دیوان اشعار - قصاید (گزیدهٔ ناقص)

فرخی سیستانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در مدح عضدالدوله امیر یوسف برادر سلطان محمود

فرخی سیستانی
یاد باد آن شب کان شمسهٔ خوبان طراز به طرب داشت مرا تا به گه بانگ نماز
من و او هر دو به حجره درو می مونس ما باز کرده در شادی و در حجره فراز
گه به صحبت بر من با بر او بستی عهد گه به بوسه لب من با لب او گفتی راز
من چو مظلومان از سلسلهٔ نوشروان اندر آویخته زان سلسلهٔ زلف دراز
خیره گشتی مه ، کان ماه به می بردی لب روز گشتی شب، کان زلف به رخ کردی باز
او هوای دل من جسته و من صحبت او من نوازندهٔ او گشته و او رودنواز
بینی آن رودنوازیدن با چندین کبر بینی آن شعر سرائیدن با چندین ناز
در دل از شادی سازی دگر آراستمی چون رو نو زدی آن ماه و دگر کردی ساز
گر مرا بخت مساعد بود از دولت میر همچنان شب که گذشته ست شبی سازم باز
جفت غم بودم، انباز طرب کرد مرا یوسف ناصر دین آن ملک بی انباز
آنکه از شاهان پیداست به فضل و به هنر چون فرازی ز نشیبی و حقیقت ز مجاز
هر مکانی که شرف راست ازو یابی بر هر مدیحی که سخا راست بدو گردد باز
ای سخنهای تو اندر کتب علم نکت ای هنرهای تو بر جامهٔ فرهنگ طراز
سایل از بخشش تو گشت شریک صراف زایر از خلعت تو گشت ردیف بزاز
هر کجا وقت سخا از امرا یاد کنند به اتفاق همه از نام تو گیرند آغاز
راست گویی ز خدا آمد نزدیک تو وحی کز خزانه تو همه خواسته بیرون انداز
آز را دیدهٔ بینا دل من بود مدام کور کردی به عطاهای گران دیدهٔ آز
سال تا سال همی تاختمی گرد جهان دل به اندیشهٔ روزی و تن از غم به گداز
چون مرا بخت سوی خدمت تو راه نمود گفت جود تو: رسیدی به نوا، بیش متاز
حلم را رحم تو گشته ست به هر خشم سبب زیبد ای خسرو اگر سر بفرازی به فراز
ز هنرهای ستوده که تو داری ز ملوک علم را رای تو گشته ست به هر کار انباز
ناوک اندازی و زوبین فکن و سخت کمان تیزتازی و کمندافکنی و چوگانباز
پسر آن ملکی کان ملک او را پسرست کو به تیغ از ملکان هست ولایت پرداز
گر تو رفتی سوی ارمن بدل بیژن گیو از بساط شه ایران به سوی جنگ گراز
تاکنون از فزع ناوک خونخوارهٔ تو نشدی هیچ گرازی ز نشیبی به فراز
ای به کوپال گران کوفته پیلان را پشت چون کرنجی که فرو کوفته باشد به جواز
بس نمانده ست که فرمان دهد آن شاه که هست پادشاه از بر قنوج و برن تا اهواز
گه علمداران پیش تو علم باز کنند کوس کوبان تو از کوس برآرند آواز
راهداران و زعیمان ز نسا تا به رجال بر ره از راهبران تو بخواهند جواز
از پی خدمت و صید تو فرستند به تو از چگل برده و از بیشهٔ ترکستان باز
سوی غزنین ز پی مدح تو تا زنده شوند مدح گویان زمین یمن و ملک حجاز
تا همی از گهر آموزد آهو بره تک همچنان کز گهر آموزد شاهین پرواز
تا نپرد چو کبوتر به سوی قزوین ری تا نیاید سوی غزنین به زیارت شیراز
پادشا باش و به ملک اندر بنشین و بگرد شادمان باش و به شادی بخرام و بگراز
همچنین عید به شادی صد دیگر بگذار با بتان چگل و غالیه زلفان طراز
تو به صدر اندر بنشسته به آیین ملوک همچنان مدح نیوشنده و من مدح طراز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این چکامه در دو بخشِ مجزا سروده شده است؛ در بخش نخست، شاعر با زبانی لطیف و شاعرانه، خاطراتِ شب‌زنده‌داری و هم‌نشینیِ عاشقانه با محبوبی زیبا را بازگو می‌کند و فضایِ عیش و طربِ آن دوران را به تصویر می‌کشد.

