دیوان اشعار - قصاید (گزیدهٔ ناقص)

فرخی سیستانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹ - در مدح فخر الدوله ابو المظفر احمد بن محمد والی چغانیان و توصیف شعر

فرخی سیستانی
با کاروان حله برفتم ز سیستان با حله تنیده ز دل بافته ز جان
با حله ای بریشم ترکیب او سخن با حله ای نگارگر نقش او زبان
هر تار او به رنج برآورده از ضمیر هر پود او به جهد جدا کرده از روان
از هر صنایعی که بخواهی بر او اثر وز هر بدایعی که بجویی بر او نشان
نه حله ای که آب رساند بدو گزند نه حله ای که آتش آرد بر او زیان
نه رنگ او تباه کند تربت زمین نه نقش او فرو سترد گردش زمان
بنوشته زود و تعبیه کرده میان دل و اندیشه را به ناز بر او کرده پاسبان
هر ساعتی بشارت دادی مرا خرد کاین حله مر ترا برساند به نام و نان
این حله نیست بافته از جنس حله ها این را تو از قیاس دگر حله ها مدان
این را زبان نهاد و خرد رشت و عقل بافت نقاش بود دست و ضمیر اندر آن بیان
تا نقش کرد بر سر هر نقش برنوشت مدح ابوالمظفر شاه چغانیان
میر احمد محمد شاه سپه پناه آن شهریار کشورگیر جهان ستان
آن هم ملک مروت و هم نامور ملک وان هم خدایگان سیر و هم خدایگان
گرد سریر اوست همه سیر آفتاب سوی سرای اوست همه چشم آسمان
از بیم خویش تیره شود بر سپهر تیر گر روز کینه دست برد سوی تیردان
وای آنکه سر زطاعت او بازپس کشید گردد سرش به معرکه تاج سرسنان
روزی که سایه آرد بر تیغ او سپر روزی که مایه گیرد از تیر او کمان
شیر دژم دو دیده فرو افکند ز چشم پیل دمنده زهره برون آرد از دهان
بس پایها که تیغش بردارد از رکاب بس دستها که گرزش برگیرد از عنان
بر پیل گرز او به سه پاره کند سرین بر شیر تیغ او به دو پاره کند میان
ای شاه و شاهزاده و شاهی به تو بزرگ فرخنده فخر دولت و دولت به تو جوان
جایی که برکشند مصاف از بر مصاف و آهن سلب شوند یلان از پس یلان
از رویها بروید گلهای شنبلید بر تیغها بخندد گلهای ارغوان
گردون ز برق تیغ چو آتش لیان لیان کوه از غریو کوس چو کشتی نوان نوان
چون برکشیده تیغ تو پیدا شود ز دور از هر تنی شود سوی گردون روان روان
آن کس رها شود ز تو کز بیم تیغ تو ز انده بر او به سر نشود روز تا کران
آن دشت را که رزمگه تو بود ورا دریای خون لقب شود و کوه استخوان
آن کس که روز جنگ هزیمت شود ز تو تا هست جامه گیرد ازو رنگ زعفران
شیری که پیل بشکند، از بیم تیغ تو اندر ولایت تو چو کپی رودستان
روزی درخش تیغ تو بر آتش اوفتاد آتش ز بیم تیغ تو در سنگ شد نهان
و اکنون چو آهنی ز بر سنگ بر زنی آسیمه گردد و شود اندر جهان جهان
گویی درخت باغ عدوی تو بوده است کاندر زمین شکفته شود شاخ خیزران
آبی که در ولایت تو همی خیزد ای شگفت گویی زهیبت تو طلسمی بود بر آن
کاندر فتد به جیحون تازد به باد و دم غران بود چو تندر تند اندر آن میان
تا تو به صدر ملک نشستی قبادوار هرگز به راه نخشب و راه قبادیان
بی سیم سائل تو نرفت ایچ قافله بی زر زایر تو نرفت ایچ کاروان
این ز آرزوی تخت تو سر برزند ز کوه وان ز آرزوی تاج تو سر برزند ز کان
ای بر همه هوای دل خویش کامکار ای بر همه مراد دل خویش کامران
سود همه جهانی و از تو به هیچ وقت هرگز نکرد کس بجز از گنج تو زیان
ای خسروی که مملکت اندر سرای تو آب حیات خورد و بود زنده جاودان
من بنده را به شعر بسی دستگه نبود زین پیش ورنه مدح تو می گفتمی به جان
و اکنون که دستگاه قوی گشت و دست نیز بی مدح تو مرا نپذیرفت سیستان
راهی دراز و دور ز پس کردم ای ملک تا من به کام دل برسیدم بدین مکان
بر آرزوی آنکه کنم خدمتت قبول امروز آرزوی دل من به من رسان
وقتی نمود بخت به من این در نشاط کز خرمی جهان نشناسد کس از جنان
فصل بهار تازه و نوروز دلفریب همبوی مشک باد و زمین پر ز بوی بان
عید خجسته دست وفا داده با بهار باد شمال ملک جهان برده از خزان
هر ساعتی سرشک گلاب از هوا چکد هر لحظه ای نسیم گل آید ز بوستان
تاج درخت باغ همه لعلگون گهر فرش زمین راغ همه سبز پرنیان
صلصل چو بیدلان جهان گشته با خروش بلبل چو عاشقان غمین گشته با فغان
فرخنده باد بر ملک این روزگار عید وین فصل فر خجسته و نوروز دلستان
تا این هوا بسیط بود وین زمین به جای طبع هوا سبک بود آن زمین گران
ای طبع تو هوای دگر، با هوا بباش وی حلم تو زمین دگر، با زمین بمان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

