دیوان اشعار - ترجیعات

فرخی سیستانی

شمارهٔ ۱ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصر الدین

فرخی سیستانی
زباغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید کلیدباغ ما را ده که فردامان به کار آید
کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید
چواندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید ترا مهمان ناخوانده بروزی صد هزار آید
کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید چنان دانی که هر کس را همی رو بوی بارآید
بهار امسال پنداری همی خوشتر ز پار آید ازین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
کنون در زیر هر گلبن قنینه در نماز آید نبیند کس که از خنده دهان گل فراز آید
زهر بادی که برخیزد گلی با می به راز آید به چشم عاشق از می تابه می عمری دراز آید
به گوش آواز هر مرغی لطیف و طبعساز آید به دست می زشادی هر زمان ما را جواز آید
هوا خوش گردد و بر کوه برف اندر گداز آید علمهای بهاری از نشیبی بر فراز آید
کنون ما را بدان معشوق سیمین بر نیاز آید به شادی عمر بگذاریم اگر معشوق باز آید
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
زمین از خرمی گویی گشاده آسمانستی گشاده آسمان گویی شکفته بوستانستی
به صحرا لاله پنداری ز بیجاده دهانستی درخت سبز را گویی هزار آوا زبانستی
به شب در باغ گویی گل چراغ باغبانستی ستاک نسترن گویی بت لاغر میانستی
درخت سیب ار گویی زدیبا طیلسانستی جهان گویی همه پروشی وپر پر نیانستی
مرا دل گر نه اندر دست آن نامهربانستی به دو دستم بشادی بر، می چون ارغوانستی
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
دلا باز آی تا با تو غم دیرینه بگسارم حدیثی از تو بنیوشم نصیبی از تو بردارم
دلا گرمن به آسانی ترا روزی به چنگ آرم چو جان دارم ترا زیرا که بی تو خوارم وزارم
دلا تا تو زمن دوری نه درخوابم نه بیدارم نشان بیدلی پیداست از گفتار و کردارم
دلا تا تو زمن دوری ندانم بر چه کردارم مرا بینی چنان بینی که من یکساله بیمارم
دلا با تو وفا کردم کزین بیشت نیازارم بیا تا این بهاران را به شادی باتو بگذارم
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
چه کرد آن سنگدل باتو به سختی صبر چون کردی چرا یکبارگی خود را چنین خوارو زبون کردی
چنین خو داشتی همواره یا این خو کنون کردی دوبهر از خویشتن بگداختی یک بهره خون کردی
نمودی خوار خود را و مرا چون خود زبون کردی ترا هر چند گفتم کم کن این سودا فزون کردی
نخستم برگراییدی و لختی آزمون کردی چو گفتم هر چه خواهی کن فسار از سر برون کردی
برفتی جنگجویی را سوی من رهنمون کردی چو گل خندنده گشت ای بت مرا گرینده چون کردی
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
ترا گرهمچنین شاید بگوی آن سرو سیمین را بگوی آن سرو سیمین رابگوی آن ماه و پروین را
بگو آن توده گل را بگو آن شاخ نسرین را بگو آن فخر خوبان را نگار چین و ماچین را
که دل بردی و دعوی کرده ای مرجان شیرین را کم از رویی که بنمایی من مهجور مسکین را
بیا تاشاد بگذاریم ما بستان غزنین را مکن بر من تباه این جشن نوروز خوش آیین را
همی بر تو شفیع آرم ثنای گوهر آگین را ثنای میر عالم یوسف بن ناصرالدین را
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
نبینی باغ را کز گل چگونه خوب و دلبر شد نبینی راغ را کز لاله چون زیبا و در خور شد
زمین از نقش گوناگون چون دیبای ششتر شد هزار آوای مست اینک به شغل خویشتن در شد
تذرو جفت گم کرده کنون با جفت همبر شد جهان چون خانه پر بت شد و نوروز بتگرشد
درخت روداز دیبا و از گوهر توانگر شد گوزن از لاله اندر دشت بابالین و بستر شد
زهر بیغوله و باغی نوای مطربی بر شد دگر باید شدن ما را کنون کآفاق دیگر شد
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی با دو نوروزی
می اندر خم همی گوید که یاقوت روان گشتم درخت ارغوان بشکفت و من چون ارغوان گشتم
اگر زین پیش تن بودم کنون پاکیزه جان گشتم به من شادی کند شادی، که شادی را روان گشتم
مرا زین پیش دیدستی نگه کن تا چسان گشتم نیم زان سان که من بودم دگر گشتم جوان گشتم
زخوشرنگی چوگل گشتم ز خوشبویی چو نان گشتم ز بیم بادو برف دی به خم اندر نهان گشتم
بهار آید برون آیم که از وی با امان گشتم روانهارا طرب گشتم طربها را روان گشتم
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
می اندرگفتگو آمد پس از گفتار جنگ آمد خم و خمخانه اندر چشم من تاریک و تنگ آمد
به گوش من همی از باغ بانگ نای و چنگ آمد کس ار می خورد بی آواز نی بر سرش سنگ آمد
مرا باری همه مهر از می بیجاده رنگ آمد زمرد را روان خواهم چواز روی پرنگ آمد
به خاصه کزهوا شبگیر آواز کلنگ آمد زکاخ میر بانگ رود بو نصر پلنگ آمد
کنون هر عاشقی کو را می روشن به چنگ آمد به طرف باغ همدم با نگاری شوخ و شنگ آمد
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
ملک یوسف کنون در کاخ خود چون رودزن خواند ندیمان را و خوبان را به نزد خویشتن خواند
من بیجاده گون خواهد بت سیمین ذقن خواند بتی خواند که اورا شاخ باغ نسترن خواند
گروهی ماهرویان را به خدمت بر چمن خواند نگاری از چگل خواند نگاری از ختن خواند
ز خوب آیت الکرسی سه ره بر تن به تن خواند مرا گر آرزوش آید میان انجمن خواند
گهی اشعار من خواند گهی ابیات من خواند وگر شیرین سخن گویم مرا شیرین سخن خواند
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
امیر این گویدم زیرا که او دلها نگه دارد به نزد خویشتن هرکهتری را پایگه دارد
چه باشد گرچو من مداح در هر شهرو ده دارد ز مدح اندر نماندهر که از رادی سپه دارد
به نزد میر ابو یعقوب نیک ایمن نگه دارد زبهر زایر آوردن به ره برمرد ره دارد
عدو را بند و چه دارد ولی را تاج و گه دارد همیشه روز بدخواهان دولت را سیه دارد
نه چاهی را به گه دارد نه گاهی را به چه دارد زعفوش بهره ورتر هر که افزون ترگنه دارد
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
امیرا! باهنر میرا خداوندت معین بادا ز ایزد بر تن و جانت هزاران آفرین بادا
به دست تو همیشه جام و شمشیرو نگین بادا کمینه چاکری زان تو بیش از مستعین بادا
کسی کو بر زمین عیب تو جوید در زمین بادا همه شغل تو با نیکان و سالاران دین بادا
ره آموز تو اندر کارها روح الامین بادا همه ساله چنین بادی همه روزه چنین بادا
زمانه دشمنت را وقت کین اندر کمین بادا زعدل توجهان همواره چون خلد برین بادا
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادونوروزی
گرازده فضل تو شاها یکی در آفتابستی همانادر پرستیدنش هر کس را شتابستی
ور آن رادی که اندر دست تست اندر سحابستی ز بارانش زمین پر گوهر و پر زرنابستی
وراین پاکی که اندرمذهب تست اندرآبستی به آب اندر نگه کردن همه مزد و ثوابستی
ور این آرام کاندر حلم تست اندر ترابستی حدیث زلزله کردن به چشم خلق خوابستی
ور این خوشی که اندر خلق تست اندر شرابستی علاج دردها را چون دعای مستجابستی
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد ونوروزی
امیرا ! گرجوانمردی به کار آید، جوانمردی وگر مردی همی باید، به مردی در جهان فردی
همی پاید ز تو رادی همی پوید ز تو مردی خزانه درخروش آمد چو آگه شد که می خوردی
ز غم بفزاید اندر گونه دینارها زردی به هر هفته جهانی را بپیمایی وبنوردی
چو گفتی صید خواهم کرد ،کردی و عجب کردی به صحرا شیر افکندی ز بیشه کرگ آوردی
بلی شاگرد سلطانی و لیکن نیک شاگردی نباید روزگاری دیر کاستاد جهان گردی
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
امیرا ! تابه زین کردی به غزنین اسب تازی را دو پای اندر تکاپو یست گرگانی و رازی را
اگر زان سو فروتازی تماشا را و بازی را نه شامی رادل اندرتن بماندنه حجازی را
به تک بردی نشیبی را برآوردی فرازی را بر آوردی حقیقی را فروبردی مجازی را
امیرا ! کارسازی تو و زینی کارسازی را نیندیشی بلندی را نیندیشی فرازی را
به مردی شادمان کردی روان میر غازی را بدنی خوشنود کردستی نظام دین تازی را
بدان شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
طراز جامه شاهان همی بینم به نام تو بر اسبان برفکنده خلعتی زین و ستام تو
همی ترسند جباران عالم از حسام تو ستاره از فلک رشوت فرستد زی سهام تو
مه و خورشید را رشک آید ای خسرو ز جام تو خطایی کس نیابد هیچگه اندر کلام تو
نظام عالمی بنهاد یزدان در نظام تو به شکر اندر جهان مانده ست هر کس زیر وام تو
سزد بر مهتران فخر آورد کهتر غلام تو منظم کشور و لشکر بوداز انتظام تو
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
کجا اندر جهان میری و سالاری همی بینم ز شکر منتت بر گردنش باری همی بینم
نه اندرمردمی کردن ترا یاری همی بینم نه جز آزادگی کردن ترا کاری همی بینم
زتو خوبی به جای خلق بسیاری همی بینم کریمی را بر تو تیز بازاری همی بینم
ز کردار تو هر کس را به گفتاری همی بینم ز نیکویی به هر دم از تو کرداری همی بینم
بر دیگر کسان با هر گلی خاری همی بینم ترابر جایگه بیخار گلزاری همی بینم
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
امیرا! بر نتابد پیل خفتان گرانت را زگردان کس به زه کردن نداند مرکمانت را
نگه کن تا کمر بینی که چون زیبد میانت را یقین بخردان بنگر که چون ماند گمانت را
همی رشوت پذیردجان جباران سنانت را همی دعوی کند پایندگی بخت جوانت را
چنان خوداده ای بر چیز بخشیدن بیانت را که در بخشیدن گنجی نرنجاند زبانت را
زمانه آشکارا کرد نتواندنهانت را همه آسایش و شادی تنت را باد وجانت را
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
ترا عار آیدار جز گرد مردی پر جگر گردی کنون معروفی و فردا ازین معروفتر گردی
تو آن شاهی که اندر صید گرد شیر نر گردی به میدان گر سالاران بازور و هنر گردی
به نام نیکو ودولت فریدون دگرگردی به مردی چون پدر گشتی به شاهی چون پدر گردی
شه فرخنده پی هستی شه پیروز گر گردی بزرگی را و شاهی را درخت بارور گردی
چو اسکندر به پیروزی جهان را گرد بر گردی به داد و عدل در گیتی چو نوشیروان سمر گردی
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
امیرا باش تا سلطان ترا طبل و علم سازد ز بهر جنگ بدخواهان ترا خیل و حشم سازد
سپاهی از عرب خواهد سپاهی از عجم سازد ترا اندر سپهداری مکان روستم سازد
در آن کشور که تو خواهی ترا باغ ارم سازد چوایوان مداین مر ترا ایوان جم سازد
ز بهر خدمتت مردان مرد محتشم سازد زمال خویشتن یک یک ز بهر تو نعم سازد
به مدح تو عطا بخشد بنام تو درم سازد نه آن خسرو ز فرزندان همی یک خوب کم زد
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد ونوروزی
بسازد کار تو زیرا که شاه کارسازست او امیر حق شناسست او، شه کهتر نوازست او
جهان او را ست و ز شاهان گیتی بی نیازست او خداوند نشیبست اوخداوند فراز ست او
گهی کهتر نوازست او گهی دشمن گدازست به رادی چون سحابست اوبه پاکی چون نماز ست او
حجاز او گر ترا بخشد خداوند حجازست او وگر گویی طرازم ده خداوند طراز ست او
به طاعت خلق را ز ایزد سوی جنت جو از ست او ترا از آشکارا یکدل و پاکیزه رازست او
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
دگر نوروز را خیل از در مشکوی بگذاری به هنجاری که کاری تو گل خودروی بگذاری
وز آن سوخان وزین سورای را یکسوی بگذاری نه آنجا رنگ بگذاری نه اینجا بوی بگذاری
قضای تیغها را بر سر بدگوی بگذاری به نیرو زورمندان را بر و بازوی بگذاری
نه تاب اندر تن شیر نر از نیروی بگذاری نه طاقت در روان دشمن بدخوی بگذاری
کجا چوگان به کف گیری ز کیوان گوی بگذاری به نیزه موی بشکافی به ناوک روی بگذاری
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک رادر جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
همی تا بر جهان فضلست فرزندان آدم را چو بر هر چشمه ای، حیوان وبر هر چاه، زمزم را
همی تابرخزان باشد بهی نوروز خرم را چو بر خلدی وبر کرباس دیبار او ملحم را
همیشه تابه گیتی شادیی از پی بود غم را چنان چون کز پی هر سور دارد دهر ماتم را
همی تا بر هنرهر جای بستایند رستم را چنان کاندر جهانداری و اندر مرتبت جم را
مقدم بادی اندر پادشاهی هر مقدم را مطیع خویش گردانیده جباران عالم را
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روزجشنی بادو نوروزی
سپه را پشتبان بادی جهان را پادشا بادی جهان را پادشا بادی طرب را آشنا بادی
امیر کاردان بادی شه فرمانروا بادی عجم را روستم بادی عرب را مرتضا بادی
مخالف را شقا بادی موافق را بقا بادی معین مومنان بادی امید اولیا بادی
خداوند سخن بادی خداوند سخا بادی خداوند نعم بادی خداوند عطا بادی
شفای هر غمی بادی و دفع هر بلا بادی بزرگی را بقا بادی بقا را منتها بادی
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

زباغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید کلیدباغ ما را ده که فردامان به کار آید

ای باغبان، عطر بهار در فضا پیچیده است. کلید باغ را به ما بسپار که فردا به آن نیازمندیم.

نکته ادبی: همی بوی بهار آید، نشانه استمرار و نزدیکی آمدن فصل بهار است.

کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید

کلید باغ را بسیاری در فردا طلب خواهند کرد؛ تو اندکی صبر کن تا زمانی که پرنده قمری بر درخت چنار بنشیند.

نکته ادبی: لختی به معنای اندکی و لختی درنگ کردن است.

چواندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید ترا مهمان ناخوانده بروزی صد هزار آید

وقتی در باغ تو بلبل برای دیدار بهار حاضر می‌شود، روزانه صدها مهمان ناخوانده به سوی باغ تو روانه می‌شوند.

نکته ادبی: ترا به معنای برای تو است.

کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید چنان دانی که هر کس را همی رو بوی بارآید

اگر اکنون در یک نهال گل، پنج یا شش گل نمایان شده است، گویی همه کس تمایل به بوییدن و چیدن آن دارند.

نکته ادبی: گلبن به معنای بوته گل است.

بهار امسال پنداری همی خوشتر ز پار آید ازین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید

به نظر می‌رسد بهار امسال از سال گذشته خوش‌تر باشد و فردا که پادشاه از شکار بازگردد، خوش‌تر نیز خواهد شد.

نکته ادبی: پار به معنای سال گذشته است.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

برای چنین جشن شایسته و چنین روز خجسته‌ای، امیدوارم که برای پادشاه هر روز در جهان جشنی به مانند نوروز برپا باشد.

نکته ادبی: این بند به عنوان ترجیع‌بند، وظیفه پیوند میان بخش‌های مختلف شعر را بر عهده دارد.

کنون در زیر هر گلبن قنینه در نماز آید نبیند کس که از خنده دهان گل فراز آید

اکنون در زیر هر بوته گل، جام شراب در حال نیایش است و کسی نیست که از خنده گل، دهان آن را بسته ببیند.

نکته ادبی: قنینه استعاره از شیشه شراب است که به دلیل درخشش در آفتاب به عبادت تشبیه شده.

زهر بادی که برخیزد گلی با می به راز آید به چشم عاشق از می تابه می عمری دراز آید

با هر وزش باد، گلی به همراه شراب به راز و نیاز می‌پردازد و در چشم عاشق، شراب عمری طولانی جلوه می‌کند.

نکته ادبی: راز آمدن گل و شراب، استعاره‌ای از مستی و سرخوشی بهاری است.

به گوش آواز هر مرغی لطیف و طبعساز آید به دست می زشادی هر زمان ما را جواز آید

آواز هر پرنده‌ای در گوش دلنشین و متناسب با طبع است و دسترسی به شراب در این شادی، برای ما جایز است.

