دیوان اشعار - قصاید (گزیدهٔ ناقص)

فرخی سیستانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - در مدح وزیر زاده ابوالفتح عبدالرزاق بن احمد بن حسن میمندی

فرخی سیستانی
برفت یار من و من نژند و شیفته وار به باغ رفتم با درد و داغ رفتن یار
بدان مقام که با من به می نشست همی به روزگار خزان و به روزگار بهار
بنفشه دیدم و نرگس مقام کرده و باغ بدین دو گشته ز خوبی چو صد هزار نگار
شده بنفشه به هر جایگه گروه گروه کشیده نرگس بر گرد او قطار قطار
یکی چو زلف بت من ز مشک برده نسیم دگر چو چشم بت من ز می گرفته خمار
دو سرو دیدم کو زیر هر دوان با من به جام و ساتگنی خورده بود می بسیار
خروش و ناله به من درفتاد و رنگین گشت ز خون دیده مرا هر دو آستین و کنار
بنفشه گفت که گر یار تو بشد مگری به یادگار دو زلفش مرا بگیر و بدار
چه گفت نرگس؟ گفت: ای ز چشم دلبر دور غم دو چشمش بر چشمهای من بگمار
ز بسکه زاری کردم ز سروهای بلند به گوشم آمد بانگ و خروش و نالهٔ زار
مرا به درد دل آن سروها همی گفتند که کاشکی دل تو یافتی به ما دو قرار
که سبز بود نگارین تو و ما سبزیم بلند بود و ازو ما بلندتر صد بار
جواب دادم و گفتم بلندی و سبزی به وقت بوسه نباشد مرا ز سرو به کار
درین مناظره بودم که باز خواند مرا به پیش بهر ثنا گفتن شه ابرار،
وزیرزادهٔ سلطان و برکشیدهٔ او بزرگ همت ابوالفتح سرفراز تبار
جلیل عبد رزاق احمد آنکه فضل و هنر بدو گرفت یمین و ازو گرفت یسار
به یاد کردش بتوان زدود از دل غم به مصقله بتوان برد ز آینه زنگار
ز خاندانش پیدا شد اصل جود و کرم چنانکه ز ابجد اصل حروف و اصل شمار
همیشه سیر کند نام نیک او به جهان چو بر سپهر هماره ستارهٔ سیار
جهان همه چو یکی گلبنست و او چون گل چو گل چدند ز گلبن، همی چه ماند؟ خار
به وقت خواستن آسان دهد به زایر زر اگر چه هست فراز آوریدنش دشوار
سخا و حلم و شرف دارد و هنر دارد نهاد طبع چهارست و آن خواجه چهار
سخا ز طاعت بیش و ز خشم حلم افزون شرف ز کبر زیاده، هنر فزون ز شمار
ایا، سپهر کجا همت تو باشد، پست ایا، بهشت کجا مجلس تو باشد، خوار
ز چاکران تو گامی جدا نگردد فخر ز دشمنان تو مویی جدا نباشد عار
ز خاکپای تو روشن شود دو چشم ضریر به یاد کردن نام تو به شود بیمار
بدان مقام رسیدی که بس عجب نبود اگر سپهر کند پیش تو ستاره نثار
ز هیبت قلم تو عدو به هفت اقلیم بگونهٔ قلم تو شده ست زار و نزار
سپهبدان سپه را پیادگان خواند هر آنکسی که ترا روز رزم دید سوار
چه مرکبیست به زیر تو آن مبارک خنگ که نگذرد به گه تاختن ازو طیار
چو روز باد، روان، پاره ای ز ابر سپید تو ابر دیدی کو زیر زین بود هموار
چو ابر باشد و از نعل او جهان پر برق اگر ز ابر جهد برق بس شگفت مدار
نهنگ دریا خانه ست و دیو دشت وطن پلنگ کوه پناهست و شیر بیشه حصار
نهنگ و دیو و پلنگش مخوان و شیر مخوان که ناپسند بود نزد مردم هشیار
نهنگ ازو به خروشست و دیو ازو به فغان پلنگ ازو به نهیبست و شیر ازو به فرار
ایا ز کینه وران همچو رستم دستان ایا ز ناموران همچو حیدر کرار
شب سده ست یکی آتش بلندافروز حقست مر سده را بر تو، حق آن بگزار
همیشه تا که بود زیر ما زمین گردان چنانکه بر زبر ماست گنبد دوار
دو چیز دار ز بهر دو تن نهاده مقیم ز بهر ناصح تخت و ز بهر حاسد دار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در سبکِ فاخرِ مدحی-تغزلی سروده شده و با مقدمه‌ای سرشار از تصاویرِ طبیعت‌گرایانه (تشبیب) آغاز می‌شود. شاعر در این بخش، اندوهِ جانکاهِ فراقِ یار را در آینه‌یِ زیبایی‌های باغ و گل‌ها بازتاب می‌دهد. در واقع، طبیعت برای او یادآورِ ویژگی‌های ظاهری و خاطراتِ گذشته با محبوب است که او را در میانِ حسرت و شیدایی رها کرده است.

