علمی-ادبیِ زمانه خود بهره می‌گیرد.

در بخش میانی، شعر از توصیفِ طبیعت به سوی بیانی عرفانی و کنایی حرکت می‌کند؛ جایی که شراب (راح) با روح‌الله (عیسی) مقایسه می‌شود. این پیوندِ واژگانی میان «راح» و «روح»، اوجِ هنرمندی شاعر در استفاده از ایهام و تناسب است که فضایی فلسفی و تأمل‌برانگیز ایجاد می‌کند.

بخش پایانی، ستایش‌نامه‌ای است برای شمس‌الوزرا. شاعر در اینجا با استفاده از استعاره‌های پزشکی و تشبیه دولت به کالبد انسان، وزیر را طبیبی حاذق می‌خواند که سلامت و بقایِ ملک در دستان اوست و بدین‌سان، مدح خود را با حکمت و اندیشه سیاسی درمی‌آمیزد.

معنای روان

المنة لله که این ماه خزانست ماه شدن و آمدن راه رزانست

سپاس و ستایش خداوند را که فصل پاییز فرارسیده است؛ فصلی که زمانِ به ثمر نشستنِ باغ‌ها و چیدنِ انگورها از تاکستان‌هاست.

نکته ادبی: المنة لله اصطلاحی رایج به معنی سپاس خدای را. خزان استعاره از فصل رسیدن میوه‌هاست.

از بسکه درین راه رز انگور کشانند این راه رز ایدون چو ره کاهکشانست

به دلیل انبوهیِ خوشه‌های انگور در مسیرِ تاکستان، این راه چنان آراسته و پرشکوه است که گویی راهِ کاهکشان در آسمان است.

نکته ادبی: راهِ کاهکشان اشاره به کهکشان راه شیری است که اینجا به تاکستان تشبیه شده.

چون قوس قزح برگ رزان رنگبر نگند در قوس قزح خوشهٔ انگور گمانست

برگ‌های تاک که رنگارنگ شده‌اند، گویی رنگین‌کمانی از رنگ‌ها هستند و در میان این رنگ‌ها، خوشه‌های انگور مانندِ گمانی در رنگین‌کمان جلوه می‌کنند.

نکته ادبی: قوس قزح به معنای رنگین‌کمان است.

آبی چو یکی کیسگکی از خز زردست در کیسه یکی بیضهٔ کافور کلانست

دانه‌های انگور مانند کیسه‌هایی از پوستِ زرد و نازک هستند که در درونِ هر یک، دانه‌ای بزرگ و سفید (مانند کافور) قرار دارد.

نکته ادبی: کیسگکی مصغرِ کیسه است. کافور نماد سفیدی و پاکی است.

واندر دل آن بیضهٔ کافور ریاحی ده نافه و ده نافگک مشک نهانست

و در درونِ آن دانه سفید (کافور)، عطر و بویی خوش مانندِ نافه مشک نهفته است.

نکته ادبی: ریاحی اشاره به رایحه و عطر است. نافه مشک نماد خوشبویی است.

وان سیب بکردار یکی مردم بیمار کز جملهٔ اعضا و تن او را دو رخانست

آن سیب (یا میوه) مانند انسانی بیمار است که دو روی دارد، یکی زرد و دیگری سرخ.

نکته ادبی: تغییر رنگ میوه به دو رنگ زرد و سرخ به بیماری تشبیه شده است.

یک نیمه رخش زرد و دگر نیمه رخش سرخ این را هیجان دم و آن را یرقانست

نیمی از صورتش زرد است که نشان از بیماری یرقان دارد و نیم دیگرش سرخ است که گویی از تب و حرارت (هیجان دم) است.

نکته ادبی: یرقان به معنای زردی است که در قدیم آن را بیماری می‌دانستند.

وان نار همیدون به زنی حامله ماند واندر شکم حامله مشتی پسرانست

آن انار نیز به زنی باردار می‌ماند که در شکم دارد، مشتی پسر (دانه‌های انار) را پنهان کرده است.

نکته ادبی: تشبیه دانه‌های انار به جنین در شکم مادر.