در بخش دوم، شاعر با هوشمندی از این فضایِ شخصی گذر کرده و به ستایشِ ممدوحِ خود می‌پردازد؛ او ممدوح را با صفاتی چون دادگری، سخاوت، خردمندی و دلیری می‌ستاید و او را از هم‌تایانِ خویش برتر می‌شمارد و در پایان، آرزویِ بقایِ عزت و شادمانی برای او دارد.

معنای روان

یاد باد آن شب کان شمسهٔ خوبان طراز به طرب داشت مرا تا به گه بانگ نماز

آن شب که آن زیبارویِ درخشان همچون خورشیدی در میانِ خوبان می‌درخشید، مرا با شور و نشاط تا زمانِ بانگِ نمازِ سحرگاهی به خود مشغول داشت.

نکته ادبی: شمسه در اینجا استعاره از معشوق درخشان است و طراز به معنای زینت و آرایه به کار رفته است.

من و او هر دو به حجره درو می مونس ما باز کرده در شادی و در حجره فراز

من و او در حجره‌ای تنها بودیم و مونس یکدیگر گشتیم؛ درهای شادی را به روی خود گشوده بودیم و درِ اتاق را نیز بسته بودیم.

نکته ادبی: فراز به معنای بستن و باز کردن در است که در اینجا تقابل معنایی زیبایی ایجاد کرده است.

گه به صحبت بر من با بر او بستی عهد گه به بوسه لب من با لب او گفتی راز

گاهی بر سرِ عهد و وفاداری با یکدیگر پیمان می‌بستیم و گاهی با بوسه‌هایی که بر لب می‌نشاندیم، رازهای دل را به یکدیگر می‌گفتیم.

نکته ادبی: صحبت در اینجا به معنای هم‌نشینی و گفتگوست.

من چو مظلومان از سلسلهٔ نوشروان اندر آویخته زان سلسلهٔ زلف دراز

من همچون ستمدیدگانی که برای دادخواهی به زنجیرِ عدالتِ نوشروان آویزان می‌شدند، دستانِ خود را به گیسوانِ بلندِ آن یار آویخته بودم.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌ی زنجیرِ دادگستریِ انوشیروان که نمادِ عدل است.

خیره گشتی مه ، کان ماه به می بردی لب روز گشتی شب، کان زلف به رخ کردی باز

ماه از زیباییِ او حیران ماند، چرا که او لب بر جامِ شراب می‌گذاشت و هنگامی که گیسوانِ سیاهش را بر چهره می‌افکند، شبِ تاریک همچون روز روشن می‌گشت.

نکته ادبی: ایهام در واژه ماه (هم ماه آسمان و هم استعاره از معشوق) و تضاد میان شب و روز.

او هوای دل من جسته و من صحبت او من نوازندهٔ او گشته و او رودنواز

او در پیِ جلبِ دلِ من بود و من در جستجویِ هم‌نشینی با او؛ من نوازنده‌ی او شده بودم و او رود می‌نواخت.

نکته ادبی: رودنواز به معنی نوازنده ساز رود (نوعی عود) است.

بینی آن رودنوازیدن با چندین کبر بینی آن شعر سرائیدن با چندین ناز

می‌دیدی که چگونه با تکبرِ خاصی ساز می‌زد و با ناز و عشوه فراوان، شعر می‌خواند.

