دیوان اشعار - قصاید (گزیدهٔ ناقص)

فرخی سیستانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف سپاهسالار

فرخی سیستانی
گل بخندید و باغ شد پدرام ای خوشا این جهان بدین هنگام
چون بنا گوش نیکوان شد باغ از گل سیب و از گل بادام
همچو لوح زمردین گشته ست دشت همچون صحیفه ای ز رخام
باغ پر خیمه های دیبا گشت زندوافان درون شده به خیام
گل سوری به دست باد بهار سوی باده همی دهد پیغام
که ترا با من ار مناظره ایست من به باغ آمدم به باغ خرام
تا کی از راه مطربان شنوم که ترا می همی دهد دشنام
گاه گوید که رنگ تو نه درست گاه گوید که بوی تو نه تمام
خام گفتی سخن، ولیکن تو نیستی پخته، چون بگویی خام
تو مرا رنگ و بوی وام مده گر ز تو رنگ و بوی خواهم وام
خوشی و رنگ و بوی هیچ مگیر نه من ای می حلالم و تو حرام
تو چه گویی، کنون چه گوید می گوید: ای سرخ گل! فرو آرام
با کسی خویشتن قیاس مکن که ترا سوی او بود فرجام
خویشتن را مده به باد که باد ندهد مر ترا ز دور مقام
من بمانم مدام و آنکه نهاد نام من زین قبل نهاد مدام
دست رامش به من شده ست قوی کار شادی به من گرفته قوام
من به بیجاده مانم اندر خم من به یاقوت مانم اندر جام
این شرف بس بود مرا که مرا بار باشد بر امیر مدام
میر یوسف که با دل و کف او تنگ و زفتست نام بحر و غمام
از نکویی که عرف و عادت اوست نرسد در صفات او اوهام
مدح او نوش زاید اندر گوش طعن او زهر پاشد اندر کام
خدمت او به روح باید کرد زین سبب روح برتر از اجسام
هر که ده پی رود به خدمت او بخت رو سوی او رود ده گام
بخت احرار زیر خدمت اوست همچو زیر رضای او انعام
هر که با او مخالفت ورزد خستهٔ غم بود غریق غرام
دهر گوید همی که من نکنم جز به کار موافقانش قیام
وقت آن کو گهر پدید کند تا به میدان جنگ جوید نام
نفت افروخته شود ز نهیب مغز بدخواه او میان عظام
آفتاب اندرون شود به حجاب هر گه او تیغ برکشد ز نیام
پادشه زادگی و خصم کشی کاین دو را خود مقدمست و امام
کیست اندر همه سپاه ملک با دل و دست او ز خاص و ز عام
او اگر دست بر نهد به هزبر بشکند بر هزبر هفت اندام
ای سوار تمام و گرد دلیر مهتر بی نظیر و راد همام
روز میدان ترا به رنج کشد اسب و بر اسب نیست جای ملام
مرکبی کو چو بیستون نبود چون تواند کشید کوه سیام
گر بدیدی تن چو کوه ترا به نبرد اندرون نبیرهٔ سام
در زمان سوی تو فرستادی رخش با زین خسروی و ستام
گر ترا بامداد گوید شاه که توانی گشاد کشور شام
شام و شامات و مصر بگشایی روز را وقت نارسیده به شام
پادشاه جهان برادر تو آنکه شاهی بدو گرفت نظام
بیهده برکشیده نیست ترا تا به ماه از جلالت و اکرام
از بزرگی و از نواخت چه ماند که نکرد آن ملک در این ایام
وقت رفتن دو پیل داد ترا وقت باز آمدن دویست غلام
آنچه کرده ست، ز آنچه خواهد کرد سختم اندک نماید و سو تام
روز آن را که شام خواهد کرد آنکه اکنون همی برآید بام
آن دهد مر ترا ملک در ملک که نداد ایچ پادشه به منام
نهمت و کام تو به خدمت اوست برسی لاجرم به نهمت و کام
تا چنان چون میان شادی و غم فرق باشد میان نور و ظلام
تا چو اندر میان مذهبها اختلافست در میان کلام
شادمان باش و کامران و عزیز پادشا باش و خسرو و قمقام
رسم تو رهنمای رسم ملوک خوی تو دلگشای خوی کرام
روز نوروز و روزگار بهار فرخت باد و خرم و پدرام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با توصیفِ دل‌انگیز و شاعرانه از فصل بهار آغاز می‌شود؛ فصلی که در آن طبیعت با شکوفایی گل‌ها و سبزی باغ‌ها، گویی به نشاط و خنده درآمده و جهان را به مکانی مطلوب و دلپذیر بدل کرده است. در این بخش از شعر، تصویرسازی‌های لطیفِ بهاری، فضایی سرشار از شادمانی و سرزندگی ایجاد کرده که بستر مناسبی برای گفت‌وگوی خیالی و نمادین میان گل سرخ و شراب فراهم می‌آورد.

