دیوان اشعار - قصاید (گزیدهٔ ناقص)

فرخی سیستانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ - در ذکر مسافرت ازسیستان به بست و مدح خواجه منصور بن حسن میمندی

فرخی سیستانی
چون بسیج راه کردم سوی بست از سیستان شب همی تحویل کرد از باختر بر آسمان
روز چون قارون همی نادید گشت اندر زمین شب چو اسکندر همی لشکر کشید اندر زمان
جامهٔ عباسیان بر روی روز افکند شب برگرفت از پشت شب زربفت رومی طیلسان
لشکر شب دیدم اندر جنگ روز آویخته همچو برگ زعفران بر گرد شاخ زعفران
وز نهیب خواب نوشین ناچشیده خون رز چون سر مستان سر هر جانور گشته گران
خواب چیره گشته اندر هر سری بر سان مغز خواب غالب گشته اندر هر تنی بر سان جان
روی بند از روی بگشاده عروسان سپهر پیش هر یک برگرفته پردهٔ راز نهان
آسمان چون سبز دریا و اختران بر روی او همچو کشتیهای سیمین بر سر دریا روان
یا کواکبهای سیم از بهر آتش روز جنگ بر زده بر غیبه های آبگون برگستوان
گاه چون پاشیده برگ نسترن بر برگ بید گه چو لولو ریخته بر روی کحلی پرنیان
من بیابانی به پیش اندر گرفته کاندرو از نهیب دیو دل خوناب گشتی هر زمان
سهمگین راهی فرازش ریزهٔ سنگ سیاه پهنور دشتی نشیبش تودهٔ ریگ روان
ریگ او میدان دیو و خوابگاه اژدها سنگ او بالین ببر و بستر شیر ژیان
گاه رفتن ریگ او چون نشتری در زیر پای گاه خفتن سنگ او چون نیش کژدم زیر ران
نه ز گیتی غمگساری اندرو جز بانگ غول نه ز مردم یادگاری اندرو جز استخوان
چون چنین دیدی خرد دایم مرا گفتی همی کآفرین خواجه منصور حسن بر من بخوان
زان درازی راه با دل گفتمی هر ساعتی کاین بیابان را مگر پیدا نخواهد بد کران
اندرین اندیشه بودم کز کنار شهر بست بانگ آب هیرمند آمد به گوشم ناگهان
منظر عالی شه بنمود از بالای دژ کاخ سلطانی پدیدار آمد از دشت لکان
مرکبان آب دیدم صف زده بر روی آب پالهنگ هر یکی پیچیده بر کوه گران
جانور کش مرکبانی سرکش و ناجانور آب هر یک را رکاب و باد هر یک را عنان
بر سر آب از بر زین گسترانیده زمین و آن زمین از زیر هر ماهی به فریاد و فغان
من بدین راه طلسم آگین همی کردم نگاه از تفکر خیره مانده همچو شخص بی روان
باد میمند آمد و ناگه به رویم بر وزید خال و زلف از بوی او همشکل شد با مشک و بان
چون مرا دید ایستاده بر کنار رودبار گفت ای بی معنی سنگین دل نامهربان
خواجه آن خوبی که در میمند با تو کرد باز چون نباشی بر ثنایش این زمان همداستان
گفتم: ای باد! اینک آنجا رفت خواهم پیش او تو مرا از شاعران ناشاکر فضلش مدان
باد و من هر دو سوی میمند بنهادیم روی و آفرین و یاد کرد خواجه هر یک بر زبان
آفرین خواجه منصور حسن فخر زمین آفرین خواجه منصور حسن فخر زمان
سوی او از شاعران و زایران شرق و غرب قافله در قافله ست و کاروان در کاروان
یک نسیمست از هوای مهر او باد شمال یک دلیلست از عذاب خشم او باد خزان
آنکه با حلمش زمین همچون هوا باشد سبک وانکه با طبعش هوا همچون زمین باشد گران
باغ و راغ از نو بهار خرمی آراسته ست بزم او را بچگان زایند نو نو هر زمان
لالهٔ خودروی زاید باغ، بچه نو بهار نرگس خوشبوی زاید راغ، بچه مهرگان
سائل از سیمش همیشه بارور دارد سرین زایر از زرش همیشه بارکش دارد میان
منزل زوار او بوده ست گویی شهر بست خانهٔ بدخواه او بوده ست گویی سیستان
کان زمین را سیم روید سنگ و گل تا رستخیز وین زمین را مار زاید جانور تا جاودان
ای به رزم اندر نبوده همچو تو اسفندیار وی به بزم اندر نبوده همچو تو نوشیروان
گر ز جود تو نسیمی بگذرد بر زنگبار ور ز خشم تو سمومی بر وزد بر هندسان
هندوان را آتش رخشنده روید شاخ رمح زنگیان را شوشهٔ زرین برآید خیزران
تا ز روی بیدلان باشد نشان بر شنبلید تا ز روی دلبران باشد نشان بر ارغوان
شاد باش و دیر باش و دیر مان و دیر زی کام جوی و کام یاب و کام خواه و کام ران
ترک مه دیدار دار و زلف عنبربوی بوی جام مالامال گیر و تحفهٔ بستان ستان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با توصیفی بدیع از سفر و سختی‌های راه در شب آغاز می‌شود و فضایی حماسی و در عین حال وهم‌انگیز از بیابان‌های سیستان به تصویر می‌کشد. شاعر با به کارگیری طبیعت‌گرایی دقیق، تغییرات جوی و دشواری‌های مسیر را با زبانی تصویرساز بیان می‌کند تا از دل این فضای تاریک و هراسناک، به ستایشِ ممدوح (خواجه منصور حسن) برسد.

