دیوان اشعار - قصاید (گزیدهٔ ناقص)

فرخی سیستانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۳ - در مدح امیر ابو یعقوب عضد الدوله یوسف بن ناصر الدین

فرخی سیستانی
زلف مشکین تو زان عارض تابنده چو ماه به سر چاه زنخدان تو آید گه گاه
از پی آن که یکی بسته به دو رسته شود گرد می گردد و در چاه کند ژرف نگاه
اندر آن چاه شب و روز گرفتار و اسیر دل من مانده و آن خال، دو ناکرده گناه
زلف تو دوش به چاه آمد و آن خال سیه اندر آویخت به دو دست در آن زلف سیاه
از بن چه به زمانی به سر چاه رسید دل من ماند به چاه اندر با حسرت و آه
خال بیچاره از آن چاه بدان زلف برست بینی آن زلف که خالی برهاند از چاه
دل من نیز بدان زلف چرا دست نزد مگر از آمدن زلف نبوده ست آگاه
اندر آن چاه دلم زنده بدان خالک بود ور نه تا اکنون بودی شده ده باره تباه
چشم دارم که نگردد تبه آن دل که بر او حزرها باشد آویخته از مدحت شاه
مدحت شاه زمین یوسف بن ناصر دین آن خداوند نگین و کمر و تاج و کلاه
آنکه هر جای که از شاکر او یاد کنی ناطلب کرده یکی، پیش تو آید پنجاه
خواسته ننهد و ناخواسته بسیار دهد از نهادهٔ پدر و دادهٔ دارنده اله
بر او صورت بسته ست همانا که مگر ملکان خواستهٔ خویش ندارند نگاه
ملکان مالستانند و ملک مالده ست ملکان خواسته افزایند، او خواسته کاه
جود او کرد و عطا دادن پیوستهٔ او دست درویشی از دامن زایر کوتاه
ای به بستان عطای تو چریده همه کس زایران کرده به دریای سخای تو شناه
به شرف تاج ملوکی به سخا فخر ملوک به لقا روی سپاهی به هنر پشت سپاه
هر که بر گاه ترا بیند در دل گوید هست گاه از در این میر، چو میر از در گاه
روز صید تو بپرسند گر از شیر، مثل که چه خوانند ترا؟ گوید: اکنون روباه
با توانایی و قوت بهراسید همی پیل از آن شیر که کشتی به لب رود بیاه
کرگی آوردی از آن بیشهٔ منکر به کمند که ازو پیل نهان گشت همی زیر گیاه
ای سیاوخش به دیدار، به روم از پی فال صورت روی تو بافند همی بر دیباه
کیست آن کهتر کز خدمت تو صبر کند که به کام دل من باد و به کام دلخواه
روز منحوس به دیدار تو فرخنده شود خنک آنکس که ترا بیند هر روز پگاه
از بلا رست و ز غم رست و ز درویشی رست هر که اندر کنف درگه تو یافت پناه
من ز درگاه تو ای شاه مهی بودم دور مر مرا باری یک سال نمود آن یک ماه
از فراوان شرر غم که مرا در دل بود گفتی اندر دل من ساخته اند آتشگاه
شاعری گفت مرا چون تو بر کس نشوی؟ شاعران مردم گیرند همی اندر راه
اندر این دولت منصور ز هرگونه کسست شعرشان گوی وز ایشان صلت و خلعت خواه
گفتم ایشان چو ستاره اند و ملک یوسف ماه من ستاره نشناسم، که همی بینم ماه
من که معروف شدستم به پرستیدن او به پرستیدن هر کس نکنم پشت دو تاه
اندر این خدمت جاهیست مرا سخت عریض من به دیبا و به دینار بنفروشم جاه
تا چو کردار ستوده نبود سیرت زشت تا چو پاداشن نیکو نبود بادافراه
پادشا باش و رخ از شادی مانندهٔ گل رخ بدخواه و بداندیش تو مانندهٔ کاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در سبک قصیده و در سیاق اشعار کلاسیک فارسی است که با تغزلی عاشقانه آغاز می‌شود. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های دقیق و استعاریِ زلف، خال و چاهِ چانه، فضایی رمانتیک ترسیم کرده و سپس با مهارتی خاص، کلام را به ستایشِ ممدوح (یوسف بن ناصر دین) سوق می‌دهد.

