دیوان اشعار - قصاید (گزیدهٔ ناقص)

فرخی سیستانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ - در مدح امیر فخرالدوله ابو المظفر احمد بن محمدوالی‌چغانیان

فرخی سیستانی
تا خزان تاختن آورد سوی باد شمال همچو سرمازده با زلزله گشت آب زلال
باد بر باغ همی عرضه کند زر عیار ابر بر کوه همی توده کند سیم حلال
هر زمان باغ به زر آب فرو شوید روی هر زمان کوه به سیماب فرو پوشد یال
معدن زاغ شد، آرامگه کبک و تذرو مسکن شیر شد، آوردگه گور و غزال
شیرخواران رزان را ببریدند گلو تا رزان تافته گشتند و بگشتند از حال
خونهاشان به تعصب بکشیدند به جهد ساختند از پی هر قطره حصاری ز سفال
هر حصاری که از آن خونها پرگشت همی مهر کردند و سپردند به دست مه و سال
چون کسی کینه ز خونریز رزان بازنخواست خونشان گشت به نزدیک خردمند حلال
گر حلالست حلالیست کز آن نیست گزیر ور حرامست حرامیست کزو نیست وبال
گر حرامست از آنست که خونیست نه حق حق آن خون به مغنی برسانیم از مال
ما به شادی همه گوییم که ای رود به موی ما به پدرام همی گوییم ای زیر بنال
مطربان طرب انگیز نوازنده نوا ما نوازندهٔ مدح ملک خوب خصال
فخر دولت که دول بر در او جوید جای بوالمظفر که ظفر بر در او یابد هال
خسرو شیردل پیلتن دریا دست شاه گرد افکن لشکر شکن دشمن مال
آنکه با همت او چرخ برین همچو زمین آنکه با هیبت او شیر عرین همچو شکال
ای نه جمشید و به صدر اندر جمشید سیر ای نه خورشید و به بزم اندر خورشید فعال
هیچ سایل نکند از تو سوالی که نه زود سوی او سیمی تازان نشود پیش سوال
گر به نالی بر، تیغت بنگارند به موی سایه اندر فکند بر سر پیل آن یک نال
زیر آن سایه به آب اندر اگر برگذرد همچنان خیش ز مه ریزه شود ماهی وال
مرغزاری که فسیله گه اسبان تو گشت شیر کانجا برسد خرد بخاید چنگال
گوسفندی که رخ از داغ تو آراسته کرد اژدها بالش و بالین کندش از دنبال
تا خبر شد سوی سیمرغ که بازان ترا از ادیمست به پای اندر بر بسته دوال
رشک آن را که به بازان تو مانند شود بست بر پای دوالی و بر او گشت وبال
وقت پروازش بر پای دوال اندر ماند زان مر او را نتوان دید که بسته ستش بال
ای امیری که ترا دهر نپرورده قرین ای سواری که ترا دیده ندیده ست همال
من ثناگوی و تو زیبای ثنایی و به فخر هر زمان سر بفرازم به میان امثال
ای امیری که ترا دهر شرف داد و نداد جز به تو مملکت و عزت و اقبال و جلال
مدح تو هر که چو من گفت زتو یافت نوا ای که از جود تو باشند جهانی به نوال
زیبد ار من به مدیح تو ملک فخر کنم خاطر اندر خور وصف تو رسانم به کمال
کاندر آن روز که من مدح تو آغاز کنم آفتاب از سر من میل نگیرد به زوال
ملکا اسب تو و زر تو و خلعت تو بنده را نزد اخلا بفزوده ست جلال
آن کمیت گهری را که تو دادی به رهی جز به شش میخ ورا نعل نبندد نعال
از بر سنگ ورا راند نیارم که همی سنگ زیر سم او ریزه شود چون صلصال
گویی او بور سمندست و منم بیژن گیو گویی او رخش بزرگست و منم رستم زال
تا چو جعد صنمان دایره گون باشد جیم تا چو پشت شمنان پشت بخم باشد دال
تا چو آدینه به سر برده شد آید شنبه تا چو ماه رمضان بگذرد آید شوال
شاد باش ای ملک پاکدل پاک گهر کام ران ای ملک نیکخوی نیکخصال
مهرگان جشن فریدون ملک فرخ باد بر تو ای همچو فریدون ملک فرخ فال
دولت و ملک تو پاینده و تا هست جهان به جهان دولت و ملک تو مبیناد زوال
اختر بخت تو مسعود ونیاید هرگز اختر بخت بداندیش تو بیرون ز وبال
به جهان بادی پیوسته و از دور فلک بهرهٔ تو طرب و بهر بداندیش ملال

