دیوان اشعار - قصاید (گزیدهٔ ناقص)

فرخی سیستانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود غزنوی

فرخی سیستانی
آشتی کردم با دوست پس از جنگ دراز هم بدان شرط که با من نکند دیگر ناز
زانچه کرده ست پشیمان شد و عذر همه خواست عذر پذرفتم و دل در کف او دادم باز
گر نبودم به مراد دل او دی و پریر به مراد دل او باشم از امروز فراز
دوش ناگاه رسیدم به در حجرهٔ او چون مرا دید بخندید و مرا برد نماز
گفتم ای جان جهان خدمت تو بوسه بسست چه شوی رنجه به خم دادن بالای دراز
تو زمین بوسه مده خدمت بیگانه مکن مر ترا نیست بدین خدمت بیگانه نیاز
شادمان گشت و دو رخ چون دو گل نو بفروخت زیر لب گفت که احسنت و زه، ای بنده نواز!
به دل نیک بداده ست خداوند به تو اینهمه نعمت سلطان جهان وینهمه ساز
خسرو گیتی مسعود که مسعود شود هر که یک روز شود بر در او باز فراز
شهریاری که گرفته ست به تدبیر و به تیغ از سراپای جهان هر چه نشیبست و فراز
چشم بد دور کناد ایزد ازو کامروز اوست از پس ایزد در ملک جهان بی انباز
تا پرستند ملک را همه شاهان جهان چه به روم و چه به چین و چه به شام و چه حجاز
هر بزرگی که سر از طاعت او باز کشید سرنگون گردد و افتد به چه سیصد باز
شهریاری که خلافش طلبد زود افتد از سمنزار به خارستان وز کاخ به کاز
نتوان جست خلافش به سلاح و به سپاه زانکه نندیشد شیر یله از یشک گراز
ور بدین هر دو سبب خیره سری غره شود همچنان گردد چون مور که گیرد پرواز
دولتش بر دل بدخواهان صاحب خبرست بشنود هر چه بگویند و برون آرد راز
گر کسی بر دل جز طاعتش اندیشه کند موی گردد به مثل بر تن آن کس غماز
وز پی آنکه بدانند مر او را به نشان سرنگون گردد بر جامهٔ او نقش طراز
هر سپاهی که به پیکار ملک روی نهاد بازگردد ز کمان تیر سوی تیرانداز
سپه دشمن او را رمه ای دان که در او نه چراننده شبانست نه رهجوی نهاز
ملکان مرغ شکارند و ملک باز سپید تا جهان بود و بود، مرغ بود طعمهٔ باز
همه میران را دعویست، ملک را معنی همه شاهان را عجزست ملک را اعجاز
هر چه عارست به بدخواه ملک باز شود هر چه فخرست و بزرگی به ملک گردد باز
خشم او آتش تیزست و بداندیشان موم موم هر جای که آتش بود آید به گداز
اندر آن بیشه که یک بار گذر کرد ملک نکند شیر مقام و ندهد ببر آواز
جادوان شاد زیاد این ملک کامروا لشکرش بی عدد و مملکتش بی انداز
ای خداوند ملوک عرب و آن عجم ای پدید از ملکان همچو حقیقت ز مجاز
سده آمد که ترا مژده دهد از نوروز مژده بپذیر و بده خلعت و کارش بطراز
امر کن تا به در کاخ تو از عود کنند آتشی چون گل و بگمار به بستان بگماز
عشقبازی کن و سیکی خور و برخند بر آن که ترا گوید سیکی مخور و عشق مباز
خلد باد از تو و از دولت تو ملک جهان ای رضای تو از ایزد به سوی خلد جواز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در قالب قصیده سروده شده است و از دو بخش متمایز تشکیل می‌شود. بخش نخست (تغزل)، روایتی عاشقانه و شخصی است که شاعر در آن از آشتی با معشوق پس از دوره‌ای طولانی از دوری و قهر سخن می‌گوید. این مقدمه، فضایی لطیف و انسانی ایجاد می‌کند تا زمینه‌ساز ورود به بخش دوم باشد.

در بخش دوم (تخلص و مدح)، شاعر با ظرافتِ کلام از معشوق به ممدوح (سلطان مسعود) گذر می‌کند. او سلطان را نمادی از قدرت مطلق، تدبیر، عدل و پادشاهیِ حقیقی معرفی می‌کند. در این بخش، شاعر با استفاده از تصاویر حماسی، دشمنان سلطان را خوار و ناتوان، و جایگاه سلطان را دست‌نیافتنی و الهی توصیف می‌کند و بر تداومِ شکوه و سلطنت او تأکید می‌ورزد.

