دیوان اشعار - قصاید (گزیدهٔ ناقص)

فرخی سیستانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۵ - در مدح خواجه ابو الحسن علی بن فضل بن احمد معروف به حجاج

فرخی سیستانی
به جان تو که نیارم تمام کرد نگاه ز بیم چشم رسیدن بدان دو چشم سیاه
از آنکه نرگس لختی به چشم تو ماند دلم به نرگس بر شیفته شده ست و تباه
به روی و بالا ماهی و سروی و نبود بدان بلندی سرو و بدین تمامی ماه
به باغ سرو سوی قامت تو کرد نظر ز چرخ ماه سوی چهرهٔ تو کرد نگاه
ز رشک چهرهٔ تو ماه تیره گشت و خجل ز شرم قامت تو سرو کوژ گشت و دو تاه
چراغ و شمع سپاهی و بر تو گرد شده ست ز نیکویی و ملاحت هزارگونه سپاه
به مجلس اندر تا ایستاده ای دل من همی تپد که مگر مانده گردی ای دلخواه
نه رنج تو بپسندم نه از تو بشکیبم در این تفکر گم گشته ام میان دو راه
ز گمرهی به ره آیم چو باز پردازم به مدح خواجهٔ سید وزیر زادهٔ شاه
ابوالحسن علی فضل احمد آنکه ز خلق مقدمست به فضل و مقدمست به جاه
بدو بنازد مجلس بدو بنازد صدر بدو بنازد تخت و بدو بنازد گاه
به چشم همتش ار سوی آسمان نگری یکی مغاک نماید سپاه و ژرف چو چاه
به رای و حزم جهان را نگاه تاند داشت ولی نتاند دینار خویش داشت نگاه
چرا نتاند، تاند من این غلط گفتم بدین عقوبت واجب شود معاذالله
نه هر که چیزی نکند از آن همی نکند که دست طاقتش از علم آن بود کوتاه
چرا نگویم کو را سخا همی گوید که نام خویش بیفزای و مال خویش بکاه
کسی که نام و بزرگی طلب کند نشگفت که کوه زر به بر چشم او نماید کاه
به خاصه آنکه به اصل و هنر چو خواجه بود نگاه کن که نیایی شبیهش از اشباه
همه بزرگان کاندر زمین ایرانند به آستانهٔ او بر زمین نهاده جباه
به همت و به سخا و به هیبت و به سخن به مردمی که چنو آفریده نیست اله
به نیم خدمت بخشد هزار پاداشن به صد گنه نگراید به نیم بادافراه
خدای در سر او همتی نهاده بزرگ از آسمان و زمین مهتر و فزون صد راه
بسا کسا که گنه کرد و هیچ عذر نداشت دل کریمش از آن کس نجست عذر گناه
در این دو مه که من اینجا مقیمم از کف او به کام دل برسیدند زایری پنجاه
یکی منم که چنان آمدم مثل بر او که کرد بی بنه آید هزیمت از بنگاه
کنون چنان شدم از بر او کجا تن من به ناز پوشد توزی و صدرهٔ دیباه
به صره زر به هم کردم و به بدره درم همی روم که کنم خلق را ازین آگاه
به راه منزل من گر رباط ویران بود کنون ستارهٔ خورشید باشدم خرگاه
چنین کنند بزرگان، ز نیست هست کنند بلی، ولیکن نه هر بزرگ و نه هر گاه
همیشه تا نبود خوبکار چون بدکار چنان کجا نبود نیکخواه چون بدخواه
همیشه تا به شرف باز برتر از گنجشگ چنان کجا هنر شیر برتر از روباه
جهان متابع او باد و روزگار مطیع خدای ناصر او باد و بخت نیک پناه
به نیکنامی اندر جهان زیاد و مباد بجز به نیکی نام نکوش در افواه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در قالب یک قصیده‌ی کلاسیک با مقدمه‌ای عاشقانه آغاز می‌شود که در آن شاعر با زبانی ستایش‌آمیز و مشحون از تشبیهات خیالی، از زیبایی خیره‌کننده‌ی معشوق سخن می‌گوید. شاعر در این بخش، معشوق را فراتر از مظاهر طبیعت می‌بیند و تأثیری را که این زیبایی بر او و طبیعت اطراف می‌گذارد، به تصویر می‌کشد.