نکته ادبی: طبعساز به معنای هماهنگ با طبع و سرشت است.

هوا خوش گردد و بر کوه برف اندر گداز آید علمهای بهاری از نشیبی بر فراز آید

هوا دلپذیر می‌شود و برف کوه‌ها آب می‌شود و نشانه‌های بهار از نقاط پست به ارتفاعات می‌رسند.

نکته ادبی: علم‌های بهاری استعاره از گل‌ها و گیاهان نوظهور است.

کنون ما را بدان معشوق سیمین بر نیاز آید به شادی عمر بگذاریم اگر معشوق باز آید

اکنون ما مشتاق دیدار آن معشوق سپیدرو هستیم و اگر او بازگردد، عمرمان را به شادی سپری می‌کنیم.

نکته ادبی: سیمین‌بر استعاره از معشوق با پوست سفید و درخشان است.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی

برای چنین جشن شایسته و چنین روز خجسته‌ای، امیدوارم که برای پادشاه هر روز در جهان جشنی به مانند نوروز برپا باشد.

نکته ادبی: تکرار ترجیع‌بند برای تأکید بر شکوه مراسم است.

زمین از خرمی گویی گشاده آسمانستی گشاده آسمان گویی شکفته بوستانستی

زمین از سرسبزی به گونه‌ای است که گویی آسمانی گسترده است و آسمان نیز چنان وسیع و درخشان است که گویی بوستانی شکفته است.

نکته ادبی: این بیت دارای مبالغه در وصف زیبایی طبیعت است.

به صحرا لاله پنداری ز بیجاده دهانستی درخت سبز را گویی هزار آوا زبانستی

در صحرا لاله به گونه‌ای است که گویی دهانی از جنس سنگ یشم سرخ است و درختان سبز گویی هزار زبان برای ستایش دارند.

نکته ادبی: بیجاده نوعی سنگ قیمتی سرخ‌رنگ است که به لاله تشبیه شده.

به شب در باغ گویی گل چراغ باغبانستی ستاک نسترن گویی بت لاغر میانستی

در شب باغ، گل گویی چراغ باغبان است و شاخه نسترن مانند بت لاغراندام و زیباست.

نکته ادبی: بت در ادبیات کهن فارسی استعاره از معشوق زیباست.

درخت سیب ار گویی زدیبا طیلسانستی جهان گویی همه پروشی وپر پر نیانستی

اگر درخت سیب را ببینی گویی لباس دیبا به تن کرده و جهان گویی پر از ابریشم و پارچه‌های نفیس است.

نکته ادبی: طیلسان نوعی پوشش و ردای گرانبهاست.

مرا دل گر نه اندر دست آن نامهربانستی به دو دستم بشادی بر، می چون ارغوانستی

اگر دلم در دست آن نامهربان نبود، با هر دو دست به شادی شراب ارغوانی می‌نوشیدم.

نکته ادبی: شراب ارغوانی نماد سرخی و نشاط است.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی

برای چنین جشن شایسته و چنین روز خجسته‌ای، امیدوارم که برای پادشاه هر روز در جهان جشنی به مانند نوروز برپا باشد.

نکته ادبی: تکرار ترجیع‌بند.

دلا باز آی تا با تو غم دیرینه بگسارم حدیثی از تو بنیوشم نصیبی از تو بردارم

ای دل، بازگرد تا با تو اندوه کهن را بازگو کنم و سخنی از تو بشنوم و نصیبی از حضورت ببرم.

نکته ادبی: بگسارم در اینجا به معنای فاش کردن و بازگو کردن غم است.

دلا گرمن به آسانی ترا روزی به چنگ آرم چو جان دارم ترا زیرا که بی تو خوارم وزارم

ای دل، اگر روزی تو را به آسانی به دست آورم، تو را چون جانم نگاه می‌دارم، زیرا بدون تو خوار و زار هستم.

نکته ادبی: زار به معنای ناتوان و اندوهگین است.

دلا تا تو زمن دوری نه درخوابم نه بیدارم نشان بیدلی پیداست از گفتار و کردارم

ای دل، تا زمانی که تو از من دوری، نه در خواب آرام دارم و نه در بیداری؛ نشانه‌های عاشقی از گفتار و رفتارم پیداست.

نکته ادبی: بیدلی استعاره از عاشقی و پریشانی است.

دلا تا تو زمن دوری ندانم بر چه کردارم مرا بینی چنان بینی که من یکساله بیمارم

ای دل، تا دوری، نمی‌دانم چه کنم؛ اگر مرا ببینی، مرا چون کسی می‌بینی که یک سال است بیمار است.

نکته ادبی: اشاره به رنجی که دوری معشوق بر تن و جان عاشق وارد کرده است.

دلا با تو وفا کردم کزین بیشت نیازارم بیا تا این بهاران را به شادی باتو بگذارم

ای دل، به تو وفاداری کردم تا بیش از این تو را آزار ندهم؛ بیا تا این بهار را با شادی در کنار هم بگذرانیم.

نکته ادبی: دعوت به صلح و آشتی برای لذت بردن از لحظات بهاری.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی

برای چنین جشن شایسته و چنین روز خجسته‌ای، امیدوارم که برای پادشاه هر روز در جهان جشنی به مانند نوروز برپا باشد.

نکته ادبی: تکرار ترجیع‌بند.

چه کرد آن سنگدل باتو به سختی صبر چون کردی چرا یکبارگی خود را چنین خوارو زبون کردی

آن معشوق سنگدل با تو چه کرد که چنین با سختی صبر کردی؟ چرا خود را یک‌باره این‌گونه خوار و زبون ساختی؟

نکته ادبی: سنگدل کنایه از معشوق بی‌توجه و بی‌رحم است.

چنین خو داشتی همواره یا این خو کنون کردی دوبهر از خویشتن بگداختی یک بهره خون کردی

آیا همیشه چنین خویی داشتی یا تازه این‌گونه شده‌ای؟ تو بخش بزرگی از وجودت را آب کردی و بخش دیگر را به خون بدل نمودی.

نکته ادبی: اشاره به تحلیل رفتن وجود عاشق در اثر رنج و اندوه.

نمودی خوار خود را و مرا چون خود زبون کردی ترا هر چند گفتم کم کن این سودا فزون کردی

خودت را خوار کردی و مرا نیز مانند خود زبون ساختی؛ هرچه گفتم این عشق را کم کن، تو آن را بیشتر کردی.

نکته ادبی: سودا به معنای عشق و شوریدگی است.

نخستم برگراییدی و لختی آزمون کردی چو گفتم هر چه خواهی کن فسار از سر برون کردی

ابتدا خود را به من نزدیک کردی و آزمودی؛ اما وقتی گفتم هر چه می‌خواهی بکن، بند از سر خود باز کردی (آزاد شدی).

نکته ادبی: فسار کنایه از قید و بند و خویشتنداری است.

برفتی جنگجویی را سوی من رهنمون کردی چو گل خندنده گشت ای بت مرا گرینده چون کردی

به سوی جنگ و ستیز رفتی و مرا نیز به آن سو کشاندی؛ حال که گل‌ها خندان شده‌اند، تو چرا مرا گریان کردی؟

نکته ادبی: تضاد میان خنده گل و گریه عاشق.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

برای چنین جشن شایسته و چنین روز خجسته‌ای، امیدوارم که برای پادشاه هر روز در جهان جشنی به مانند نوروز برپا باشد.

نکته ادبی: تکرار ترجیع‌بند.

ترا گرهمچنین شاید بگوی آن سرو سیمین را بگوی آن سرو سیمین رابگوی آن ماه و پروین را

اگر برایت ممکن است، به آن محبوب سپیدرو بگو؛ به آن ماه و پروین آسمان سخن مرا برسان.

نکته ادبی: سرو سیمین و ماه و پروین استعاره‌های زیبایی برای معشوق هستند.

بگو آن توده گل را بگو آن شاخ نسرین را بگو آن فخر خوبان را نگار چین و ماچین را

به آن توده گل و آن شاخه نسرین بگو؛ به آن مایه افتخار خوبان و نگار چین و ماچین پیام مرا برسان.

نکته ادبی: چین و ماچین در ادبیات کهن نماد سرزمین زیبایی‌ها و ظرافت است.

که دل بردی و دعوی کرده ای مرجان شیرین را کم از رویی که بنمایی من مهجور مسکین را

بگو که دلم را بردی و ادعای شیرینی کردی؛ کمتر از زیبایی که به دیگران نشان می‌دهی، به منِ بیچارهِ تنها نیز توجه کن.

نکته ادبی: مهجور به معنای دور افتاده و تنها مانده است.