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده از نمونه‌های درخشان ستایش‌نامه‌های کهن است که با توصیفی دلنشین و طبیعت‌گرایانه از فصل پاییز و دگرگونی حال و هوای جهان آغاز می‌شود. شاعر با نگاهی تیزبین، ریزش برگ‌ها و دگرگونی آب‌ها را به تصویری هنرمندانه بدل کرده است.

در بخشی از شعر، شاعر با نگاهی استعاری و طنزآمیز به فرایند شراب‌سازی، آن را به نبردی میان طبیعت و انسان تشبیه کرده و با توجیهی شاعرانه، نوشیدن آن را در ایام جشن حلال دانسته است.

بخش عمده این اثر به ستایش ممدوح (فرمانروا) اختصاص دارد. شاعر او را با صفات اسطوره‌ای، سخاوت بی‌مانند و شجاعت کم‌نظیر توصیف کرده و پیوند میان خود و ممدوح را از طریق هدایا و نوازش‌های شاهانه تحکیم می‌کند.

معنای روان

تا خزان تاختن آورد سوی باد شمال همچو سرمازده با زلزله گشت آب زلال

با هجوم فصل پاییز و وزش باد سرد، آب‌های زلال بر اثر سرما به لرزه افتاده و یخ می‌بندند.

نکته ادبی: تشبیه باد به مهاجم و استعاره از انجماد آب.

باد بر باغ همی عرضه کند زر عیار ابر بر کوه همی توده کند سیم حلال

باد بر باغ برگ‌های زرد (زر) می‌پاشد و ابر بر کوه‌ها برف (سیم یا نقره) می‌نشاند.

نکته ادبی: استعاره از زردی برگ به طلا و سپیدی برف به نقره.

هر زمان باغ به زر آب فرو شوید روی هر زمان کوه به سیماب فرو پوشد یال

باغ پیوسته با رنگ زرد برگ‌ها آراسته می‌شود و کوه مدام با برف (سیماب) پوشیده می‌گردد.

نکته ادبی: استعاره از پوشش کوه به یالِ حیوان.

معدن زاغ شد، آرامگه کبک و تذرو مسکن شیر شد، آوردگه گور و غزال

باغ به معدن سیاهی (زاغ) بدل شده و جایی برای کبک و قرقاول است؛ و دشت نیز مسکن شیر و آوردگاه گورخر و غزال شده است.

نکته ادبی: اشاره به تغییر کاربری طبیعت در پاییز.

شیرخواران رزان را ببریدند گلو تا رزان تافته گشتند و بگشتند از حال

خوشه‌های انگور (شیرخواران تاک) را چیدند تا از حال طبیعی خود خارج شوند و دگرگون گردند.

نکته ادبی: استعاره زیبا از انگور به شیرخواران تاک.

خونهاشان به تعصب بکشیدند به جهد ساختند از پی هر قطره حصاری ز سفال

خون آن‌ها (شیره انگور) را با زحمت و تعصب جمع کردند و برای هر قطره‌اش دیواری (حصاری) از سفال ساختند.

نکته ادبی: استعاره از خمره شراب به حصار.