در ادامه، متن از یک سفرنامه منظوم به یک مدیحه‌سراییِ باشکوه تبدیل می‌شود. شاعر با تکیه بر رسیدن به رود هیرمند و دیدنِ کاخ و شکوهِ دربار، فضای یأس و هراسِ ابتدای شعر را به امید و شور بدل می‌کند. پیام کلی شعر، پیوند میانِ شکوهِ طبیعت و قدرتِ بی‌بدیلِ حاکم است که با بخشندگی و هیبتِ خود، نظم و آرامش را به سرزمین تحت امرش هدیه داده است.

معنای روان

چون بسیج راه کردم سوی بست از سیستان شب همی تحویل کرد از باختر بر آسمان

هنگامی که قصد سفر از سیستان به سوی شهر بُست کردم، شب از جانب باختر (غرب) در حال حرکت و دگرگونی در آسمان بود.

نکته ادبی: بُست نام شهری تاریخی است؛ بسیج کردن در اینجا به معنای آماده شدن برای سفر است.

روز چون قارون همی نادید گشت اندر زمین شب چو اسکندر همی لشکر کشید اندر زمان

روز که گویی گنجینه‌هایش را مانند قارون پنهان می‌کرد، در زمین ناپدید شد و شب مانند اسکندر (کشورگشا) لشکریان خود را بر زمان چیره کرد.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به گنج‌های قارون و کشورگشایی اسکندر مقدونی.

جامهٔ عباسیان بر روی روز افکند شب برگرفت از پشت شب زربفت رومی طیلسان

شب جامه سیاه (مانند عباسیان) بر روی روز افکند و از پشتِ شب، جامه فاخر و زربفت رومی را برداشت.

نکته ادبی: عباسیان به جامه سیاه معروف بودند که استعاره از تیرگی شب است.

لشکر شب دیدم اندر جنگ روز آویخته همچو برگ زعفران بر گرد شاخ زعفران

لشکر شب را دیدم که در حال نبرد با روز است؛ مانند برگ‌های زعفران که بر گرد شاخه‌ای از زعفران قرار گرفته باشند (توصیف رنگ زرد و نارنجی غروب).

نکته ادبی: تشبیه رنگِ طلایی و زردِ فلق به زعفران.

وز نهیب خواب نوشین ناچشیده خون رز چون سر مستان سر هر جانور گشته گران

از شدت ترسِ خوابِ سنگین، هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد شراب (خون رز) بنوشد؛ سرِ همه جانوران از سنگینیِ خواب، مثل مست‌ها سنگین شده بود.

نکته ادبی: خون رز استعاره از شراب است که سرخی آن به خون تشبیه شده.

خواب چیره گشته اندر هر سری بر سان مغز خواب غالب گشته اندر هر تنی بر سان جان

خواب بر ذهنِ هر کس مانند مغز چیره شده بود و خواب بر جسمِ هر فرد مانند جان مسلط گشته بود.

نکته ادبی: تأکید بر فراگیری خواب و رخوت در محیط.

روی بند از روی بگشاده عروسان سپهر پیش هر یک برگرفته پردهٔ راز نهان

ستاره‌ها (عروسان سپهر) نقاب از چهره گشودند و پیش روی هر کدام، پرده از رازهای پنهان برداشته شد.

نکته ادبی: عروسان سپهر استعاره از ستارگان درخشان است.

آسمان چون سبز دریا و اختران بر روی او همچو کشتیهای سیمین بر سر دریا روان

آسمان همچون دریایی سبز رنگ است و ستارگان بر روی آن، مانند کشتی‌های نقره‌ای بر روی دریا روان هستند.

