دیوان اشعار - قصاید (گزیدهٔ ناقص)

فرخی سیستانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳ - در مدح خواجه احمد بن حسن میمندی

فرخی سیستانی
بنفشه زلف من آن سرو قد سیم اندام بر من آمد وقت سپیده دم به سلام
درست گفتی کز عارضش برآمده بود گه فرو شدن تیره شب سپیدهٔ بام
ز عود هندی پوشیده بر بلور زره ز مشک چینی پیچیده بر صنوبر دام
بحلقه کرده همی جعد او حکایت جیم به پیچ کرده همی زلف او حکایت لام
به لابه گفتمش ای ماهروی غالیه موی که ماه روشنی از روی تو ستاند وام
ترا هزاران حسنست و صدهزار حسود چرا ز خانه برون آمدی درین هنگام
چه گفت؟ گفت: خبر یافتم که نزد شما ز بهر راه بر اسبان همی کنند لگام
چه گفت؟ گفت: که ای در جفا نکرده کمی چه گفت؟ گفت: که ای در وفا نبوده تمام
شخوده روی برون آمدم ز خانه به کوی به رنگ چون شبه کرده رخ چو نقرهٔ خام
مرا بگوی کز اینجا چگونه خواهی رفت نه با تو توشهٔ راه و نه چاکر و نه غلام
برادران و رفیقان تو همه بنوا تو بینوا و به دست زمانه داده زمام
تو داده ای به ستم زر و سیم خویش به باد تو کرده ای به ستم روز خویش ناپدرام
چرا به هم نکنی زر و سیم خویش به جهد چرا نگه نکنی کار خویش را فرجام
به خواستن ز کسان خواسته به دست آری ز بهر خواسته مدحت بری به خاص و به عام
بدان طمع که ز دادن بلند نام شوی بدان دهی که ز پس مر ترا دهد دشنام
ز خواستن به همه حال ننگ باید داشت اگر به دادن بیهوده جست خواهی نام
نگاه کن که خداوند خواجهٔ سید ترا چه داد پس مدح اندرین ایام
اگر چنانکه بباید نگاه داشتیی کنون ز بخشش او سیم داشتی تو ستام
به سیم و زر تو غنی بودی و به جاه غنی کنون برهنه شدی همچو برکشیده حسام
همی روی سوی درگاه میر خوار و خجل به کار برده به کف کرده ای حلال و حرام
نه با تو زینت خانه نه با تو ساز سفر بساز ساز سفر پس به فال نیک خرام
بسا که تو به ره اندر، ز بهر دانگی سیم شکست خواهی خوردن ز پشه و ز هوام
جواب دادم و گفتم مرا بر آنچه گذشت مکن ملامت ازیرا که نیست جای ملام
کسی به حیلت و جهد از سرشت خویش نگشت مرا سرشت چنین کرد ایزد علام
هنوز باز نگشتم ز بیکران دریا که برگرفت ز من سایه تندبار غمام
من آن مهی را خدمت کنم همی که به فضل چو فضل برمک دارد به در هزار غلام
بسا کسا که چو من سوی خدمتش رفتند به چاشتگاه غمین، شادمان شدند به شام
هزار کوفتهٔ دهر گشت ازو به مراد هزار تافتهٔ چرخ ازو رسید به کام
هر آنکه خدمت او کرد نیکبختی یافت مجاور در و درگاه اوست بخت مدام
عطای او نه ز دشمن برید و نه از دوست چنین بود ره آزادگان و خوی کرام
کسی که راه خلافش سپرد تا بزید مخالفت کند او را حواس و هفت اندام
عطای او به دوامست زایرانش را گمان مبر که جز او کس عطا دهد به دوام
به هر تفضل ازو کشوری به نعمت و ناز به هر عنایت ازو عالمی به جامه و جام
ثنا خریدن نزدیک او چو آب حلال درم نهادن در پیش او چو باده حرام
مدیح او شعرا را چو سورة الاخلاص سرای او ادبا را چو کعبة الاسلام
چو بندگان مسخر همی سجود کند زمین همت او را سپهر آینه فام
به علم و عدل و به آزادگی و نیکخویی مویدست و موفق مقدمست و امام
قلم به دستش گویی بدیع جانوریست خدای داده مر آن را بصارت و الهام
به دشمنان لعین آنچه او کند به قلم به تیغ و تیر همانا نکرد رستم و سام
به جنبش قلمی زان او اگر خواهد هزار تیغ کشیده فرو برد به نیام
زهی ز هر ادبی یافته تمام نصیب زهی ز هر هنری بهره ای گرفته تمام
تو آن مهی که ترا هر چه گویم اندر فضل تمامتر سخنی سست باشد و سو تام
مرا چه طاقت آنست یا چه مایهٔ آن که پیش تو سخنی را دهم به نظم نظام
ولیک زینهمه آزادگی و نیکخویی مرا بگو که بجز خدمت تو چاره کدام
مرا که ایزد جز شعر دستگاه نداد مگر به شعر کنم سوی خدمت تو خرام
همیشه تا نبود ثور خانهٔ خورشید چنان کجا نبود شیر خانهٔ بهرام
همیشه تا به روش ماه تیزتر ز زحل همیشه تا به شرف نور، پیشتر ز ظلام
جهان به کام تو دارد خدای عز و جل بود مساعد تو ذوالجلال و الاکرام
دل تو باد سوی لهو و چشم سوی نگار دو گوش سوی سماع و دو دست سوی مدام
هر آنکه دشمن تو باشد و مخالف تو نیازمند شراب و نیازمند طعام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده که با توصیفی غنایی و عاشقانه آغاز می‌شود، درونمایه‌ای اخلاقی، اجتماعی و انتقادی دارد. شاعر در بخش نخست با خطاب قرار دادن خویش (یا در هیئتی خیال‌انگیز از معشوق)، وضعیت معیشتی و نابسامانی‌های زندگی خود را نقد می‌کند و به نکوهش فقر و بی‌تدبیری می‌پردازد. او در این بخش با لحنی ملامت‌گر، خود را به دلیل عدم آینده‌نگری و تن‌دادن به خواریِ مدح برای کسب معاش سرزنش می‌کند.

