دیوان اشعار - قصاید (گزیدهٔ ناقص)

فرخی سیستانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ - در مدح خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی

فرخی سیستانی
دل من همی داد گفتی گوایی که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
من این روز را داشتم چشم وزین غم نبوده ست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن نه چندانکه یکسو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود گناهم نبوده ست جز بیگنایی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی نگارا بدین زودسیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید به چندان وفا اینهمه بیوفایی
سپردم به تو دل، ندانسته بودم بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودم که تو بیوفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم مرا باش، تا بیش ازین آزمایی
مرا خوار داری و بیقدر خواهی نگر تا بدین خو که هستی نپایی
ز قدر من آنگاه آگاه گردی که با من به درگاه صاحب درآیی
وزیر ملک صاحب سید احمد که دولت بدو داد فرمانروایی
زمین و هوا خوان بدین معنی او را که حلمش زمینی ست طبعش هوایی
دلش را پرست، ار خرد را پرستی کفش را ستای، ار سخا را ستایی
ز بهر نوای کسان چیز بخشد نترسد ز کم چیزی و بینوایی
ز گیتی به دو چیز بس کرد و آن دو چه چیزست: نیکی و نیکو عطایی
ایا مصطفی سیرت و مرتضی دل که همنام و همکنیت مصطفایی
دل مهتران سوی دنیا گراید تو دایم سوی نام نیکو گرایی
ز بسیار نیکی که کردی به نیکی ز خلق جهان روز و شب در دعایی
ترا دیده ام قادر و پارسا بس شگفتست با قادری پارسایی
به دیدار و صورت چو مایی ولیکن به کردار و گفتار نز جنس مایی
به کردار نیکو روانها فزایی به گفتار فرخنده دلها ربایی
دهنده ترا همتی داد عالی که همواره زان همت اندر بلایی
بلاییست این همت و درشگفتم که چون این بلا را تحمل نمایی
به روزی ترا دیده ام صد مظالم از آن هر یکی شغل یک پادشایی
جوابی دهی، شور شهری نشانی حدیثی کنی، کار خلقی گشایی
به روی و ریا کارکردن ندانی ازیرا که نه مرد روی و ریایی
ز تو داد نا یافته کس ندانم ز سلطانی و شهری و روستایی
هزار آفرین باد بر تو ز ایزد که تو درخور آفرین و ثنایی
بسا رنج و سختی که بر دل نهادی از این تازه رویی، وزین خوش لقایی
درین رسم و آیین و مذهب که داری نگوید ترا کس که تو بر خطایی
چه نیکو خصالی چه نیکو فعالی چه پاکیزه طبعی چه پاکیزه رایی
ترا بد که خواهد، ترا بد که گوید که هرگز مباد از بد او را رهایی
اگر ابلهی ژاژ خاید مر او را پشیمان کند خسرو از ژاژخایی
خلاف تو بر دشمنان نیست فرخ ازیرا که تو برکشیدهٔ خدایی
همی تا بود در سرای بزرگان چو سیمین بتان لعبتان سرایی
کند چشمشان از شبه مهره بازی کند زلفشان بر سمن مشکسایی
به تو تازه باد اینجهان کاین جهان را چو مر چشم را روشنایی ببایی
بجز مر ترا هیچ کس را مبادا ز بعد ملک بر جهان کدخدایی
چنانچون تو یکتا دلی مهر او را دلش بر تو هرگز مبادا دوتایی
بپاید وی اندر جهان شاد و خرم تو در سایهٔ رافت او بپایی
به صد مهرگان دگر شاد کن دل که تو شادی و فرخی را سزایی
به هر جشن نو فرخی مادح تو کند بر تو و شاه مدحتسرایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با لحنی سوگوارانه و عاشقانه آغاز می‌شود که در اصطلاح ادبی به آن «نسیب» می‌گویند. شاعر از دل‌نگرانی خود برای جدایی از معشوق سخن می‌گوید و از بی‌وفایی و رفتارهای تند او گله‌مند است. این بخش بازتاب‌دهنده تجربیات درونی انسان از ناپایداری عواطف و تلخیِ قضاوت‌های نادرست است که شاعر را به پرسش از علتِ این دوری و بی‌مهری وامی‌دارد.

