دیوان اشعار - قصاید (گزیدهٔ ناقص)

فرخی سیستانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - در صفت داغگاه امیر ابوالمظفر فخرالدوله احمدبن‌محمدوالی‌چغانیان

فرخی سیستانی
چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار پرنیان هفترنگ اندر سر آرد کوهسار
خاک را چون ناف آهو مشک زاید بیقیاس بید را چون پر طوطی برگ روید بیشمار
دوش وقت نیمشب بوی بهار آورد باد حبذا باد شمال و خرما بوی بهار
باد گویی مشک سوده دارد اندر آستین باغ گویی لعبتان ساده دارد در کنار
ارغوان لعل بدخشی دارد اندر مرسله نسترن لولوی لالا دارد اندر گوشوار
تا برآمد جامهای سرخ مل بر شاخ گل پنجه های دست مردم سر فرو کرد از چنار
باغ بوقلمون لباس و راغ بوقلمون نمای آب مروارید رنگ و ابر مروارید بار
راست پنداری که خلعتهای رنگین یافتند باغهای پرنگار از داغگاه شهریار
داغگاه شهریار اکنون چنان خرم بود کاندرو از نیکویی حیران بماند روزگار
سبزه اندر سبزه بینی، چون سپهر اندر سپهر خیمه اندر خیمه بینی، چون حصار اندر حصار
سبزه ها با بانگ رود مطربان چربدست خیمه ها با بانگ نوش ساقیان میگسار
هر کجا خیمه ست خفته عاشقی با دوست مست هر کجا سبزه ست شادان یاری از دیدار یار
عاشقان بوس و کنار و نیکوان ناز و عتاب مطربان رود و سرود و میکشان خواب و خمار
روی هامون سبز چون گردون ناپیدا کران روی صحرا ساده چون دریا ناپیدا کنار
اندر آن دریا سماری وان سماری جانور وندر آن گردون ستاره وان ستاره بی مدار
هر کجا کهسار باشد آن سماری کوه بر هر کجا خورشید باشد آن ستاره سایه دار
معجزه باشد ستاره ساکن و خورشید پوش نادره باشد سماری که بر و صحرا گذار
بر در پرده سرای خسرو پیروزبخت از پی داغ آتشی افروخته خورشیدوار
برکشیده آتشی چون مطرف دیبای زرد گرم چون طبع جوان و زرد چون زر عیار
داغها چون شاخهای بسد یاقوت رنگ هر یکی چون نار دانه گشته اندر زیر نار
ریدکان خواب نادیده مصاف اندر مصاف مرکبان داغ ناکرده قطار اندر قطار
خسرو فرخ سیر بر بارهٔ دریا گذر با کمند شصت خم در دشت چون اسفندیار
اژدها کردار پیچان در کف رادش کمند چون عصای موسی اندر دست موسی گشته مار
همچو زلف نیکوان مورد گیسو تابخورد همچو عهد دوستان سالخورده استوار
کوه کوبان را یگان اندر کشیده زیر داغ بادپایان را دوگان اندر کمند افکنده خوار
گردن هر مرکبی چون گردن قمری بطوق از کمند شهریار شهرگیر شهردار
هر کره کاندر کمند شصت بازی درفکند گشت داغش بر سرین و شانه و رویش نگار
هرچه زینسو داغ کرد از سوی دیگر هدیه داد شاعران را با لگام و زایران را با فسار
فخر دولت بوالمظفر شاه با پیوستگان شادمان و شادخوار و کامران و کامگار
روز یک نیمه، کمند و مرکبان تیز تک نیم دیگر مطربان و بادهٔ نوشین گوار