در ادامه، فضای شعر به کلی دگرگون می‌شود و شاعر با گذر از این احوال درونی، به ستایش ممدوح می‌پردازد. او ممدوح را تکیه‌گاهی امن، بخشنده و صاحب‌فضیلت معرفی می‌کند که حضورش نه تنها گره‌گشای مشکلات مادی است، بلکه پناهگاهی برای اهل هنر و ادب به شمار می‌رود. شعر در نهایت با دعای خیر برای ممدوح و توصیف شکوه و جلال او به پایان می‌رسد.

معنای روان

بنفشه زلف من آن سرو قد سیم اندام بر من آمد وقت سپیده دم به سلام

آن معشوق که زلفانی همچون گل بنفشه و قامتی چون سرو و تنی سفید و سیمگون دارد، سپیده‌دمان به دیدارم آمد تا سلامی بدهد.

نکته ادبی: سرو قد: دارای قدی به بلندای سرو (تشبیه بلیغ). سیم اندام: دارای تنی سفید و درخشان.

درست گفتی کز عارضش برآمده بود گه فرو شدن تیره شب سپیدهٔ بام

راست گفتی که از چهره‌اش، در هنگام غروبِ شبِ تاریک، سپیده‌ای (روشنایی) در بام خانه نمایان شده بود.

نکته ادبی: عارض: صورت و چهره. سپیده بام: کنایه از روشنی چهره‌ی معشوق که شب را منور کرده است.

ز عود هندی پوشیده بر بلور زره ز مشک چینی پیچیده بر صنوبر دام

از عطر و بوی تیره (عود هندی) بر تن سفید و بلورینش پوششی ایجاد شده بود و از گیسوی مشکینش دامی بر تن صنوبر (استعاره از قد بلند و موزون معشوق) پیچیده بود.

نکته ادبی: عود هندی و مشک چینی: اشاره به رنگ سیاه و خوشبویی مو. صنوبر: استعاره از قد و بالای معشوق.

بحلقه کرده همی جعد او حکایت جیم به پیچ کرده همی زلف او حکایت لام

پیچ و خم گیسوانش همچون حرف جیم گرد شده است و زلفانش با پیچ و تاب خود، گویی حرف لام را تداعی می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به شکل هندسی حروف الفبای عربی برای توصیف انحنای موی معشوق.

به لابه گفتمش ای ماهروی غالیه موی که ماه روشنی از روی تو ستاند وام

با التماس و زاری به آن ماهرویِ خوش‌مو گفتم که ماهِ آسمان، روشنی و درخشش خود را از صورت تو وام گرفته است.

نکته ادبی: غالیه موی: دارای موهایی خوش‌بو و سیاه. مبالغه در زیبایی چهره.