در ادامه، شعر با هنرمندیِ تمام تغییر فضا می‌دهد و به ستایشِ صاحب‌منصبی والامقام می‌پردازد. شاعر در این بخش، خصایص نیکوی آن وزیر را برمی‌شمارد؛ از عدالت و تدبیر گرفته تا پارسایی و سخاوت. فضای شعر از شکوهِ درونیِ یک عاشقِ شکست‌خورده به فضای ستایشِ یک حاکمِ عادل و مقتدر تغییر می‌یابد و شاعر در پایان، سلامت و جاودانگیِ این مقام را برای جهان آرزو می‌کند.

معنای روان

دل من همی داد گفتی گوایی که باشد مرا روزی از تو جدایی

قلب من به من الهام می‌کرد و خبر می‌داد که سرانجام روزی فرا می‌رسد که از تو جدا خواهم شد.

نکته ادبی: «گوایی دادن» به معنای خبر دادن و پیش‌بینی کردن است و واژه «همی» در اینجا نشان‌دهنده استمرار در گذشته است.

بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم بر آن دل دهد هر زمانی گوایی

آری، انسان همیشه نسبت به اتفاقات ناگواری که قرار است برایش بیفتد، نوعی حس درونی یا پیش‌آگاهی دارد.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ «گوایی» در بیت دوم، تأکیدی بر تجربه روانیِ پیش‌بینیِ حوادث تلخ است.

من این روز را داشتم چشم وزین غم نبوده ست با روز من روشنایی

من از قبل منتظرِ چنین روزی بودم و از غمِ آن، هیچ روشنایی و امیدی در زندگی‌ام باقی نمانده بود.

نکته ادبی: «داشتن چشم» کنایه از انتظار داشتن و چشم‌به‌راه بودن است.

جدایی گمان برده بودم ولیکن نه چندانکه یکسو نهی آشنایی

البته احتمالِ جدایی را می‌دادم، اما نه به این اندازه که پیوندِ دوستی ما را به این سادگی به کناری بگذاری و قطع کنی.

نکته ادبی: «یکسو نهی» استعاره از رها کردن، نادیده گرفتن و پایان دادن به رابطه است.

به جرم چه راندی مرا از در خود گناهم نبوده ست جز بیگنایی

به چه جرمی مرا از خود راندی و از درگاهت دور کردی؟ در حالی که گناهی جز بی‌گناهی و پاک‌بودن نداشتم.

نکته ادبی: تناقضِ «گناهِ بی‌گناهی» آرایه پارادوکس را ایجاد کرده است که نشان‌دهنده بی‌عدالتیِ معشوق است.

بدین زودی از من چرا سیر گشتی نگارا بدین زودسیری چرایی

ای نگار زیبا، چرا به این زودی از من خسته و دلزده شدی؟ این چه رفتار عجیبی است که این‌قدر زود از عشقِ من سیر شدی؟

نکته ادبی: «زودسیری» صفتی مرکب است که به ناپایداریِ عواطفِ معشوق اشاره دارد.

که دانست کز تو مرا دید باید به چندان وفا اینهمه بیوفایی

چه کسی تصور می‌کرد که با وجودِ این‌همه وفاداریِ من، باید از تو چنین بی‌وفایی‌های زیادی ببینم؟

نکته ادبی: تقابلِ «وفا» و «بی‌وفایی» در این بیت برای برجسته‌سازیِ اندوهِ شاعر به کار رفته است.

سپردم به تو دل، ندانسته بودم بدین گونه مایل به جور و جفایی

دلم را به تو سپرده بودم، اما خبر نداشتم که تو تا این حد متمایل به ستمگری و آزارِ دیگرانی.

نکته ادبی: «جور و جفا» مترادف‌های هم‌معنایی هستند که برای تأکید بر شدتِ ستمِ معشوق آورده شده‌اند.

دریغا دریغا که آگه نبودم که تو بیوفا در جفا تا کجایی

افسوس و صد افسوس که نمی‌دانستم تو در راهِ بی‌وفایی و جفا کردن تا چه حد پیش می‌روی و تا کجا می‌توانی بی‌رحم باشی.

نکته ادبی: تکرارِ «دریغا» نشان‌دهنده عمق پشیمانی و حیرتِ شاعر از بی‌وفاییِ مخاطب است.

همه دشمنی از تو دیدم ولیکن نگویم که تو دوستی را نشایی

هرچند از تو جز دشمنی و آزار چیزی ندیدم، اما با این حال نمی‌گویم که تو شایسته دوستی نیستی و بی‌ارزشی.

نکته ادبی: شاعر با وجودِ گلایه، هنوز برای معشوق شأن و جایگاهی قائل است.