بیا تاشاد بگذاریم ما بستان غزنین را مکن بر من تباه این جشن نوروز خوش آیین را

بیا تا شهر غزنین را با شادی به پایان ببریم و این جشن نوروز زیبا را برای من به تباهی نکش.

نکته ادبی: اشاره به مکان جغرافیایی و زمان وقوع شعر.

همی بر تو شفیع آرم ثنای گوهر آگین را ثنای میر عالم یوسف بن ناصرالدین را

در پیش تو ثنای گوهرآگینِ میر عالم، یوسف بن ناصرالدین را شفیع قرار می‌دهم.

نکته ادبی: ثنای گوهرآگین اشاره به مدح گرانبها و پرمحتواست.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی

برای چنین جشن شایسته و چنین روز خجسته‌ای، امیدوارم که برای پادشاه هر روز در جهان جشنی به مانند نوروز برپا باشد.

نکته ادبی: تکرار ترجیع‌بند.

نبینی باغ را کز گل چگونه خوب و دلبر شد نبینی راغ را کز لاله چون زیبا و در خور شد

آیا باغ را نمی‌بینی که به خاطر گل‌ها چقدر زیبا و دلبر شده است؟ آیا دشت را نمی‌بینی که به خاطر لاله، زیبا و برازنده شده است؟

نکته ادبی: راغ به معنای دشت و دامنه کوه است.

زمین از نقش گوناگون چون دیبای ششتر شد هزار آوای مست اینک به شغل خویشتن در شد

زمین از نقش و نگارهای گوناگون مانند پارچه ششتر شده است و هزاران پرنده مست، مشغول کار خود هستند.

نکته ادبی: دیبای ششتر نوعی پارچه بسیار نفیس و گرانبهاست.

تذرو جفت گم کرده کنون با جفت همبر شد جهان چون خانه پر بت شد و نوروز بتگرشد

پرنده تذرو که جفتش را گم کرده بود، اکنون به جفتش رسیده است؛ جهان پر از زیبایی و نوروز مانند هنرمندی بت‌گر شده است.

نکته ادبی: تشبیه جهان به خانه بت و نوروز به بت‌گر که جهان را آراسته است.

درخت روداز دیبا و از گوهر توانگر شد گوزن از لاله اندر دشت بابالین و بستر شد

درختان از شکوفه‌ها مانند پارچه دیبا و جواهرات ثروتمند شدند و گوزن در دشت، لاله را بالش و بستر خود قرار داد.

نکته ادبی: تصویرسازی طبیعت به عنوان موجودی ثروتمند و دارای امکانات رفاهی.

زهر بیغوله و باغی نوای مطربی بر شد دگر باید شدن ما را کنون کآفاق دیگر شد

از هر گوشه باغ نوای موسیقی برمی‌خیزد؛ اکنون که جهان دگرگون شده، ما نیز باید تغییر کنیم.

نکته ادبی: بیغوله به معنای کنج و جای دورافتاده است.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی با دو نوروزی

برای چنین جشن شایسته و چنین روز خجسته‌ای، امیدوارم که برای پادشاه هر روز در جهان جشنی به مانند نوروز برپا باشد.

نکته ادبی: تکرار ترجیع‌بند.

می اندر خم همی گوید که یاقوت روان گشتم درخت ارغوان بشکفت و من چون ارغوان گشتم

شراب درون خم می‌گوید که به یاقوتی روان تبدیل شده‌ام؛ درخت ارغوان شکفت و من نیز از سرخی به آن شبیه شدم.

نکته ادبی: یاقوت استعاره از شراب قرمز درخشان است.

اگر زین پیش تن بودم کنون پاکیزه جان گشتم به من شادی کند شادی، که شادی را روان گشتم

اگر پیش از این تنها جسم بودم، اکنون جانی پاکیزه یافته‌ام؛ شادی به من دلخوش است، زیرا من خود روانِ شادی شده‌ام.

نکته ادبی: تشخیص شادی که گویی موجودی است که با شاعر همراه شده.

مرا زین پیش دیدستی نگه کن تا چسان گشتم نیم زان سان که من بودم دگر گشتم جوان گشتم

مرا پیش از این دیده‌ای، اکنون نگاه کن که چگونه شده‌ام؛ دیگر آن کسی که بودم نیستم، دگرگون و جوان شده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به نوسازی روحی با فرا رسیدن بهار.

زخوشرنگی چوگل گشتم ز خوشبویی چو نان گشتم ز بیم بادو برف دی به خم اندر نهان گشتم

از خوش‌رنگی چون گل و از خوشبویی چون نان (یا شاید گل‌های خوشبو) شده‌ام و از ترس باد و برف زمستان در خم شراب پنهان شده بودم.

نکته ادبی: اشاره به گذر از زمستان سخت و پناه بردن به میخانه.

بهار آید برون آیم که از وی با امان گشتم روانهارا طرب گشتم طربها را روان گشتم

بهار که آمد، من نیز بیرون آمدم، زیرا به لطف آن در امان شدم؛ برای شادی‌ها مایه طرب گشتم و شادی‌ها نیز در جان من روان شد.

نکته ادبی: تناسب میان آمدن بهار و رهایی عاشق از اندوه.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی

برای چنین جشن شایسته و چنین روز خجسته‌ای، امیدوارم که برای پادشاه هر روز در جهان جشنی به مانند نوروز برپا باشد.

نکته ادبی: تکرار ترجیع‌بند.

می اندرگفتگو آمد پس از گفتار جنگ آمد خم و خمخانه اندر چشم من تاریک و تنگ آمد

شراب به سخن آمد و پس از آن جنگ و ستیز در گرفت، به طوری که خم و میخانه در چشم من تاریک و تنگ آمد.

نکته ادبی: اشاره به مستی و آشوب درونی پس از نوشیدن شراب.

به گوش من همی از باغ بانگ نای و چنگ آمد کس ار می خورد بی آواز نی بر سرش سنگ آمد

از باغ بانگ نی و چنگ به گوشم می‌رسد؛ هر کس بدون شنیدن صدای نی شراب بنوشد، بر سرش سنگ بیاید (محروم از لذت است).

نکته ادبی: اشاره به اینکه لذت شراب بدون موسیقی کامل نیست.

مرا باری همه مهر از می بیجاده رنگ آمد زمرد را روان خواهم چواز روی پرنگ آمد

اکنون اشتیاق من به شراب سرخ‌رنگِ یاقوت‌فام است؛ همان‌طور که وقتی چهره‌ی محبوب سرخ و برافروخته می‌شود، من نیز به زمرد (نماد سبزی و طراوت) دلبسته می‌شوم و طراوت می‌طلبم.

نکته ادبی: بیجاده به معنای یاقوت است که در اینجا استعاره از شراب سرخ است.

به خاصه کزهوا شبگیر آواز کلنگ آمد زکاخ میر بانگ رود بو نصر پلنگ آمد

به‌ویژه وقتی که در سپیده‌دمان آواز کلنگ در آسمان می‌پیچد و صدای ساز و موسیقی از کاخِ میر ابونصر به گوش می‌رسد.

نکته ادبی: شبگیر به معنای هنگام سحر و صبح زود است.

کنون هر عاشقی کو را می روشن به چنگ آمد به طرف باغ همدم با نگاری شوخ و شنگ آمد

اکنون هر عاشقی که به شراب ناب دسترسی دارد، در فضای باغ، همراه با معشوقی زیبا و دلربا نشسته است.

نکته ادبی: شوخ و شنگ کنایه از زیبایی و سرزندگی معشوق است.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

در چنین جشنِ شایسته و چنین روزِ مبارکی، آرزو می‌کنم که برای پادشاه در هر روز از ایام سال، جشن و نوروزی برپا باشد.

نکته ادبی: این بیت در نقش ترجیع‌بند، لحن دعا و تبریک دارد.

ملک یوسف کنون در کاخ خود چون رودزن خواند ندیمان را و خوبان را به نزد خویشتن خواند

پادشاه که مانند یوسف زیبارو است، اکنون در کاخ خود ندیمان و خوبان را به نزد خویش می‌خواند و آنان را به بزم دعوت می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه به یوسف برای تأکید بر زیبایی و کمال پادشاه است.

من بیجاده گون خواهد بت سیمین ذقن خواند بتی خواند که اورا شاخ باغ نسترن خواند

شاعر از پادشاه می‌خواهد که محبوبِ سیمین‌ذقن (زیبارویی که چانه‌ای سفید و نقره‌فام دارد) را نزد او بخواند؛ محبوبی که همچون شاخه‌ی گل نسترن در باغ است.