زیرها چون بیدلان مبتلی نالنده سخت رودها چون عاشقان تنگدل گرینده زار
خسرو اندر خیمه و بر گرد او گرد آمده یوز را صید غزال و باز را مرغ شکار
اینچنین بزم از همه شاهان کرا اندر خورست نامهٔ شاهان بخوان و کتب پیشینان بیار
ای جهان آرای شاهی کز تو خواهد روز رزم پیل آشفته امان و شیر شرزه زینهار
کار زاری کاندر او شمشیر تو جنبنده گشت سربسر کاریز خون گشت آن مصاف کار زار
مرغزاری کاندرو یک ره گذر باشد ترا چشمهٔ حیوان شود هر چشمه ای زان مرغزار
کوکنار از بس فزع داوری بیخوابی شود گر برافتد سایهٔ شمشیر تو بر کوکنار
گر نسیم جود تو بر روی دریا بروزد آفتاب از روی دریا زر برانگیزد بخار
ور سموم خشم تو برابر و باران درفتد از تف آن ابر آتش گردد و باران شرار
ور خیال تیغ تو اندر بیابان بگذرد از بیابان تا به حشر الماس برخیزد غبار
چون تو از بهر تماشا بر زمینی بگذری هر بنایی زان زمین گردد بنای افتخار
تیغ و جام و باز و تخت از تو بزرگی یافتند روز رزم و روز بزم و روز صید و روز بار
روز میدان گر ترا نقاش چین بیند به رزم خیره گردد، شیر بنگارد همی جای سوار
گرد کردن زر و سیم اندر خزینه نزد تو ناپسندیده تر از خون قنینه است و قمار
دوستان و دشمنان را از تو روز رزم و بزم شانزده چیزست بهره، وقت کام و وقت کار
نام و ننگ و فخر و عار و عز و ذل و نوش و زهر شادی و غم، سعد و نحس و تاج و بند و تخت و دار
افسر زرین فرستد آفتاب از بهر تو همچنان کز آسمان آمد علی را ذوالفقار
کردگار از ملک گیتی بی نیازست ای ملک ملک تو بود اندرین گیتی مراد کردگار
گر نه از بهر عدوی تو ببایستی همی فخر تو از روی گیتی برگرفتی نام عار
ور بخواهی برکنی از بن سزا باشد عدو اختیار از تست چونان کن که خواهی اختیار
شاعران را تو زجدان یادگاری، زین قبل هر که بیتی شعر گوید نزد تو یابد قرار
تا طرازندهٔ مدیح تو دقیقی درگذشت ز آفرین تو دل آکنده چنان کز دانه نار
تا به وقت این زمانه مر ورا مدت نماند زین سبب چون بنگری امروز تا روز شمار
هر نباتی کز سر گور دقیقی بردمد گر بپرسی ز آفرین تو سخن گوید هزار
تا نگردد باد خاک و ماه مهر و روز شب تا نگردد سنگ موم و سیم زر و لاله خار
تا کواکب را همی فارغ نبیند کس ز سیر تا طبایع را همی افزون نیابند از چهار
بر همه شادی تو بادی شادخوار و شادمان بر همه کامی تو بادی کامران و کامگار
بزم تو از ساقیان سرو قد چون بوستان قصر تو از لعبتان قندلب چون قندهار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده سرشار از توصیفات زنده و ملموس از طبیعت بهاری و شکوه درباری است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های دقیق و رنگارنگ، دگرگونی جهان در فصل بهار را با ظرافتی ستودنی به تصویر می‌کشد و آن را بستری برای نمایش قدرت و جلال ممدوح (شاه) قرار می‌دهد.