در ادامه، شاعر با مهارتی تمام، از فضای تغزلیِ بهاری به سوی ستایش (مدح) ممدوح خود، امیر یوسف، تغییر مسیر می‌دهد. او با بهره‌گیری از مضامین حماسی و مبالغه‌های هنری، امیر را نه تنها الگوی شجاعت و دلاوری در میدان نبرد، بلکه نمونه‌ای از بخشندگی و پادشاه‌منشی معرفی می‌کند. در این بخش، شاعر با برشمردنِ صفاتِ ممتازِ امیر و جایگاهِ رفیعِ او نزدِ پادشاه و روزگار، او را تکیه‌گاهی مستحکم و انسانی بی‌نظیر می‌ستاید که خدمت به او، سرانجامِ نیک و بهره‌مندی از نعمت‌ها را در پی دارد.

معنای روان

گل بخندید و باغ شد پدرام ای خوشا این جهان بدین هنگام

گل شکوفا شد و باغ و بوستان خوش و خرم گشت؛ چه زمانه دلپذیر و زیبایی است این زمان که ما در آن هستیم.

نکته ادبی: پدرام به معنای خرم و خوش‌حال است.

چون بنا گوش نیکوان شد باغ از گل سیب و از گل بادام

باغ به واسطه گل‌های سیب و بادام، مانند گونه‌های زیبارویان لطیف و دیدنی شده است.

نکته ادبی: بناگوش کنایه از گونه و چهره است که با لطافت گل‌ها هم‌نشین شده است.

همچو لوح زمردین گشته ست دشت همچون صحیفه ای ز رخام

دشت به سان لوحی از زمرد و صفحه‌ای از سنگ مرمر، یکدست و زیبا شده است.

نکته ادبی: رخام به معنای سنگ مرمر است.

باغ پر خیمه های دیبا گشت زندوافان درون شده به خیام

باغ همچون خیمه‌هایی از پارچه دیبا (ابریشم) آراسته گشت و مردم در درون این باغ‌های سرسبز به تفریح و خوش‌گذرانی پرداختند.

نکته ادبی: دیبا نوعی پارچه ابریشمی گران‌بها است.

گل سوری به دست باد بهار سوی باده همی دهد پیغام

گل سوری (گل محمدی) به واسطه وزش باد بهاری، پیغامی برای شراب می‌فرستد.

نکته ادبی: گل سوری استعاره از گل سرخ است.

که ترا با من ار مناظره ایست من به باغ آمدم به باغ خرام

گل می‌گوید: اگر تو با من حرف و حدیثی داری، من به باغ آمده‌ام تا در آن قدم بزنم و گشت‌وگذار کنم.

نکته ادبی: خرامیدن به معنای با ناز و وقار راه رفتن است.

تا کی از راه مطربان شنوم که ترا می همی دهد دشنام

تا کی باید از زبان مطربان بشنوم که شراب درباره تو بدگویی می‌کند؟

گاه گوید که رنگ تو نه درست گاه گوید که بوی تو نه تمام

گاه شراب می‌گوید که رنگ تو (گل) طبیعی نیست و گاهی می‌گوید عطر تو کامل و بی‌نقص نیست.

خام گفتی سخن، ولیکن تو نیستی پخته، چون بگویی خام

ای شراب، تو سخن خام گفتی، اگرچه خودت پخته (رسیده) نیستی، پس چطور سخن خام می‌گویی؟

تو مرا رنگ و بوی وام مده گر ز تو رنگ و بوی خواهم وام

اگر من از تو رنگ و بو (زیبایی) وام بخواهم، تو به من وام نده (من نیازی به تو ندارم).

خوشی و رنگ و بوی هیچ مگیر نه من ای می حلالم و تو حرام

هیچ‌کدام از زیبایی‌های خود را به رخ من نکش؛ مگر من ای شراب حلال هستم و تو حرام؟ (هر دو بخشی از لذت‌های دنیوی هستیم).

تو چه گویی، کنون چه گوید می گوید: ای سرخ گل! فرو آرام

تو چه می‌گویی؟ حالا شراب چه می‌گوید؟ می‌گوید: ای گل سرخ، ساکت باش و آرام بگیر.

با کسی خویشتن قیاس مکن که ترا سوی او بود فرجام

خودت را با کسی مقایسه نکن، که عاقبت کار تو به سوی او ختم خواهد شد.