نکته ادبی: سیمین‌ذقن صفتی است برای زیبایی و لطافت صورت معشوق.

گروهی ماهرویان را به خدمت بر چمن خواند نگاری از چگل خواند نگاری از ختن خواند

گروهی از زیبارویان را برای خدمت در چمن فرا می‌خواند؛ یکی از اهالی چگل و دیگری از اهالی ختن که خاستگاه زیبارویان است.

نکته ادبی: چگل و ختن در ادبیات کهن نماد خاستگاه زیبارویان مشهور هستند.

ز خوب آیت الکرسی سه ره بر تن به تن خواند مرا گر آرزوش آید میان انجمن خواند

آن معشوق، سه بار آیاتِ آیت‌الکرسی را برای حفظِ جان بر تن خود می‌خواند؛ و اگر شوقِ دیدارِ مرا داشته باشد، مرا به میان جمع دعوت می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به باورهای عامیانه برای دفع چشم‌زخم با خواندن آیات قرآن.

گهی اشعار من خواند گهی ابیات من خواند وگر شیرین سخن گویم مرا شیرین سخن خواند

گاه اشعار مرا می‌خواند و گاه بیت‌های مرا زمزمه می‌کند و چون من سخنان شیرین می‌گویم، او مرا شیرین‌سخن می‌نامد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیر کلام شاعر بر محبوب و تحسین متقابل.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

در چنین جشنِ شایسته و چنین روزِ مبارکی، آرزو می‌کنم که برای پادشاه در هر روز از ایام سال، جشن و نوروزی برپا باشد.

نکته ادبی: تکرار ترجیع‌بند برای تأکید بر فضای سرور و دعا.

امیر این گویدم زیرا که او دلها نگه دارد به نزد خویشتن هرکهتری را پایگه دارد

امیر این سخن را درباره من می‌گوید، چرا که او دل‌ها را به دست می‌آورد و هر زیردستی را در نزد خود جایگاه و منزلتی می‌بخشد.

نکته ادبی: پایگه به معنای جایگاه و مرتبه است.

چه باشد گرچو من مداح در هر شهرو ده دارد ز مدح اندر نماندهر که از رادی سپه دارد

چه باک اگر کسی مانند من مداح و شاعر در هر شهر و دیاری داشته باشد؟ کسی که لشکری از طریق بخشندگی دارد، هرگز از ستایش شدن بی‌نیاز نمی‌ماند.

نکته ادبی: رادی به معنای بخشندگی و جوانمردی است.

به نزد میر ابو یعقوب نیک ایمن نگه دارد زبهر زایر آوردن به ره برمرد ره دارد

او هر مسافری را که به نزد میر ابویعقوب می‌آید، در امنیت کامل نگه می‌دارد و برای هدایت و آوردن زائران، راهنما در مسیر قرار می‌دهد.

نکته ادبی: مردِ ره کنایه از راهنما و بلدِ راه است.

عدو را بند و چه دارد ولی را تاج و گه دارد همیشه روز بدخواهان دولت را سیه دارد

برای دشمن، بند و گودال (شکنجه) دارد و برای دوستان، تاج و جایگاه اعطا می‌کند. همواره روزگارِ دشمنانش را تیره و تار می‌سازد.

نکته ادبی: گه در اینجا به معنای تخت پادشاهی است.

نه چاهی را به گه دارد نه گاهی را به چه دارد زعفوش بهره ورتر هر که افزون ترگنه دارد

او نه چاهی را به جایگاه می‌نشاند و نه جایگاهی را در چاه می‌افکند (عدالت دارد)؛ و هرکس گناهش بیشتر باشد، از عفو و بخشش او بهره‌مندتر است.

نکته ادبی: کنایه از عدالت و بخشندگی بی‌حد امیر.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی

در چنین جشنِ شایسته و چنین روزِ مبارکی، آرزو می‌کنم که برای پادشاه در هر روز از ایام سال، جشن و نوروزی برپا باشد.

نکته ادبی: تکرار ترجیع‌بند.

امیرا! باهنر میرا خداوندت معین بادا ز ایزد بر تن و جانت هزاران آفرین بادا

ای امیر هنرمند! خداوند نگهدار و معین تو باشد و از سوی ایزد، هزاران آفرین و تحسین بر جان و تن تو باد.

نکته ادبی: با‌هنر در اینجا به معنای فضیلت‌مند است.

به دست تو همیشه جام و شمشیرو نگین بادا کمینه چاکری زان تو بیش از مستعین بادا

همواره جامِ بزم، شمشیرِ رزم و انگشترِ پادشاهی در دست تو باشد و کمترین چاکر تو، بیش از هر یاری‌خواسته‌ای، مورد توجه و حمایت باشد.

نکته ادبی: مستعین به معنای یاری‌جو است.

کسی کو بر زمین عیب تو جوید در زمین بادا همه شغل تو با نیکان و سالاران دین بادا

کسی که در این دنیا به دنبال عیب‌جویی از تو باشد، خودش در خاک مدفون باد؛ و همه‌ی امور تو با نیکان و بزرگان دین باشد.

نکته ادبی: دعای خیر برای پادشاه و نفرین برای دشمنان.

ره آموز تو اندر کارها روح الامین بادا همه ساله چنین بادی همه روزه چنین بادا

راهنمای تو در کارها روح‌الامین (جبرئیل) باشد؛ همیشه در چنین جایگاهی باشی و همه روزگارت این‌گونه بگذرد.

نکته ادبی: روح‌الامین لقب جبرئیل و استعاره از هدایت الهی است.

زمانه دشمنت را وقت کین اندر کمین بادا زعدل توجهان همواره چون خلد برین بادا

زمانه دشمنت را در هنگام نبرد در کمینِ نابودی قرار دهد و از عدل تو، جهان همواره مانند بهشت برین باشد.

نکته ادبی: خلد برین به معنای بهشت بلندمرتبه است.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادونوروزی

در چنین جشنِ شایسته و چنین روزِ مبارکی، آرزو می‌کنم که برای پادشاه در هر روز از ایام سال، جشن و نوروزی برپا باشد.

نکته ادبی: تکرار ترجیع‌بند.

گرازده فضل تو شاها یکی در آفتابستی همانادر پرستیدنش هر کس را شتابستی

اگر ذره‌ای از فضل و دانش تو در آفتاب می‌بود، یقیناً هر کسی برای پرستشِ آن آفتاب اشتیاق نشان می‌داد.

نکته ادبی: اغراق در وصف فضل و کمال ممدوح.

ور آن رادی که اندر دست تست اندر سحابستی ز بارانش زمین پر گوهر و پر زرنابستی

و اگر آن بخشندگی‌ای که در دستان توست در ابر می‌بود، از بارانِ آن، زمین سرشار از گوهر و طلا می‌شد.

نکته ادبی: سحاب (ابر) نماد بخشندگی در ادبیات کلاسیک است.

وراین پاکی که اندرمذهب تست اندرآبستی به آب اندر نگه کردن همه مزد و ثوابستی

و اگر این پاکی که در مذهب توست در آب می‌بود، تماشا کردن به آب، خودش نوعی ثواب و عبادت محسوب می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به پاکیِ اعتقاد و نیت پادشاه.

ور این آرام کاندر حلم تست اندر ترابستی حدیث زلزله کردن به چشم خلق خوابستی

و اگر این آرامش و بردباری که در حلمِ توست در خاک می‌بود، سخن گفتن از زلزله برای مردم تنها یک خواب و خیال به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: حلم به معنای بردباری و وقار است.

ور این خوشی که اندر خلق تست اندر شرابستی علاج دردها را چون دعای مستجابستی

و اگر این خوش‌خلقی که در اخلاق توست در شراب می‌بود، همانند دعای مستجاب، درمانِ تمام دردهای عالم می‌شد.

نکته ادبی: تشبیه اخلاق نیکو به داروی شفابخش.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد ونوروزی

در چنین جشنِ شایسته و چنین روزِ مبارکی، آرزو می‌کنم که برای پادشاه در هر روز از ایام سال، جشن و نوروزی برپا باشد.

نکته ادبی: تکرار ترجیع‌بند.

امیرا ! گرجوانمردی به کار آید، جوانمردی وگر مردی همی باید، به مردی در جهان فردی

ای امیر! اگر جوانمردی در کار باشد، تنها تو جوانمردی؛ و اگر مردانگی لازم باشد، تو در مردانگی در جهان یگانه‌ای.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگی پادشاه در فضایل اخلاقی.

همی پاید ز تو رادی همی پوید ز تو مردی خزانه درخروش آمد چو آگه شد که می خوردی

پایداری از تو و مردانگی از تو می‌تراود؛ وقتی خزانه آگاه شد که تو (به‌خاطر بخشش) در حال مصرف و بذل و بخشش هستی، به خروش و غوغا درآمد.