در بخش‌های میانی، شاعر به توصیف 'داغ‌گاه' یا همان شکارگاه سلطنتی می‌پردازد که در آن، شکوه نظامی و اقتدار شاه در کنار زیبایی‌های طبیعت جلوه‌گر می‌شود. توصیفِ تسلط شاه بر اسب‌ها، سلاح‌ها و در نهایت بیانِ فرّه ایزدی و قدرت رزمی او در برابر دشمنان، پیام اصلی شعر است که شاه را به عنوان محور هستی، عدل و قدرتِ زمانه معرفی می‌کند.

معنای روان

چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار پرنیان هفترنگ اندر سر آرد کوهسار

هنگامی که دشت و صحرا لباسی از حریر آبی‌رنگ به تن می‌کند، کوهسار نیز پوششی از دیبای هفت‌رنگ و زیبا بر سر می‌کشد.

نکته ادبی: پرند و پرنیان از منسوجات گران‌بها و لطیف هستند که برای توصیف لطافت گل و گیاه به کار رفته‌اند.

خاک را چون ناف آهو مشک زاید بیقیاس بید را چون پر طوطی برگ روید بیشمار

زمین به قدری پربرکت است که مانند ناف آهو، مشک بی‌اندازه تولید می‌کند و شاخه‌های بید، برگ‌هایی به فراوانی پر طوطی می‌رویانند.

نکته ادبی: ناف آهو نماد عطر و فراوانی نعمت است که در ادبیات کهن جایگاه ویژه‌ای دارد.

دوش وقت نیمشب بوی بهار آورد باد حبذا باد شمال و خرما بوی بهار

دیشب در نیمه‌شب، باد بوی بهار را با خود آورد؛ درود بر این باد شمال که چه عطر خوشی از بهار به همراه دارد.

نکته ادبی: حبذا از ادات تحسین و ستایش است.

باد گویی مشک سوده دارد اندر آستین باغ گویی لعبتان ساده دارد در کنار

گویی باد در آستین خود مشک سوده و معطر دارد و باغ مانند آن است که در کنار خود زیبارویانی ساده‌پوش و بی‌آلایش دارد.

نکته ادبی: لعبتان ساده استعاره از گل‌های شکوفا شده است که بدون پیرایه زیبا هستند.

ارغوان لعل بدخشی دارد اندر مرسله نسترن لولوی لالا دارد اندر گوشوار

گل ارغوان مانند لعل بدخشان در گردنبند است و گل نسترن مانند مروارید سفید در گوشواره جای گرفته است.

نکته ادبی: مرسله و گوشوار نمادهای آرایه و زینت هستند.

تا برآمد جامهای سرخ مل بر شاخ گل پنجه های دست مردم سر فرو کرد از چنار

وقتی شکوفه‌های سرخ بر شاخه‌های گل نمایان شد، پنجه‌های دست مردم از میان درختان چنار برای چیدن آن‌ها بیرون آمد.

نکته ادبی: تشبیه شکوفه‌ها به جام سرخ مل (شراب).

باغ بوقلمون لباس و راغ بوقلمون نمای آب مروارید رنگ و ابر مروارید بار

لباس باغ و صحرا رنگارنگ و تغییرپذیر شد؛ آب همچون مروارید رنگین و ابر همچون بارانِ مرواریدگونه شد.

نکته ادبی: بوقلمون استعاره از رنگارنگی و تغییر رنگ است.

راست پنداری که خلعتهای رنگین یافتند باغهای پرنگار از داغگاه شهریار

گویی باغ‌های پر نقش و نگار از محل داغ‌گذاری شاه، خلعت‌های رنگین و زیبا دریافت کرده‌اند.

نکته ادبی: داغ‌گاه محل نشان‌گذاری اسبان سلطنتی است.

داغگاه شهریار اکنون چنان خرم بود کاندرو از نیکویی حیران بماند روزگار

شکارگاه شاه اکنون چنان سرسبز و زیباست که روزگار از دیدن این‌همه زیبایی و نیکی حیران مانده است.

نکته ادبی: اغراق در وصف زیبایی طبیعت.

سبزه اندر سبزه بینی، چون سپهر اندر سپهر خیمه اندر خیمه بینی، چون حصار اندر حصار

سبزه‌ای روی سبزه‌ای دیگر می‌بینی که یادآور آسمان در آسمان است و خیمه‌هایی در پی خیمه‌ها که مانند دژ در دژ است.

نکته ادبی: تکرار سبزه و خیمه برای القای کثرت و انبوهی است.

سبزه ها با بانگ رود مطربان چربدست خیمه ها با بانگ نوش ساقیان میگسار

سبزه‌ها همراه با صدای سازِ نوازندگان ماهر و خیمه‌ها همراه با نوای باده‌نوشیِ ساقیانی که شراب می‌ریزند، فضایی شورانگیز پدید آورده‌اند.

نکته ادبی: تضاد و تناسب میان طرب و خیمه‌های پادشاهی.

هر کجا خیمه ست خفته عاشقی با دوست مست هر کجا سبزه ست شادان یاری از دیدار یار

هر جا خیمه‌ای هست، عاشقی در کنار معشوق مست خوابیده و هر جا سبزه‌زاری هست، عاشقی از دیدار یار شادمان است.