در میانه شعر، شاعر با یک گریزِ هنرمندانه و مرسوم در سبکِ خراسانی، از فضایِ عاشقانه به ستایشِ یک شخصیتِ والامقام (ابوالفتح، فرزندِ وزیر سلطان) تغییرِ لحن می‌دهد. او در این بخش، ممدوح را به صفاتی چون سخاوت، دانش، شجاعت و قدرتِ سیاسی می‌ستاید و با استفاده از مبالغه‌هایی درخشان، شکوه و هیبتِ او را تا حدِ فرمانروایی بر طبیعت و شکست‌ناپذیری در نبردِ نظامی بالا می‌برد.

بخش پایانی قصیده، به ستایشِ نهایی و دعایِ بقایِ ممدوح اختصاص دارد و با هوشمندی، پیوندِ آن با جشنِ باستانی «سده» برقرار می‌شود. شاعر در این بیت‌ها، افزون بر ستایش، درخواستِ خود برای دریافتِ پاداش یا هدیه (صله) در این جشن را به شکلی ادیبانه و غیرمستقیم مطرح می‌کند تا بر پیوندِ میانِ ستایش‌گر و ممدوح تأکید ورزد.

معنای روان

برفت یار من و من نژند و شیفته وار به باغ رفتم با درد و داغ رفتن یار

محبوبم از کنارم رفت و من با دلی اندوهگین و حالتی پریشان، به همان باغی رفتم که پیش‌تر با او در آنجا حضور داشتم و اکنون هر گوشه‌اش برایم یادآورِ داغِ دوری اوست.

نکته ادبی: «نژند» واژه‌ای کهن به معنای اندوهگین و افسرده است که در اینجا برای توصیف وضعیتِ روحی شاعر به کار رفته است.

بدان مقام که با من به می نشست همی به روزگار خزان و به روزگار بهار

به همان محلی رفتم که در گذشته، در روزهای پاییزی و بهاری، یارِ من در آنجا کنارم می‌نشست و با هم باده می‌نوشیدیم.

نکته ادبی: «می نشست همی» حکایت از استمرارِ فعل در گذشته دارد که بر تکرارِ خاطراتِ شادِ گذشته تأکید می‌کند.

بنفشه دیدم و نرگس مقام کرده و باغ بدین دو گشته ز خوبی چو صد هزار نگار

در باغ گل‌های بنفشه و نرگس را دیدم که بر جای خود قرار گرفته بودند و از زیبایی چنان بودند که گویی صدها هزار چهره زیبا در باغ گرد آمده‌اند.

نکته ادبی: «مقام کرده» کنایه از شکوفایی و جلوه‌گری گل‌ها در باغ است.