هر حصاری که از آن خونها پرگشت همی مهر کردند و سپردند به دست مه و سال

خمره‌هایی که از شیره انگور پر شده بود، مهر و موم کردند و به دست گذر زمان سپردند.

نکته ادبی: کنایه از کهنه شدن شراب.

چون کسی کینه ز خونریز رزان بازنخواست خونشان گشت به نزدیک خردمند حلال

چون کسی خون‌بهای این انگورها را نخواست، نزد خردمندان نوشیدن آن حلال شمرده شد.

نکته ادبی: توجیهی طنزآمیز و شاعرانه برای حلیت شراب.

گر حلالست حلالیست کز آن نیست گزیر ور حرامست حرامیست کزو نیست وبال

اگر این کار حلال است، چاره‌ای از آن نیست و اگر حرام است، گناهی در آن وجود ندارد که عقاب داشته باشد.

نکته ادبی: استفاده از صنعت تضاد و جدل شاعرانه.

گر حرامست از آنست که خونیست نه حق حق آن خون به مغنی برسانیم از مال

اگر حرام است، چون خونی ناحق ریخته شده، ما حق آن را با مال و ثروت (شراب) می‌پردازیم.

نکته ادبی: توجیه کلامی برای فرار از حکم شرعی.

ما به شادی همه گوییم که ای رود به موی ما به پدرام همی گوییم ای زیر بنال

ما با شادی می‌گوییم ای نوازنده بنواز و با شور به زیر و بم موسیقی گوش می‌سپاریم.

نکته ادبی: تغییر فضای شعر به بزم و سرور.

مطربان طرب انگیز نوازنده نوا ما نوازندهٔ مدح ملک خوب خصال

ما نوازندگان و مطربان را تشویق می‌کنیم و خود نیز سرگرمِ مدح پادشاه نیک‌سیرت هستیم.

نکته ادبی: اشاره به وظیفه شاعر در بزم.

فخر دولت که دول بر در او جوید جای بوالمظفر که ظفر بر در او یابد هال

در ستایشِ فخر دولت که بزرگان به درگاهش می‌آیند و ابوالظفر که پیروزی در برابر او زانو می‌زند.

نکته ادبی: بزرگ‌نمایی جایگاه ممدوح.

خسرو شیردل پیلتن دریا دست شاه گرد افکن لشکر شکن دشمن مال

او پادشاهی شجاع، قدرتمند، بخشنده (دریا دست) و دشمن‌شکن است.

نکته ادبی: استعاره از بخشندگی به دریا.

آنکه با همت او چرخ برین همچو زمین آنکه با هیبت او شیر عرین همچو شکال

کسی که همت او آسمان را کوچک جلوه می‌دهد و هیبتش شیر درنده را همچون گوزنی ترسان می‌کند.

نکته ادبی: مبالغه در هیبت و همت.

ای نه جمشید و به صدر اندر جمشید سیر ای نه خورشید و به بزم اندر خورشید فعال

تو اگر جمشید نیستی، در جایگاه پادشاهی مثل او هستی و اگر خورشید نیستی، در بخشندگی همانند آن عمل می‌کنی.

نکته ادبی: تشبیه بلیغ به اساطیر ایران.

هیچ سایل نکند از تو سوالی که نه زود سوی او سیمی تازان نشود پیش سوال

هیچ درخواست‌کننده‌ای از تو سوالی نمی‌کند که پیش از پایان سوال، پاسخ (سیم و ثروت) دریافت نکند.

نکته ادبی: مبالغه در جود و سخاوت.

گر به نالی بر، تیغت بنگارند به موی سایه اندر فکند بر سر پیل آن یک نال

اگر تیغ تو بر نالی (نی) بیفتد، آن را ریز ریز می‌کند؛ سایه شمشیرت بر سر فیل نیز لرزه می‌افکند.

نکته ادبی: مبالغه در تیزی و هیبت سلاح.