نکته ادبی: خروش خزانه کنایه از خالی شدن آن در راه بخشش به مردم است.

ز غم بفزاید اندر گونه دینارها زردی به هر هفته جهانی را بپیمایی وبنوردی

از غمِ دوری از بخشش، رنگِ دینارها زرد می‌شود؛ تو در هر هفته جهانی را پیموده و نوردیده‌ای.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به دینار (سکه طلا) که از جدایی با پادشاه زردرو می‌شود.

چو گفتی صید خواهم کرد ،کردی و عجب کردی به صحرا شیر افکندی ز بیشه کرگ آوردی

چون گفتی که صید خواهم کرد، این کار را کردی و عجب کاری بود؛ شیر را در صحرا از پای درآوردی و کرگدن را از بیشه بیرون کشیدی.

نکته ادبی: اشاره به قدرت و مهارت پادشاه در شکار و نبرد.

بلی شاگرد سلطانی و لیکن نیک شاگردی نباید روزگاری دیر کاستاد جهان گردی

اگرچه شاگردِ (مکتب) سلطنت هستی، اما شاگردی شایسته‌ای؛ بعید نیست که به زودی خود استادِ جهانیان شوی.

نکته ادبی: توصیفِ پادشاه به عنوانِ کسی که در اوج اقتدار، همچنان در حال پیشرفت است.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی

در چنین جشنِ شایسته و چنین روزِ مبارکی، آرزو می‌کنم که برای پادشاه در هر روز از ایام سال، جشن و نوروزی برپا باشد.

نکته ادبی: تکرار ترجیع‌بند.

امیرا ! تابه زین کردی به غزنین اسب تازی را دو پای اندر تکاپو یست گرگانی و رازی را

ای امیر! تا زمانی که اسبِ تازی را در غزنین زین می‌کنی، دشمنان (گرگانی و رازی) هر دو پایشان در تکاپو و دوندگی (برای فرار یا تسلیم) است.

نکته ادبی: اشاره به اقتدار سیاسی و نظامی در مرکز حکومت (غزنین).

اگر زان سو فروتازی تماشا را و بازی را نه شامی رادل اندرتن بماندنه حجازی را

اگر برای تفریح و تماشا به آن سو (سوی دشمن) بتازی، نه در شام و نه در حجاز، قلبی برای دشمنان باقی نمی‌ماند (همه از ترس می‌لرزند).

نکته ادبی: اغراق در هیبت و قدرت نظامی پادشاه.

به تک بردی نشیبی را برآوردی فرازی را بر آوردی حقیقی را فروبردی مجازی را

در تاخت‌وتاز، پستی‌ها را به بلندی و بلندی‌ها را به پستی تبدیل کردی؛ حقیقت را آشکار و مجاز را محو کردی.

نکته ادبی: کنایه از تسلط کامل بر امور و تغییر سرنوشت میدان‌ها.

امیرا ! کارسازی تو و زینی کارسازی را نیندیشی بلندی را نیندیشی فرازی را

ای امیر! تو کارسازِ عالمی و زین‌کننده‌یِ (آماده‌سازِ) هر کار دشواری؛ تو حتی به سختی و بلندیِ راه‌ها نمی‌اندیشی (همه برایت سهل است).

نکته ادبی: کارسازی کنایه از تدبیر امور.

به مردی شادمان کردی روان میر غازی را بدنی خوشنود کردستی نظام دین تازی را

با مردانگیِ خود، جانِ امیرِ غازی (جنگجو) را شاد کردی و با این کار، نظامِ دینِ تازی (اسلام) را خشنود ساختی.

نکته ادبی: اشاره به حمایت پادشاه از مدافعان دین.

بدان شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

در چنین جشنِ شایسته و چنین روزِ مبارکی، آرزو می‌کنم که برای پادشاه در هر روز از ایام سال، جشن و نوروزی برپا باشد.

نکته ادبی: تکرار ترجیع‌بند.

طراز جامه شاهان همی بینم به نام تو بر اسبان برفکنده خلعتی زین و ستام تو

نقش و نگارِ لباسِ شاهان را به نامِ تو می‌بینم و بر اسبان، خلعت‌ها و زین و ستام‌هایی می‌بینم که به نامِ توست.

نکته ادبی: ستام به معنای دهنه‌‌ی اسب است.

همی ترسند جباران عالم از حسام تو ستاره از فلک رشوت فرستد زی سهام تو

جبارانِ عالم از شمشیرِ تو می‌هراسند و ستارگان از ترسِ تیرهای تو، از آسمان رشوه (صدقه) می‌فرستند.

نکته ادبی: حسام به معنای شمشیر تیز است.

مه و خورشید را رشک آید ای خسرو ز جام تو خطایی کس نیابد هیچگه اندر کلام تو

ای پادشاه! ماه و خورشید به جامِ بزمِ تو رشک می‌ورزند و هیچ‌کس نمی‌تواند هیچ خطایی در کلامِ تو بیابد.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ فصاحت و جایگاه رفیع پادشاه.

نظام عالمی بنهاد یزدان در نظام تو به شکر اندر جهان مانده ست هر کس زیر وام تو

خداوند نظمی در جهان نهاد که وابسته به نظمِ توست؛ و همه مردم جهان در شکرگزاری، وام‌دارِ تو هستند.

نکته ادبی: نظام به معنای نظم و سازماندهی است.

سزد بر مهتران فخر آورد کهتر غلام تو منظم کشور و لشکر بوداز انتظام تو

شایسته است که بزرگ‌ترها افتخار کنند که کوچک‌ترها غلامِ تو هستند؛ و کشور و لشکر همگی با تدبیرِ تو منظم است.

نکته ادبی: انتظام به معنای نظم بخشیدن است.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

در چنین جشنِ شایسته و چنین روزِ مبارکی، آرزو می‌کنم که برای پادشاه در هر روز از ایام سال، جشن و نوروزی برپا باشد.

نکته ادبی: تکرار ترجیع‌بند.

کجا اندر جهان میری و سالاری همی بینم ز شکر منتت بر گردنش باری همی بینم

هر کجا که میر و سالاری در جهان می‌بینم، بر گردنش بارِ سنگینِ شکرِ نعمت‌های تو را می‌بینم.

نکته ادبی: اغراق در تأثیرگذاری پادشاه بر سایر حکام.

نه اندرمردمی کردن ترا یاری همی بینم نه جز آزادگی کردن ترا کاری همی بینم

نه در جوانمردی، کسی را هم‌ترازِ تو می‌بینم و نه کارِ دیگری جز آزادگی و بزرگواری از تو مشاهده می‌کنم.

نکته ادبی: آزادگی به معنای شرافت و جوانمردی است.

زتو خوبی به جای خلق بسیاری همی بینم کریمی را بر تو تیز بازاری همی بینم

از تو خوبی‌های بسیاری در حقِ مردم می‌بینم و می‌بینم که بازارِ بخشندگی و کرمِ تو بسیار گرم است.

نکته ادبی: تیز بازاری استعاره از رونقِ بسیارِ بخشندگی است.

ز کردار تو هر کس را به گفتاری همی بینم ز نیکویی به هر دم از تو کرداری همی بینم

از کردار و رفتار تو، هر کسی را به گفتاری (ستایش) وامی‌دارم و در هر لحظه از تو کرداری نیکو می‌بینم.

نکته ادبی: تأکید بر تداوم نیکی‌های پادشاه.

بر دیگر کسان با هر گلی خاری همی بینم ترابر جایگه بیخار گلزاری همی بینم

در نگاهِ من، در هر گلستانی که دیگران حضور دارند، همراه با زیبایی (گل) آسیب و گزندی (خار) نیز دیده می‌شود؛ اما جایگاه و وجودِ تو چون گلزاری است که از هرگونه عیب و نقص و گزندی پاک است.

نکته ادبی: همی به عنوان پیشوند استمرار فعل در سبک خراسانی به کار رفته است.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

این جشن چنین باشکوه و این روز چنین مبارک است؛ امیدوارم برای پادشاه در سراسر جهان، هر روز همانند روز نوروز، جشن و شادمانی برقرار باشد.

نکته ادبی: شایستگی و بایستگی به معنای تناسب و شایان بودن است که از ویژگی‌های زبانی آن دوره است.

امیرا! بر نتابد پیل خفتان گرانت را زگردان کس به زه کردن نداند مرکمانت را

ای امیر! آن‌قدر صلابت و سنگینیِ زرهِ جنگی تو زیاد است که حتی پیلِ تنومند نیز توانِ تحملِ آن را ندارد و از میانِ همه پهلوانان، هیچ‌کس قدرتِ زه کردنِ کمانِ تو را ندارد.

