غزلیات

حافظ

غزل شمارهٔ ۲۹۱

حافظ
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می گزم و آه می کشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گرِ روحی خسته از بی‌وفاییِ دنیا و آشفتگی‌های زندگی است که در آن، شاعر به دنبال رهایی از بندِ وابستگی‌های دنیوی است. حافظ با نگاهی ژرف به ناپایداریِ قدرت و زیبایی، به خود و مخاطب توصیه می‌کند که برای گذار از دشواری‌های زندگی، باید از تعلقاتِ سست و انتظاراتِ بیجا دست شست و با سرنوشت کنار آمد.

درونمایه اصلی شعر، آمیزه‌ای از شکایت از فراق و دعوت به تسلیم در برابرِ مشیت الهی است؛ چنان‌که حتی افسانه‌ای‌ترین پادشاهان نیز از چنگالِ تقدیر نگریخته‌اند و همه چیز در این دنیا، رو به زوال است.

معنای روان

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

ما در این شهر، بخت و اقبال خود را امتحان کردیم و نتیجه‌ای حاصل نشد؛ اکنون زمان آن است که دست از تلاش‌های بیهوده برداریم و خود را از این گردابِ خطرناک و نابودکننده نجات دهیم.

نکته ادبی: ورطه در ادبیات کلاسیک به معنای جای عمیق، گودال و گرداب است که کنایه از محیطِ پرتنشِ دنیا یا شهر است.

از بس که دست می گزم و آه می کشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش

آن‌قدر از حسرت و اندوه، دست‌هایم را به دندان گزیده‌ام و آه کشیده‌ام که مانند گلی که بر اثر گرمای شدید پرپر می‌شود، تمام هستی و وجودم را به آتش کشیده‌ام.

نکته ادبی: لخت‌لخت در اینجا هم به معنای پاره‌پاره شدن و هم به معنای گلبرگ‌های جدا شده از گل است که تناسبی میان انسان رنج‌دیده و گل ایجاد کرده است.

دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش

دیشب از شنیدن نغمه‌های بلبل چنان لذت بردم که گویی حتی گل نیز با کنجکاوی، گوش‌هایش را بر روی شاخه‌ی درخت باز کرده بود تا نغمه‌های او را بشنود.

نکته ادبی: این بیت آرایه‌ی تشخیص (جان‌بخشی به اشیاء) دارد که در آن گل، مانند انسانی شنونده تصور شده است.

کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش

ای دل، غمگین مباش و شادمان باش؛ چرا که آن یارِ تندخو و عجول، خود نیز به خاطرِ تصمیماتِ شتاب‌زده‌اش، گرفتارِ پیامدهای آن خواهد شد و به زودی پشیمانیِ خود را خواهد دید.

نکته ادبی: تندرو به معنای کسی است که در رفتار و قضاوت، شتاب‌زده و خشن عمل می‌کند.

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش

اگر می‌خواهی که فراز و نشیب‌ها و سختی‌ها و آسانی‌های این دنیا به تو آسیب نرساند و به آسانی از کنارت بگذرد، از وعده‌های سستِ بی‌پایه و سخنانِ تند و آزاردهنده بپرهیز.

نکته ادبی: سخت و سست در اینجا تمثیلی از تمامِ رویدادهای خوشایند و ناخوشایندِ زندگی است که باید با بی‌اعتنایی از آن‌ها گذشت.

وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش

اکنون هنگام آن رسیده است که به خاطرِ دوری از تو و آن سوز و گدازی که در درونم شعله‌ور است، تمامیِ اسباب و لوازمِ زندگی‌ام را به آتش بکشم و از تعلقات دنیوی دست بشویم.

نکته ادبی: رخت و پخت در زبانِ معیارِ آن زمان اصطلاحی برای اشاره به اسباب و اثاثیه‌ی شخصی و لوازم زندگی بوده است.

ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

ای حافظ، اگر بنا بود که انسان‌ها همیشه به تمام آرزوهای خود برسند و کامیاب باشند، حتی جمشید، پادشاهِ اسطوره‌ای، هرگز تاج و تختِ پادشاهی‌اش را از دست نمی‌داد.

نکته ادبی: جمشید نمادِ شکوه و قدرتِ از دست‌رفته است که به عنوانِ شاهدِ تاریخی برای ناپایداریِ جهان و تقدیرِ محتوم ذکر شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ورطه

اشاره به دنیای مادی که مانند گردابی خطرناک انسان را در خود می‌کشد و نابود می‌کند.

تشخیص (جان‌بخشی) گل گوش پهن کرده

نسبت دادنِ عملِ انسانیِ شنیدن به گل که باعثِ جان‌بخشی به طبیعت شده است.

تلمیح جمشید

اشاره به داستان جمشید، پادشاه اسطوره‌ای ایران که زوال سلطنتش نمادِ ناپایداریِ قدرت و جهان است.

تشبیه آتش زدم چو گل

تشبیه کردنِ سوختن و پرپر شدنِ وجودِ شاعر به پرپر شدنِ گل بر اثرِ گرما.