معنای روان

آشتی کردم با دوست پس از جنگ دراز هم بدان شرط که با من نکند دیگر ناز

پس از یک دوره کشمکش و جنگ طولانی با معشوق، با او آشتی کردم، البته با این شرط که دیگر برای من ناز نکند.

نکته ادبی: جنگ دراز کنایه از قهر و دوری طولانی است.

زانچه کرده ست پشیمان شد و عذر همه خواست عذر پذرفتم و دل در کف او دادم باز

او از رفتارهای گذشته‌اش پشیمان شد و عذرخواهی کرد؛ من نیز عذرش را پذیرفتم و دوباره دل را به دست او سپردم.

نکته ادبی: دل در کف نهادن کنایه از تسلیم شدن و عاشقِ دوباره شدن است.

گر نبودم به مراد دل او دی و پریر به مراد دل او باشم از امروز فراز

اگر دیروز و پریروز با میل و اراده تو همراه نبودم، از امروز به بعد کاملاً مطیع و هماهنگ با خواسته تو خواهم بود.

نکته ادبی: دی و پریر استعاره از گذشته است.

دوش ناگاه رسیدم به در حجرهٔ او چون مرا دید بخندید و مرا برد نماز

دیشب بی‌خبر به پشت درِ اتاقش رفتم؛ وقتی مرا دید، خندید و با احترام و کرنش با من برخورد کرد.

نکته ادبی: نماز در اینجا به معنایِ تحت‌اللفظیِ نماز نیست، بلکه به معنای تعظیم و کرنش است.

گفتم ای جان جهان خدمت تو بوسه بسست چه شوی رنجه به خم دادن بالای دراز

گفتم: ای جانِ جهان، همین که به من خدمت می‌کنی و مرا می‌بوسی کافی است، نیازی نیست خودت را با خم کردن قامتِ بلندت به زحمت بیندازی.

نکته ادبی: بالای دراز اشاره به قدِ بلند و رعنای معشوق دارد.

تو زمین بوسه مده خدمت بیگانه مکن مر ترا نیست بدین خدمت بیگانه نیاز

تو برای کسی جز من این‌گونه کرنش و خدمت نکن و خودت را برای غریبه‌ها خوار مکن، زیرا تو اصلاً نیازی نداری که به بیگانگان چنین خدمتی ارائه دهی.

نکته ادبی: زمین بوسه دادن کنایه از فروتنی و تواضع بیش از حد است.

شادمان گشت و دو رخ چون دو گل نو بفروخت زیر لب گفت که احسنت و زه، ای بنده نواز!

او شادمان شد و چهره‌اش مانند دو گلِ تازه شکفته درخشان گشت و زیر لب گفت: آفرین و مرحبا، ای کسی که با بنده‌ات با مهربانی رفتار می‌کنی.

نکته ادبی: بنده نواز صفت معشوق است که در برابر عاشقِ فروتن، مهربان است.

به دل نیک بداده ست خداوند به تو اینهمه نعمت سلطان جهان وینهمه ساز

خداوند نعمتی بزرگ به تو بخشیده است؛ ای سلطان جهان، تمام این نعمت‌ها و اسبابِ قدرت و شکوه، از لطف الهی است.

نکته ادبی: گذار از بخش عاشقانه به بخش مدح (تخلص) در این بیت آغاز می‌شود.

خسرو گیتی مسعود که مسعود شود هر که یک روز شود بر در او باز فراز

خسرو گیتی، سلطان مسعود؛ هر کسی که حتی یک روز بر درگاه او حاضر شود، سعادتمند و خوشبخت خواهد شد.

نکته ادبی: مسعود در اینجا ایهام دارد: هم نام پادشاه است و هم به معنای خوشبخت و سعادتمند.

شهریاری که گرفته ست به تدبیر و به تیغ از سراپای جهان هر چه نشیبست و فراز

پادشاهی که با تدبیرِ سیاسی و قدرتِ شمشیر، تمامِ پستی و بلندی‌های جهان را تحت فرمان و تسلط خود درآورده است.

نکته ادبی: نشیب و فراز کنایه از تمام گستره‌ی جهان و دشواری‌ها و آسانی‌هاست.

چشم بد دور کناد ایزد ازو کامروز اوست از پس ایزد در ملک جهان بی انباز

خداوند چشم بد را از او دور نگه دارد؛ چرا که او امروز در ملکِ جهان، بعد از خداوند، بی‌همتا و بی‌رقیب است.

نکته ادبی: انباز به معنای شریک و همتا است.