در بخش دوم، شاعر بر صفاتِ عالیِ پادشاه مانند بخشندگی، قدرت و وقار تأکید می‌ورزد. لحنِ اشعار از تصویرسازی‌های نرمِ عاشقانه به زبانِ حماسی و فاخر تغییر می‌یابد و شاعر در نهایتِ ارادت، وفاداریِ بی‌قیدوشرطِ خود را به این حامی و پادشاه اعلام می‌دارد و از مداحیِ دیگران روی برمی‌گرداند.

معنای روان

زلف مشکین تو زان عارض تابنده چو ماه به سر چاه زنخدان تو آید گه گاه

موهای سیاه و معطر تو از کنار چهره‌ای که مانند ماه می‌درخشد، گاهی به گودی چانه‌ات فرو می‌افتد.

نکته ادبی: زلف مشکین استعاره از موی تیره است و چاه زنخدان (چانه) نماد گودی زیبایی است که در صورت محبوب دیده می‌شود.

از پی آن که یکی بسته به دو رسته شود گرد می گردد و در چاه کند ژرف نگاه

به این دلیل که هرگاه چیزی در آن چانه گرفتار شود، گویی دو برابر به نظر می‌رسد، زلف تو دور آن می‌گردد و به عمق گودی چانه با دقت نگاه می‌کند.

نکته ادبی: شاعر برای زیبایی کلام، چانه را به چاهی تشبیه کرده که زلف در آن به دام افتاده است.

اندر آن چاه شب و روز گرفتار و اسیر دل من مانده و آن خال، دو ناکرده گناه

دل من در آن چاهِ زنخدان، شب و روز گرفتار است و آن خال سیاه که هیچ گناهی نکرده، در آنجا اسیر مانده است.

نکته ادبی: خال به عنوان موجودی بی‌گناه در کنار دل اسیر تصویر شده است.

زلف تو دوش به چاه آمد و آن خال سیه اندر آویخت به دو دست در آن زلف سیاه

دیشب زلف تو به داخل آن چاه رفت و آن خال سیاه با دستانش خود را به آن زلف سیاه آویخت.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به خال که دارای دست پنداشته شده است.

از بن چه به زمانی به سر چاه رسید دل من ماند به چاه اندر با حسرت و آه

وقتی زلف از تهِ چاه به لبه‌ی آن رسید، دل من با حسرت و آه در همان چاه باقی ماند.

نکته ادبی: تضاد بین رفتن زلف و ماندن دل.

خال بیچاره از آن چاه بدان زلف برست بینی آن زلف که خالی برهاند از چاه

خال بیچاره از آن چاه به واسطه‌ی همان زلف نجات یافت؛ آیا می‌بینی که چگونه زلف توانست خال را از چاه بیرون بکشد؟

نکته ادبی: استفاده از مصراع دوم برای تأکید بر قدرت رهایی‌بخشی زلف.

دل من نیز بدان زلف چرا دست نزد مگر از آمدن زلف نبوده ست آگاه

چرا دل من هم به آن زلف دست نزد؟ شاید به این دلیل که از آمدن زلف خبر نداشته است.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای بیان غفلت دل.

اندر آن چاه دلم زنده بدان خالک بود ور نه تا اکنون بودی شده ده باره تباه

در آن چاه، دل من به واسطه‌ی وجودِ آن خال زنده ماند، وگرنه تا الان ده بار از بین رفته بود.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن اهمیت وجود خال در تحمل دوری و سختی.

چشم دارم که نگردد تبه آن دل که بر او حزرها باشد آویخته از مدحت شاه

امیدوارم آن دلی که بر آن ذکر و دعاهای ستایشِ شاه آویخته شده است، نابود نشود.

نکته ادبی: حزر به معنای دعا و تعویذ است که برای محافظت به کار می‌رود.

مدحت شاه زمین یوسف بن ناصر دین آن خداوند نگین و کمر و تاج و کلاه

شاهِ زمین که یوسف بن ناصر دین نام دارد؛ همان پادشاهی که صاحب نگین، کمر، تاج و کلاه سلطنتی است.

نکته ادبی: معرفی ممدوح با القاب رسمی.

آنکه هر جای که از شاکر او یاد کنی ناطلب کرده یکی، پیش تو آید پنجاه

کسی که هر جا نام و یاد او را به نیکی می‌بری، هنوز نخواسته، پنجاه برابر پاداش دریافت می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به کرم و سخاوت بی‌اندازه‌ی ممدوح.

خواسته ننهد و ناخواسته بسیار دهد از نهادهٔ پدر و دادهٔ دارنده اله

او چیزی را برای خود نگه نمی‌دارد و آنچه را هم که از او نخواهی، فراوان می‌بخشد؛ هم از ارثیه پدر و هم از بخشش‌های خداوند.