شده بنفشه به هر جایگه گروه گروه کشیده نرگس بر گرد او قطار قطار

بنفشه‌ها در همه جا به صورت دسته‌جمعی روییده بودند و گل‌های نرگس نیز به صورت ردیف‌به‌ردیف در اطرافِ آن‌ها ایستاده بودند.

نکته ادبی: توصیفِ آرایشِ هندسیِ گل‌ها در باغ که نشان از دقتِ شاعر در مشاهده طبیعت دارد.

یکی چو زلف بت من ز مشک برده نسیم دگر چو چشم بت من ز می گرفته خمار

یکی (بنفشه) مانند زلفِ یار، بوی خوشِ مشک را در هوا پراکنده بود و دیگری (نرگس) مانند چشمانِ یار، به خاطرِ مستی، خمار و دل‌فریب شده بود.

نکته ادبی: شاعر از تکنیکِ تشخیصِ گل‌ها برای بازنماییِ ویژگی‌های صورتِ محبوب استفاده کرده است.

دو سرو دیدم کو زیر هر دوان با من به جام و ساتگنی خورده بود می بسیار

دو درختِ سرو را دیدم که در گذشته زیرِ سایه‌شان، با یارِ خود بارها شراب نوشیده بودم.

نکته ادبی: «ساتگنی» ظرفی است برای نوشیدنِ باده که به فضایِ بزمیِ شعر اشاره دارد.

خروش و ناله به من درفتاد و رنگین گشت ز خون دیده مرا هر دو آستین و کنار

فریاد و ناله‌ام بلند شد و از شدتِ گریه، آستین و دامنِ لباسم به خاطرِ خونی که از چشمانم جاری بود، رنگین شد.

نکته ادبی: اشاره به «خونِ دیده» (اشکِ خونین) که از نمادهایِ غلوآمیزِ عاشقی در ادبیاتِ کهن است.

بنفشه گفت که گر یار تو بشد مگری به یادگار دو زلفش مرا بگیر و بدار

گلِ بنفشه با زبانِ حال به من گفت: اگر محبوبت رفته است، غمگین مباش؛ مرا به یادِ زلفِ او بگیر و نگه دار.

نکته ادبی: آرایه تشخیص (جان‌بخشی به گل)؛ بنفشه در اینجا مانندِ هم‌دمی دلسوز با عاشق سخن می‌گوید.

چه گفت نرگس؟ گفت: ای ز چشم دلبر دور غم دو چشمش بر چشمهای من بگمار

نرگس چه گفت؟ گفت: ای کسی که از چشمانِ معشوق دوری، غمِ دو چشمِ او را به چشمانِ من بسپار و به تماشایِ من بنشین.

نکته ادبی: «بگمار» به معنای گماردن و سپردن است که در اینجا برای پیوند دادنِ اندوهِ شاعر با گل به کار رفته است.

ز بسکه زاری کردم ز سروهای بلند به گوشم آمد بانگ و خروش و نالهٔ زار

از بس که ناله و زاری کردم، گویی از سروهای بلندِ باغ نیز صدایِ ناله و فریاد به گوشم رسید.

نکته ادبی: شاعر چنان در اندوهِ خود غرق است که گویی محیطِ پیرامون نیز با او همنوا شده‌اند.

مرا به درد دل آن سروها همی گفتند که کاشکی دل تو یافتی به ما دو قرار

آن سروهای بلند، در پاسخ به دردِ دلم می‌گفتند: ای کاش دلِ تو نیز مانندِ ما (سروها) می‌توانست در این باغ به آرامش و قرار برسد.

نکته ادبی: استفاده از آرایه تشخیص برای همدردی با عاشق.

که سبز بود نگارین تو و ما سبزیم بلند بود و ازو ما بلندتر صد بار

آن‌ها گفتند محبوبِ تو سبز‌فام و زیبا بود و ما نیز سبز هستیم، با این تفاوت که ما صدها بار از او بلندتر و استوارتر هستیم.

