اشعار پراکنده

حافظ

ساقی نامه

حافظ
بیا ساقی آن می که حال آورد کرامت فزاید کمال آورد
به من ده که بس بی دل افتاده ام وز این هر دو بی حاصل افتاده ام
بیا ساقی آن می که عکسش ز جام به کیخسرو و جم فرستد پیام
بده تا بگویم به آواز نی که جمشید کی بود و کاووس کی
بیا ساقی آن کیمیای فتوح که با گنج قارون دهد عمر نوح
بده تا به رویت گشایند باز در کامرانی و عمر دراز
بده ساقی آن می کز او جام جم زند لاف بینایی اندر عدم
به من ده که گردم به تایید جام چو جم آگه از سر عالم تمام
دم از سیر این دیر دیرینه زن صلایی به شاهان پیشینه زن
همان منزل است این جهان خراب که دیده ست ایوان افراسیاب
کجا رای پیران لشکرکشش کجا شیده آن ترک خنجرکشش
نه تنها شد ایوان و قصرش به باد که کس دخمه نیزش ندارد به یاد
همان مرحله ست این بیابان دور که گم شد در او لشکر سلم و تور
بده ساقی آن می که عکسش ز جام به کیخسرو و جم فرستد پیام
چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج که یک جو نیرزد سرای سپنج
بیا ساقی آن آتش تابناک که زردشت می جویدش زیر خاک
به من ده که در کیش رندان مست چه آتش پرست و چه دنیاپرست
بیا ساقی آن بکر مستور مست که اندر خرابات دارد نشست
به من ده که بدنام خواهم شدن خراب می و جام خواهم شدن
بیا ساقی آن آب اندیشه سوز که گر شیر نوشد شود بیشه سوز
بده تا روم بر فلک شیر گیر به هم بر زنم دام این گرگ پیر
بیا ساقی آن می که حور بهشت عبیر ملایک در آن می سرشت
بده تا بخوری در آتش کنم مشام خرد تا ابد خوش کنم
بده ساقی آن می که شاهی دهد به پاکی او دل گواهی دهد
می ام ده مگر گردم از عیب پاک بر آرم به عشرت سری زین مغاک
چو شد باغ روحانیان مسکنم در اینجا چرا تخته بند تنم
شرابم ده و روی دولت ببین خرابم کن و گنج حکمت ببین
من آنم که چون جام گیرم به دست ببینم در آن آینه هر چه هست
به مستی دم پادشاهی زنم دم خسروی در گدایی زنم
به مستی توان در اسرار سفت که در بیخودی راز نتوان نهفت
که حافظ چو مستانه سازد سرود ز چرخش دهد زهره آواز رود
مغنی کجایی به گلبانگ رود به یاد آور آن خسروانی سرود
که تا وجد را کارسازی کنم به رقص آیم و خرقه بازی کنم
به اقبال دارای دیهیم و تخت بهین میوهٔ خسروانی درخت
خدیو زمین پادشاه زمان مه برج دولت شه کامران
که تمکین اورنگ شاهی از اوست تن آسایش مرغ و ماهی از اوست
فروغ دل و دیدهٔ مقبلان ولی نعمت جان صاحبدلان
الا ای همای همایون نظر خجسته سروش مبارک خبر
فلک را گهر در صدف چون تو نیست فریدون و جم را خلف چون تو نیست
به جای سکندر بمان سالها به دانادلی کشف کن حالها
سر فتنه دارد دگر روزگار من و مستی و فتنهٔ چشم یار
یکی تیغ داند زدن روز کار یکی را قلمزن کند روزگار
مغنی بزن آن نوآیین سرود بگو با حریفان به آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصت است که از آسمان مژدهٔ نصرت است
مغنی نوای طرب ساز کن به قول وغزل قصه آغاز کن
که بار غمم بر زمین دوخت پای به ضرب اصولم برآور ز جای
مغنی نوایی به گلبانگ رود بگوی و بزن خسروانی سرود
روان بزرگان ز خود شاد کن ز پرویز و از باربد یاد کن
مغنی از آن پرده نقشی بیار ببین تا چه گفت از درون پرده دار
چنان برکش آواز خنیاگری که ناهید چنگی به رقص آوری
رهی زن که صوفی به حالت رود به مستی وصلش حوالت رود
مغنی دف و چنگ را ساز ده به آیین خوش نغمه آواز ده
فریب جهان قصهٔ روشن است ببین تا چه زاید شب آبستن است
مغنی ملولم دوتایی بزن به یکتایی او که تایی بزن
همی بینم از دور گردون شگفت ندانم که را خاک خواهد گرفت
دگر رند مغ آتشی میزند ندانم چراغ که بر می کند
در این خونفشان عرصهٔ رستخیز تو خون صراحی و ساغر بریز
به مستان نوید سرودی فرست به یاران رفته درودی فرست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در قالب ساقی‌نامه سروده شده است؛ گونه‌ای از شعر که با دعوت از ساقی برای ارائه شراب (به عنوان نماد معرفت و بی‌خودی و رهایی) آغاز می‌شود تا شاعر را از رنج‌های دنیای فانی و تضادهای آن بستاند و به او آرامش بخشد.