شاعر در این سروده، اشعار خود را به «حله» یا پارچه‌ای نفیس و زربفت تشبیه می‌کند. او بر این باور است که این اثر، بافتی معمولی از جنسِ الیافِ مادی نیست، بلکه دست‌رنجِ ذهن، جان و اندیشه‌ی اوست که در برابر گذشت زمان و حوادث روزگار، آسیب‌ناپذیر و ماندگار است.

در ادامه، شاعر با مهارتی تمام، مسیر سخن را به سوی ستایش «ابوالمظفر شاه چغانیان» تغییر می‌دهد. او پادشاه را با تصویری حماسی، به عنوان جنگ‌آوری بی‌بدیل، فرمانروایی مقتدر و سخاوتمند معرفی می‌کند که هیبت شمشیرش لرزه بر اندام دشمنان می‌افکند و امنیت و آبادانی را برای سرزمینش به ارمغان آورده است. این قصیده با توصیفِ دل‌انگیز فصل بهار و شکوهِ طبیعت به پایان می‌رسد که گویی آیه‌ای از عدل و رونقِ دورانِ پادشاه است.

معنای روان

با کاروان حله برفتم ز سیستان با حله تنیده ز دل بافته ز جان

من با مجموعه‌ای از اشعار خود (که به کاروان حله تشبیه شده‌اند) از سیستان سفر آغاز کردم؛ اشعاری که نه با نخ و سوزن، بلکه با تار و پود جان و دلم بافته شده‌اند.

نکته ادبی: «حله» نوعی پارچه‌ی ابریشمی و گران‌بها است که در اینجا استعاره از شعرِ دقیق و ظریف شاعر است.

با حله ای بریشم ترکیب او سخن با حله ای نگارگر نقش او زبان

این حله‌ای است که تارهایش از کلام و سخن و نقش‌ونگارهایش از جنسِ بیانِ هنرمندانه‌ی من است.

نکته ادبی: تضاد هنری میان «سخن» و «زبان» در سیاقِ بافتن پارچه.

هر تار او به رنج برآورده از ضمیر هر پود او به جهد جدا کرده از روان

هر تارِ این شعر با رنج و اندیشه از اعماق وجودم بیرون آمده و هر پودِ آن با تلاشی فراوان از ژرفای جانم جدا شده است.

نکته ادبی: اشاره به سختیِ طبع‌آزمایی و خلاقیت ادبی.

از هر صنایعی که بخواهی بر او اثر وز هر بدایعی که بجویی بر او نشان

در این اثر، هر نوع هنر و زیبایی که بخواهی وجود دارد و هر نشانه‌ای از ظرافت و ابداعات بدیع که جست‌وجو کنی، در آن یافت می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر جامعیتِ اثر هنری شاعر.

نه حله ای که آب رساند بدو گزند نه حله ای که آتش آرد بر او زیان

این حله (شعر) چنان استوار است که نه آبِ حوادثِ روزگار به آن گزندی می‌رساند و نه آتشِ حسادتِ حریفان می‌تواند آن را بسوزاند.

نکته ادبی: استعاره از ماندگاری و فناناپذیریِ شعرِ ناب.