نکته ادبی: «سبز» در اینجا کنایه از جوانی، شادابی و طراوت است.

جواب دادم و گفتم بلندی و سبزی به وقت بوسه نباشد مرا ز سرو به کار

به آن‌ها پاسخ دادم: زیبایی و بلندیِ شما، هرگز هنگامِ بوسیدنِ یار، جایِ خالیِ او را برای من پر نمی‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ محبوبِ حقیقی بر نمادهایِ طبیعی.

درین مناظره بودم که باز خواند مرا به پیش بهر ثنا گفتن شه ابرار،

در میانِ همین گفتگوهایِ خیالی بودم که ناگهان مرا برای ستایشِ پادشاهِ نیکوکاران فراخواندند.

نکته ادبی: «شه ابرار» لقبی است که در اینجا به ممدوح (وزیرزاده) داده شده است.

وزیرزادهٔ سلطان و برکشیدهٔ او بزرگ همت ابوالفتح سرفراز تبار

آن فردِ بزرگ‌منش، فرزندِ وزیرِ سلطان و کسی است که سلطان او را برگزیده و پرورش داده است؛ همان ابوالفتحِ بلندمرتبه.

نکته ادبی: «برکشیده» به معنای ارتقای مقام‌یافته و موردِ عنایت است.

جلیل عبد رزاق احمد آنکه فضل و هنر بدو گرفت یمین و ازو گرفت یسار

او جلیل عبد رزاق احمد است؛ کسی که فضل و هنر، در دستِ راست و چپِ او جای دارد (یعنی کاملاً بر آن‌ها مسلط است).

نکته ادبی: «یمین» و «یسار» کنایه از تسلطِ کامل بر دانش و هنر است.

به یاد کردش بتوان زدود از دل غم به مصقله بتوان برد ز آینه زنگار

با یادآوریِ نامِ او می‌توان غم را از دل زدود، همان‌طور که با صیقل دادن می‌توان زنگار را از روی آینه پاک کرد.

نکته ادبی: تشبیه «دل» به «آینه» که در ادبیاتِ عرفانی و مدحی بسیار پرکاربرد است.

ز خاندانش پیدا شد اصل جود و کرم چنانکه ز ابجد اصل حروف و اصل شمار

اصل و ریشه بخشندگی و کرم در خاندانِ اوست، درست مانندِ «الفبا» که ریشه و اساسِ همه کلمات و اعداد است.

نکته ادبی: «ابجد» نمادِ ریشه و آغازِ کارهاست.

همیشه سیر کند نام نیک او به جهان چو بر سپهر هماره ستارهٔ سیار

نامِ نیکِ او همواره در جهان جاری خواهد بود، مانند ستاره‌ای که همیشه در آسمان در حالِ حرکت است.

نکته ادبی: استعاره از جاودانگیِ نامِ ممدوح.

جهان همه چو یکی گلبنست و او چون گل چو گل چدند ز گلبن، همی چه ماند؟ خار

دنیا مانندِ یک گلستان است و او گلِ آن؛ اگر گل را از گلستان بچینند، دیگر چه چیزی باقی می‌ماند؟ جز خار و ناچیزی.

نکته ادبی: مبالغه در ستایشِ ممدوح که او را عصاره‌یِ هستی می‌داند.

به وقت خواستن آسان دهد به زایر زر اگر چه هست فراز آوریدنش دشوار

او هنگامِ بخشش و جود، طلا را به آسانی به نیازمندان می‌دهد، هرچند که به دست آوردنِ آن ثروت برایِ خودش دشوار باشد.

نکته ادبی: تأکید بر جوانمردیِ ممدوح در عینِ سختیِ معاش.

سخا و حلم و شرف دارد و هنر دارد نهاد طبع چهارست و آن خواجه چهار

او دارایِ بخشندگی، بردباری، شرافت و هنر است؛ همان‌طور که طبیعتِ آدمی از چهار عنصر تشکیل شده، وجودِ او نیز با این چهار خصلت کامل است.