در بخش میانی، شاعر با اشاره به سرنوشت پادشاهان و اساطیر باستانی و گذرا بودنِ شکوه آنان، بر ناپایداری جهان تأکید می‌کند و در نهایت، با ستایش از ممدوح و درخواست از مغنی برای نواختن نغمه‌های شورانگیز، به مدح و آرزوی پیروزی و بقای قدرت می‌پردازد.

معنای روان

بیا ساقی آن می که حال آورد کرامت فزاید کمال آورد

ای ساقی، آن شراب معرفت را برایم بیاور که نشاط‌بخش است و موجب فزونی کرامت و کمالِ انسانی می‌شود.

نکته ادبی: ساقی: در ادبیات عرفانی، استعاره از پیر و مرشد است که شرابِ حقایق را به سالک می‌رساند.

به من ده که بس بی دل افتاده ام وز این هر دو بی حاصل افتاده ام

شراب را به من بده که بسیار دل‌شکسته و مأیوس شده‌ام و از دنیا و آخرت، بهره‌ای نبرده‌ام.

نکته ادبی: بی‌دل: کنایه از رنجیده و عاشقِ خسته.

بیا ساقی آن می که عکسش ز جام به کیخسرو و جم فرستد پیام

ای ساقی، آن شرابِ آگاهی‌بخش را بیاور که بازتابش در جام، حقایق را بر پادشاهانی چون کیخسرو و جمشید آشکار می‌کرد.

نکته ادبی: جام جم: استعاره از جامِ جهان‌بین که آینه اسرار الهی است.

بده تا بگویم به آواز نی که جمشید کی بود و کاووس کی

باده را بده تا با صدای نی، داستان پادشاهان بزرگی چون جمشید و کی‌کاووس را روایت کنم.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های شاهنامه و پادشاهان اساطیری ایران.

بیا ساقی آن کیمیای فتوح که با گنج قارون دهد عمر نوح

ساقی، آن شرابِ کیمیا‌صفت را بیاور که با گنج قارون برابری می‌کند و عمر نوح را به انسان می‌بخشد.

نکته ادبی: اشاره به اساطیر ثروت (قارون) و طول عمر (نوح).

بده تا به رویت گشایند باز در کامرانی و عمر دراز

آن را بنوشان تا درِ کامرانی و عمر طولانی به روی من گشوده شود.

نکته ادبی: کامرانی: بهره‌مندی از نعمت‌ها و رسیدن به مقصود.

بده ساقی آن می کز او جام جم زند لاف بینایی اندر عدم

ساقی، آن شراب را بده که به واسطه آن، جامِ جمشید، ادعای دانایی و دیدنِ نهان را در عدمِ مطلق دارد.

نکته ادبی: لاف بینایی: ادعای بصیرت و آگاهی.

به من ده که گردم به تایید جام چو جم آگه از سر عالم تمام

آن را به من ده تا با تأیید و مددِ آن جام، مانند جمشید، از اسرار کل عالم آگاه شوم.

نکته ادبی: سرّ عالم: اسرار خلقت.

دم از سیر این دیر دیرینه زن صلایی به شاهان پیشینه زن

از گذرگاهِ این جهان کهن سخن بگو و شاهان گذشته را یاد کن.

نکته ادبی: دیر دیرینه: استعاره از جهانِ فانی.