ترا هزاران حسنست و صدهزار حسود چرا ز خانه برون آمدی درین هنگام

تو هزاران زیبایی داری و صدهزار حسود؛ چرا در این هنگام (شب یا زمان خطرناک) از خانه بیرون آمده‌ای؟

نکته ادبی: حسن: زیبایی و نیکی. حسود: رقیب و بدخواه.

چه گفت؟ گفت: خبر یافتم که نزد شما ز بهر راه بر اسبان همی کنند لگام

چه پاسخ داد؟ گفت: شنیدم که شما برای سفر، اسب‌ها را آماده و لگام می‌زنید (یعنی عزم سفر دارید).

نکته ادبی: لگام کردن اسب: کنایه از آماده شدن برای حرکت و کوچ.

چه گفت؟ گفت: که ای در جفا نکرده کمی چه گفت؟ گفت: که ای در وفا نبوده تمام

چه گفت؟ گفت: ای کسی که در جفا و دوری کردن ذره‌ای کوتاهی نکردی؛ چه گفت؟ گفت: ای کسی که در وفاداری هرگز کامل نبودی.

نکته ادبی: تکرارِ «چه گفت» برای تاکید بر گفتگوی درونی و پرسش و پاسخ ذهنی است.

شخوده روی برون آمدم ز خانه به کوی به رنگ چون شبه کرده رخ چو نقرهٔ خام

به خاطر رنگِ زرد و بیمارگونه‌ام که مانند شبه (سنگ سیاه) تیره و افسرده شده و صورتم مانند نقره خام (بی‌جلا) گشته، از خانه بیرون آمدم.

نکته ادبی: شبه: سنگ سیاه و براق. اینجا به معنای تیرگی چهره از غم است. نقره خام: استعاره از رنگ پریده و بی‌رونق.

مرا بگوی کز اینجا چگونه خواهی رفت نه با تو توشهٔ راه و نه چاکر و نه غلام

به من بگو که از اینجا چگونه می‌خواهی سفر کنی، در حالی که نه توشه راهی داری و نه چاکر و غلامی همراهت است؟

نکته ادبی: توشه: زاد و راحله سفر. این بیت آغازگر خطابِ ملامت‌گرِ شاعر به خویش است.

برادران و رفیقان تو همه بنوا تو بینوا و به دست زمانه داده زمام

برادران و دوستانت همه ثروتمند و بی‌نیاز هستند، اما تو بی‌نوا و درمانده‌ای و زمام اختیارت را به دست زمانه سپرده‌ای.

نکته ادبی: بنوا: ثروتمند و دارای امکانات. زمام: اختیار و مهار.

تو داده ای به ستم زر و سیم خویش به باد تو کرده ای به ستم روز خویش ناپدرام

تو دارایی و پول خود را به ستم و نادانی به باد دادی و روزگار خود را با بی‌تدبیری تیره و تار کردی.

نکته ادبی: ناپدرام: ناخوش و بی‌لذت.

چرا به هم نکنی زر و سیم خویش به جهد چرا نگه نکنی کار خویش را فرجام

چرا با تلاش و کوشش ثروت خود را جمع نمی‌کنی؟ چرا به سرانجام و عاقبت کار خود نمی‌اندیشی؟

نکته ادبی: جهد: تلاش. فرجام: پایان و عاقبت.

به خواستن ز کسان خواسته به دست آری ز بهر خواسته مدحت بری به خاص و به عام

با گدایی کردن از دیگران، دارایی به دست می‌آوری و برای به دست آوردن مال، نزد خاص و عام مدح و ستایش می‌کنی.

نکته ادبی: خواسته: مال و ثروت. مدحت: ستایش کردن برای کسب پاداش.

بدان طمع که ز دادن بلند نام شوی بدان دهی که ز پس مر ترا دهد دشنام

به آن طمع که با بخشش دیگران بلندآوازه شوی، همان پولی را دریافت می‌کنی که بعد از آن، پشت سرت به تو دشنام می‌دهند.

نکته ادبی: طعن و کنایه به شاعرانی که برای کسب نام، تن به ذلتِ مدح می‌سپردند.

ز خواستن به همه حال ننگ باید داشت اگر به دادن بیهوده جست خواهی نام

در هر حالتی باید از گدایی کردن ننگ داشت، حتی اگر بخواهی با آن بخششِ بی‌حاصل، نامی برای خود دست و پا کنی.

نکته ادبی: خواستن: در اینجا به معنی تکدی‌گری و درخواست مال است.