نه رنگ او تباه کند تربت زمین نه نقش او فرو سترد گردش زمان

نه گذر زمان نقش‌هایش را پاک می‌کند و نه دگرگونی‌های روزگار رنگ آن را زرد و تباه می‌سازد.

نکته ادبی: تأکید بر جاودانگی سخنِ فاخر.

بنوشته زود و تعبیه کرده میان دل و اندیشه را به ناز بر او کرده پاسبان

من این شعر را به سرعت سرودم و در میان دلم جای دادم و اندیشه‌ام را به عنوان نگهبان و پاسبانِ آن برگزیدم تا مراقبش باشد.

نکته ادبی: تجسیمِ اندیشه به عنوان نگهبانِ شعر.

هر ساعتی بشارت دادی مرا خرد کاین حله مر ترا برساند به نام و نان

عقلِ من هر لحظه به من مژده می‌دهد که این شعر (حله) سرانجام تو را به شهرت، جایگاه والا و ثروت خواهد رساند.

نکته ادبی: «نام و نان» کنایه از شهرت و معاش (مادیات و معنویات).

این حله نیست بافته از جنس حله ها این را تو از قیاس دگر حله ها مدان

این پارچه‌ی شعر، از جنس پارچه‌های معمولی نیست؛ بنابراین آن را با هیچ شعر یا بافته‌ی دیگری مقایسه نکن.

نکته ادبی: تأکید بر منحصر‌به‌فرد بودن اثر.

این را زبان نهاد و خرد رشت و عقل بافت نقاش بود دست و ضمیر اندر آن بیان

این شعر را زبانِ من سرود و خردِ من رشت و عقل آن را بافت؛ دست و ضمیرِ من نیز نقاشِ آن بودند.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به قوا و اعضای بدن در خلقِ هنر.

تا نقش کرد بر سر هر نقش برنوشت مدح ابوالمظفر شاه چغانیان

وقتی تمامِ نقش‌های آن را ترسیم کردم، بر بالای هر نقش، مدح و ستایش «ابوالمظفر، شاه چغانیان» را نگاشتم.

نکته ادبی: تغییرِ مسیرِ کلام از خودستایی به مدحِ ممدوح.

میر احمد محمد شاه سپه پناه آن شهریار کشورگیر جهان ستان

آن پادشاه، میر احمد محمد شاه، پناهگاهِ سپاهیان و شهریارِ کشورگشای و جهان‌گیر است.

نکته ادبی: توصیفات حماسی و ممدوحی.

آن هم ملک مروت و هم نامور ملک وان هم خدایگان سیر و هم خدایگان

او هم پادشاهِ جوانمردی است و هم پادشاهی نامدار؛ او هم سرورِ راه‌ورسمِ پادشاهی است و هم خدایگانِ تمامِ خوبی‌ها.

نکته ادبی: تکرار واژه «ملک» و «خدایگان» برای تأکید بر شوکت.

گرد سریر اوست همه سیر آفتاب سوی سرای اوست همه چشم آسمان

گردِ تختِ او، مسیرِ حرکتِ خورشید است و تمامِ چشمِ آسمان، خیره به سوی قصرِ اوست.

نکته ادبی: اغراق در مرکزیتِ پادشاه در جهان.

از بیم خویش تیره شود بر سپهر تیر گر روز کینه دست برد سوی تیردان

اگر روزِ نبرد، دستش را به سوی تیردان ببرد، از ترسِ او خورشید در آسمان تیره و تار می‌شود.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) شدید در قدرت و هیبت پادشاه.

وای آنکه سر زطاعت او بازپس کشید گردد سرش به معرکه تاج سرسنان

وای بر کسی که از فرمان‌برداریِ او سر باز زند؛ چرا که سرش در میدانِ نبرد، تاجِ سرِ نیزه‌ها خواهد شد (بر بالای نیزه می‌رود).

نکته ادبی: کنایه از کشته شدن و برافراشته شدن سر بر نیزه.

روزی که سایه آرد بر تیغ او سپر روزی که مایه گیرد از تیر او کمان

روزی که او سپر بر شمشیرِ خود می‌کشد و روزی که کمانِ او از تیرِ وی مایه می‌گیرد (و آماده‌ی پرتاب می‌شود، جهان به لرزه می‌افتد).

نکته ادبی: توصیفِ آمادگیِ رزمیِ ممدوح.

شیر دژم دو دیده فرو افکند ز چشم پیل دمنده زهره برون آرد از دهان

شیرِ خشمگین از هیبتِ او چشمانش را می‌بندد و فیلِ مستِ خروشان، از ترسِ او جانش به لب می‌رسد.