نگارا من از آزمایش به آیم مرا باش، تا بیش ازین آزمایی

ای نگار، من از این آزمایش و سختی‌ها به کمال رسیدم و قوی‌تر شدم؛ با من باش تا بیشتر از این مرا بیازمایی.

نکته ادبی: «آزمایش به آیم» اشاره به پخته شدن در کوره حوادث است.

مرا خوار داری و بیقدر خواهی نگر تا بدین خو که هستی نپایی

مرا خوار می‌شماری و بی‌ارزش می‌خواهی؛ مراقب باش که با این اخلاق و رفتارِ ناپسندی که داری، باقی نخواهی ماند و عزتت حفظ نمی‌شود.

نکته ادبی: این بیت دارای لحنی اندرزگونه است که معشوق را از عاقبتِ کبر و غرور می‌ترساند.

ز قدر من آنگاه آگاه گردی که با من به درگاه صاحب درآیی

آن زمان متوجه ارزش و قدرِ من خواهی شد که با من به درگاهِ آن صاحب‌مقام و وزیرِ بزرگ وارد شوی.

نکته ادبی: تغییر مسیر از عشقِ فردی به ستایشِ ممدوح در این بیت آغاز می‌شود.

وزیر ملک صاحب سید احمد که دولت بدو داد فرمانروایی

منظورم وزیرِ بزرگِ کشور، سید احمد است که دولت و حکومت، قدرتِ فرمانروایی را به او سپرده است.

نکته ادبی: معرفی مستقیم ممدوح (مخاطبِ ستایش).

زمین و هوا خوان بدین معنی او را که حلمش زمینی ست طبعش هوایی

او را در این ویژگی‌ها، هم‌ترازِ زمین و آسمان بدان؛ چرا که بردباری‌اش همچون زمین استوار است و طبعِ بلند و بخشنده‌اش مانند هوا گسترده و متعالی است.

نکته ادبی: تشبیه «حلم» به زمین (ثبات) و «طبع» به هوا (لطافت/بلندی).

دلش را پرست، ار خرد را پرستی کفش را ستای، ار سخا را ستایی

اگر خرد و دانش را گرامی می‌داری، دلِ او را پرستش کن و اگر سخاوت را می‌ستایی، کفِ دستِ بخشنده‌اش را ستایش کن.

نکته ادبی: استفاده از «کف» کنایه از دستِ بخشنده است.

ز بهر نوای کسان چیز بخشد نترسد ز کم چیزی و بینوایی

او برای تأمینِ نیازهای مردم مال می‌بخشد و از اینکه چیزی از ثروتش کم شود یا خودش دچار فقر شود، هیچ ترسی ندارد.

نکته ادبی: «نوا» در اینجا به معنای معیشت و ثروت است.

ز گیتی به دو چیز بس کرد و آن دو چه چیزست: نیکی و نیکو عطایی

او در این دنیا به دو چیز قناعت کرد و آن دو چیز عبارتند از: انجام کار نیک و بخشش‌های نیکوکارانه.

نکته ادبی: «بس کرد» به معنای کفایت کردن و قناعت ورزیدن است.

ایا مصطفی سیرت و مرتضی دل که همنام و همکنیت مصطفایی

ای کسی که سیرت و رفتارت همچون پیامبر (مصطفی) و قلبت مانند علی (مرتضی) است؛ تو هم‌نام و هم‌کنیه‌ی پیامبر هستی.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به شخصیت‌های مذهبی برای تأکید بر پارسایی و جایگاه دینی او.

دل مهتران سوی دنیا گراید تو دایم سوی نام نیکو گرایی

دلِ بزرگانِ دیگر همواره به سوی ثروت دنیا متمایل است، اما تو پیوسته به دنبالِ نام نیک و اعتبارِ اخلاقی هستی.

نکته ادبی: تقابلِ «دنیا» و «نام نیک» یکی از مضامین اخلاقی رایج در مدایح است.

ز بسیار نیکی که کردی به نیکی ز خلق جهان روز و شب در دعایی

به خاطرِ نیکوکاری‌های فراوانی که انجام داده‌ای، شب و روز مردمِ جهان در حالِ دعا کردن برای تو هستند.

نکته ادبی: اشاره به محبوبیتِ اجتماعیِ وزیر به دلیلِ دادگری.

ترا دیده ام قادر و پارسا بس شگفتست با قادری پارسایی

من تو را هم قدرتمند و هم پارسا دیده‌ام؛ شگفت‌انگیز است که قدرت‌مندی و پارسایی این‌گونه در تو جمع شده است.