نکته ادبی: تصویرسازی از فضای شاد و عاشقانه اردوی شاهی.

عاشقان بوس و کنار و نیکوان ناز و عتاب مطربان رود و سرود و میکشان خواب و خمار

عاشقان در بوس و کنار و زیبارویان در ناز و قهر، نوازندگان در حال نواختن و میگساران در پی خواب و مستی هستند.

نکته ادبی: توصیفِ بزم و حال و هوای اردوگاه.

روی هامون سبز چون گردون ناپیدا کران روی صحرا ساده چون دریا ناپیدا کنار

روی دشت، سبز و بی‌انتها مانند آسمان است و سطح صحرا صاف و ساده مانند دریایی است که ساحلش ناپیداست.

نکته ادبی: تشبیه صحرا به آسمان و دریا.

اندر آن دریا سماری وان سماری جانور وندر آن گردون ستاره وان ستاره بی مدار

در آن دریای صحرا، جانوری سماری‌گونه وجود دارد و در آن آسمانِ سبزه، ستاره‌ای بدون مدار است.

نکته ادبی: استعاره‌های پیچیده برای توصیفِ حیوانات و فضای اردوگاه.

هر کجا کهسار باشد آن سماری کوه بر هر کجا خورشید باشد آن ستاره سایه دار

هر جا کوهی باشد آن سماری بر کوه است و هر جا خورشیدی باشد، آن ستاره دارای سایه است.

نکته ادبی: ایهام در ستاره که می‌تواند به گل‌ها یا اشیاء درخشان اشاره داشته باشد.

معجزه باشد ستاره ساکن و خورشید پوش نادره باشد سماری که بر و صحرا گذار

معجزه است که ستاره ساکن باشد و خورشید پوشیده بماند؛ شگفت‌انگیز است که سماری بر کوه و صحرا عبور کند.

نکته ادبی: اشاره به شگفتی‌های طبیعت در بزم شاهانه.

بر در پرده سرای خسرو پیروزبخت از پی داغ آتشی افروخته خورشیدوار

بر درِ خیمه شاه پیروزبخت، برای داغ کردن اسب‌ها آتشی به بزرگی خورشید افروخته‌اند.

نکته ادبی: شروع توصیف فعالیت‌های داغ‌گاه.

برکشیده آتشی چون مطرف دیبای زرد گرم چون طبع جوان و زرد چون زر عیار

آتشی برپا شده که مانند دیبای زرد است، هم گرمای طبع جوانی را دارد و هم مانند زر خالص زرد است.

نکته ادبی: تشبیه آتش به پارچه دیبا.

داغها چون شاخهای بسد یاقوت رنگ هر یکی چون نار دانه گشته اندر زیر نار

داغ‌ها (نشان‌ها) مانند شاخه‌های مرجانِ یاقوتی رنگ هستند و هر کدام مانند دانه‌های انار در میان انار دیده می‌شوند.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ داغ بر تن اسبان.

ریدکان خواب نادیده مصاف اندر مصاف مرکبان داغ ناکرده قطار اندر قطار

خدمتکارانِ کم‌خواب، صف در صف ایستاده‌اند و اسبانی که هنوز داغ نخورده‌اند، قطار در قطار آماده‌اند.

نکته ادبی: ریدک به معنای غلام و خدمتکار جوان است.

خسرو فرخ سیر بر بارهٔ دریا گذر با کمند شصت خم در دشت چون اسفندیار

شاهِ نیک‌اختر بر کرانه دریا، با کمندی شصت‌شکن (قوی) در دشت، همچون اسفندیار ظاهر شد.

نکته ادبی: اسفندیار نماد پهلوانی و دلیری است.

اژدها کردار پیچان در کف رادش کمند چون عصای موسی اندر دست موسی گشته مار

کمند در دست سخاوتمند او همچون اژدها پیچان است؛ مانند عصای موسی که در دستش به مار تبدیل شد.

نکته ادبی: تلمیح به معجزه حضرت موسی.

همچو زلف نیکوان مورد گیسو تابخورد همچو عهد دوستان سالخورده استوار

کمند او مانند زلف زیبارویان پرتاب و پیچ‌وخم دارد و مانند عهد و پیمان دوستان قدیمی استوار است.