زیر آن سایه به آب اندر اگر برگذرد همچنان خیش ز مه ریزه شود ماهی وال

اگر در زیر سایه آن شمشیر ماهی در آب بگذرد، از ترس، بدنش تکه‌تکه می‌شود.

نکته ادبی: مبالغه در قدرت سایه شمشیر.

مرغزاری که فسیله گه اسبان تو گشت شیر کانجا برسد خرد بخاید چنگال

مرغزاری که محل نگهداری اسب‌های توست، چنان هیبتی دارد که شیر نیز با ترس و لرز در آن گام برمی‌دارد.

نکته ادبی: اغراق در شکوه اسب‌خانه پادشاه.

گوسفندی که رخ از داغ تو آراسته کرد اژدها بالش و بالین کندش از دنبال

گوسفندی که با داغ (نشان) تو آراسته شده، چنان ابهتی دارد که اژدها هم از پشت سرش جرأت نزدیک شدن ندارد.

نکته ادبی: اغراق در نشان پادشاهی.

تا خبر شد سوی سیمرغ که بازان ترا از ادیمست به پای اندر بر بسته دوال

وقتی به سیمرغ خبر رسید که بازهای شکاری تو چنان قدرتمندند که پایشان را با چرم (دوال) بسته‌اند.

نکته ادبی: اشاره به افسانه سیمرغ.

رشک آن را که به بازان تو مانند شود بست بر پای دوالی و بر او گشت وبال

هر که بخواهد ادای بازهای تو را درآورد، بند به پای خود می‌بندد و برایش وبال می‌شود.

نکته ادبی: نکته اخلاقی در ضمن مدح.

وقت پروازش بر پای دوال اندر ماند زان مر او را نتوان دید که بسته ستش بال

او در وقت پرواز به خاطر همان بندها زمین‌گیر می‌شود و پرواز نمی‌تواند کند.

نکته ادبی: توضیح منطقی استعاره پیشین.

ای امیری که ترا دهر نپرورده قرین ای سواری که ترا دیده ندیده ست همال

ای امیری که زمانه همانند تو نیافریده و ای سواری که چشم روزگار همتای تو را ندیده است.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌همتایی ممدوح.

من ثناگوی و تو زیبای ثنایی و به فخر هر زمان سر بفرازم به میان امثال

من ستایش‌گر تو هستم و تو برازنده ستایشی؛ به همین خاطر همیشه در میان بزرگان سرم را بالا می‌گیرم.

نکته ادبی: فخر شاعر به مدح ممدوح.

ای امیری که ترا دهر شرف داد و نداد جز به تو مملکت و عزت و اقبال و جلال

ای امیری که روزگار جز عزت و پادشاهی و جلال، چیزی به تو نداده است.

نکته ادبی: اغراق در مقام ممدوح.

مدح تو هر که چو من گفت زتو یافت نوا ای که از جود تو باشند جهانی به نوال

هر کس تو را مدح کرد به نوایی رسید؛ تو چنان بخشنده‌ای که جهانی به لطف تو زنده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به رزق‌رسانی ممدوح.

زیبد ار من به مدیح تو ملک فخر کنم خاطر اندر خور وصف تو رسانم به کمال

شایسته است که من به مدح تو فخر کنم، چرا که توانسته‌ام حق مطلب را در وصف تو ادا کنم.

نکته ادبی: تأکید بر توانایی شاعری خود.

کاندر آن روز که من مدح تو آغاز کنم آفتاب از سر من میل نگیرد به زوال

در روزی که من مدح تو را آغاز می‌کنم، خورشید از درخشش من شرمگین می‌شود و غروب نمی‌کند (زوال نمی‌گیرد).

نکته ادبی: مبالغه شاعرانه در تاثیر مدح.

ملکا اسب تو و زر تو و خلعت تو بنده را نزد اخلا بفزوده ست جلال

ای پادشاه، اسب و زر و خلعت تو، مقام و ارزش مرا در نظر مردم افزون کرده است.