نکته ادبی: تشبیه بلیغ آسمان شب به دریای سبز.

یا کواکبهای سیم از بهر آتش روز جنگ بر زده بر غیبه های آبگون برگستوان

یا اینکه ستارگان نقره‌فام، برای جنگ با آتشِ روز، بر تنِ آسمانِ کبود (غیبه‌های آبگون) زره پوشیده‌اند.

نکته ادبی: برگستوان به معنای زره اسب یا زره جنگی است.

گاه چون پاشیده برگ نسترن بر برگ بید گه چو لولو ریخته بر روی کحلی پرنیان

گاهی مانند گلبرگ‌های نسترن که بر روی برگ بید پاشیده باشند و گاهی مانند مرواریدهایی که بر روی پارچه ابریشمی کبود ریخته باشند.

نکته ادبی: کحلی به معنای رنگ سرمه‌ای یا خاکستری مایل به آبی است.

من بیابانی به پیش اندر گرفته کاندرو از نهیب دیو دل خوناب گشتی هر زمان

من در بیابانی پیش می‌رفتم که در آن، از ترسِ دیو، هر لحظه دلم از وحشت می‌لرزید و گویی خون در دلم می‌جوشید.

نکته ادبی: خوناب گشتن کنایه از ترس شدید و زجر کشیدن است.

سهمگین راهی فرازش ریزهٔ سنگ سیاه پهنور دشتی نشیبش تودهٔ ریگ روان

راهی هولناک بود که فراز آن از خرده‌سنگ‌های سیاه پوشیده شده بود و دشتی پهناور بود که در نشیبِ آن توده‌های ریگ روان جای داشت.

نکته ادبی: توصیفِ جغرافیایی دشوار و ناهموار.

ریگ او میدان دیو و خوابگاه اژدها سنگ او بالین ببر و بستر شیر ژیان

ریگ‌های آن دشت، میدانِ جولان دیوان و خوابگاه اژدها بود و سنگ‌هایش بالشِ ببر و بسترِ شیرهای خشمگین بود.

نکته ادبی: مبالغه در خطرناک بودن مکان برای القای فضای خوفناک.

گاه رفتن ریگ او چون نشتری در زیر پای گاه خفتن سنگ او چون نیش کژدم زیر ران

هنگام راه رفتن، ریگ‌هایش مانند نیشتر در زیر پا فرو می‌رفت و هنگام خفتن، سنگ‌هایش مانند نیش کژدم زیر بدن حس می‌شد.

نکته ادبی: تشبیه دقیقِ دردِ ناشی از سنگ و ریگ به ابزار تیز.

نه ز گیتی غمگساری اندرو جز بانگ غول نه ز مردم یادگاری اندرو جز استخوان

در آن بیابان از غمخوار و همراه اثری نبود جز صدای غول، و از مردم هم نشانی باقی نمانده بود جز استخوان‌های پوسیده.

نکته ادبی: تصویرسازیِ مرگ و نیستی در بیابان.

چون چنین دیدی خرد دایم مرا گفتی همی کآفرین خواجه منصور حسن بر من بخوان

چون چنین وضعی را دیدم، خرد مدام به من می‌گفت که مدیحه‌ای در ستایش خواجه منصور حسن بخوان.

نکته ادبی: اشاره به اینکه اندیشه ممدوح مایه آرامش است.

زان درازی راه با دل گفتمی هر ساعتی کاین بیابان را مگر پیدا نخواهد بد کران

از بس راه طولانی بود، هر لحظه به دلم می‌گفتم که این بیابان گویی پایانی ندارد.

نکته ادبی: توصیف حسِ ناامیدی در بیابان بی‌کران.

اندرین اندیشه بودم کز کنار شهر بست بانگ آب هیرمند آمد به گوشم ناگهان

در میان این افکار بودم که ناگهان صدای آب رود هیرمند از کنار شهر بُست به گوشم رسید.

نکته ادبی: هیرمند رود مهم سیستان است.

منظر عالی شه بنمود از بالای دژ کاخ سلطانی پدیدار آمد از دشت لکان

منظره عالی و باشکوهِ کاخ شاه از بالای دژ دیده شد و قصر سلطنتی از دشتِ لکان نمایان گشت.

نکته ادبی: لکان نام مکانی در نزدیکی بست است.

مرکبان آب دیدم صف زده بر روی آب پالهنگ هر یکی پیچیده بر کوه گران

مرکب‌هایی (قایق‌ها) دیدم که بر روی آب صف کشیده بودند و طنابِ هر کدام به کوهی بزرگ (یا اسکله‌ای محکم) بسته شده بود.