نکته ادبی: «شگفت‌ست» به دلیل تضادِ ظاهریِ قدرت و زهد است.

به دیدار و صورت چو مایی ولیکن به کردار و گفتار نز جنس مایی

تو از نظر ظاهر و چهره مانندِ ما هستی، اما در کردار و گفتار، از جنسِ مردمِ عادی نیستی و برتری داری.

نکته ادبی: تمایز نهادن میانِ «صورت» (ظاهر انسانی) و «سیرت» (عملکرد برتر).

به کردار نیکو روانها فزایی به گفتار فرخنده دلها ربایی

با رفتارهای نیکویت به ارواحِ مردم جان می‌بخشی و با گفتارهای فرخنده و مبارکت، دل‌های آنان را مجذوب می‌کنی.

نکته ادبی: «دل ربودن» کنایه از نفوذ و تأثیرگذاریِ کلامِ وزیر است.

دهنده ترا همتی داد عالی که همواره زان همت اندر بلایی

خداوند به تو همتی والا عطا کرده است که همواره به خاطرِ همین بلندپروازی در تکاپو و گرفتاری هستی.

نکته ادبی: «بلا» در اینجا به معنای سختیِ ناشی از مسئولیت‌پذیری است.

بلاییست این همت و درشگفتم که چون این بلا را تحمل نمایی

این همتِ عالی، خود نوعی گرفتاری است و من در شگفتم که تو چگونه بارِ سنگینِ این وظیفه را تحمل می‌کنی.

نکته ادبی: عارفانه نگریستن به مسئولیت‌های دنیوی.

به روزی ترا دیده ام صد مظالم از آن هر یکی شغل یک پادشایی

دیده‌ام که در یک روز به ده‌ها کارِ مهم می‌پردازی که هر کدام از آن‌ها به تنهایی شغل و مأموریتِ یک پادشاه است.

نکته ادبی: «مظالم» جمعِ «مظلمه» است که در اینجا به معنای رسیدگی به شکایات و امور کشوری است.

جوابی دهی، شور شهری نشانی حدیثی کنی، کار خلقی گشایی

با یک پاسخِ تو، آشوبِ یک شهر آرام می‌شود و با یک سخنِ تو، گره از کارِ خلقی باز می‌گردد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ نفوذِ کلامِ وزیر.

به روی و ریا کارکردن ندانی ازیرا که نه مرد روی و ریایی

تو کار کردن با تظاهر و ریاکاری را بلد نیستی، زیرا اساساً اهلِ دورویی و فریب نیستی.

نکته ادبی: تأکید بر اخلاصِ ممدوح در کارها.

ز تو داد نا یافته کس ندانم ز سلطانی و شهری و روستایی

نمی‌شناسم کسی را که از تو دادگری ندیده باشد؛ چه از طبقه حاکم و چه از مردم عادی و روستایی.

نکته ادبی: اشاره به گستردگیِ عدالتِ او برای تمامِ اقشارِ جامعه.

هزار آفرین باد بر تو ز ایزد که تو درخور آفرین و ثنایی

هزاران آفرین از سوی خداوند بر تو باد، چرا که تو شایسته ستایش و قدردانی هستی.

نکته ادبی: دعای خیر برای ممدوح در پایانِ بخشِ اصلی ستایش.

بسا رنج و سختی که بر دل نهادی از این تازه رویی، وزین خوش لقایی

با وجودِ این‌همه رنج و سختی که برای انجامِ وظایف بر دل داری، چهره‌ات همواره شاداب و دیدارت خوشایند است.

نکته ادبی: تضادِ «رنجِ درونی» و «تازه روییِ ظاهری».

درین رسم و آیین و مذهب که داری نگوید ترا کس که تو بر خطایی

در این روش و آیینِ کشورداری که تو داری، هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید که تو راهِ خطا می‌روی.

نکته ادبی: صحه‌گذاری بر صحتِ عملکردِ سیاسیِ ممدوح.

چه نیکو خصالی چه نیکو فعالی چه پاکیزه طبعی چه پاکیزه رایی

چه خویِ نیکو، چه فعالیت‌های عالی، چه طبعِ پاکیزه و چه تدبیر و اندیشه‌ی درستی داری.

نکته ادبی: استفاده از تکرار برای تأکید بر کمالاتِ وزیر.

ترا بد که خواهد، ترا بد که گوید که هرگز مباد از بد او را رهایی

هر کس که تو را بد می‌خواهد و بد می‌گوید، امیدوارم هرگز از شرِ بدی‌های خودش رهایی نیابد.