نکته ادبی: خفتان به معنای زره و لباسِ جنگی است که در متون حماسی فراوان به کار رفته.

نگه کن تا کمر بینی که چون زیبد میانت را یقین بخردان بنگر که چون ماند گمانت را

به کمرگاهِ خود بنگر که چگونه برازنده و متناسب است و به یقین از نگاهِ خردمندان دریاب که چگونه استدلال و اندیشه‌های تو، گمانه‌زنی‌های آنان را به تحسین واداشته است.

نکته ادبی: کمر به معنای میان و کنایه از استواری و آراستگیِ قامت است.

همی رشوت پذیردجان جباران سنانت را همی دعوی کند پایندگی بخت جوانت را

نیزه تو چنان قدرتمند است که حتی جباران و سرکشان نیز در برابرش تسلیم می‌شوند و بختِ جوان و اقبالِ بلندِ تو، گواهی بر پایداریِ حکمرانی‌ات می‌دهد.

نکته ادبی: سنانت (نیزه تو) و جباران (ظالمان/سرکشان) واژگان کلیدی برای تبیینِ هیبت امیر است.

چنان خوداده ای بر چیز بخشیدن بیانت را که در بخشیدن گنجی نرنجاند زبانت را

تو در بخشندگی چنان دست و دلباز هستی که زبان تو هنگام بذل و بخششِ گنج‌های گران‌بها، هیچ‌گاه خسته نمی‌شود.

نکته ادبی: کنایه از سخاوتِ بی‌حد و حصر و آسان بودنِ بخشش برای او.

زمانه آشکارا کرد نتواندنهانت را همه آسایش و شادی تنت را باد وجانت را

روزگار حتی نمی‌تواند اسرارِ پنهانِ تو را آشکار کند (انقدر که عظمتت پوشیده و باوقار است)؛ امیدوارم جان و تن تو همواره در آسایش و شادی باشد.

نکته ادبی: تضادِ آشکار و نهان برای نشان دادنِ ابهتِ امیر.

بر دیگر کسان با هر گلی خاری همی بینم ترابر جایگه بیخار گلزاری همی بینم

در وجود دیگران همواره نقص و عیبی (خاری) می‌بینم، اما تو چون گلزاری بی‌خار و بی‌نقص در جایگاه خود جلوه‌گری می‌کنی.

نکته ادبی: استفاده از تقابلِ گل و خار برای نشان دادنِ برتری ممدوح بر دیگران.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

به مناسبت چنین جشن شایسته و روز بایسته‌ای، آرزو می‌کنم که برای پادشاه هر روز، حکم عید و نوروز را داشته باشد.

نکته ادبی: تکرارِ عبارات برای تأکید بر شکوهِ روز عید.

امیرا! بر نتابد پیل خفتان گرانت را زگردان کس به زه کردن نداند مرکمانت را

ای امیر! خفتان و زره سنگین تو چنان هیبتی دارد که حتی فیلِ جنگی نیز تابِ تحمل آن را ندارد و هیچ پهلوانی توانایی زه کردن کمان تو را ندارد.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ قدرتِ بدنی و ابزار جنگی امیر.

نگه کن تا کمر بینی که چون زیبد میانت را یقین بخردان بنگر که چون ماند گمانت را

نگاه کن که چگونه کمرِ زرین بر میان تو زیبا نشسته است؛ خردمندان یقین دارند که گمان تو همواره درست و نافذ است.

نکته ادبی: اشاره به برازندگیِ ظاهری و کمالِ عقلانی ممدوح.

همی رشوت پذیردجان جباران سنانت را همی دعوی کند پایندگی بخت جوانت را

سنان و نیزه‌ی تو جانِ گردنکشان را به خضوع وامی‌دارد و بختِ جوان و اقبالِ تو، گواه و ضامنِ پایداریِ پادشاهیِ توست.

نکته ادبی: سنان به معنی نوک نیزه و استعاره از قدرتِ نظامی.

چنان خوداده ای بر چیز بخشیدن بیانت را که در بخشیدن گنجی نرنجاند زبانت را

تو در بخشندگی چنان سخن‌وری می‌کنی که گویی بخشیدنِ گنج‌ها هیچ زحمتی برای زبان تو ندارد و بسیار آسان است.

نکته ادبی: اشاره به فصاحت و گشاده‌دستی ممدوح.

زمانه آشکارا کرد نتواندنهانت را همه آسایش و شادی تنت را باد وجانت را

روزگار نمی‌تواند باطن و رازهای تو را آشکار کند؛ امیدوارم تمامِ آسایش و شادی نصیبِ جسم و جان تو باشد.

نکته ادبی: اشاره به عمقِ وجود و درایتِ پادشاه.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی

به مناسبت چنین جشن شایسته و روز بایسته‌ای، آرزو می‌کنم که برای پادشاه هر روز، حکم عید و نوروز را داشته باشد.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ ترجیع برای حفظ فضای جشن.

ترا عار آیدار جز گرد مردی پر جگر گردی کنون معروفی و فردا ازین معروفتر گردی

برای تو ننگ است که جز در راهِ مردی و دلیری گام برداری؛ تو هم‌اکنون نزد مردم مشهوری و در آینده از این نیز معروف‌تر خواهی شد.

نکته ادبی: تشویق به حفظِ مروت و جوانمردی.

تو آن شاهی که اندر صید گرد شیر نر گردی به میدان گر سالاران بازور و هنر گردی

تو همان پادشاهی هستی که در شکارگاه، شیر نر را به زانو درمی‌آوری و در میدان جنگ، با زور و هنرِ خویش بر همگان برتری داری.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به شکارگرِ شیر.

به نام نیکو ودولت فریدون دگرگردی به مردی چون پدر گشتی به شاهی چون پدر گردی

به نام نیک و دولت، چون فریدون هستی و در مردی و شاهی، به پدرِ خود اقتدا کرده‌ای.

نکته ادبی: تلمیح به فریدون به عنوان نمادِ پادشاهی و دادگری.

شه فرخنده پی هستی شه پیروز گر گردی بزرگی را و شاهی را درخت بارور گردی

ای شاهِ خوش‌قدم و پیروز، تو درختِ باروری هستی که ثمره‌ی آن بزرگی و پادشاهی است.

نکته ادبی: استعاره از درخت برای تداومِ سلطنت.

چو اسکندر به پیروزی جهان را گرد بر گردی به داد و عدل در گیتی چو نوشیروان سمر گردی

چون اسکندر، جهان را به پیروزی فتح می‌کنی و در دادگری و عدل، چون نوشیروان نامدار خواهی شد.

نکته ادبی: تلمیح به اسکندر و نوشیروان (نمادهای فتح و عدالت).

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

به مناسبت چنین جشن شایسته و روز بایسته‌ای، آرزو می‌کنم که برای پادشاه هر روز، حکم عید و نوروز را داشته باشد.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ ترجیع.

امیرا باش تا سلطان ترا طبل و علم سازد ز بهر جنگ بدخواهان ترا خیل و حشم سازد

ای امیر، منتظر بمان تا سلطان برای تو طبل و علمِ فرماندهی بسازد و برای نبرد با دشمنانت، ارتش و سپاه فراهم کند.

نکته ادبی: اشاره به مقدماتِ جنگی و کسبِ قدرت.

سپاهی از عرب خواهد سپاهی از عجم سازد ترا اندر سپهداری مکان روستم سازد

او سپاهی از عرب و عجم برای تو مهیا می‌کند و تو را در فرماندهی و سپهداری به جایگاهِ رستم می‌رساند.

نکته ادبی: تلمیح به رستم به عنوان اسطوره‌ی شکست‌ناپذیری.

در آن کشور که تو خواهی ترا باغ ارم سازد چوایوان مداین مر ترا ایوان جم سازد

در کشوری که تو اراده کنی، باغی چون ارم برایت می‌سازد و کاخی باشکوه همانند ایوان مداین و ایوانِ جم برایت برپا می‌کند.

نکته ادبی: تلمیح به ایوانِ مداین و جمشید.

ز بهر خدمتت مردان مرد محتشم سازد زمال خویشتن یک یک ز بهر تو نعم سازد

برای خدمت به تو، مردانِ بزرگ و محتشم را به کار می‌گمارد و از دارایی خود برای تو ثروت و نعمت فراهم می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به فراهم بودنِ تمامِ اسبابِ بزرگی برای ممدوح.