نکته ادبی: اشاره به نظریه «طبایع چهارگانه» در علومِ کهن.

سخا ز طاعت بیش و ز خشم حلم افزون شرف ز کبر زیاده، هنر فزون ز شمار

بخشندگی‌اش از اطاعتِ او بیشتر، بردباری‌اش از خشمش افزون‌تر، شرافتش از تکبرش بیشتر و هنرش از شمارش خارج است.

نکته ادبی: استفاده از مبالغه برای نشان دادن کمالاتِ ممدوح.

ایا، سپهر کجا همت تو باشد، پست ایا، بهشت کجا مجلس تو باشد، خوار

ای آسمان، در برابرِ همتِ بلندِ او پست هستی و ای بهشت، در برابرِ شکوهِ مجلسِ او بی‌ارزش و کوچک هستی.

نکته ادبی: مبالغه شدید (اغراق در برتری ممدوح بر آسمان و بهشت).

ز چاکران تو گامی جدا نگردد فخر ز دشمنان تو مویی جدا نباشد عار

افتخار از خدمت‌گزارانِ تو جدا نمی‌شود و ننگ و خواری هرگز به دشمنانت نزدیک نمی‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ بالای پیروان و حقارتِ دشمنانِ ممدوح.

ز خاکپای تو روشن شود دو چشم ضریر به یاد کردن نام تو به شود بیمار

از غبارِ پایِ تو چشمانِ نابینا بینا می‌شود و صرفاً با یادآوریِ نامِ تو، بیمارِ دردمند بهبود می‌یابد.

نکته ادبی: مبالغه در کرامت و تقدسِ ممدوح.

بدان مقام رسیدی که بس عجب نبود اگر سپهر کند پیش تو ستاره نثار

تو به جایگاهی رسیدی که اگر آسمان در برابرِ تو ستاره‌افشانی کند (ستاره نثارِ تو کند)، تعجب‌آور نیست.

نکته ادبی: تعبیرِ شاعرانه از عزت و بزرگیِ ممدوح.

ز هیبت قلم تو عدو به هفت اقلیم بگونهٔ قلم تو شده ست زار و نزار

از هیبتِ قلمِ تو، دشمن در هفت اقلیمِ جهان، به خاطرِ ترس از دستوراتت، ناتوان و لاغر شده است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ سیاسی و دیوانیِ ممدوح.

سپهبدان سپه را پیادگان خواند هر آنکسی که ترا روز رزم دید سوار

هرکس تو را روزِ جنگ سوار بر اسب دیده است، فرماندهانِ بزرگِ سپاه را در برابرِ تو مانندِ سربازانِ پیاده‌نظامِ ساده می‌بیند.

نکته ادبی: مبالغه در دلیری و هیبتِ نظامیِ ممدوح.

چه مرکبیست به زیر تو آن مبارک خنگ که نگذرد به گه تاختن ازو طیار

چه اسبِ مبارکی در زیرِ توست که هنگامِ تاختن، هیچ‌کس نمی‌تواند از آن پیشی بگیرد و همتا ندارد.

نکته ادبی: توصیفِ اسبِ جنگی ممدوح که نمادی از قدرتِ اوست.

چو روز باد، روان، پاره ای ز ابر سپید تو ابر دیدی کو زیر زین بود هموار

این اسب مانندِ تکه‌ای از ابرِ سفید است که در باد حرکت می‌کند؛ تو ابر را می‌بینی که زیرِ زینِ اسب به‌طورِ هموار قرار دارد.

نکته ادبی: تشبیه حرکتِ اسب به ابرِ تندرو.

چو ابر باشد و از نعل او جهان پر برق اگر ز ابر جهد برق بس شگفت مدار

اسبت مانندِ ابر است و از نعلِ آن جهان پر از برق و درخشش می‌شود؛ اگر از دلِ چنین ابری برق جهید، هرگز تعجب نکن.