نگاه کن که خداوند خواجهٔ سید ترا چه داد پس مدح اندرین ایام

نگاه کن که آن ارباب و سیدِ بزرگ، در این ایام در برابر شعری که برایش گفتی، چه چیزی به تو بخشید؟

نکته ادبی: خداوند: در اینجا به معنای ارباب و صاحب‌کار است.

اگر چنانکه بباید نگاه داشتیی کنون ز بخشش او سیم داشتی تو ستام

اگر آن مال را آن‌طور که باید حفظ می‌کردی، اکنون از بخشش‌های او صاحب ثروت و ستامی (اسباب اسب) بودی.

نکته ادبی: ستام: بر وزن سِتَم، به معنای دهان‌بند اسب یا برگ و ساز اسب.

به سیم و زر تو غنی بودی و به جاه غنی کنون برهنه شدی همچو برکشیده حسام

تو می‌توانستی با آن سیم و زر ثروتمند باشی، اما اکنون همچون شمشیر از نیام بیرون‌کشیده، برهنه و بی‌سرمایه شده‌ای.

نکته ادبی: برکشیده حسام: استعاره از کسی که تمام دارایی‌اش نمایان و خرج شده و چیزی برایش نمانده است.

همی روی سوی درگاه میر خوار و خجل به کار برده به کف کرده ای حلال و حرام

اکنون با خواری و شرمندگی به سوی درگاه امیر می‌روی، در حالی که برای رسیدن به آن، هر کار حلال و حرامی را انجام داده‌ای.

نکته ادبی: خوار و خجل: ذلیل و شرمنده.

نه با تو زینت خانه نه با تو ساز سفر بساز ساز سفر پس به فال نیک خرام

نه زینت خانه داری و نه ساز و برگ سفر؛ پس ساز سفر را فراهم کن و با امید به آینده‌ای نیک قدم در راه بگذار.

نکته ادبی: فال نیک: امید و خوش‌بینی.

بسا که تو به ره اندر، ز بهر دانگی سیم شکست خواهی خوردن ز پشه و ز هوام

بسیار اتفاق می‌افتد که در راه، برای اندک پولی، از نیش پشه‌ها و حشرات موذی دچار شکست و خواری شوی.

نکته ادبی: هوام: حشرات و خزندگان موذی. استعاره از سختی‌های کوچک و طاقت‌فرسای مسیر.

جواب دادم و گفتم مرا بر آنچه گذشت مکن ملامت ازیرا که نیست جای ملام

پاسخ دادم و گفتم مرا به خاطر آنچه بر من گذشت سرزنش نکن، زیرا اینجا جای ملامت نیست (و من مقصر نبودم).

نکته ادبی: ملامت: سرزنش و نکوهش.

کسی به حیلت و جهد از سرشت خویش نگشت مرا سرشت چنین کرد ایزد علام

هیچ‌کس با حیله و تلاش نتوانست از سرشت و تقدیرِ خود فرار کند؛ ای خدای آگاه، سرنوشت مرا این‌گونه رقم زده است.

نکته ادبی: سرشت: ذات و تقدیر. علام: بسیار دانا (خداوند).

هنوز باز نگشتم ز بیکران دریا که برگرفت ز من سایه تندبار غمام

هنوز از دریای بی‌کرانِ مشکلات بازنگشته بودم که سایه‌ی ابرهای تند و تیزِ باران، بر من سایه افکند (مشکلات جدیدی آغاز شد).

نکته ادبی: غمام: ابر. استعاره از سختی‌ها و بلاهای ناگهانی.

من آن مهی را خدمت کنم همی که به فضل چو فضل برمک دارد به در هزار غلام

من آن بزرگی را خدمت می‌کنم که در فضیلت، همچون خاندانِ فضلِ بَرمک است و هزاران غلام بر درگاهش دارد.

نکته ادبی: فضل بَرمک: اشاره به برامکه که در تاریخ به سخاوت و بزرگی مشهور بودند.

بسا کسا که چو من سوی خدمتش رفتند به چاشتگاه غمین، شادمان شدند به شام

بسیاری از افراد بودند که مانند من هنگام صبحِ زود به خدمت او رفتند، اما هنگام غروب (شامگاه) شادمان و حاجت‌روا بازگشتند.

نکته ادبی: چاشتگاه: وقت صبح. شام: وقت غروب و پایان روز.