خویشتن را مده به باد که باد ندهد مر ترا ز دور مقام

خودت را به باد مسپار (بیهوده تلاش نکن)، چرا که باد به تو مقام و جایگاه پایداری نمی‌بخشد.

من بمانم مدام و آنکه نهاد نام من زین قبل نهاد مدام

من همواره باقی می‌مانم و آن کس که نام مرا نهاد، این نام را برای ابدیت و ماندگاری انتخاب کرد.

دست رامش به من شده ست قوی کار شادی به من گرفته قوام

قدرتِ شادی و خوشی به دست من افتاده است و کارِ سرور و نشاط به واسطه من استواری یافته است.

من به بیجاده مانم اندر خم من به یاقوت مانم اندر جام

من در خمره شراب، مانند سنگ گرانبهای بیجاده (نوعی یاقوت) هستم و در جام، مانند یاقوت سرخ می‌درخشم.

این شرف بس بود مرا که مرا بار باشد بر امیر مدام

همین افتخار برای من بس است که مدام مورد توجه و لطف امیر هستم.

میر یوسف که با دل و کف او تنگ و زفتست نام بحر و غمام

امیر یوسف که با بخشندگی و دل دریایی‌اش، نام دریا و ابرهای باران‌زا در برابر او کوچک و ناچیز است.

نکته ادبی: غمام به معنای ابرهای باران‌زا است.

از نکویی که عرف و عادت اوست نرسد در صفات او اوهام

به خاطر نیکی‌هایی که عادت همیشگی اوست، اندیشه و تصورات بشری به درک کمالات او نمی‌رسد.

مدح او نوش زاید اندر گوش طعن او زهر پاشد اندر کام

ستایش او در گوش مانند نوشیدنی گوارا است و بدگویی از او در دهان دشمنان مانند زهر است.

خدمت او به روح باید کرد زین سبب روح برتر از اجسام

خدمت به او باید با تمام وجود (روح) باشد، به همین دلیل است که مقام روحانی از مقام جسمانی بالاتر است.

هر که ده پی رود به خدمت او بخت رو سوی او رود ده گام

هر کس که ده قدم برای خدمت به او بردارد، بخت و اقبال ده گام به سوی او می‌آید.

بخت احرار زیر خدمت اوست همچو زیر رضای او انعام

بخت و اقبال آزادگان در خدمت اوست، همان‌طور که تمام پاداش‌ها و عطایا در اختیار رضایت او قرار دارد.

هر که با او مخالفت ورزد خستهٔ غم بود غریق غرام

هر کس که با او دشمنی ورزد، همواره در رنج و غم گرفتار خواهد بود.

نکته ادبی: غرام به معنای غرامت و زیان است.

دهر گوید همی که من نکنم جز به کار موافقانش قیام

روزگار می‌گوید که من جز برای یاری دوستان و همراهان او، کاری انجام نمی‌دهم.

وقت آن کو گهر پدید کند تا به میدان جنگ جوید نام

زمانه منتظر است تا او گوهر وجودش را نشان دهد، تا در میدان نبرد نام‌آوری کند.

نفت افروخته شود ز نهیب مغز بدخواه او میان عظام

از ترس و هیبت او، مغز بدخواهانش مانند نفت آتش‌گرفته، در میان استخوان‌هایشان می‌سوزد.

آفتاب اندرون شود به حجاب هر گه او تیغ برکشد ز نیام

هرگاه او شمشیر از نیام بیرون می‌کشد، آفتاب (به دلیل درخشش شمشیر) پنهان می‌شود.

پادشه زادگی و خصم کشی کاین دو را خود مقدمست و امام

زاده شدن در خانواده پادشاهی و دشمن‌کشی، که این دو برای او اصل و بنیاد کارهاست.

کیست اندر همه سپاه ملک با دل و دست او ز خاص و ز عام

کیست در سپاه پادشاه که از نظر دلیری و توانمندی، همتای او باشد؟

او اگر دست بر نهد به هزبر بشکند بر هزبر هفت اندام

او اگر دست بر شیر درنده بگذارد، هفت اندام (تمام بدن) آن شیر را درهم می‌شکند.

نکته ادبی: هزبر به معنای شیر درنده است.

ای سوار تمام و گرد دلیر مهتر بی نظیر و راد همام

ای سوارکار کامل و پهلوان شجاع، ای بزرگ بی‌نظیر و جوانمرد بزرگوار.

نکته ادبی: همام به معنای بزرگمرد و دلیر است.

روز میدان ترا به رنج کشد اسب و بر اسب نیست جای ملام

روز جنگ تو را به سختی و مشقت می‌کشد، اسب (به خاطر دوندگی) و بر اسب هیچ جای سرزنشی نیست.