نکته ادبی: کبر و ناز در اینجا صفاتِ ستایش‌شده برای معشوق هستند که دلالت بر جایگاهِ بالایِ او دارند.

در دل از شادی سازی دگر آراستمی چون رو نو زدی آن ماه و دگر کردی ساز

هرگاه که آن ماه‌رو، سازش را نو می‌کرد و به گونه‌ای دیگر می‌نواخت، من در دلم شادیِ جدیدی می‌آراستم.

نکته ادبی: سازی دگر آراستن به معنای ایجادِ شور و حالِ نو در دل است.

گر مرا بخت مساعد بود از دولت میر همچنان شب که گذشته ست شبی سازم باز

اگر بخت و اقبال به واسطه‌ی دولتِ این شاهِ بزرگ یاری کند، همانندِ آن شبِ گذشته، دوباره شبی شادمانه خواهم ساخت.

نکته ادبی: دولت در متون کهن به معنای سعادت، بخت و اقبال است.

جفت غم بودم، انباز طرب کرد مرا یوسف ناصر دین آن ملک بی انباز

من که همنشینِ غم بودم، او مرا به همنشینی با شادی و سرور رساند؛ همان یوسفِ ناصرالدین که شاهی بی‌نظیر و یگانه است.

نکته ادبی: انباز به معنای شریک و همتاست.

آنکه از شاهان پیداست به فضل و به هنر چون فرازی ز نشیبی و حقیقت ز مجاز

او کسی است که فضل و هنرِ او بر همگان آشکار است، همچنان که تفاوتِ فراز از نشیب و حقیقت از مجاز روشن است.

نکته ادبی: تشبیه برای تأکید بر وضوحِ برتریِ ممدوح.

هر مکانی که شرف راست ازو یابی بر هر مدیحی که سخا راست بدو گردد باز

هر مکانی که شرافت یابد، از وجودِ توست و هر مدیحی که درباره سخاوت سروده شود، به سوی تو باز می‌گردد.

نکته ادبی: بازگشتن در اینجا به معنای مصداق یافتن است.

ای سخنهای تو اندر کتب علم نکت ای هنرهای تو بر جامهٔ فرهنگ طراز

ای کسی که سخنانِ تو در کتاب‌های علمی همچون نکته‌های دقیق است و هنرهای تو، فرهنگ را زینت بخشیده است.

نکته ادبی: طراز در اینجا به معنای زینت و آرایش است.

سایل از بخشش تو گشت شریک صراف زایر از خلعت تو گشت ردیف بزاز

نیازمند به واسطه‌ی بخششِ تو بی‌نیاز و همچون صرافِ ثروتمند شد و زائرِ درگاهت به خاطرِ خلعت‌هایی که گرفتی، با بزازها برابری کرد.

نکته ادبی: ردیف بزاز شدن کنایه از غنی شدن و هم‌ردیفِ تاجرانِ پارچه شدن است.

هر کجا وقت سخا از امرا یاد کنند به اتفاق همه از نام تو گیرند آغاز

هر جا که سخن از سخاوتِ امیران به میان می‌آید، همگان سخنِ خود را با نامِ تو آغاز می‌کنند.

نکته ادبی: به اتفاق همه کنایه از اجماع و توافقِ همگانی است.

راست گویی ز خدا آمد نزدیک تو وحی کز خزانه تو همه خواسته بیرون انداز

گویی از جانبِ خدا وحی بر تو نازل می‌شود که این‌چنین از خزانه خود، دارایی‌ها را به مردم می‌بخشی.

نکته ادبی: تشبیه برای توصیفِ بخشندگیِ بی‌حد و حصر.

آز را دیدهٔ بینا دل من بود مدام کور کردی به عطاهای گران دیدهٔ آز

دلِ من همیشه مراقبِ آز و طمع بود، اما تو با بخشش‌های گرانبهای خود، چشمِ آز را کور کردی.