هزار کوفتهٔ دهر گشت ازو به مراد هزار تافتهٔ چرخ ازو رسید به کام

هزاران تن که از روزگار ضربه خورده بودند، به دست او به مراد رسیدند و هزاران تن که در چرخه‌ی زمانه سرگردان بودند، کامروا شدند.

نکته ادبی: کوفته دهر: شکست‌خورده از روزگار. تافته چرخ: کنایه از سرگشته و رنج‌دیده.

هر آنکه خدمت او کرد نیکبختی یافت مجاور در و درگاه اوست بخت مدام

هر کس به درگاه او خدمت کرد، خوشبختی یافت؛ چرا که خوشبختیِ جاودان، همسایه و ملازمِ درگاه اوست.

نکته ادبی: مجاور: همسایه و کسی که در کنار چیزی است.

عطای او نه ز دشمن برید و نه از دوست چنین بود ره آزادگان و خوی کرام

بخشندگی و عطای او نه فقط شامل دوستان، بلکه شامل دشمنانش نیز شد؛ چرا که روش آزادگان و خوی کریمان این‌گونه است.

نکته ادبی: کرام: بزرگواران و بخشندگان.

کسی که راه خلافش سپرد تا بزید مخالفت کند او را حواس و هفت اندام

کسی که تا پایان عمر راهِ مخالفت با او را در پیش بگیرد، تمام حواس و اعضای بدنش با او دشمنی خواهد کرد.

نکته ادبی: هفت اندام: کنایه از تمام وجود انسان.

عطای او به دوامست زایرانش را گمان مبر که جز او کس عطا دهد به دوام

عطای او برای زائرانش همیشگی است؛ گمان مبر که کسی جز او بتواند این‌گونه مداوم عطا کند.

نکته ادبی: دوام: پایداری و همیشگی بودن.

به هر تفضل ازو کشوری به نعمت و ناز به هر عنایت ازو عالمی به جامه و جام

با هر بخششِ او کشوری به نعمت و خوشی می‌رسد و با هر عنایتِ او جهانی (یا عالمی از مردم) به لباس و مال و مکنت می‌رسند.

نکته ادبی: جامه و جام: کنایه از رفاه و ثروت و عیش.

ثنا خریدن نزدیک او چو آب حلال درم نهادن در پیش او چو باده حرام

خریدنِ ستایش (مدیحه‌سرایی) نزد او مانند آبِ حلال، گوارا و پسندیده است و درهم گذاشتن (رشوه دادن) پیش او مانند شراب حرام است (نمی‌پذیرد).

نکته ادبی: ایهام و تناسب بین مفاهیمِ اخلاقی و ارزش‌های اجتماعی ممدوح.

مدیح او شعرا را چو سورة الاخلاص سرای او ادبا را چو کعبة الاسلام

مدحِ او برای شاعران مانند سوره‌ی اخلاص (پاک و مقدس) است و خانه‌ی او برای ادیبان همچون کعبه‌ی اسلام (محل زیارت) است.

نکته ادبی: تضمین و تشبیه برای تقدس‌بخشی به جایگاه ممدوح.

چو بندگان مسخر همی سجود کند زمین همت او را سپهر آینه فام

همه‌ی بندگان مسخّر او هستند و در برابر همتِ بلند او، آسمانِ آینه‌گون نیز سجده می‌کند.

نکته ادبی: سپهر آینه فام: آسمان صاف و درخشان.

به علم و عدل و به آزادگی و نیکخویی مویدست و موفق مقدمست و امام

او در علم، عدالت، آزادگی و خوش‌خویی، تأییدشده و موفق است و پیشوا و امامِ زمانه‌ی خویش است.

نکته ادبی: موید: مورد تأیید خداوند. امام: رهبر و پیشرو.

قلم به دستش گویی بدیع جانوریست خدای داده مر آن را بصارت و الهام

قلم در دستان او گویی موجودی عجیب و زنده است که خداوند به آن بینایی و الهام بخشیده است.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به قلم.

به دشمنان لعین آنچه او کند به قلم به تیغ و تیر همانا نکرد رستم و سام

آنچه او با قلم در برابر دشمنانِ ملعون انجام می‌دهد، گمان نمی‌کنم رستم و سام با شمشیر و تیر بتوانند انجام دهند.

نکته ادبی: رستم و سام: نمادهای قدرت و جنگاوری اسطوره‌ای در شاهنامه.

به جنبش قلمی زان او اگر خواهد هزار تیغ کشیده فرو برد به نیام

اگر او بخواهد با حرکت قلمش، هزاران شمشیرِ کشیده‌شده را به نیام باز می‌گرداند (جنگ را با تدبیر و سخن پایان می‌دهد).