تا می نزنی بر ز میش، بچه نزاید چون زاد بچه، زادن و خوردنش همانست

تا وقتی ضربه‌ای بر آن نزنی (یا فشاری وارد نکنی)، بچه (دانه) بیرون نمی‌آید و وقتی هم بیرون آمد، هم خوردنش میسر است و هم شکل بیرون آمدنش همان است.

نکته ادبی: اشاره به نحوه خوردن انار که باید فشرده شود.

مادر، بچه ای، یا دو بچه زاید یا سه وین نار چرا مادر سیصد بچگانست

مادر معمولاً یک یا دو بچه می‌زاید، اما جای شگفتی است که این انار، مادرِ سیصد دانه (بچه) است.

نکته ادبی: تضاد میان توانایی انسان و انار در زایش.

مادر بچه را تا ز شکم نارد بیرون بستر نکند، وین نه نهانست عیانست

مادر تا وقتی فرزند را از شکم بیرون نیاورد، بسترش را آماده نمی‌کند؛ این امری پنهان نیست و کاملاً آشکار است.

نکته ادبی: کنایه از نحوه قرارگیری دانه‌ها در کنار هم در انار.

اندر شکم او خود بچه را بسترکی زرد کرده ست و بدو در ز سر بچه نشانست

در درونِ انار، برای دانه (بچه) بستری زرد رنگ وجود دارد که از سرِ دانه، نشان و علامتی پیداست.

نکته ادبی: توصیف ساختار داخلی انار.

اکنون صفت بچهٔ انگور بگویم کاین هر صفتی در صفت او هذیانست

اکنون صفاتِ فرزندِ تاک (انگور) را بازگو می‌کنم؛ هرچند که در وصفِ آن، کلمات ممکن است آشفته و هذیان‌گونه به نظر برسند.

نکته ادبی: شاعر پیشاپیش به پیچیدگی و غریب بودنِ توصیفات خود اشاره می‌کند.

انگور بکردار زنی غالیه رنگست و او را شکمی همچو یکی غالیه دانست

انگور مانند زنی با رنگِ غالیه (سیاه و معطر) است که شکمی شبیه به ظرفِ غالیه دارد.

نکته ادبی: غالیه ترکیبی از مشک و عنبر است که سیاه رنگ است.

اندر شکمش هست یکی جان و سه تا دل وین هر سه دل او را ز سه پاره ستخوانست

در شکمِ او یک جان (هسته) و سه دل (بخش‌های هسته) وجود دارد که این سه دل، سه تکه استخوان است.

نکته ادبی: توصیفِ هسته انگور که از سه بخش تشکیل شده است.

گویند که حیوان را جان باشد در دل و او را ستخوانی دل وجانست و روانست

می‌گویند که موجودات زنده، جانشان در دلشان است، اما این انگور، هم استخوان دارد و هم دل و جان و روان.

نکته ادبی: استفاده از منطقِ تشبیهی برای توصیف هسته.

جان را نشنیدم که بود رنگ، ولی جانش همرنگ یکی لاله که در لاله ستانست

نشنیده‌ام که جان رنگ داشته باشد، اما جانِ این انگور به رنگِ گلِ لاله‌ای است که در لاله‌زار می‌روید.

نکته ادبی: توصیف رنگِ هسته انگور.

جان را نبود بوی خوش و بوی خوش او چون بوی خوش غالیه و عنبر و بانست

جان معمولاً بوی خوش ندارد، اما جانِ این انگور بوی خوشِ غالیه و عنبر و بان می‌دهد.

نکته ادبی: بان نوعی گیاه خوشبو است.

انگور سیاهست و چوماهست و عجب نیست زیرا که سیاهی صفت ماه روانست

انگور سیاه است و مانند ماه می‌درخشد؛ این جای شگفتی نیست، زیرا سیاهی خود یکی از صفاتِ ماه است (در تعبیر شاعر).

نکته ادبی: اشاره به هلال یا سیاهیِ شبانه ماه.

عیبیش جز این نیست که آبستن گشته ست او نوز یکی دخترکی تاز جوانست

تنها عیبِ او این است که آبستن شده است، در حالی که هنوز دخترکی تازه و جوان است.

نکته ادبی: استعاره از رسیدن میوه که گویی آبستن شده است.

بی شوی شد آبستن، چون مریم عمران وین قصه بسی طرفه تر و خوشتر از آنست

او بدون همسر باردار شده است، درست مانند مریمِ عمران و این قصه بسیار شگفت‌انگیزتر از قصه مریم است.