نکته ادبی: استعاره از سرعت و قدرتِ تهاجمی اسب.

نهنگ دریا خانه ست و دیو دشت وطن پلنگ کوه پناهست و شیر بیشه حصار

نهنگِ دریا، دیوِ دشت، پلنگِ کوه و شیرِ بیشه، همگی از تو پناه می‌گیرند و تو حصارِ آن‌ها هستی.

نکته ادبی: اغراق در اقتدار که حیواناتِ درنده نیز از او حساب می‌برند.

نهنگ و دیو و پلنگش مخوان و شیر مخوان که ناپسند بود نزد مردم هشیار

او را نهنگ، دیو، پلنگ یا شیر نخوان که این صفات نزدِ مردمِ خردمند برایِ تو ناپسند و کوچک است.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه ممدوح فراتر از صفاتِ جانوری است.

نهنگ ازو به خروشست و دیو ازو به فغان پلنگ ازو به نهیبست و شیر ازو به فرار

نهنگ از ترسِ تو فریاد می‌زند، دیو ناله می‌کند، پلنگ از تو می‌ترسد و شیر در برابرِ تو می‌گریزد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ برتریِ مطلقِ ممدوح بر همه موجودات.

ایا ز کینه وران همچو رستم دستان ایا ز ناموران همچو حیدر کرار

ای که در کینه‌توزی مانندِ رستمِ دستان هستی و در میانِ نام‌آوران مانندِ حیدرِ کرار (حضرت علی) هستی.

نکته ادبی: تلمیح به اسطوره‌ها و قهرمانانِ حماسی و دینی برای بیانِ شجاعت.

شب سده ست یکی آتش بلندافروز حقست مر سده را بر تو، حق آن بگزار

امشب شبِ سده است و آتشی بزرگ برپاست؛ برگزاریِ این جشن بر عهده توست، پس حقِ این جشن را ادا کن (و پاداشِ ما را بده).

نکته ادبی: اشاره به جشنِ سده و درخواستِ صله که بخشِ پایانیِ قصایدِ مدحی است.

همیشه تا که بود زیر ما زمین گردان چنانکه بر زبر ماست گنبد دوار

همیشه تا زمانی که زمینِ گردان در زیرِ پایِ ماست و گنبدِ دوارِ آسمان بر بالایِ ماست، تو پاینده باشی.

نکته ادبی: دعایِ بقایِ ممدوح به طولِ عمرِ زمین و آسمان.

دو چیز دار ز بهر دو تن نهاده مقیم ز بهر ناصح تخت و ز بهر حاسد دار

دو چیز برایِ دو گروهِ مختلف همیشه مهیا باشد: تختِ پادشاهی برایِ کسی که نصیحت‌گرِ توست و دار (چوبه اعدام) برایِ کسی که حسودِ توست.

نکته ادبی: آرایه تضاد (تخت در برابر دار) برای بیانِ سرنوشتِ عادلانه دوستان و دشمنان.

آرایه‌های ادبی

تشبیه زلف بت من و مشک / چشم بت من و خمار

شبیه‌سازی اجزای صورت محبوب به مظاهر طبیعت برای ملموس‌تر کردن زیبایی او.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) بنفشه گفت / نرگس گفت

جان بخشیدن به گل‌ها و گفتگو کردن آن‌ها با عاشق برای بیان اندوه درونی.

تلمیح رستم دستان / حیدر کرار / جشن سده

اشاره به چهره‌های اسطوره‌ای، دینی و مناسبت‌های باستانی برای تأکید بر شجاعت و فضا سازی زمانی.

مبالغه شیر ازو به فرار / جهان همه چون گل و او گل

اغراق‌های شاعرانه در وصف قدرت و جایگاه بی‌نظیر ممدوح.

استعاره تخت و دار

نمادپردازی برای خیرخواهی و عقوبتِ دشمنان.