همان منزل است این جهان خراب که دیده ست ایوان افراسیاب

این جهان ویران، همان خانه‌ای است که روزگاری ایوانِ باشکوهِ افراسیاب را در خود دیده بود.

نکته ادبی: اشاره به بی‌وفایی دنیا در برابر قدرت‌های بزرگ.

کجا رای پیران لشکرکشش کجا شیده آن ترک خنجرکشش

کجایند آن فرماندهانِ دانا و لشکرکش و کجا است آن شیده (پسر افراسیاب) که جنگجویی بی‌باک بود؟

نکته ادبی: شیده: نام یکی از پهلوانان تورانی و پسر افراسیاب.

نه تنها شد ایوان و قصرش به باد که کس دخمه نیزش ندارد به یاد

تنها کاخ و ایوان او نبود که به باد فنا رفت، بلکه حتی قبر او نیز از یادها رفته است.

نکته ادبی: دخمه: گور و مزار.

همان مرحله ست این بیابان دور که گم شد در او لشکر سلم و تور

این بیابانِ وسیع (دنیا)، همان راهی است که در آن، لشکر عظیم سلم و تور گم شدند.

نکته ادبی: سلم و تور: پسران فریدون که به برادر خود ایرج ستم کردند و سرانجام شکست خوردند.

بده ساقی آن می که عکسش ز جام به کیخسرو و جم فرستد پیام

ای ساقی، آن شرابِ آگاهی‌بخش را بیاور که بازتابش در جام، حقایق را بر پادشاهانی چون کیخسرو و جمشید آشکار می‌کرد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر طلبِ معرفت.

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج که یک جو نیرزد سرای سپنج

جمشید با تمام قدرت و ثروتش چه زیبا گفت که این دنیای زودگذر، حتی به اندازه یک جو ارزش ندارد.

نکته ادبی: سرای سپنج: دنیای فانی و گذرا.

بیا ساقی آن آتش تابناک که زردشت می جویدش زیر خاک

ساقی، آن شرابِ آتش‌گون و درخشان را بیاور که زرتشتیان در پی یافتنِ حقیقتِ آن در زیر خاک (باطن) هستند.

نکته ادبی: آتش تابناک: نماد روشنی و پاکی در آیین زرتشت.

به من ده که در کیش رندان مست چه آتش پرست و چه دنیاپرست

آن را به من ده که در مسلک ما رندانِ مست، میانِ آتش‌پرست و دنیاپرست تفاوتی نیست (همه در طلبِ حق‌اند).

نکته ادبی: رندان مست: پیروانِ طریقتِ عشق که از ظواهرِ شرعی رسته و به باطن رسیده‌اند.

بیا ساقی آن بکر مستور مست که اندر خرابات دارد نشست

ساقی، آن شرابِ پاک و مستور (پوشیده) را بیاور که جایگاهش در خراباتِ عشق است.

نکته ادبی: بکر مستور: حقیقتی که برای نااهلان پنهان است.

به من ده که بدنام خواهم شدن خراب می و جام خواهم شدن

آن را به من ده که می‌خواهم به خاطرِ عشق، بدنام شوم و در راهِ مستی و نوشیدنِ باده غرق گردم.

نکته ادبی: بدنامی در اینجا به معنای رهایی از قید و بندهای ریاکارانه است.

بیا ساقی آن آب اندیشه سوز که گر شیر نوشد شود بیشه سوز

ساقی، آن شرابِ عقل‌سوز را بیاور که اگر شیری آن را بنوشد، بیشه (جنگل) را به آتش می‌کشد.

نکته ادبی: آب اندیشه سوز: شرابی که خردِ جزئی را از بین می‌برد.

بده تا روم بر فلک شیر گیر به هم بر زنم دام این گرگ پیر

آن را بده تا به آسمان (فلکِ شیرگیر/برج اسد) صعود کنم و دامِ این روزگارِ گرگ‌صفت را برهم زنم.

نکته ادبی: گرگ پیر: استعاره از فلک و چرخِ روزگار.

بیا ساقی آن می که حور بهشت عبیر ملایک در آن می سرشت

ساقی، آن شرابی را بیاور که حوریان بهشت و فرشتگان، عطرِ آن را در وجودِ خود سرشته‌اند.

نکته ادبی: عبیر: ماده‌ای خوشبو (مشک).