نکته ادبی: اشاره به داستان مریم مقدس (ع).

زیرا که گر آبستن مریم به دهان شد این دختر رز را، نه لبست و نه دهانست

زیرا که اگر مریم از راهِ دهان (دمِ روح‌القدس) باردار شد، این دخترِ تاک، اصلاً دهان و لبی ندارد (که بخواهد باردار شود).

نکته ادبی: تأکید بر اعجازِ این تمثیل.

آبستنی دختر عمران به پسر بود آبستنی دختر انگور به جانست

حاملگیِ مریم از فرزند (عیسی) بود، اما حاملگیِ دخترِ تاک از «جان» (مستی و نشاط) است.

نکته ادبی: مقایسه میان عیسی و شراب.

آن روح خداوند همه خلق جهان بود وین راح خداوند همه خلق جهانست

آن (عیسی) روحِ خداوند برای همه مردم جهان بود و این (شراب) نیز روح و جانِ همه مردمان است.

نکته ادبی: بازی زبانی با واژه «راح» (شراب) و «روح» (عیسی).

گر قصد جهودان بد در کشتن عیسی در کشتن این، قصد همه اهل قرانست

اگر یهودیان قصدِ کشتنِ عیسی را داشتند، امروز تمام اهلِ قرآن (مسلمانان) قصدِ کشتنِ این شراب را دارند.

نکته ادبی: اشاره به مصرف و نوشیدن شراب که نوعی «کشتن» آن است.

آن را بگرفتند و کشیدند و بکشتند وین را بکشند و بکشند، این به چه سانست

عیسی را گرفتند و آزار دادند و کشتند، اما این شراب را می‌کشند (می‌نوشند) و دوباره می‌کشند؛ این چه جور کشتنی است؟

نکته ادبی: کنایه از مکرر نوشیدن شراب.

آن، زنده یکی را و دو را کرد به معجز وین، زنده گر جان همه خلق زمانست

عیسی مردگان را به معجزه زنده کرد، اما این شراب نیز جانِ همه مردمانِ این زمان را زنده می‌کند.

نکته ادبی: اثرِ نشاط‌آورِ شراب.

ناکشتهٔ کشته صفت روح قدس بود ناکشتهٔ کشته صفت این حیوانست

عیسی که کشته نشد (به زعم قرآن، به آسمان رفت)، صفتِ روح‌القدس را داشت و این شراب نیز چنین صفتی دارد.

نکته ادبی: اشاره به اعتقاد اسلامی در باب عیسی (ع).

آن را، نگر از کشتن آنها چه زیان بود این را، نگر از کشتن اینها چه زیانست

بنگر که کشتنِ آن (عیسی) چه زیانی داشت و کشتنِ این (شراب) چه زیانی دارد؟ (هر دو به شکلی متفاوت زیان‌بار یا سودمندند).

نکته ادبی: مقایسه فلسفی.

آن را، پس سختی ز همه رنج امان بود وین را، پس سختی ز همه رنج امانست

عیسی پس از سختی‌ها به آرامش (امان) رسید و این شراب نیز پس از سختیِ فرایندِ تهیه، به آرامش‌بخشی می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به فرایندِ تقطیر یا تخمیر.

آن را به سماوات مکان گشت و مر این را بر دست امیران و وزیرانش مکانست

جایگاهِ عیسی در آسمان‌ها شد و جایگاهِ این شراب در دستانِ امیران و وزیران است.

نکته ادبی: ورود به بخشِ مدح.

چون دست وزیر ملک شرق که دستش از باده گران نیست، که از جود گرانست

مانندِ دستِ وزیرِ مشرق‌زمین که دستش از باده سنگین نیست، بلکه از بخشش و جودِ فراوان سنگین است.

نکته ادبی: مدحِ وزیر و اشاره به صفات او.

شمس الوزرا احمد عبدالصمد آنکو شمس الوزرا نیست که شمس الثقلانست

شمس‌الوزرا احمد عبدالصمد، او تنها خورشیدِ وزرا نیست، بلکه خورشیدِ همه جن و انس است.

نکته ادبی: مبالغه در مدح.