نکته ادبی: تشبیه کمند به زلف و عهد دوستان.

کوه کوبان را یگان اندر کشیده زیر داغ بادپایان را دوگان اندر کمند افکنده خوار

اسب‌های کوهسار را یکی‌یکی زیر داغ می‌برد و اسب‌های تیزرو را دوتا دوتا به راحتی در کمند می‌اندازد.

نکته ادبی: توصیف مهارت شاه در شکار.

گردن هر مرکبی چون گردن قمری بطوق از کمند شهریار شهرگیر شهردار

گردن هر اسبی که در کمند شهریارِ شهرگیر و دارنده شهر افتاد، مانند گردن قمری صاحب طوق شد.

نکته ادبی: کنایه از اسیر شدن اسب در چنبره کمند.

هر کره کاندر کمند شصت بازی درفکند گشت داغش بر سرین و شانه و رویش نگار

هر کره‌ای که در کمندِ شصت‌باز او گرفتار شد، نشان داغ بر سرین و شانه و رویش نقش بست.

نکته ادبی: توصیف زیبایی و نظم داغ‌زنی.

هرچه زینسو داغ کرد از سوی دیگر هدیه داد شاعران را با لگام و زایران را با فسار

هر چه را از یک سو داغ کرد، از سوی دیگر به شاعران با لگام و به زائران با فسار هدیه داد.

نکته ادبی: اشاره به بخشندگی شاه در کنار قدرت.

فخر دولت بوالمظفر شاه با پیوستگان شادمان و شادخوار و کامران و کامگار

فخر دولت و بوالمظفر، آن شاه، به همراه یارانش شادمان و کامرواست.

نکته ادبی: مدح شاه و نزدیکان او.

روز یک نیمه، کمند و مرکبان تیز تک نیم دیگر مطربان و بادهٔ نوشین گوار

نیمی از روز به کمند و اسب‌های تیزرو گذشت و نیم دیگر به نوازندگان و شراب گوارا.

زیرها چون بیدلان مبتلی نالنده سخت رودها چون عاشقان تنگدل گرینده زار

صدای سازهای بم مانند عاشقانِ مبتلا به شدت ناله می‌کنند و سازهای زیر مانند عاشقان دل‌تنگ زاری می‌کنند.

نکته ادبی: جان‌بخشی به سازهای موسیقی.

خسرو اندر خیمه و بر گرد او گرد آمده یوز را صید غزال و باز را مرغ شکار

شاه در خیمه است و گرداگرد او یوز برای شکار آهو و باز برای شکار پرنده آماده‌اند.

نکته ادبی: صحنه‌ای از آمادگی برای شکار.

اینچنین بزم از همه شاهان کرا اندر خورست نامهٔ شاهان بخوان و کتب پیشینان بیار

چنین بزمی برای کدام شاهی شایسته است؟ نامه شاهان را بخوان و کتاب‌های پیشینیان را بیاور تا بدانی.

نکته ادبی: فخرفروشی شاهانه و دعوت به تاریخ‌خوانی.

ای جهان آرای شاهی کز تو خواهد روز رزم پیل آشفته امان و شیر شرزه زینهار

ای شاه جهان‌آرا که در روز جنگ، فیل خشمگین و شیر شرزه از تو امان می‌خواهند.

نکته ادبی: اغراق در ترسناک بودن شاه برای دشمنان.

کار زاری کاندر او شمشیر تو جنبنده گشت سربسر کاریز خون گشت آن مصاف کار زار

میدان جنگی که در آن شمشیر تو به حرکت درآمد، یکسره به کاریز خون تبدیل شد.

نکته ادبی: کاریز استعاره از جریان خون در میدان نبرد.

مرغزاری کاندرو یک ره گذر باشد ترا چشمهٔ حیوان شود هر چشمه ای زان مرغزار

مرغزاری که تو یک بار از آن بگذری، هر چشمه‌اش به چشمه حیات (آب زندگانی) تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: مبالغه در برکتِ قدم شاه.