نکته ادبی: اغراق در ترسِ حیواناتِ وحشی از پادشاه.

بس پایها که تیغش بردارد از رکاب بس دستها که گرزش برگیرد از عنان

چه بسیار سوارانی که شمشیرِ او آن‌ها را از اسب به زیر می‌افکند و چه بسیار دست‌هایی که گرزِ او آن‌ها را از افسار جدا می‌کند.

نکته ادبی: توصیفِ پیروزی‌های نظامی.

بر پیل گرز او به سه پاره کند سرین بر شیر تیغ او به دو پاره کند میان

گرزِ او بدنِ فیل را به سه نیم می‌کند و شمشیرِ او کمرِ شیر را دو پاره می‌سازد.

نکته ادبی: مبالغه‌ی اغراق‌آمیز در قدرتِ سلاح‌های پادشاه.

ای شاه و شاهزاده و شاهی به تو بزرگ فرخنده فخر دولت و دولت به تو جوان

ای شاه و شاهزاده که مقامِ شاهی به واسطه‌ی تو بزرگ شده است؛ تو فخرِ دولت هستی و دولت به وجودِ تو جوان و تازه مانده است.

نکته ادبی: خطابِ مستقیم و ستایشِ جایگاهِ پادشاه.

جایی که برکشند مصاف از بر مصاف و آهن سلب شوند یلان از پس یلان

در جایی که صف‌های لشکریان در برابر هم قرار می‌گیرند و جنگجویانِ بزرگ و زره‌پوش یکی پس از دیگری حاضر می‌شوند.

نکته ادبی: تصویرسازی از میدان نبرد.

از رویها بروید گلهای شنبلید بر تیغها بخندد گلهای ارغوان

از صورتِ سربازان (در اثرِ زخم) گل‌های شنبلید می‌روید و بر لبه‌ی تیغ‌ها، گل‌های ارغوان (خون) می‌شکفد.

نکته ادبی: استعاره‌ی خون به گل‌های سرخ.

گردون ز برق تیغ چو آتش لیان لیان کوه از غریو کوس چو کشتی نوان نوان

آسمان از برقِ شمشیرِ تو مانندِ آتش می‌درخشد و کوه از صدای طبل‌های جنگ، مانندِ کشتی در تلاطم است.

نکته ادبی: توصیفِ مهیبِ صحنه‌ی نبرد.

چون برکشیده تیغ تو پیدا شود ز دور از هر تنی شود سوی گردون روان روان

هنگامی که شمشیرِ تو از دور نمایان می‌شود، جانِ هر دشمنی از ترسِ تو به پرواز درمی‌آید و به سوی آسمان می‌رود.

نکته ادبی: کنایه از مرگِ دشمنان.

آن کس رها شود ز تو کز بیم تیغ تو ز انده بر او به سر نشود روز تا کران

تنها کسی از دستِ تو رهایی می‌یابد که از ترسِ شمشیرت، تمامِ روزش را در اندوه و پریشانی به سر برد.

نکته ادبی: اشاره به وحشتِ نهادینه در دشمنان.

آن دشت را که رزمگه تو بود ورا دریای خون لقب شود و کوه استخوان

دشتی که میدانِ جنگِ تو باشد، لقبِ «دریای خون» می‌گیرد و تپه‌های استخوانِ کشته‌شدگان، کوه را می‌سازد.

نکته ادبی: توصیفِ خون‌باری و خشونتِ میدان نبرد.

آن کس که روز جنگ هزیمت شود ز تو تا هست جامه گیرد ازو رنگ زعفران

هر کس که روزِ جنگ از برابرِ تو بگریزد (شکست بخورد)، تا زنده است، جامه‌اش از ترس (به کنایه از زردیِ چهره یا رنگِ خاص) به رنگِ زعفران درمی‌آید.

نکته ادبی: کنایه از زردیِ چهره و ترسِ همیشگی.

شیری که پیل بشکند، از بیم تیغ تو اندر ولایت تو چو کپی رودستان

شیری که فیل را از پا درمی‌آورد، از ترسِ شمشیرِ تو، در قلمروِ تو مانندِ میمونی ترسو و مطیع حرکت می‌کند.

نکته ادبی: اغراق در چیرگیِ قدرتِ پادشاه بر طبیعت.