آن پیشرو پیشروان همه عالم چون پیشرو نیزهٔ خطی که سنانست

او پیشروِ تمام بزرگان عالم است، همان‌طور که سرِ نیزه، پیشرو و تیزترین بخشِ آن است.

نکته ادبی: تشبیه وزیر به سنان (سرِ نیزه).

مهتر ز همه خلق جهان او به دو کوچک مهتر به دو کوچک، به دلست و به زبانست

او از همه مردم جهان برتر است، اما نه به غرور، بلکه برتری‌اش در دلِ مهربان و زبانِ گویای اوست.

نکته ادبی: صفاتِ اخلاقی وزیر.

درانه و دوزان به سر کلک نیابی درانه و دوزان به سر کلک و بنانست

نیکی و بخششِ او را تنها در قلم نمی‌بینی، بلکه در دستانِ او و انگشتانش جاری است.

نکته ادبی: اشاره به سخاوتِ وزیر.

اندر کرمش، هر چه گمان بود یقین شد واندر نسبش، هر چه یقین بود گمانست

در بخششِ او، هر آنچه گمان می‌شد به یقین بدل شد و در اصل و نسبش، هر چه یقین بود، در نظرها گمان است (بسیار والا است).

نکته ادبی: اغراق در کمالات.

خردش نگرش نیست، که خردک نگرشنی در کار بزرگان همه ذلست و هوانست

خردِ او کوچک نیست، زیرا نگاهِ کوچک داشتن در کارِ بزرگان، مایه خواری و پستی است.

نکته ادبی: تاکید بر خردِ کلانِ وزیر.

دینار دهد، نام نکو باز ستاند داند که علی حال زمانه گذرانست

دینار و ثروت می‌بخشد تا نامِ نیکی به دست آورد؛ زیرا می‌داند که روزگار گذراست.

نکته ادبی: اشاره به فانی بودن دنیا.

مرحاشیهٔ شاه جهان را و حشم را هم مال دهنده ست و هم مال ستانست

او برای حاشیه و اطرافیانِ پادشاه، هم بخشنده مال است و هم گیرنده آن (مدیریتِ مالی).

نکته ادبی: نقشِ اقتصادی وزیر.

زیرا که ولایت چو تنی هست و درآن تن این حاشیه شاه رگست و شریانست

زیرا حکومت مانند یک تن (بدن) است و وزیر در آن تن، مانند رگ و شریانِ حیاتی است.

نکته ادبی: استعاره پزشکی از دولت.

دستور طبیبست که بشناسد رگ را چون با ضربان باشد و چون بی ضربانست

وزیر طبیبی است که رگ را می‌شناسد؛ هم زمانی که ضربان دارد و هم زمانی که بدونِ ضربان است.

نکته ادبی: استعاره از تدبیرِ سیاسی.

چون با ضربانست کند قوت او کم ورکم نکند، بیم خناق از هیجانست

هنگامی که ضربان (هیجان) زیاد است، قدرتِ آن را کم می‌کند تا از خفگی و طغیان جلوگیری کند.

نکته ادبی: سیاستِ کنترلِ تنش.

چون بی ضربان باشد، نیرو دهد او را ورنه دل ملکت را بیم یرقانست

و هنگامی که بی‌ضربان (سست) است، به آن نیرو می‌دهد تا دلِ ملک دچارِ بیماری و ضعف نشود.

نکته ادبی: سیاستِ تقویتِ دولت.

این کار وزارت که همی راند خواجه نه کار فلان بن فلان بن فلانست

این شیوه وزارت که این بزرگوار اداره می‌کند، کارِ آدم‌های معمولی و ناشناخته نیست.

نکته ادبی: ستایشِ تدبیرِ وزیر.

بود آن همگان را غرض و مصلحت خویش این را غرض و مصلحت شاه جهانست

دیگران همگی غرض و مصلحتِ خویش را می‌جستند، اما هدفِ او تنها مصلحتِ پادشاهِ جهان است.

نکته ادبی: وفاداری وزیر.

هرگز ندهد خردمنش را بر خود راه کز خردمنش محتشمانرا حدثانست

هرگز اجازه نمی‌دهد که افرادِ کم‌خرد به خود راه یابند، چرا که از حضورِ نابخردان، بزرگان دچار رنج می‌شوند.

نکته ادبی: دوراندیشی وزیر.