نکته ادبی: پالهنگ به معنای طناب و رسن است.

جانور کش مرکبانی سرکش و ناجانور آب هر یک را رکاب و باد هر یک را عنان

مرکب‌هایی که جانور نبودند اما حیوان‌مانند و سرکش بودند؛ آب برای هر یک رکاب و باد برای هر یک عنان بود.

نکته ادبی: تشبیه قایق به اسب که حرکتش با باد و آب است.

بر سر آب از بر زین گسترانیده زمین و آن زمین از زیر هر ماهی به فریاد و فغان

بر روی آب، زمین (خاک) را روی زینِ قایق گسترانیده بودند و آن زمین از زیرِ پایِ هر ماهی، فریاد و فغان برمی‌آورد.

نکته ادبی: تخیلی شاعرانه که حرکت قایق را به خشمِ ماهی‌ها تشبیه کرده.

من بدین راه طلسم آگین همی کردم نگاه از تفکر خیره مانده همچو شخص بی روان

من به این مسیرِ طلسم‌گونه نگاه می‌کردم و از شدت تعجب و تفکر، مانند انسانی بی‌جان و مات‌ومبهوت شده بودم.

نکته ادبی: شخص بی‌روان استعاره از مجسمه یا انسان بی‌هوش از حیرت.

باد میمند آمد و ناگه به رویم بر وزید خال و زلف از بوی او همشکل شد با مشک و بان

بادِ میمند ناگهان وزید و به صورتم خورد؛ بوی آن چنان خوش بود که خال و زلفم از آن بو با مشک و درخت بان هم‌شکل شد.

نکته ادبی: بان درختی خوشبو است.

چون مرا دید ایستاده بر کنار رودبار گفت ای بی معنی سنگین دل نامهربان

باد وقتی مرا ایستاده کنار رودخانه دید، گفت: ای فردِ بی‌معنی و سنگین‌دلِ نامهربان!

نکته ادبی: باد در اینجا شخص‌انگاری (تشخیص) شده و با شاعر سخن می‌گوید.

خواجه آن خوبی که در میمند با تو کرد باز چون نباشی بر ثنایش این زمان همداستان

آن همه خوبی که خواجه در میمند به تو کرد، چرا اکنون بر ستایش او هم‌داستان و هم‌نوا نیستی؟

نکته ادبی: تأکید بر لزوم سپاسگزاری از ولی‌نعمت.

گفتم: ای باد! اینک آنجا رفت خواهم پیش او تو مرا از شاعران ناشاکر فضلش مدان

گفتم: ای باد! همین الان می‌خواهم به نزد او بروم؛ تو مرا در شمارِ شاعرانِ ناسپاس که فضل او را منکرند، قرار مده.

نکته ادبی: پاسخ شاعر به باد که نشان‌دهنده ارادت اوست.

باد و من هر دو سوی میمند بنهادیم روی و آفرین و یاد کرد خواجه هر یک بر زبان

باد و من هر دو رو به سوی میمند کردیم و هر یک بر زبان، آفرین و یادکردِ خواجه را جاری کردیم.

نکته ادبی: همراهی باد و شاعر در مسیر ستایش.

آفرین خواجه منصور حسن فخر زمین آفرین خواجه منصور حسن فخر زمان

درود و ستایش بر خواجه منصور حسن که افتخار زمین و مایه مباهات زمانه است.

نکته ادبی: تکرار نام برای تأکید و تعظیم.

سوی او از شاعران و زایران شرق و غرب قافله در قافله ست و کاروان در کاروان

از سوی شاعران و زائرانِ شرق و غرب، قافله در قافله و کاروان در کاروان به سوی او می‌آیند.

نکته ادبی: مبالغه در کثرت ستایشگران.

یک نسیمست از هوای مهر او باد شمال یک دلیلست از عذاب خشم او باد خزان

باد شمال تنها یک نسیم از هوای مهرِ اوست و باد خزان تنها یک نشانه از عذابِ خشمِ اوست.

نکته ادبی: تشبیه عناصر طبیعت به صفاتِ ممدوح.

آنکه با حلمش زمین همچون هوا باشد سبک وانکه با طبعش هوا همچون زمین باشد گران

کسی که با حلم (بردباری) او، زمین مانند هوا سبک می‌شود و کسی که با طبعِ او، هوا مانند زمین سنگین و پرارزش است.

نکته ادبی: تضادِ سبک/سنگین برای توصیف قدرت و نفوذِ حلم و طبع.