نکته ادبی: نفرینِ بدخواهانِ ممدوح در سیاقِ ستایش.

اگر ابلهی ژاژ خاید مر او را پشیمان کند خسرو از ژاژخایی

اگر فردِ احمقی بخواهد سخنِ بیهوده بگوید، پادشاه او را به خاطرِ این یاوه‌گویی پشیمان خواهد کرد.

نکته ادبی: «ژاژ خاییدن» کنایه از سخنِ بیهوده گفتن است.

خلاف تو بر دشمنان نیست فرخ ازیرا که تو برکشیدهٔ خدایی

مخالفت با تو برای دشمنان خوش‌عاقبت نیست، زیرا تو کسی هستی که خداوند تو را برگزیده و سرافراز کرده است.

نکته ادبی: «برکشیده خدا» به معنای برگزیده و تأییدشده از جانبِ خداوند است.

همی تا بود در سرای بزرگان چو سیمین بتان لعبتان سرایی

تا زمانی که در خانه‌های بزرگان، لعبتان و زیبارویانِ شبیهِ تندیس‌های سیمین وجود دارند...

نکته ادبی: شروعِ بخشِ پایانی که معمولاً شاملِ توصیفاتِ درباری و دعاست.

کند چشمشان از شبه مهره بازی کند زلفشان بر سمن مشکسایی

...آن‌ها با چشم‌هایشان بازیِ مهره‌ها را در می‌آورند و زلف‌هایشان بر چهره چون یاسمن، عطرِ مشک می‌افشاند.

نکته ادبی: توصیفاتِ استعاری از زیباییِ درباریان.

به تو تازه باد اینجهان کاین جهان را چو مر چشم را روشنایی ببایی

به وجودِ تو این جهان تازه بماند، چرا که این جهان برای بقای خود به تو نیاز دارد، همان‌طور که چشم به روشنایی نیاز دارد.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به «روشنایی» برای «چشمِ جهان» که استعاره‌ای از ضرورتِ وجودِ اوست.

بجز مر ترا هیچ کس را مبادا ز بعد ملک بر جهان کدخدایی

پس از دورانِ حکومت، هیچ‌کس جز تو لیاقتِ کدخدایی و سرپرستیِ این جهان را نداشته باشد.

نکته ادبی: «کدخدایی» در اینجا به معنای تدبیرِ امور و فرمانروایی است.

چنانچون تو یکتا دلی مهر او را دلش بر تو هرگز مبادا دوتایی

همان‌طور که تو قلبی یگانه و خالص در مهرورزی داری، امیدوارم دلِ او (معشوق/یاور) نسبت به تو هرگز دوتایی و دورو نباشد.

نکته ادبی: دعایِ شاعر برایِ وفاداریِ اطرافیان به وزیر.

بپاید وی اندر جهان شاد و خرم تو در سایهٔ رافت او بپایی

او در این جهان همواره شاد و خرم باشد و تو نیز در سایه‌ی مهربانی و حمایتِ او باقی بمانی.

نکته ادبی: «رأفت» به معنای مهربانی و شفقت است.

به صد مهرگان دگر شاد کن دل که تو شادی و فرخی را سزایی

با فرارسیدنِ صدها عیدِ مهرگان، دلت را شاد کن، زیرا تو شایسته شادی و خوشبختی هستی.

نکته ادبی: «مهرگان» یکی از جشن‌های باستانیِ ایران است.

به هر جشن نو فرخی مادح تو کند بر تو و شاه مدحتسرایی

در هر جشنِ نوی، من که فرخی هستم و مداحِ توام، بر تو و پادشاه، مدح‌سرایی خواهم کرد.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر و معرفیِ خود در بیتِ پایانی.

آرایه‌های ادبی

تخلص فرخی

نام شاعر در بیت آخر که امضای او بر اثر است.

پارادوکس (تناقض) گناهم نبوده ست جز بیگنایی

معرفی بی‌گناهی به عنوان تنها گناه، برای برجسته‌کردن بی‌عدالتیِ معشوق.

کنایه ژاژ خاییدن

استعاره از سخن بیهوده و بی‌ارزش گفتن.

تشبیه حلمش زمینی ست طبعش هوایی

تشبیه صفتِ بردباری به زمین و طبع بلند به هوا.

تضاد وفا / بی‌وفایی

تقابلِ میانِ دو مفهوم متضاد برای نشان دادنِ شدتِ رنجِ شاعر.