نکته ادبی: تشبیه طمع به موجودی که با عطا کور می‌شود.

سال تا سال همی تاختمی گرد جهان دل به اندیشهٔ روزی و تن از غم به گداز

سال‌ها در جهان سرگردان بودم و دل در اندیشه‌ی رزق و روزی و تنم در غمِ فقر در گداز و رنج بود.

نکته ادبی: گداز به معنای آب شدن و لاغر شدن از رنج است.

چون مرا بخت سوی خدمت تو راه نمود گفت جود تو: رسیدی به نوا، بیش متاز

هنگامی که بخت مرا به سویِ خدمتِ تو هدایت کرد، بخشندگیِ تو به من گفت: به آسایش رسیدی، دیگر دست و پا نزن.

نکته ادبی: نوا در اینجا به معنای ثروت و بی‌نیازی است.

حلم را رحم تو گشته ست به هر خشم سبب زیبد ای خسرو اگر سر بفرازی به فراز

رحمتِ تو علتِ خشمِ تو را می‌پوشاند؛ پس ای پادشاه، سزاوار است که سر به سویِ آسمانِ افتخار برافرازی.

نکته ادبی: حلم به معنای بردباری است.

ز هنرهای ستوده که تو داری ز ملوک علم را رای تو گشته ست به هر کار انباز

از میان هنرهای ستوده‌ای که پادشاهان دارند، عقل و تدبیرِ تو در تمامِ امور، شریک و همراهِ توست.

نکته ادبی: انباز به معنای همراه و شریک است.

ناوک اندازی و زوبین فکن و سخت کمان تیزتازی و کمندافکنی و چوگانباز

تو در تیراندازی، نیزه‌اندازی، کمان‌داری، سرعت، کمندافکنی و چوگان‌بازی بی‌همتایی.

نکته ادبی: این بیت برشمردنِ هنرهای رزمیِ ممدوح است.

پسر آن ملکی کان ملک او را پسرست کو به تیغ از ملکان هست ولایت پرداز

تو فرزندِ آن پادشاهی هستی که فرزندِ خویش است؛ کسی که با تیغِ خود، ولایت‌ها را آباد و اداره می‌کند.

نکته ادبی: ولایت پرداز به معنای اداره‌کننده و تدبیرگرِ سرزمین است.

گر تو رفتی سوی ارمن بدل بیژن گیو از بساط شه ایران به سوی جنگ گراز

اگر تو همچون بیژن و گیو به سویِ ارمنستان رفتی، از بساطِ پادشاهِ ایران به سویِ شکار و جنگ شتافتی.

نکته ادبی: اشاره به شخصیت‌های شاهنامه که نمادِ دلاوری هستند.

تاکنون از فزع ناوک خونخوارهٔ تو نشدی هیچ گرازی ز نشیبی به فراز

تاکنون از ترسِ تیرهای خون‌خوارِ تو، هیچ گرازی (دشمنی) نتوانسته از پستی به بلندی بگریزد.

نکته ادبی: گراز استعاره از دشمنِ سرکش و ناپاک است.

ای به کوپال گران کوفته پیلان را پشت چون کرنجی که فرو کوفته باشد به جواز

ای کسی که با گرزِ گران، پشتِ فیلانِ دشمن را می‌کوبی، چنان‌که گویی آن را با مجوز و قانون درهم می‌کوبی.

نکته ادبی: کوپال به معنای گرزِ سنگین است.

بس نمانده ست که فرمان دهد آن شاه که هست پادشاه از بر قنوج و برن تا اهواز

دیری نمانده که آن شاهِ بزرگ فرمانرواییِ خود را از قنوج و برن تا اهواز گسترش دهد.

نکته ادبی: اشاره به گستره‌ی جغرافیاییِ قلمروِ موردِ نظرِ شاعر.