بده تا بخوری در آتش کنم مشام خرد تا ابد خوش کنم

آن را بده تا به آتشِ درونم بیفزایم و مشامِ جان و خردِ خود را تا ابد معطر و خوش‌بو کنم.

نکته ادبی: بخوری: دود کردن مواد خوشبو.

بده ساقی آن می که شاهی دهد به پاکی او دل گواهی دهد

ساقی، آن شرابی را بده که به انسان بزرگی و شاهیِ معنوی می‌بخشد و پاکی‌اش را دل گواهی می‌دهد.

نکته ادبی: شاهی: مقامِ والای روحی.

می ام ده مگر گردم از عیب پاک بر آرم به عشرت سری زین مغاک

شرابم بده شاید از عیوب پاک شوم و با سرور و شادمانی از این مغاک (گودالِ دنیا) برخیزم.

نکته ادبی: مغاک: گودال؛ در اینجا کنایه از دنیا.

چو شد باغ روحانیان مسکنم در اینجا چرا تخته بند تنم

وقتی که باغِ ملکوت جایگاهِ من است، چرا در این دنیا اسیرِ قفسِ تن هستم؟

نکته ادبی: تخته‌بندِ تن: کنایه از حبس شدنِ روح در جسم.

شرابم ده و روی دولت ببین خرابم کن و گنج حکمت ببین

شرابم بده تا چهره‌ی دولت (خوش‌بختی و حکمت) را ببینم و با خرابیِ عقل، گنجِ دانش را دریابم.

نکته ادبی: خرابم کن: در اینجا یعنی با مستی از خود بی‌خودم کن.

من آنم که چون جام گیرم به دست ببینم در آن آینه هر چه هست

من آن‌کسی هستم که وقتی جامِ عشق را به دست می‌گیرم، در آن آینه، همه‌چیز (حقایق هستی) را می‌بینم.

نکته ادبی: جام: آینهِ دل.

به مستی دم پادشاهی زنم دم خسروی در گدایی زنم

در مستی، ادعای پادشاهی می‌کنم و در عین گدایی، سخن از خسروی و بزرگی می‌زنم.

نکته ادبی: تناقضِ گدایی و خسروی نشانه استغنای عارف است.

به مستی توان در اسرار سفت که در بیخودی راز نتوان نهفت

در مستی می‌توان اسرارِ الهی را کشف کرد، چرا که در حالِ بی‌خودی نمی‌توان راز را پنهان داشت.

نکته ادبی: اسرار سفتن: کشف کردن و بیان کردنِ رازها.

که حافظ چو مستانه سازد سرود ز چرخش دهد زهره آواز رود

که حافظ وقتی مستانه شعر می‌سراید، زهره (نوازنده‌ی فلک) در آسمان به آوازِ او گوش می‌سپارد.

نکته ادبی: زهره: نماد موسیقی و هنر در نجوم قدیم.

مغنی کجایی به گلبانگ رود به یاد آور آن خسروانی سرود

ای نوازنده، کجایی؟ با نوای خوشِ موسیقی، آن سرودِ خسروانی و باستانی را به یاد آور.

نکته ادبی: مغنی: نوازنده و خواننده.

که تا وجد را کارسازی کنم به رقص آیم و خرقه بازی کنم

تا بتوانم حالِ خوش (وجد) را فراهم کنم، به رقص بیایم و لباسِ تظاهر (خرقه) را دور بریزم.

نکته ادبی: خرقه بازی: کنایه از بی‌اعتباریِ ظواهرِ دینی.

به اقبال دارای دیهیم و تخت بهین میوهٔ خسروانی درخت

به اقبالِ پادشاهی که صاحبِ تخت و دیهیم است، بهترین میوه‌ی درختِ پادشاهی را برایم بیاور.

نکته ادبی: دیهیم: تاج پادشاهی.

خدیو زمین پادشاه زمان مه برج دولت شه کامران

او که خداوندگارِ زمین و پادشاهِ زمان است، خورشیدِ برجِ دولت و شهریارِ کامران است.

نکته ادبی: خدیو: پادشاه و خداوند.

که تمکین اورنگ شاهی از اوست تن آسایش مرغ و ماهی از اوست

که پایداریِ تختِ شاهی وابسته به اوست و آرامشِ همگان از پرنده‌ی آسمان تا ماهیِ دریا، به لطفِ اوست.