تا پرستند ملک را همه شاهان جهان چه به روم و چه به چین و چه به شام و چه حجاز

تا زمانی که شاهانِ جهان در روم، چین، شام و حجاز، سلطنت را گرامی می‌دارند (و فرمانروا هستند)، به او ارادت می‌ورزند.

نکته ادبی: اشاره به گستردگی نفوذ سیاسی و شهرتِ پادشاه در مناطق مختلف جهانِ آن روز.

هر بزرگی که سر از طاعت او باز کشید سرنگون گردد و افتد به چه سیصد باز

هر بزرگی که از اطاعتِ او سرپیچی کند، خوار و سرنگون شده و به قعرِ نیستی و ذلت سقوط می‌کند.

نکته ادبی: به چه سیصد باز کنایه از فرو افتادن به گودال‌های عمیق و نابودی است.

شهریاری که خلافش طلبد زود افتد از سمنزار به خارستان وز کاخ به کاز

پادشاهی که هر کس با او مخالفت کند، سریعاً از باغ و بوستانِ رفاه به خارستانِ ذلت و از کاخ مجلل به زندان سقوط می‌کند.

نکته ادبی: کاز در متون کهن به معنای زندان یا جایگاه تنگی و تاریکی آمده است.

نتوان جست خلافش به سلاح و به سپاه زانکه نندیشد شیر یله از یشک گراز

نمی‌توان با سلاح و سپاه با او به مقابله برخاست، چرا که شیرِ بیشه از هجومِ گرازِ وحشی هراسی ندارد (یعنی دشمن در برابر او حقیر است).

نکته ادبی: یشک به معنای خوک یا گراز وحشی است.

ور بدین هر دو سبب خیره سری غره شود همچنان گردد چون مور که گیرد پرواز

و اگر کسی به خاطر داشتنِ این دو (سلاح و سپاه) مغرور و نادان شود، عاقبتش مانند مورچه‌ای خواهد بود که هوسِ پرواز به سرش می‌زند (و نابود می‌شود).

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های اخلاقی درباره حماقتِ مورچه‌ای که برای خود بال درآورد.

دولتش بر دل بدخواهان صاحب خبرست بشنود هر چه بگویند و برون آرد راز

نیروی دولتیِ او بر قلبِ دشمنان و بدخواهان آگاه است؛ هر چه بگویند را می‌شنود و رازهای پنهانشان را برملا می‌کند.

نکته ادبی: صاحب خبر در اینجا به معنای جاسوس یا شبکه اطلاعاتی پادشاه است.

گر کسی بر دل جز طاعتش اندیشه کند موی گردد به مثل بر تن آن کس غماز

اگر کسی در دلش اندیشه‌ای جز اطاعتِ پادشاه داشته باشد، موهای تنش (از ترس) مانند جاسوسی، رازِ خیانتِ او را فاش می‌کند.

نکته ادبی: غماز به معنای سخن‌چین و جاسوس است که در اینجا به موی بدن نسبت داده شده است.

وز پی آنکه بدانند مر او را به نشان سرنگون گردد بر جامهٔ او نقش طراز

و برای اینکه او را با نشانه‌هایش بشناسند، نقشِ خفت و سرنگونی بر لباسش می‌افتد تا همه رسوا شود.

نکته ادبی: طراز نوعی نقش و نگار بر روی پارچه است که در اینجا به معنای علامتِ رسوایی استفاده شده.

هر سپاهی که به پیکار ملک روی نهاد بازگردد ز کمان تیر سوی تیرانداز

هر سپاهی که برای جنگ به سمتِ قلمرو پادشاه حرکت کند، تیرهایش به خودِ تیرانداز بازمی‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به مکر و شکست حتمیِ دشمن.

سپه دشمن او را رمه ای دان که در او نه چراننده شبانست نه رهجوی نهاز

سپاهِ دشمنِ او مانند رمه‌ای است که نه چوپان و راهنمایی دارد و نه مقصدِ مشخصی که به سوی آن حرکت کند.

نکته ادبی: نهاز به معنای شتاب‌کننده و کسی که به سوی مقصد می‌رود.

ملکان مرغ شکارند و ملک باز سپید تا جهان بود و بود، مرغ بود طعمهٔ باز

پادشاهان دیگر مانند شکار هستند و ملک (سلطان) مانند بازِ شکاری سفید است؛ از روزگاران قدیم، همیشه سرنوشتِ شکار، طعمه شدن برای باز بوده است.

نکته ادبی: باز سپید نمادِ شکوه و قدرتِ برتر در شکار است.

همه میران را دعویست، ملک را معنی همه شاهان را عجزست ملک را اعجاز

همه شاهان فقط ادعایِ سلطنت دارند، اما سلطان حقیقتِ سلطنت را دارد؛ دیگران در برابرِ او عاجزند و او خودِ معجزه است.