در ادامه، متن با هنرمندی به مدح و ستایش ممدوح (وزیر) تغییر جهت می‌دهد. شاعر در این بخش بر خصائل اخلاقی، سخاوت، خردمندی و جایگاه رفیع ممدوح تمرکز می‌کند و با استفاده از استدلال‌های عقلانی و بیان خدمات و بخشش‌های او، برتری وی را بر همگان اثبات می‌نماید. پایان‌بندی اثر نیز شامل دعای خیر برای ممدوح و آرزوی بقای جایگاه و نیک‌نامی اوست.

معنای روان

به جان تو که نیارم تمام کرد نگاه ز بیم چشم رسیدن بدان دو چشم سیاه

به جان تو سوگند که تاب و توان نگاه کردن به تو را ندارم، زیرا از بیم آنکه نگاه من به آن چشمان سیاه آسیب بزند (چشم‌زخم)، از تماشای کامل تو پرهیز می‌کنم.

نکته ادبی: واژه 'نیارم' در اینجا به معنای 'نمی‌توانم' است و 'چشم رسیدن' کنایه‌ای کهن از آسیب رسیدن به معشوق در اثر چشم‌زخم است.

از آنکه نرگس لختی به چشم تو ماند دلم به نرگس بر شیفته شده ست و تباه

از آن جهت که گل نرگس شباهتی به چشمان تو دارد، دلم شیفته و مبتلای آن گل شده و در این راه تباه گشته است.

نکته ادبی: نرگس در شعر فارسی نماد چشم است که از نظر شکل و رنگ به چشمان معشوق تشبیه می‌شود.

به روی و بالا ماهی و سروی و نبود بدان بلندی سرو و بدین تمامی ماه

تو از نظر زیبایی صورت همچون ماه و از نظر قد و قامت همچون سرو هستی، اما در عالم واقعیت، هیچ ماه یا سروی به کمال زیبایی تو نیست.

نکته ادبی: اشاره به برتری بی‌مانند معشوق بر مظاهر زیبایی طبیعت.

به باغ سرو سوی قامت تو کرد نظر ز چرخ ماه سوی چهرهٔ تو کرد نگاه

سرو در باغ به قد و قامت تو نگریست و ماه در آسمان به چهره‌ی تو نگاه کرد (تا از زیبایی تو درس بگیرند).

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به طبیعت که در برابر زیبایی معشوق منفعل شده‌اند.

ز رشک چهرهٔ تو ماه تیره گشت و خجل ز شرم قامت تو سرو کوژ گشت و دو تاه

ماه از حسادت زیباییِ چهره‌ی تو تیره و شرمگین شد و سرو از خجالت قامت موزون تو، خمیده و دوتا گشت.

نکته ادبی: استفاده از مبالغه برای نشان دادن کمال زیبایی معشوق.

چراغ و شمع سپاهی و بر تو گرد شده ست ز نیکویی و ملاحت هزارگونه سپاه

چراغ و شمع همچون سپاهی گرد تو جمع شده‌اند، اما زیبایی تو به تنهایی همچون هزاران سپاه قدرت نمایی می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به زیبایی خیره‌کننده که مانند ارتشی باشکوه جلوه‌گری می‌کند.

به مجلس اندر تا ایستاده ای دل من همی تپد که مگر مانده گردی ای دلخواه

ای معشوق دلخواه، وقتی در مجلس ایستاده‌ای، دل من از این نگرانی می‌تپد که نکند از میان ما بروی و ما را تنها بگذاری.

نکته ادبی: بیان اضطراب عاشق از دوری احتمالی معشوق.

نه رنج تو بپسندم نه از تو بشکیبم در این تفکر گم گشته ام میان دو راه

نه طاقت رنج کشیدن از دوری تو را دارم و نه می‌توانم لحظه‌ای از تو چشم بپوشم؛ در این فکر مانده‌ام و راه چاره‌ای نمی‌یابم.

نکته ادبی: بیان پارادوکس احساسی عاشق در وضعیت دشوار.

ز گمرهی به ره آیم چو باز پردازم به مدح خواجهٔ سید وزیر زادهٔ شاه

اما وقتی از این سرگشتگی بیرون می‌آیم، به راه راست هدایت می‌شوم و آن زمانی است که به ستایش و مدح خواجه، وزیر‌زاده و فرزند شاه می‌پردازم.

نکته ادبی: گذار (تخلص) از تغزل به مدح.

ابوالحسن علی فضل احمد آنکه ز خلق مقدمست به فضل و مقدمست به جاه

ابوالحسن علی فضل احمد، همان کسی است که در میان مردم، از نظر فضل و دانش و از نظر مقام و بزرگی، سرآمد و مقدم است.

نکته ادبی: مدح صریح ممدوح با برشمردن صفات برتر او.