نکته ادبی: توصیف بخشندگی بی‌پایان پادشاه.

بر او صورت بسته ست همانا که مگر ملکان خواستهٔ خویش ندارند نگاه

گویا تقدیر او چنین رقم خورده است که پادشاهان دیگر، ثروتِ خود را مانند او با دست‌ودلبازی نگاه نمی‌دارند.

نکته ادبی: تفضیلِ ممدوح بر سایر پادشاهان.

ملکان مالستانند و ملک مالده ست ملکان خواسته افزایند، او خواسته کاه

پادشاهان دیگر مال‌اندوز هستند و تنها این پادشاه است که بخشنده است؛ آن‌ها ثروت می‌افزایند و او ثروت می‌کاهد (تا به نیازمندان ببخشد).

نکته ادبی: تضاد میان مال‌اندوزی و بخشندگی.

جود او کرد و عطا دادن پیوستهٔ او دست درویشی از دامن زایر کوتاه

بخشندگی و عطای پیوسته‌ی او چنان است که دستِ خالیِ هیچ نیازمند و زایری به سوی او دراز نمی‌ماند.

نکته ادبی: کنایه از رفع حاجتِ نیازمندان.

ای به بستان عطای تو چریده همه کس زایران کرده به دریای سخای تو شناه

ای کسی که در باغِ بخشش تو همه کس بهره‌مند شده‌اند و زایران در دریای سخاوت تو شنا می‌کنند.

نکته ادبی: تشبیه بخشش به باغ و سخاوت به دریا.

به شرف تاج ملوکی به سخا فخر ملوک به لقا روی سپاهی به هنر پشت سپاه

او در شرف و افتخار، تاجِ پادشاهان است و در سخاوت، مایه‌ی فخر آنان؛ در زیبایی چهره، فرمانده سپاه و در هنر، تکیه‌گاه ارتش است.

نکته ادبی: استفاده از تقابل برای توصیف کمالات ممدوح.

هر که بر گاه ترا بیند در دل گوید هست گاه از در این میر، چو میر از در گاه

هر که او را بر تخت پادشاهی ببیند، می‌گوید: این جایگاه (تخت) با حضور او برازنده شده است، چنان‌که او نیز برازنده‌ی این جایگاه است.

نکته ادبی: ارتباط متقابل میانِ شأنِ پادشاه و شأنِ جایگاهِ او.

روز صید تو بپرسند گر از شیر، مثل که چه خوانند ترا؟ گوید: اکنون روباه

اگر در روز شکار از شیر بپرسند که تو را چه می‌خوانند، از ترس، خود را روباه معرفی می‌کند.

نکته ادبی: اغراق در شجاعت و هیبت پادشاه.

با توانایی و قوت بهراسید همی پیل از آن شیر که کشتی به لب رود بیاه

پیل از آن شیری که تو در کنار رود بیاه کشتی، با تمام قدرت و توانایی‌اش ترسیده است.

نکته ادبی: بیاه نام مکانی است که دلاوری پادشاه در آنجا رخ داده است.

کرگی آوردی از آن بیشهٔ منکر به کمند که ازو پیل نهان گشت همی زیر گیاه

تو کرگدن را از آن بیشه‌ی عجیب با کمند شکار کردی، که حتی فیل از ترسِ او در میان گیاهان پنهان می‌شد.

نکته ادبی: نمایش قدرت و شکارگری پادشاه.

ای سیاوخش به دیدار، به روم از پی فال صورت روی تو بافند همی بر دیباه

ای کسی که از نظر زیبایی به سیاوش می‌مانی، به رُم برو که تصویرِ روی تو را بر پارچه‌های دیبای آنجا می‌بافند.

نکته ادبی: سیاوش نماد زیبایی و پاکی در اساطیر ایرانی است.

کیست آن کهتر کز خدمت تو صبر کند که به کام دل من باد و به کام دلخواه

چه کسی فرومایه‌ای است که بتواند از خدمت به تو صبر کند؟ در حالی که خدمت به تو مطابق میل و خواسته‌ی قلبی من است.

نکته ادبی: تأکید بر اشتیاقِ خدمت به ممدوح.

روز منحوس به دیدار تو فرخنده شود خنک آنکس که ترا بیند هر روز پگاه

روزهای بد و منحوس با دیدن تو فرخنده می‌شوند؛ خوشا به حال کسی که هر روز صبح تو را می‌بیند.

نکته ادبی: پگاه به معنای صبح زود است.