روزی درخش تیغ تو بر آتش اوفتاد آتش ز بیم تیغ تو در سنگ شد نهان

روزی برقِ شمشیرِ تو به آتش برخورد کرد؛ آتش از ترسِ شمشیرِ تو خود را در سنگ پنهان کرد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه آتش در سنگ نهان است؛ مبالغه‌ای شاعرانه.

و اکنون چو آهنی ز بر سنگ بر زنی آسیمه گردد و شود اندر جهان جهان

و اکنون وقتی آهن را بر سنگ می‌زنی، آتش از ترسِ شمشیرِ تو چنان مضطرب می‌شود که در تمامِ جهان پراکنده می‌گردد.

نکته ادبی: تفسیرِ شاعرانه از پدیده‌ی جرقه‌ی سنگ و آهن.

گویی درخت باغ عدوی تو بوده است کاندر زمین شکفته شود شاخ خیزران

گویی که درختِ باغِ دشمنِ تو (که خیزران است)، از شدتِ ترس به زمین فرورفته و شاخه‌هایش در زمین روییده است.

نکته ادبی: تصویری از درماندگیِ دشمن.

آبی که در ولایت تو همی خیزد ای شگفت گویی زهیبت تو طلسمی بود بر آن

آبی که در قلمروِ تو جریان دارد، ای شگفت! گویی از هیبتِ تو طلسمی بر آن خوانده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ مطلقِ پادشاه بر عناصرِ طبیعی.

کاندر فتد به جیحون تازد به باد و دم غران بود چو تندر تند اندر آن میان

که وقتی به جیحون می‌رسد، با چنان تندی و طوفانی حرکت می‌کند که مانندِ رعد و برق در میانِ آن غران است.

نکته ادبی: تشبیه به رعد (تندر) برای نشان دادن شکوهِ رود.

تا تو به صدر ملک نشستی قبادوار هرگز به راه نخشب و راه قبادیان

از وقتی که مانندِ قباد بر تختِ پادشاهی نشستی، هرگز در راه‌های منتهی به نخشب و قبادیان، اتفاقی نیفتاده است.

نکته ادبی: اشاره به امنیتِ کاملِ راه‌ها در دورانِ پادشاه.

بی سیم سائل تو نرفت ایچ قافله بی زر زایر تو نرفت ایچ کاروان

ای پادشاه، هیچ قافله‌ای بدونِ سیم (نقره) و هیچ کاروانی بدونِ زر (طلا) از میانِ زائران و سائلانِ تو عبور نکرد.

نکته ادبی: کنایه از جود و بخششِ بی‌حدِ پادشاه.

این ز آرزوی تخت تو سر برزند ز کوه وان ز آرزوی تاج تو سر برزند ز کان

آن گنج‌ها از آرزویِ دیدنِ تختِ تو از دلِ کوه‌ها بیرون می‌آیند و این جواهرات از آرزویِ نشستن بر تاجِ تو از دلِ کان‌ها سر برمی‌آورند.

نکته ادبی: جان‌بخشی (تشخیص) به معادن و گنج‌ها در حسرتِ پادشاه.

ای بر همه هوای دل خویش کامکار ای بر همه مراد دل خویش کامران

ای کسی که بر تمامِ خواسته‌های قلبی خود پیروز هستی و در تمامِ اهدافِ خود کامیاب و سعادتمندی.

نکته ادبی: تأکید بر اقتدار و کامرانیِ ممدوح.

سود همه جهانی و از تو به هیچ وقت هرگز نکرد کس بجز از گنج تو زیان

وجودِ تو برای تمامِ جهانیان سودمند است و هیچ‌کس هرگز از گنجِ تو جز خیر و برکت، زیانی ندیده است.

نکته ادبی: توصیفِ پادشاه به عنوان منبعِ فیض.

ای خسروی که مملکت اندر سرای تو آب حیات خورد و بود زنده جاودان

ای پادشاهی که مملکت در زیرِ سایه‌ی حمایتِ تو، مانندِ آبِ حیات است که زندگیِ جاویدان می‌بخشد.

نکته ادبی: استعاره از آبادانی و شکوفاییِ ملک.

من بنده را به شعر بسی دستگه نبود زین پیش ورنه مدح تو می گفتمی به جان

منِ بنده، پیش از این دستگاه و امکاناتی برای شعرگویی نداشتم، وگرنه با جان و دل تو را مدح می‌گفتم.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ شرایطِ شاعر و توانمندیِ او.