بدو بنازد مجلس بدو بنازد صدر بدو بنازد تخت و بدو بنازد گاه

مجلس و صدر و تخت و جایگاه قدرت، همگی به وجود او افتخار می‌کنند و به او می‌بالند.

نکته ادبی: تکرار واژه 'بنازد' برای تأکید بر شأن والای ممدوح.

به چشم همتش ار سوی آسمان نگری یکی مغاک نماید سپاه و ژرف چو چاه

اگر با چشم بلند‌همتی به آسمان بنگری، آن را در برابر عظمت او همچون گودالی کوچک و کم‌عمق می‌بینی.

نکته ادبی: مبالغه در عظمتِ همت ممدوح.

به رای و حزم جهان را نگاه تاند داشت ولی نتاند دینار خویش داشت نگاه

او با رای و تدبیر خود می‌تواند جهان را حفظ و مدیریت کند، اما نمی‌تواند دینارهای خود را نزد خود نگه دارد (چون مدام به دیگران می‌بخشد).

نکته ادبی: آرایه تضاد و ایهام در معنای توانستن و نتوانستن.

چرا نتاند، تاند من این غلط گفتم بدین عقوبت واجب شود معاذالله

چرا گفتم نمی‌تواند؟ نه، می‌تواند، من اشتباه کردم؛ اگر بگویم او توان مالی ندارد، گناه کرده‌ام و پناه بر خدا از این حرف.

نکته ادبی: اصلاحِ کلام (رجوع) برای حفظ ادب و رعایت شأن ممدوح.

نه هر که چیزی نکند از آن همی نکند که دست طاقتش از علم آن بود کوتاه

هر کس که چیزی نمی‌بخشد به این دلیل نیست که توانش را ندارد، بلکه به این خاطر است که از علم بخشش بی‌بهره است.

نکته ادبی: توجیه اخلاقیِ سخاوت ممدوح در مقایسه با دیگران.

چرا نگویم کو را سخا همی گوید که نام خویش بیفزای و مال خویش بکاه

چرا نگویم که سخاوتِ او زبان‌زد است؟ همان سخاوتی که به او می‌گوید نام نیکی برای خودت بجای بگذار و مال دنیوی را کم کن.

نکته ادبی: جان‌بخشی به صفت سخاوت.

کسی که نام و بزرگی طلب کند نشگفت که کوه زر به بر چشم او نماید کاه

تعجبی ندارد کسی که به دنبال نام نیک و بزرگی است، کوهی از طلا در نظرش همچون کاهی بی‌ارزش جلوه کند.

نکته ادبی: تأکید بر حقارتِ مال در برابر بزرگیِ طبع.

به خاصه آنکه به اصل و هنر چو خواجه بود نگاه کن که نیایی شبیهش از اشباه

به‌ویژه کسی که مانند این خواجه، اصیل و هنرمند باشد؛ بنگر که هیچ‌کس مانند او پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به بی نظیر بودن ممدوح.

همه بزرگان کاندر زمین ایرانند به آستانهٔ او بر زمین نهاده جباه

تمام بزرگانِ ایران زمین، پیشانی خود را به احترام او بر خاک آستانه‌اش گذاشته‌اند.

نکته ادبی: اشاره به فروتنی بزرگان در برابر ممدوح.

به همت و به سخا و به هیبت و به سخن به مردمی که چنو آفریده نیست اله

در همت، بخشش، هیبت و سخنوری، خدای متعال کسی را مانند او خلق نکرده است.

نکته ادبی: اغراق در بی همتایی ممدوح.

به نیم خدمت بخشد هزار پاداشن به صد گنه نگراید به نیم بادافراه

در برابر نیم خدمت، هزار پاداش می‌دهد و برای صد گناه هم، مجازاتی نیم‌بند و ناچیز تعیین نمی‌کند.

نکته ادبی: تضاد در میزان بخشش (پاداشن) و مجازات (بادافراه).

خدای در سر او همتی نهاده بزرگ از آسمان و زمین مهتر و فزون صد راه

خداوند در وجود او همتی چنان بزرگ نهاده که صدها درجه از آسمان و زمین برتر و مهتر است.

نکته ادبی: مبالغه برای توصیف وسعتِ روح ممدوح.

بسا کسا که گنه کرد و هیچ عذر نداشت دل کریمش از آن کس نجست عذر گناه

بسیار کسانی بودند که گناه کردند و هیچ عذری نداشتند، اما قلب کریم او حتی از آن افراد هم عذرخواهی نخواست (و آن‌ها را بخشید).