گه علمداران پیش تو علم باز کنند کوس کوبان تو از کوس برآرند آواز

هنگامی که پرچمداران در پیشگاهِ تو پرچم‌ها را باز می‌کنند، طبل‌زنانِ تو آوازِ پیروزی سر می‌دهند.

نکته ادبی: کوس به معنای طبلِ بزرگِ جنگی است.

راهداران و زعیمان ز نسا تا به رجال بر ره از راهبران تو بخواهند جواز

راهداران و بزرگان از نسا تا رجال، برای عبور از راه‌ها از جانبِ راهبرانِ تو اجازه می‌خواهند.

نکته ادبی: جواز به معنای اجازه و گذرنامه است.

از پی خدمت و صید تو فرستند به تو از چگل برده و از بیشهٔ ترکستان باز

برای خدمت و شکارِ تو، از چگل و بیشه‌های ترکستان، بازهای شکاری برایت می‌فرستند.

نکته ادبی: چگل نامِ منطقه‌ای است که به داشتنِ زیبارویان و بازهای شکاری معروف بوده است.

سوی غزنین ز پی مدح تو تا زنده شوند مدح گویان زمین یمن و ملک حجاز

مدح‌گویانِ یمن و حجاز برای زنده شدن و کسبِ افتخار، به سویِ غزنین می‌آیند تا تو را مدح کنند.

نکته ادبی: زنده شدن در اینجا کنایه از جاودانگی به واسطه‌ی ستایشِ پادشاه است.

تا همی از گهر آموزد آهو بره تک همچنان کز گهر آموزد شاهین پرواز

تا زمانی که آهوبره از گوهره‌یِ خود دویدن می‌آموزد، همچنان که شاهین از اصلِ خود پرواز کردن می‌آموزد.

نکته ادبی: این بیت آغازِ ابیاتِ پایانی (تخییر) است که بر دوامِ پادشاهی تأکید دارد.

تا نپرد چو کبوتر به سوی قزوین ری تا نیاید سوی غزنین به زیارت شیراز

تا زمانی که کبوتر به سوی قزوین پرواز نکند و کسی از غزنین به زیارتِ شیراز نیاید (تا ابد).

نکته ادبی: شاعر از اغراق برای بیانِ آرزویِ بقایِ ممدوح استفاده کرده است.

پادشا باش و به ملک اندر بنشین و بگرد شادمان باش و به شادی بخرام و بگراز

پادشاه باش، در مملکتِ خود بنشین، بگرد و شادمان باش و با سرور و خرمی زندگی کن.

نکته ادبی: بگراز به معنای خرامیدن و با ناز راه رفتن است.

همچنین عید به شادی صد دیگر بگذار با بتان چگل و غالیه زلفان طراز

همچنین عید را با شادیِ صدچندان سپری کن، در کنارِ زیبارویانِ چگلی و کسانی که زلفانی معطر و زیبا دارند.

نکته ادبی: غالیه زلف به معنای مویِ معطر به غالیه (عطر) است.

تو به صدر اندر بنشسته به آیین ملوک همچنان مدح نیوشنده و من مدح طراز

تو بر تختِ پادشاهی بنشین و به آیینِ پادشاهان، مدحِ شاعران را بشنو و من همچنان مدح‌سرا باقی می‌مانم.

نکته ادبی: طراز در اینجا به معنای بافنده و سراینده است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو مظلومان از سلسلهٔ نوشروان

تشبیه گیسوانِ یار به زنجیرِ عدالتِ انوشیروان که نمادِ دادخواهی است.

ایهام ماه

استفاده از واژه ماه که هم به معنای جرم آسمانی است و هم استعاره‌ای برای زیباییِ معشوق.

اغراق کور کردی به عطاهای گران دیدهٔ آز

بزرگ‌نماییِ بخشندگیِ ممدوح که حتی صفتِ طمع (آز) را نابود کرده است.

تضاد فراز و نشیب

تقابل واژگانی برای تأکید بر تمایز و وضوحِ حقیقت و برتری ممدوح.