کوکنار از بس فزع داوری بیخوابی شود گر برافتد سایهٔ شمشیر تو بر کوکنار

اگر سایه شمشیر تو بر گیاه کوکنار بیفتد، از شدت ترس و دلهره، آن گیاه هم بی‌خواب می‌شود.

نکته ادبی: کنایه از هراس‌آوریِ شمشیر شاه.

گر نسیم جود تو بر روی دریا بروزد آفتاب از روی دریا زر برانگیزد بخار

اگر نسیم بخشندگی تو بر دریا بوزد، آفتاب از روی دریا بخار زر برمی‌انگیزد.

نکته ادبی: مبالغه در سخاوت شاه.

ور سموم خشم تو برابر و باران درفتد از تف آن ابر آتش گردد و باران شرار

و اگر باد گرم خشم تو با باران برخورد کند، از گرمای آن، ابر به آتش و باران به شراره تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ قهرِ شاه.

ور خیال تیغ تو اندر بیابان بگذرد از بیابان تا به حشر الماس برخیزد غبار

اگر خیال تیغ تو از بیابان بگذرد، از آن بیابان تا روز قیامت الماس به شکل غبار برمی‌خیزد.

نکته ادبی: خیال‌پردازی حماسی درباره قدرت سلاح شاه.

چون تو از بهر تماشا بر زمینی بگذری هر بنایی زان زمین گردد بنای افتخار

چون تو برای تماشا از زمینی بگذری، هر بنایی در آن زمین به بنای افتخار تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه و منزلت شاه.

تیغ و جام و باز و تخت از تو بزرگی یافتند روز رزم و روز بزم و روز صید و روز بار

شمشیر، جام، باز شکاری و تخت پادشاهی از تو بزرگی یافتند؛ چه در روز جنگ و چه در روز بزم.

نکته ادبی: بزرگی شاه به هر چیزی که متعلق به اوست سرایت می‌کند.

روز میدان گر ترا نقاش چین بیند به رزم خیره گردد، شیر بنگارد همی جای سوار

اگر نقاشان چین در روز نبرد تو را ببینند، متحیر می‌شوند و به جای سوار، شیر نقاشی می‌کنند.

نکته ادبی: تلمیح به مهارت نقاشان چین.

گرد کردن زر و سیم اندر خزینه نزد تو ناپسندیده تر از خون قنینه است و قمار

جمع کردن طلا و نقره در خزانه نزد تو، از خونِ شراب و قمار ناپسندتر است.

نکته ادبی: کنایه از دست‌ودلبازی و بی‌اعتنایی شاه به مال دنیا.

دوستان و دشمنان را از تو روز رزم و بزم شانزده چیزست بهره، وقت کام و وقت کار

دوستان و دشمنان از تو در روز جنگ و بزم، شانزده چیز بهره می‌برند.

نکته ادبی: مقدمه‌ای بر بیت بعدی برای شمارش متضادها.

نام و ننگ و فخر و عار و عز و ذل و نوش و زهر شادی و غم، سعد و نحس و تاج و بند و تخت و دار

نام و ننگ، افتخار و عار، عزت و ذلت، شادی و غم، سود و زیان، تاج و بند، تخت و چوبه دار.

نکته ادبی: آوردن متضادها برای نشان دادن قدرت شاه در پاداش و تنبیه.

افسر زرین فرستد آفتاب از بهر تو همچنان کز آسمان آمد علی را ذوالفقار

خورشید برای تو تاج زرین می‌فرستد، همان‌طور که از آسمان ذوالفقار برای علی آمد.

نکته ادبی: تلمیح مذهبی و پیوند دادن شاه به قداست.

کردگار از ملک گیتی بی نیازست ای ملک ملک تو بود اندرین گیتی مراد کردگار

ای پادشاه، خداوند از ملک جهان بی‌نیاز است؛ ملک تو در این دنیا مراد و اراده خداوند است.

نکته ادبی: مشروعیت الهی قدرت شاه.

گر نه از بهر عدوی تو ببایستی همی فخر تو از روی گیتی برگرفتی نام عار

اگر به خاطر دشمن تو نبود، فخر تو چنان می‌بود که نام 'عار' را از روی زمین برمی‌داشت.

نکته ادبی: دشمنان سببِ وجود عار و بدی در جهان هستند.