نکته ادبی: تأکید بر صفت کرم و بزرگواری.

در این دو مه که من اینجا مقیمم از کف او به کام دل برسیدند زایری پنجاه

در این دو ماهی که من اینجا ساکن هستم، پنجاه زائر از بخشش او به آرزوهایشان رسیدند.

نکته ادبی: گواه آوردن برای اثبات سخاوت ممدوح.

یکی منم که چنان آمدم مثل بر او که کرد بی بنه آید هزیمت از بنگاه

یکی از آن‌ها من هستم که چنان با فقر و دست خالی پیش او آمدم که گویی با شکست از میدان جنگ گریخته بودم.

نکته ادبی: تمثیل وضعیت فقرِ شاعر به لشکر شکست‌خورده.

کنون چنان شدم از بر او کجا تن من به ناز پوشد توزی و صدرهٔ دیباه

اکنون از الطاف او چنان شده‌ام که تنم با لباس‌های گران‌بها و دیبای نفیس پوشیده شده است.

نکته ادبی: اشاره به تغییر وضعیت معیشتی شاعر در اثر ممدوح.

به صره زر به هم کردم و به بدره درم همی روم که کنم خلق را ازین آگاه

کیسه‌های زر و درهم را جمع کردم و می‌روم تا مردم را از این بخشش و بزرگی آگاه کنم.

نکته ادبی: صره و بدره کیسه‌هایی برای حمل سکه و زر هستند.

به راه منزل من گر رباط ویران بود کنون ستارهٔ خورشید باشدم خرگاه

اگر در راه رسیدن به اینجا رباط (کاروانسرا) ویرانی بود، اکنون به لطف ممدوح، خورشید برایم سایبان است.

نکته ادبی: استعاره از شکوه و جاه و جلال.

چنین کنند بزرگان، ز نیست هست کنند بلی، ولیکن نه هر بزرگ و نه هر گاه

بزرگان این‌گونه‌اند که از نیستی، هستی می‌آفرینند، هرچند که این کار از دست هر بزرگ و در هر زمانی بر نمی‌آید.

نکته ادبی: تعمیم ویژگی ممدوح به معنای کلمه بزرگ.

همیشه تا نبود خوبکار چون بدکار چنان کجا نبود نیکخواه چون بدخواه

تا زمانی که خوب‌کار با بدکار متفاوت است و نیک‌خواه با بدخواه یکی نیست، (او بزرگ است).

نکته ادبی: استفاده از ساختارهای شرطی برای آرزوی بقای صفات خوب.

همیشه تا به شرف باز برتر از گنجشگ چنان کجا هنر شیر برتر از روباه

تا زمانی که شرفِ باز (پرنده شکاری) برتر از گنجشک است و قدرت شیر برتر از روباه است، (او برتر است).

نکته ادبی: بهره‌گیری از نمادهای جانوری برای تمایزِ بزرگان از فرومایگان.

جهان متابع او باد و روزگار مطیع خدای ناصر او باد و بخت نیک پناه

جهان پیرو او، روزگار مطیع او، خداوند یاری‌دهنده‌اش و بخت نیک، پناهگاهش باشد.

نکته ادبی: دعای خیر و عاقبت به خیری برای ممدوح.

به نیکنامی اندر جهان زیاد و مباد بجز به نیکی نام نکوش در افواه

در جهان همیشه به نیکی نام‌دار باش و مباد که جز به نیکی، نام تو در یاد مردم بماند.

نکته ادبی: پایان‌بندی با آرزوی نیک‌نامی ابدی.

آرایه‌های ادبی

مبالغه سرو از شرم قد تو خمیده شد و ماه از حسادت چهره‌ات تیره گشت

شاعر با اغراق در صفات طبیعی طبیعت، عظمت زیبایی معشوق را به تصویر می‌کشد.

ایهام و پارادوکس ولی نتاند دینار خویش داشت نگاه

شاعر می‌گوید ممدوح در نگهداریِ دارایی‌اش ناتوان است، اما در واقع می‌خواهد بگوید آنقدر بخشنده است که مال نزد او نمی‌ماند.

تشخیص (جان‌بخشی) سخاوتِ او به او می‌گوید

شاعر صفتِ سخاوت را به عنوان یک موجود زنده با قدرت کلام و نصحیت تصویر کرده است.

تمثیل و نماد باز و گنجشک، شیر و روباه

استفاده از تقابل جانوران برای نشان دادن تفاوت ذاتی بزرگان و فرومایگان.