نکته ادبی: تمکین: استقرار و پایداری.

فروغ دل و دیدهٔ مقبلان ولی نعمت جان صاحبدلان

او نورِ دل و چشمِ انسان‌های خوش‌اقبال و ولی‌نعمتِ جانِ اهلِ دل است.

نکته ادبی: صاحبدلان: عارفان و اهل معنا.

الا ای همای همایون نظر خجسته سروش مبارک خبر

ای همایِ فرخنده‌نظر، ای قاصدِ خجسته و ای آورنده‌ی خبرهای مبارک.

نکته ادبی: همای: پرنده سعادت.

فلک را گهر در صدف چون تو نیست فریدون و جم را خلف چون تو نیست

در صدفِ روزگار، گوهری چون تو نیست و فریدون و جمشید، فرزندی همچون تو ندارند.

نکته ادبی: خلف: فرزند و جانشین.

به جای سکندر بمان سالها به دانادلی کشف کن حالها

به جای سکندر سال‌ها پادشاهی کن و با خردمندی‌ات، دشواری‌ها و اسرار را کشف کن.

نکته ادبی: اشاره به هوشمندی اسکندر در اساطیر.

سر فتنه دارد دگر روزگار من و مستی و فتنهٔ چشم یار

دوباره روزگار قصدِ فتنه‌انگیزی دارد؛ اکنون تنها پناهِ من مستی و فتنه و زیباییِ چشمانِ یار است.

نکته ادبی: سرِ فتنه داشتن: کنایه از اوج گرفتنِ آشوب و بلا.

یکی تیغ داند زدن روز کار یکی را قلمزن کند روزگار

روزگار یکی را به جنگ (تیغ) می‌گمارد و دیگری را به نوشتن و دانش (قلم) وامی‌دارد.

نکته ادبی: تقابلِ تیغ و قلم به عنوان دو وجهِ قدرت.

مغنی بزن آن نوآیین سرود بگو با حریفان به آواز رود

ای نوازنده، آن سرودِ نوآیین را بنواز و با آوازِ خوش به یاران و حریفان بگو.

نکته ادبی: حریفان: یارانِ بزم و شراب.

مرا با عدو عاقبت فرصت است که از آسمان مژدهٔ نصرت است

من در برابرِ دشمن سرانجام پیروز خواهم شد، زیرا از آسمان نویدِ پیروزی می‌رسد.

نکته ادبی: نصرت: پیروزی و یاریِ خداوند.

مغنی نوای طرب ساز کن به قول وغزل قصه آغاز کن

ای نوازنده، نوای شادی ساز کن و با غزل و قصیده، داستان را آغاز کن.

نکته ادبی: قول و غزل: از اصطلاحات موسیقی و شعر.

که بار غمم بر زمین دوخت پای به ضرب اصولم برآور ز جای

غمِ سنگین، پای مرا به زمین دوخته است؛ با ضرب‌آهنگِ موسیقی، مرا از این حال برهان.

نکته ادبی: اصول: ریتم و وزن در موسیقی.

مغنی نوایی به گلبانگ رود بگوی و بزن خسروانی سرود

ای نوازنده، با آوازِ خوشِ موسیقی، آن سرودِ خسروانی را بخوان و بنواز.

نکته ادبی: خسروانی: از الحانِ باستانی موسیقی ایرانی.

روان بزرگان ز خود شاد کن ز پرویز و از باربد یاد کن

روحِ بزرگانِ گذشته را شاد کن و یادی از پرویز (خسروپرویز) و باربد (نوازنده‌ی بزرگ) نما.

نکته ادبی: پرویز و باربد: نمادهای شکوه و هنر در ایران باستان.

مغنی از آن پرده نقشی بیار ببین تا چه گفت از درون پرده دار

ای نوازنده، از آن پرده‌ی موسیقی، نقش و نغمه‌ای بیاور و ببین که پرده‌دارِ اسرار (خدا یا یار) چه می‌گوید.

نکته ادبی: پرده: اصطلاحی در موسیقی.

چنان برکش آواز خنیاگری که ناهید چنگی به رقص آوری

چنان با مهارت آوازِ خنیاگری را سر ده که حتی ناهید (ایزدبانوی موسیقی) را به رقص درآوری.