نکته ادبی: اذعان به تاثیر مادیات در جایگاه شاعر.

آن کمیت گهری را که تو دادی به رهی جز به شش میخ ورا نعل نبندد نعال

آن اسب کمیت اصیلی که به من بخشیدی، چنان قوی است که نعل‌بند برایش نعل‌های مخصوص می‌سازد.

نکته ادبی: توصیف اسب هدیه داده شده.

از بر سنگ ورا راند نیارم که همی سنگ زیر سم او ریزه شود چون صلصال

نمی‌توانم آن را بر روی سنگ برانم، چرا که سم اسب سنگ را مانند خشت خام خرد می‌کند.

نکته ادبی: اغراق در قدرت اسب.

گویی او بور سمندست و منم بیژن گیو گویی او رخش بزرگست و منم رستم زال

اگر اسب تو رخش است، من رستم هستم و اگر او اسب بیژن است، من بیژن گیو هستم.

نکته ادبی: تلمیح به شاهنامه و پهلوانان.

تا چو جعد صنمان دایره گون باشد جیم تا چو پشت شمنان پشت بخم باشد دال

تا وقتی که حرف 'جیم' مانند موی معشوق دایره‌وار است و حرف 'دال' مانند پشت دشمنان خمیده است.

نکته ادبی: استفاده از حروف الفبا در تمثیل.

تا چو آدینه به سر برده شد آید شنبه تا چو ماه رمضان بگذرد آید شوال

تا وقتی که شنبه پس از آدینه می‌آید و شوال پس از ماه رمضان فرا می‌رسد.

نکته ادبی: تعبیر از جاودانگی به گذر زمان.

شاد باش ای ملک پاکدل پاک گهر کام ران ای ملک نیکخوی نیکخصال

ای پادشاه پاک‌دل، شاد باش و با نیک‌خویی بر کشور فرمان بران.

نکته ادبی: دعای خیر برای ممدوح.

مهرگان جشن فریدون ملک فرخ باد بر تو ای همچو فریدون ملک فرخ فال

مهرگان که جشن فریدون است، بر تو که همچون او فرخنده‌فال هستی، مبارک باد.

نکته ادبی: تلمیح به جشن مهرگان و فریدون.

دولت و ملک تو پاینده و تا هست جهان به جهان دولت و ملک تو مبیناد زوال

دولت و پادشاهی تو پاینده باد و تا جهان باقی است، زوالی نبیند.

نکته ادبی: آرزوی دوام سلطنت.

اختر بخت تو مسعود ونیاید هرگز اختر بخت بداندیش تو بیرون ز وبال

ستاره بخت تو همیشه مسعود باشد و بخت بداندیشان تو هرگز به خوشبختی نرسد.

نکته ادبی: دعای ضد دشمن.

به جهان بادی پیوسته و از دور فلک بهرهٔ تو طرب و بهر بداندیش ملال

در این جهان بادِ خوشی پیوسته نصیب تو باشد و بهره دشمنانت تنها اندوه و ملال.

نکته ادبی: ختم قصیده با تقابل خیر و شر.

آرایه‌های ادبی

استعاره شیرخواران رزان

تشبیه خوشه‌های انگور به کودکان شیرخوار که در فرایند شراب‌گیری مورد ظلم قرار می‌گیرند.

مبالغه سنگ زیر سم او ریزه شود

اغراق بسیار زیاد در قدرت و استحکام سمِ اسبِ ممدوح.

تلمیح رستم زال، جمشید، فریدون

اشاره به شخصیت‌های اسطوره‌ای شاهنامه برای القای عظمت و شکوه ممدوح.

کنایه زر عیار و سیم حلال

کنایه از زردی برگ‌های پاییزی و سپیدی برف که به ثروت و طلا و نقره تشبیه شده‌اند.