مرکبی کو چو بیستون نبود چون تواند کشید کوه سیام

مرکبی که مانند کوه بیستون استوار نباشد، چگونه می‌تواند سواری چون تو را که مانند کوه هستی حمل کند؟

گر بدیدی تن چو کوه ترا به نبرد اندرون نبیرهٔ سام

اگر نواده سام (رستم) هیکل کوه‌مانند تو را در میدان نبرد می‌دید...

در زمان سوی تو فرستادی رخش با زین خسروی و ستام

همان لحظه برای تو رخش (اسب معروف رستم) را با زین و برگ شاهانه می‌فرستاد.

نکته ادبی: ستام به معنای برگ و ساز اسب است.

گر ترا بامداد گوید شاه که توانی گشاد کشور شام

اگر شاه در صبحگاه به تو بگوید که می‌توانی سرزمین شام را فتح کنی...

شام و شامات و مصر بگشایی روز را وقت نارسیده به شام

تو شام و مصر را قبل از اینکه روز به پایان برسد، فتح خواهی کرد.

پادشاه جهان برادر تو آنکه شاهی بدو گرفت نظام

پادشاه جهان، برادر توست؛ کسی که پادشاهی به واسطه او نظم و قوام یافته است.

بیهده برکشیده نیست ترا تا به ماه از جلالت و اکرام

بی‌دلیل و بیهوده نیست که تو را تا مقام ماه از نظر جلال و کرامت بالا برده‌اند.

از بزرگی و از نواخت چه ماند که نکرد آن ملک در این ایام

از بزرگی و بخشش چه چیزی باقی مانده که آن پادشاه در این روزگار برای تو انجام نداده باشد؟

وقت رفتن دو پیل داد ترا وقت باز آمدن دویست غلام

هنگام رفتن دو فیل به تو بخشید و هنگام بازگشت دویست غلام به تو عطا کرد.

آنچه کرده ست، ز آنچه خواهد کرد سختم اندک نماید و سو تام

آنچه تا کنون انجام داده و آنچه در آینده خواهد کرد، در برابر عظمت او نزد من بسیار اندک و ناچیز است.

روز آن را که شام خواهد کرد آنکه اکنون همی برآید بام

آن کسی که اکنون به جایگاه بلند (بام) رسیده، کسی است که روزِ مخالفانش را به شب تیره تبدیل می‌کند.

آن دهد مر ترا ملک در ملک که نداد ایچ پادشه به منام

او به تو در سرزمین‌ها چنان ملکی می‌بخشد که هیچ پادشاهی در خواب هم به کسی نداده است.

نکته ادبی: منام به معنای خواب است.

نهمت و کام تو به خدمت اوست برسی لاجرم به نهمت و کام

آرزو و خواسته‌های تو در گرو خدمت به اوست، پس قطعاً به هر چه آرزو داری خواهی رسید.

تا چنان چون میان شادی و غم فرق باشد میان نور و ظلام

تا زمانی که میان شادی و غم، تفاوتی به اندازه میان نور و تاریکی وجود دارد.

تا چو اندر میان مذهبها اختلافست در میان کلام

تا زمانی که در میان مذهب‌ها و اعتقادات، اختلاف‌نظرهایی وجود دارد.

شادمان باش و کامران و عزیز پادشا باش و خسرو و قمقام

شادمان، کامروا و عزیز باش و همچون پادشاهی بزرگ و فرمانروا حکومت کن.

نکته ادبی: قمقام به معنای دریای ژرف و پرآب است که در اینجا استعاره از پادشاه مقتدر است.

رسم تو رهنمای رسم ملوک خوی تو دلگشای خوی کرام

روش و شیوه رفتاری تو به قدری متعالی است که راهنمایِ رفتارِ پادشاهان قرار گرفته و اخلاق و منشِ تو، مایه خرسندی و دلگشاییِ انسان‌های بزرگوار و کریم است.

نکته ادبی: رسم به معنای سنت و روش است. مُلوک جمع مَلِک و کِرام جمع کریم است که نشان‌دهنده تکرار و تأکید بر بزرگیِ این خصال در نزد اشراف و پادشاهان است.

روز نوروز و روزگار بهار فرخت باد و خرم و پدرام

در این روزِ خجسته که آغازِ نوروز و هنگامِ شکوفاییِ بهار است، آرزو دارم که این ایام برای تو فرخنده، شاد و سرشار از آرامش باشد.

نکته ادبی: پدرام واژه‌ای کهن به معنای شاد، خرم و آرام است. این بیت دعایی است که با استفاده از زیبایی‌های طبیعت، پیوند میانِ فصول و سعادتِ ممدوح را تداعی می‌کند.