نکته ادبی: تقابل میان دعوی (ادعا) و معنی (حقیقتِ کار).

هر چه عارست به بدخواه ملک باز شود هر چه فخرست و بزرگی به ملک گردد باز

هر چه ننگ و عار است به دشمنانِ پادشاه بازمی‌گردد و هر چه فخر و بزرگی است، نصیبِ خودِ پادشاه می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان عار و فخر.

خشم او آتش تیزست و بداندیشان موم موم هر جای که آتش بود آید به گداز

خشمِ پادشاه مانند آتشِ تیز است و دشمنان مانند موم؛ و موم در هر جایی که آتش باشد، ذوب می‌شود و از بین می‌رود.

نکته ادبی: گداز به معنای ذوب شدن و نابودی است.

اندر آن بیشه که یک بار گذر کرد ملک نکند شیر مقام و ندهد ببر آواز

در آن بیشه (سرزمین) که پادشاه یک‌بار گذر کرده است، هیچ شیری جرئتِ ماندن ندارد و هیچ پلنگی صدا از خود در نمی‌آورد.

نکته ادبی: استعاره از رعب و وحشتی که پادشاه در دلِ مدعیانِ قدرت ایجاد کرده است.

جادوان شاد زیاد این ملک کامروا لشکرش بی عدد و مملکتش بی انداز

ای جادوگران (یا ای مردمِ شگفت‌زده)، این پادشاهِ کامروا همیشه شاد و پیروز بماند که لشکرش بی‌شمار و مملکتش بی‌انتهاست.

نکته ادبی: جادوان استعاره از مردمی است که از شگفتیِ کارِ پادشاه حیران مانده‌اند.

ای خداوند ملوک عرب و آن عجم ای پدید از ملکان همچو حقیقت ز مجاز

ای خداوندِ پادشاهانِ عرب و عجم، تو در میانِ سایرِ پادشاهان مانندِ حقیقت در برابرِ مجاز هستی (یعنی تو پادشاهِ واقعی هستی و دیگران سایه‌ای بیش نیستند).

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات عرفانی (حقیقت و مجاز) برای تعظیم مقام پادشاه.

سده آمد که ترا مژده دهد از نوروز مژده بپذیر و بده خلعت و کارش بطراز

جشن سده فرا رسیده است تا برای نوروز به تو مژده دهد؛ این مژده را بپذیر، به پیکِ آن جایزه بده و کارِ آن را با شکوه انجام ده.

نکته ادبی: سده از جشن‌های باستانی ایران است که نزدیک نوروز برگزار می‌شد.

امر کن تا به در کاخ تو از عود کنند آتشی چون گل و بگمار به بستان بگماز

فرمان بده تا درِ کاخ تو عود بسوزانند، آتشی شبیه گل روشن کنند و آن را در باغ گسترش دهند.

نکته ادبی: بگماز به معنای گسترش دادن و پخش کردن است.

عشقبازی کن و سیکی خور و برخند بر آن که ترا گوید سیکی مخور و عشق مباز

عاشقی کن، شراب بنوش و به کسانی که تو را از عشق‌بازی و نوشیدنِ شراب منع می‌کنند، بخند.

نکته ادبی: سیکی به معنای شراب است.

خلد باد از تو و از دولت تو ملک جهان ای رضای تو از ایزد به سوی خلد جواز

جهان به برکتِ تو و دولتِ تو همیشه آباد و برقرار بماند، ای کسی که رضایتِ تو از سویِ خداوند، جوازِ ورود به بهشت است.

نکته ادبی: خلد به معنای بهشت و جاودانگی است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه خشم او آتش تیزست و بداندیشان موم

خشم پادشاه به آتش و دشمنان به موم تشبیه شده‌اند تا نابودی حتمی آنان در برابر قدرتِ پادشاه را نشان دهد.

کنایه سرنگون گردد و افتد به چه سیصد باز

کنایه از سقوطِ قطعی و ذلتِ دشمنان و مخالفان پادشاه.

ایماژ (تصویرسازی) ملکان مرغ شکارند و ملک باز سپید

تصویرسازیِ اقتدار پادشاه به عنوانِ بازِ شکاری که سایر پادشاهان در برابر او مانند طعمه هستند.

تضاد حقیقت ز مجاز

تضاد میان حقیقت و مجاز برای نشان دادن اصالت و برتری جایگاه پادشاه نسبت به سایر حاکمان.

ایهام مسعود

ایهام بین نام پادشاه (سلطان مسعود) و صفتِ سعادتمند و خوشبخت.