از بلا رست و ز غم رست و ز درویشی رست هر که اندر کنف درگه تو یافت پناه

هر کس در پناهگاهِ دربار تو مأوا گرفت، از بلا، غم و فقر رهایی یافت.

نکته ادبی: کنف به معنای پناه و حمایت است.

من ز درگاه تو ای شاه مهی بودم دور مر مرا باری یک سال نمود آن یک ماه

ای شاه، من از درگاه تو دور بودم؛ دوری از تو چنان بود که گویی یک ماه برایم یک سال گذشت.

نکته ادبی: اغراق در بیانِ دوری و دلتنگی.

از فراوان شرر غم که مرا در دل بود گفتی اندر دل من ساخته اند آتشگاه

از شدتِ غم و اندوهی که در دل داشتم، گویی در دلم آتشکده‌ای برپا کرده بودند.

نکته ادبی: تشبیه غم به آتشکده.

شاعری گفت مرا چون تو بر کس نشوی؟ شاعران مردم گیرند همی اندر راه

شاعری به من گفت: چرا تو مانند دیگران به سراغ کسی نمی‌روی؟ شاعران بر سرِ راه، مردم را گیر می‌اندازند (تا شعر بخوانند و صله بگیرند).

نکته ادبی: اشاره به رویه‌ی مرسومِ شاعرانِ مداح.

اندر این دولت منصور ز هرگونه کسست شعرشان گوی وز ایشان صلت و خلعت خواه

در این دولتِ منصور (پیروزمند)، افراد گوناگون حضور دارند؛ شعرشان را بگو و از آن‌ها خلعت و پاداش بخواه.

نکته ادبی: منصور در اینجا به معنای پیروز است.

گفتم ایشان چو ستاره اند و ملک یوسف ماه من ستاره نشناسم، که همی بینم ماه

گفتم: آن‌ها مانند ستاره‌اند و شاهِ ما یوسف، مانند ماه است؛ من ستاره را نمی‌شناسم (به او اهمیت نمی‌دهم)، زیرا فقط ماه را می‌بینم.

نکته ادبی: استعاره از ممدوح به ماه و دیگران به ستارگان.

من که معروف شدستم به پرستیدن او به پرستیدن هر کس نکنم پشت دو تاه

من که به پرستیدن و مدحِ او معروف شده‌ام، برای مدحِ هر کسی کمرِ خود را خم نمی‌کنم.

نکته ادبی: پشت دو تا کردن کنایه از کرنش و تعظیم کردن است.

اندر این خدمت جاهیست مرا سخت عریض من به دیبا و به دینار بنفروشم جاه

در این خدمت و مداحی، برای من جایگاهی بسیار رفیع وجود دارد؛ من این جایگاه را با دیبا (پارچه گران‌بها) و سکه طلا عوض نمی‌کنم.

نکته ادبی: تأکید بر شرافتِ مدحِ ممدوح.

تا چو کردار ستوده نبود سیرت زشت تا چو پاداشن نیکو نبود بادافراه

تا زمانی که رفتار زشت، مانند کردارِ پسندیده نباشد و کیفرِ بد، مانند پاداشِ نیک نباشد (تفاوت‌ها باقی است).

نکته ادبی: بادافراه به معنای کیفر و مجازات است.

پادشا باش و رخ از شادی مانندهٔ گل رخ بدخواه و بداندیش تو مانندهٔ کاه

پادشاه باش و چهره‌ات از شادی مانند گل شکوفا باشد و چهره‌ی بدخواهانِ تو مانند کاه (زرد و ضعیف) شود.

نکته ادبی: تضاد گل و کاه برای آرزویِ پیروزیِ پادشاه.

آرایه‌های ادبی

استعاره چاه زنخدان

تشبیه گودی چانه به چاه که زلف در آن گرفتار می‌شود.

اغراق (مبالغه) روز صید تو بپرسند گر از شیر...

بزرگ‌نمایی در قدرت و هیبت پادشاه تا حدی که شیر از او می‌ترسد.

تضاد ملکان مالستانند و ملک مالده ست

تقابلِ صفتِ مال‌اندوزیِ دیگران با صفتِ بخشندگیِ ممدوح.

تشبیه آن‌ها ستاره‌اند و ملک یوسف ماه

تشبیه ممدوح به ماه و سایرین به ستارگان کم‌فروغ برای نشان دادن برتری او.

تشخیص آن خال سیه / اندر آویخت به دو دست

جان‌بخشی به خال و نسبت دادنِ کنشِ انسانی (آویختن با دست) به آن.