باغ و راغ از نو بهار خرمی آراسته ست بزم او را بچگان زایند نو نو هر زمان

باغ و دشت با نو بهارِ خرمی آراسته شده‌اند و مجلس او هر زمان بچه‌هایی تازه (خوبی‌ها و ارمغان‌های جدید) می‌زایند.

نکته ادبی: تولیدِ مدامِ شادی در مجلس ممدوح.

لالهٔ خودروی زاید باغ، بچه نو بهار نرگس خوشبوی زاید راغ، بچه مهرگان

باغ، لاله خودرو و نو بهار را می‌زاید؛ دشت، نرگس خوشبوی و نشانه‌های مهرگان را می‌زاید.

نکته ادبی: توصیفِ زایایی و سرسبزیِ قلمرو ممدوح.

سائل از سیمش همیشه بارور دارد سرین زایر از زرش همیشه بارکش دارد میان

سائل از نقره او همیشه غنی است و زائر از طلای او همیشه ثروتمند و بی‌نیاز است.

نکته ادبی: اشاره به بخشندگی بی‌حد ممدوح.

منزل زوار او بوده ست گویی شهر بست خانهٔ بدخواه او بوده ست گویی سیستان

شهر بُست گویی همواره جایگاه زائران اوست و سیستان گویی همواره خانه بدخواهانِ اوست.

نکته ادبی: تقابل میان یارانِ ممدوح و دشمنانش.

کان زمین را سیم روید سنگ و گل تا رستخیز وین زمین را مار زاید جانور تا جاودان

چرا که در آن زمین (دشمن)، تا قیامت جز سنگ و گل نمی‌روید، و در این زمین (ممدوح)، جانوران تا ابد در حال پرورش و زیستن هستند.

نکته ادبی: تأکید بر برکتِ قلمروِ حاکم.

ای به رزم اندر نبوده همچو تو اسفندیار وی به بزم اندر نبوده همچو تو نوشیروان

ای کسی که در رزم مانند تو اسفندیار وجود نداشته و در بزم مانند تو نوشیروان نبوده است.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره‌ها برای تبیین کمالِ ممدوح.

گر ز جود تو نسیمی بگذرد بر زنگبار ور ز خشم تو سمومی بر وزد بر هندسان

اگر نسیمی از جودِ تو بر زنگبار بوزد، و اگر سمومی (باد گرم) از خشم تو بر هند بوزد...

نکته ادبی: مبالغه در تأثیرِ جود و قهرِ حاکم بر جهان.

هندوان را آتش رخشنده روید شاخ رمح زنگیان را شوشهٔ زرین برآید خیزران

هندیان آتشِ درخشانِ نیزه می‌رویانند، و زنگیان شمش‌های زرین از خیزران (نی) به دست می‌آورند.

نکته ادبی: تغییرِ ماهیتِ اشیا تحت تأثیرِ ممدوح.

تا ز روی بیدلان باشد نشان بر شنبلید تا ز روی دلبران باشد نشان بر ارغوان

تا زمانی که بر روی بیدلان (عاشقان) نشانی از غم باشد و تا زمانی که بر گونه دلبران سرخیِ ارغوان باشد (ممدوح پاینده باد).

نکته ادبی: شرطی‌سازیِ آرزوی طول عمر.

شاد باش و دیر باش و دیر مان و دیر زی کام جوی و کام یاب و کام خواه و کام ران

شاد باش، دیر بمان، دیر زی، به خواسته‌هایت برس و به کام‌رانی عمر بگذران.

نکته ادبی: دعای خیر و تمنیات برای ممدوح.

ترک مه دیدار دار و زلف عنبربوی بوی جام مالامال گیر و تحفهٔ بستان ستان

جام را پر از شراب کن و از تحفه‌های باغ و بوستان بهره‌مند شو.

نکته ادبی: دعوت به عیش و نوش.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (Personification) شب همی تحویل کرد

جان‌بخشی به شب که مانند موجودی زنده در آسمان حرکت می‌کند.

تلمیح (Allusion) چون قارون... چو اسکندر

اشاره به داستان‌های تاریخی و اساطیری گنج‌های قارون و کشورگشایی اسکندر.

تشبیه بلیغ (Metaphor) آسمان چون سبز دریا

تشبیه آسمان به دریای سبز برای نشان دادن وسعت و رنگ آن.

مبالغه (Hyperbole) باد و من هر دو سوی میمند بنهادیم روی

اغراق در همنواییِ باد با شاعر برای ستایش ممدوح.

تضاد (Contrast) شب و روز

استفاده از تضاد شب و روز برای به تصویر کشیدن تغییراتِ احوالات در طول سفر.