نکته ادبی: ناهید چنگی: ستاره زهره که به چنگ‌نوازی معروف است.

رهی زن که صوفی به حالت رود به مستی وصلش حوالت رود

آن راهی را برگزین که سالکان و صوفیان در حالِ جذبه و بیخودی می‌پیمایند، چرا که رسیدن به وصالِ حقیقت، تنها در سایه مستیِ معنوی ممکن است.

نکته ادبی: «رهی زن» کنایه از انتخاب مسیر سلوک است؛ واژه «حالت» در اصطلاح عرفانی به معنای جذبه و حالِ خوشِ روحانی است.

مغنی دف و چنگ را ساز ده به آیین خوش نغمه آواز ده

ای موسیقی‌دان، سازهای دف و چنگ را آماده کن و با الحانی دل‌انگیز و خوش، آوازی برآور که مایه آرامش باشد.

نکته ادبی: «مغنی» به معنای خواننده و نوازنده است. «ساز ده» در اینجا به معنی کوک کردن و آماده‌سازی ابزار موسیقی است.

فریب جهان قصهٔ روشن است ببین تا چه زاید شب آبستن است

فریبندگی دنیا داستانی آشکار و تکراری است؛ صبر کن و ببین آینده که همچون شبِ باردار است، چه حوادث و وقایعی را در دل خود پرورش داده و متولد خواهد کرد.

نکته ادبی: «شب آبستن» استعاره‌ای درخشان برای آینده‌ای است که هنوز وقایع آن آشکار نشده و در پرده ابهام است.

مغنی ملولم دوتایی بزن به یکتایی او که تایی بزن

ای نوازنده، من دلتنگ و ملول هستم، پس نوایی با دوتار بنواز و آن را به یادِ یگانگیِ خداوند با شور و حالی وصف‌ناپذیر اجرا کن.

نکته ادبی: «دوتایی» و «یکتایی» آرایه جناس و تضاد دارند؛ اشاره‌ای لطیف به هم‌نوازیِ سازِ دنیوی با مفهومِ وحدانیتِ الهی.

همی بینم از دور گردون شگفت ندانم که را خاک خواهد گرفت

از گردشِ روزگار وقایع شگفت‌انگیزی می‌بینم و پیوسته در این اندیشه‌ام که مرگِ بعدی نصیب چه کسی خواهد شد و خاک، چه کسی را در بر خواهد گرفت.

نکته ادبی: «گردون» نمادِ آسمان و تقدیرِ متغیر است؛ «خاک گرفتن» کنایه از مرگ و در آغوش خاک آرمیدن است.

دگر رند مغ آتشی میزند ندانم چراغ که بر می کند

باز هم آن رندِ روشن‌ضمیر، آتشی از عشق یا شور برپا کرده است و من نمی‌دانم که او با این کار، عمرِ چه کسی را به پایان می‌رساند و چراغِ وجودِ چه کسی را خاموش می‌کند.

نکته ادبی: «رند مغ» اشاره به شخصیتِ آزاداندیش و بی‌قید است؛ «چراغ» نمادِ جان و هستی است که با استعاره «بر کندن» به معنای مرگ است.

در این خونفشان عرصهٔ رستخیز تو خون صراحی و ساغر بریز

در این میدانِ پر از آشوب و خون که هر لحظه گویی روزِ رستاخیز و پایان جهان است، تو خود را به نوشیدنِ شراب (خونِ جام) مشغول کن و از اضطراب دور بمان.

نکته ادبی: «عرصه رستخیز» تصویری است از فضای ناپایدار و پرآشوب جهان؛ «خون صراحی» استعاره از شراب سرخ‌رنگ است.

به مستان نوید سرودی فرست به یاران رفته درودی فرست

به آنانی که از سرِ صدق و حقیقت مست‌اند، نویدِ شنیدنِ آوازی خوش را برسان و برای دوستانِ سفرکرده‌ای که از این دنیا رفته‌اند، درود و سلام بفرست.

نکته ادبی: «نوید» به معنای مژده و خبر خوش است؛ «یاران رفته» اشاره به درگذشتگان دارد و تضادِ معنایی با مستان (زندگانِ هوشیار در معنای عرفانی) ایجاد کرده است.