نکته ادبی: کنایه از قدرت تدبیر و قلم که برتر از جنگ است.

زهی ز هر ادبی یافته تمام نصیب زهی ز هر هنری بهره ای گرفته تمام

چه بسیار بزرگوار که از هر دانشی بهره‌ای کامل دارد و از هر هنری نصیبی تمام برده است.

نکته ادبی: زهی: کلمه تحسین و ستایش.

تو آن مهی که ترا هر چه گویم اندر فضل تمامتر سخنی سست باشد و سو تام

تو آن ماه بزرگی هستی که هر چه در فضیلتِ تو بگویم، سخنی سست و ناتمام است.

نکته ادبی: تام: کامل. سو تام: ترکیبِ کنایی به معنای ناقص.

مرا چه طاقت آنست یا چه مایهٔ آن که پیش تو سخنی را دهم به نظم نظام

من چه توان و مایه ای دارم که بخواهم در برابر تو، کلامی را به نظم درآورم؟

نکته ادبی: تواضع و فروتنیِ شاعر در برابر مقام ممدوح.

ولیک زینهمه آزادگی و نیکخویی مرا بگو که بجز خدمت تو چاره کدام

اما با وجودِ این همه آزادگی و نیک‌خویی، به من بگو که جز خدمتِ تو، چه راهِ دیگری برای من باقی مانده است؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن ضرورتِ مدح.

مرا که ایزد جز شعر دستگاه نداد مگر به شعر کنم سوی خدمت تو خرام

من که خداوند جز هنرِ شاعری سرمایه‌ای به من نداده است، ناچار باید با شعر به خدمت تو بیایم.

نکته ادبی: دستگاه: سرمایه و ابزار کار.

همیشه تا نبود ثور خانهٔ خورشید چنان کجا نبود شیر خانهٔ بهرام

همیشه تا زمانی که برج ثور خانه‌ی خورشید باشد و شیر خانه‌ی مریخ (بهرام)، تو در عزت و شکوه باشی.

نکته ادبی: اشاره به نجوم کهن؛ ثور و شیر از منازل و بروج مربوط به این سیارات بودند.

همیشه تا به روش ماه تیزتر ز زحل همیشه تا به شرف نور، پیشتر ز ظلام

همیشه تا زمانی که ماه در حرکت از زحل تیزتر است و تا زمانی که نور بر تاریکی (ظلام) برتری دارد، تو برقرار باشی.

نکته ادبی: تضاد نور و ظلمت.

جهان به کام تو دارد خدای عز و جل بود مساعد تو ذوالجلال و الاکرام

خدای بزرگ و قدرتمند، جهان را به کام تو کرده است و خداوندِ جلال و کرم همواره یار و یاور تو باشد.

نکته ادبی: ذوالجلال و الاکرام: از صفات خداوند.

دل تو باد سوی لهو و چشم سوی نگار دو گوش سوی سماع و دو دست سوی مدام

دل تو همواره سرگرم لهو و خوشی، چشمت به دنبالِ زیبارویان، گوش‌هایت مشتاق شنیدنِ موسیقی و دستانت همواره در حالِ باده‌نوشی باد.

نکته ادبی: دعای خیر در قالب آرزوی عیش و عشرت برای ممدوح.

هر آنکه دشمن تو باشد و مخالف تو نیازمند شراب و نیازمند طعام

هر کسی که دشمنِ تو و مخالفِ راهِ تو باشد، تا ابد محتاجِ شراب و نان و طعام (ذلیل و گرسنه) بماند.

نکته ادبی: نفرین بر دشمنان ممدوح.

آرایه‌های ادبی

تشبیه سرو قد، سیم اندام، مانند شبه

تشبیه قد به سرو، تن به سیم، و چهره به نقره یا شبه برای زیبایی توصیف.

ایهام جیم و لام

اشاره به شکل حروف عربی برای توصیف انحنای زلف.

تلمیح رستم و سام، سوره‌ی اخلاص، کعبه اسلام

ارجاع به اسطوره‌های حماسی و مقدسات دینی برای تقویت مفهوم قدرت و جایگاه ممدوح.

مراعات نظیر جامه، جام، شراب، طعام

گردآوری واژگان مرتبط با عیش و رفاه.

تشخیص (جان‌بخشی) قلم به دستش گویی بدیع جانوریست

زنده و جاندار انگاشتن قلم.