از پشه عنا و الم پیل بزرگست وز مور، فساد بچهٔ شیر ژیانست

همان‌طور که از پشه، آزار به فیل بزرگ می‌رسد و از مورچه، فساد به بچه شیر می‌رسد (کنایه از خطرِ افراد حقیر).

نکته ادبی: تمثیل برای لزومِ دور کردن افرادِ فرومایه.

خسرو تنهٔ ملک بود او دلهٔ ملک ملکت چو قرآن، او چو معانی قرانست

پادشاه تنه و پیکرِ ملک است و او (وزیر) دلِ ملک؛ ملک مانند قرآن است و او مانندِ معنا و تفسیرِ آن قرآن است.

نکته ادبی: تشبیه بسیار والا از جایگاه وزیر.

ملکت چو چراگاه و رعیت رمه باشد جلاب بود خسرو و دستور شبانست

ملک مانند چراگاه و مردم مانندِ گله هستند؛ پادشاه چوپانِ اصلی و وزیر، چوپانِ دلسوزِ این گله است.

نکته ادبی: استعاره کلاسیک از پادشاهی و رعیت.

لشکر چو سگان رمه و دشمن چون گرگ وین کار سگ و گرگ و رمه با رمه بانست

لشکر مانند سگ‌های گله هستند و دشمن همچون گرگ عمل می‌کند؛ مدیریتِ این رابطه میان سگ‌های نگهبان، گرگ‌های مهاجم و گله، وظیفه و مسئولیت چوپان (حاکم و فرمانروا) است.

نکته ادبی: تشبیه «لشکر» به «سگان رمه» و «دشمن» به «گرگ» در چارچوب یک تمثیل برای تبیین مسئولیت‌های حکومتی است.

ما را رمه بانیست نه زو در رمه آشوب نه ایمن ازو گرگ و نه سگ زو به فغانست

ما چوپانی لایق نداریم و به همین دلیل، در میان گله آشوب و ناامنی برپا شده است. نه گرگ از چوپان (حاکم) هراسی دارد و نه سگ‌های گله در آسایش هستند؛ همه در رنج و فریادند.

نکته ادبی: «رمه‌بانی» به معنای چوپانی یا همان تدبیر و مدیریت امور مردم و لشکریان است.

هرگز نکند با ضعفا سخت کمانی با آنکه بداندیش بود، سخت کمانست

انسانِ بزرگوار و توانا هرگز قدرت خود را برای آزارِ افراد ضعیف به کار نمی‌گیرد؛ او تنها در برابر کسانی که نیت‌های پلید و بداندیشانه دارند، سخت‌گیر و قاطع است.

نکته ادبی: «سخت‌کمانی» استعاره از جنگ‌آوری، قدرت و قاطعیت است که در اینجا به معنایِ عدم ظلم به زیردستان استفاده شده است.

تا بر بم و بر زیر نوای گل نوش است تا بر گل بربار خروش ورشانست

تا زمانی که موسیقی و نواهای دلنشین (بم و زیر) برقرار است و تا هنگامی که پرندگان (ورشان) بر گل‌ها آواز می‌خوانند و خروش سر می‌دهند،...

نکته ادبی: «بم و زیر» اصطلاحات موسیقی هستند. «ورشان» نام نوعی پرنده از تیره کبوتران است که در شعر کهن نماد شادی و آواز در طبیعت است.

عمر و من او را نه قیاس و نه کران باد چون فضل و منش را نه قیاس و نه کرانست

امید است که عمر و شکوهِ او بی‌انتها و بی‌‌اندازه باشد، همان‌طور که فضیلت‌ها و بزرگواری‌های او نیز حد و مرزی ندارد.

نکته ادبی: «قیاس و کران» هر دو به معنای حد و اندازه هستند و تکرار آن‌ها برای تأکید بر بی‌نهایت بودن صفات ممدوح است.

بادا به بهار اندر چندانکه بهارست بادا به خزان اندر چندانکه خزانست

بادا که او (ممدوح) تا زمانی که بهار هست و تا وقتی که خزان وجود دارد، جاویدان و پایدار بماند.

نکته ادبی: استفاده از تضاد طبیعی (بهار و خزان) برای آرزوی عمر طولانی، تکنیکی برای ابدیت بخشیدن به دعا در حق ممدوح است.