و اکنون که دستگاه قوی گشت و دست نیز بی مدح تو مرا نپذیرفت سیستان

اما اکنون که امکانات و توانمندیِ من کامل شده است، سیستان دیگر مدحِ کسی جز تو را از من نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ ستایشِ پادشاهِ شایسته.

راهی دراز و دور ز پس کردم ای ملک تا من به کام دل برسیدم بدین مکان

ای پادشاه، راهی بسیار طولانی را پشتِ سر گذاشتم تا سرانجام به آرزویِ خود که رسیدن به درگاهِ تو بود، برسم.

نکته ادبی: اشاره به رنجِ سفر برای رسیدن به ممدوح.

بر آرزوی آنکه کنم خدمتت قبول امروز آرزوی دل من به من رسان

به امیدِ اینکه خدمتِ من را بپذیری، امروز حاجتِ دلِ من را برآورده کن.

نکته ادبی: درخواستِ صریح (طلبِ صله).

وقتی نمود بخت به من این در نشاط کز خرمی جهان نشناسد کس از جنان

روزگاری بخت به من روی خوش نشان داد، در زمانی که جهان از خرمی و شادی، با بهشت برابری می‌کرد.

نکته ادبی: توصیفِ فضای حاکم بر جهان.

فصل بهار تازه و نوروز دلفریب همبوی مشک باد و زمین پر ز بوی بان

فصلِ بهار تازه و نوروزِ دل‌فریب از راه رسید؛ بادِ هم‌بویِ مشک می‌وزد و زمین پر از بوی خوشِ گلِ بان است.

نکته ادبی: شروعِ توصیفاتِ بهاری (بهاریه).

عید خجسته دست وفا داده با بهار باد شمال ملک جهان برده از خزان

عیدِ خجسته با بهار عهدِ وفاداری بسته است و بادِ شمال، آثارِ خزان و پاییز را از جهان پاک کرده است.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به عید و بهار.

هر ساعتی سرشک گلاب از هوا چکد هر لحظه ای نسیم گل آید ز بوستان

هر لحظه اشکِ گلاب‌گونه از هوا (شبنم) بر زمین می‌چکد و نسیمِ گل از بوستان به مشام می‌رسد.

نکته ادبی: استعاره از شبنم.

تاج درخت باغ همه لعلگون گهر فرش زمین راغ همه سبز پرنیان

تاجِ درختانِ باغ از شکوفه‌های لعل‌گون پر شده و فرشِ زمین و چمنزار به رنگِ سبزِ پرنیان درآمده است.

نکته ادبی: توصیفاتِ رنگارنگِ طبیعت.

صلصل چو بیدلان جهان گشته با خروش بلبل چو عاشقان غمین گشته با فغان

پرنده‌ی صلصل (قمری) مانندِ عاشقانِ جهان با خروش می‌خواند و بلبل مانندِ عاشقانِ غمگین با ناله و فغان می‌سراید.

نکته ادبی: تشبیه پرندگان به عاشقانِ دل‌شکسته.

فرخنده باد بر ملک این روزگار عید وین فصل فر خجسته و نوروز دلستان

این روزِ عید و این فصلِ پربرکت و خجسته و این نوروز که دل‌ها را می‌رباید، بر پادشاه و قلمرو او مبارک و فرخنده باد.

نکته ادبی: دلستان یک صفت فاعلی مرکب است به معنای دل‌ربا و دل‌انگیز که در اینجا به ویژگی‌های شورانگیز فصل بهار اشاره دارد.

تا این هوا بسیط بود وین زمین به جای طبع هوا سبک بود آن زمین گران

تا زمانی که این هوا گسترده است و این زمین در جایگاه خویش استوار است، سرشتِ هوا سبک و ناآرام و سرشتِ زمین سنگین و باوقار خواهد بود.

نکته ادبی: بسیط در متون کهن به معنای گسترده و پهناور است و در اینجا به وسعت جو و آسمان اشاره دارد.

ای طبع تو هوای دگر، با هوا بباش وی حلم تو زمین دگر، با زمین بمان

ای کسی که طبع و سرشت تو همچون هوایی برتر و متفاوت است، همراه با این (هوای عادی) باش؛ و ای کسی که بردباری تو چون زمینی دیگر و برتر است، بر این (زمین خاکی) تکیه بزن و ماندگار باش.

نکته ادبی: در اینجا شاعر با یک ترفند ادبی (استعاره)، ممدوح را با عناصر طبیعت هم‌تراز یا برتر از آن‌ها قرار می‌دهد تا والاییِ صفات او را ستایش کند.