ور بخواهی برکنی از بن سزا باشد عدو اختیار از تست چونان کن که خواهی اختیار

اگر بخواهی دشمن را از بن برکنی شایسته است؛ اختیار دست توست، هرطور که می‌خواهی عمل کن.

نکته ادبی: تأکید بر اقتدار مطلق شاه.

شاعران را تو زجدان یادگاری، زین قبل هر که بیتی شعر گوید نزد تو یابد قرار

تو برای شاعران یادگاری از نیاکان بزرگ هستی؛ به همین دلیل است که هر کس شعری می‌سراید، نزد تو پناه می‌گیرد و آرامش می‌یابد.

نکته ادبی: واژه 'جَدان' جمع 'جد' به معنای نیاکان و گذشتگان است که در متون کهن برای اشاره به پیشینیان به کار می‌رفت.

تا طرازندهٔ مدیح تو دقیقی درگذشت ز آفرین تو دل آکنده چنان کز دانه نار

از زمانی که دقیقی، آن شاعری که مدح تو را با مهارت می‌آراست، درگذشت؛ دلش چنان از ستایش تو پر بود که گویی اناری است لبریز از دانه.

نکته ادبی: ترازاننده به معنای آراینده و زیباکننده است. تشبیه قلبِ پر از ستایش به انار پردانه، تصویری بدیع از وفاداری به ممدوح است.

تا به وقت این زمانه مر ورا مدت نماند زین سبب چون بنگری امروز تا روز شمار

از آنجا که عمر او در این دنیا به پایان رسید، این ستایش‌های او تا ابد و تا روز قیامت باقی و برقرار خواهد ماند.

نکته ادبی: 'روز شمار' استعاره از روز رستاخیز و قیامت است.

هر نباتی کز سر گور دقیقی بردمد گر بپرسی ز آفرین تو سخن گوید هزار

حتی اگر از هر گیاهی که بر سر مزار دقیقی می‌روید بپرسی، هزاران سخن در وصف بزرگی و ستایش تو بازگو می‌کند.

نکته ادبی: مبالغه در این بیت به اوج می‌رسد تا نشان دهد ستایش ممدوح با وجود شاعر عجین شده است.

تا نگردد باد خاک و ماه مهر و روز شب تا نگردد سنگ موم و سیم زر و لاله خار

تا زمانی که باد تبدیل به خاک نشود، ماه جای خورشید را نگیرد، روز و شب دگرگون نشوند، سنگ به نرمیِ موم نشود، نقره به طلا بدل نگردد و گل لاله به خار تبدیل نشود.

نکته ادبی: شاعر از آرایه 'تلی' یا 'مستحیل' بهره برده که به معنای برشمردنِ امور غیرممکن برای تعیینِ مدت زمانِ طولانی است.

تا کواکب را همی فارغ نبیند کس ز سیر تا طبایع را همی افزون نیابند از چهار

تا زمانی که هیچ‌کس کواکب و سیارات را از حرکت بازمانده نبیند و تا زمانی که عناصر اربعه (آب، باد، خاک، آتش) در نظر مردم چهارتا باقی بمانند.

نکته ادبی: اشاره به باورهای فلسفی قدیم مبنی بر چهار عنصر اصلی تشکیل‌دهنده جهان.

بر همه شادی تو بادی شادخوار و شادمان بر همه کامی تو بادی کامران و کامگار

همواره در تمامیِ لحظاتِ شادمانی، خرم و کامروا باشی و به هر چه میل و آرزو داری دست یابی.

نکته ادبی: عبارات 'شادخوار' و 'کامگار' دعاهایی برای بقای شادی و موفقیتِ ممدوح است.

بزم تو از ساقیان سرو قد چون بوستان قصر تو از لعبتان قندلب چون قندهار

بزم و مجلس تو به خاطر وجود ساقیان بلندقامت و زیبا، مانند بوستانی سرسبز است و قصر تو به دلیل حضور زیبارویانِ شیرین‌لب، همچون شهر قندهار است.

نکته ادبی: قندهار در ادبیات کهن به شیرینی و زیبایی مشهور بوده است. سروقد استعاره از قامت بلند و موزون است.