به مدح تو عطا بخشد بنام تو درم سازد نه آن خسرو ز فرزندان همی یک خوب کم زد

به مدح تو پاداش می‌دهد و به نام تو سکه ضرب می‌کند؛ آن پادشاه، از میان فرزندانش هیچ نعمتی برای تو کم نمی‌گذارد.

نکته ادبی: توصیفِ توجهِ شاه به امیر.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد ونوروزی

به مناسبت چنین جشن شایسته و روز بایسته‌ای، آرزو می‌کنم که برای پادشاه هر روز، حکم عید و نوروز را داشته باشد.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ ترجیع.

بسازد کار تو زیرا که شاه کارسازست او امیر حق شناسست او، شه کهتر نوازست او

او کارِ تو را می‌سازد زیرا شاهِ کاردانی است؛ او امیری حق‌شناس و پادشاهی است که حامیِ زیردستان است.

نکته ادبی: توصیف صفاتِ پسندیده پادشاه.

جهان او را ست و ز شاهان گیتی بی نیازست او خداوند نشیبست اوخداوند فراز ست او

جهان از آنِ اوست و از تمامِ شاهانِ دیگر بی‌نیاز است؛ او صاحبِ اختیارِ پستی و بلندیِ روزگار است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ مطلقِ الهی یا پادشاهی.

گهی کهتر نوازست او گهی دشمن گدازست به رادی چون سحابست اوبه پاکی چون نماز ست او

گاهی حامیِ زیردستان است و گاهی دشمن‌گداز؛ در بخشندگی مانند ابر باران‌زا و در پاکیِ نیت مانند نماز است.

نکته ادبی: تشبیه به ابر برای سخاوت و نماز برای طهارت.

حجاز او گر ترا بخشد خداوند حجازست او وگر گویی طرازم ده خداوند طراز ست او

اگر سرزمین حجاز را به تو ببخشد، او خود صاحبِ حجاز است و اگر درخواست کنی که برایت طراز (لباس فاخر) تهیه کند، او صاحبِ طراز است.

نکته ادبی: اشاره به توانگریِ بی‌پایانِ شاه.

به طاعت خلق را ز ایزد سوی جنت جو از ست او ترا از آشکارا یکدل و پاکیزه رازست او

اوست که با طاعت و بندگی، مردم را از سوی خداوند به بهشت رهنمون می‌شود و نسبت به تو نیز قلبی صاف و نیتی پاک دارد.

نکته ادبی: اشاره به دیانتِ شاه.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

به مناسبت چنین جشن شایسته و روز بایسته‌ای، آرزو می‌کنم که برای پادشاه هر روز، حکم عید و نوروز را داشته باشد.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ ترجیع.

دگر نوروز را خیل از در مشکوی بگذاری به هنجاری که کاری تو گل خودروی بگذاری

هنگام نوروز، سپاهیان را از کاخِ تو به میدان می‌فرستی، به شیوه‌ای که گل‌های خودرو در دشت می‌رویند.

نکته ادبی: تشبیه نظمِ سپاه به رویشِ گل‌ها.

وز آن سوخان وزین سورای را یکسوی بگذاری نه آنجا رنگ بگذاری نه اینجا بوی بگذاری

سواران و دشمنان را از هم جدا می‌کنی؛ نه جایی برای دشمن می‌گذاری و نه ردی از آن‌ها باقی می‌ماند.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ قاطعِ ممدوح در نبرد.

قضای تیغها را بر سر بدگوی بگذاری به نیرو زورمندان را بر و بازوی بگذاری

تیغ‌های خود را بر سرِ بدگویان فرود می‌آوری و زورمندان را به قدرتِ بازوی خود شکست می‌دهی.

نکته ادبی: اشاره به دلیریِ ممدوح.

نه تاب اندر تن شیر نر از نیروی بگذاری نه طاقت در روان دشمن بدخوی بگذاری

تو نه در تنِ شیرِ بیشه تاب و توان باقی می‌گذاری و نه در روانِ دشمنِ بدخوی، طاقت و شکیبایی.

نکته ادبی: اغراق در تواناییِ رزمی.

کجا چوگان به کف گیری ز کیوان گوی بگذاری به نیزه موی بشکافی به ناوک روی بگذاری

هرگاه چوگان به دست می‌گیری، گوی از کیوان می‌گذرانی و با نیزه، مو را می‌شکافی و با ناوک، چهره‌ی دشمن را هدف قرار می‌دهی.

نکته ادبی: اشاره به مهارت در ورزش‌های پهلوانی.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک رادر جهان هر روز جشنی بادو نوروزی

به مناسبت چنین جشن شایسته و روز بایسته‌ای، آرزو می‌کنم که برای پادشاه هر روز، حکم عید و نوروز را داشته باشد.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ ترجیع.

همی تا بر جهان فضلست فرزندان آدم را چو بر هر چشمه ای، حیوان وبر هر چاه، زمزم را

تا زمانی که فرزندانِ آدم در جهان فضل و دانشی دارند، همان‌طور که هر چشمه‌ای حیاتی دارد و هر چاهی (زمزم) مقدس است.

نکته ادبی: تلمیح به آبِ حیات و چاهِ زمزم.

همی تابرخزان باشد بهی نوروز خرم را چو بر خلدی وبر کرباس دیبار او ملحم را

تا وقتی خزان، زیباییِ بهار و نوروز را به دنبال دارد، همان‌طور که پارچه‌های گرانبها بر خلعت‌های عادی برتری دارند.

نکته ادبی: توصیفِ تداومِ زیباییِ طبیعت و ارزشِ ممدوح.

همیشه تابه گیتی شادیی از پی بود غم را چنان چون کز پی هر سور دارد دهر ماتم را

تا زمانی که در جهان شادی به دنبالِ غم می‌آید، همان‌طور که روزگار پس از هر سور و شادی، ماتمی دارد.

نکته ادبی: اشاره به چرخشِ روزگار.

همی تا بر هنرهر جای بستایند رستم را چنان کاندر جهانداری و اندر مرتبت جم را

تا زمانی که مردم رستم را به خاطر هنرش می‌ستایند، همان‌طور که جمشید را به خاطرِ پادشاهی و مرتبه‌اش ستایش می‌کنند.

نکته ادبی: تلمیح به رستم و جمشید.

مقدم بادی اندر پادشاهی هر مقدم را مطیع خویش گردانیده جباران عالم را

تو پیشوایِ تمامِ پیشوایان در پادشاهی باش و تمامِ سرکشانِ عالم را مطیعِ خود گردان.

نکته ادبی: دعا برای اقتدارِ ممدوح.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روزجشنی بادو نوروزی

به مناسبت چنین جشن شایسته و روز بایسته‌ای، آرزو می‌کنم که برای پادشاه هر روز، حکم عید و نوروز را داشته باشد.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ ترجیع.

سپه را پشتبان بادی جهان را پادشا بادی جهان را پادشا بادی طرب را آشنا بادی

پشتیبانِ سپاه باش و پادشاهِ جهان؛ بر جهان فرمان بران و با شادی و طرب هم‌نشین باش.

نکته ادبی: دعای خیر برای پادشاه.

امیر کاردان بادی شه فرمانروا بادی عجم را روستم بادی عرب را مرتضا بادی

امیری کاردان و شاهی فرمانروا باش؛ برای عجم چون رستم و برای عرب چون مرتضی (علی ع) باش.

نکته ادبی: تلمیح به رستم و حضرت علی (ع) به عنوان نمادهای قدرت و فضیلت.

مخالف را شقا بادی موافق را بقا بادی معین مومنان بادی امید اولیا بادی

برای مخالفانت، چون مرگ و بلا باش و برای موافقانت، موجبِ بقا و هستی؛ یاورِ مؤمنان و امیدِ اولیا باش.

نکته ادبی: توصیفِ قاطعیت در برابر دشمن.

خداوند سخن بادی خداوند سخا بادی خداوند نعم بادی خداوند عطا بادی

صاحبِ سخن و صاحبِ بخشش باش؛ دارای نعمت‌های فراوان و اهلِ عطا و بخشندگی باش.

نکته ادبی: برشمردنِ ویژگی‌های حاکمِ مقتدر.

شفای هر غمی بادی و دفع هر بلا بادی بزرگی را بقا بادی بقا را منتها بادی

شفابخشِ هر غم و دفع‌کننده‌ی هر بلا باش؛ بزرگی را جاویدان کن و برای بقا، حد و نهایتی نگذار.

نکته ادبی: آرزوی طولِ عمر و بقای اقتدار.

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

به مناسبت چنین جشن شایسته و روز بایسته‌ای، آرزو می‌کنم که برای پادشاه هر روز، حکم عید و نوروز را داشته باشد.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ ترجیع در پایانِ قصیده.