دیوان اشعار - قصاید (گزیدهٔ ناقص)

فرخی سیستانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در مدح عضدالدوله امیر یوسف سپاهسالار برادر سلطان محمود

فرخی سیستانی
همی نسیم گل آرد به باغ بوی بهار بهار چهر منا! خیز و جام باده بیار
اگرچه باده حرامست ظن برم که مگر حلال گردد بر عاشقان به وقت بهار
خدای، نعمت، ما را ز بهر خوردن داد بیا و نعمت او را ز ما دریغ مدار
چه نعمتست به از باده باده خواران را همین بسست وگر چند نعمتش بسیار
بخاصه اکنون کز سنگ خاره لاله دمید ز لاله کوه چو دیبای لعل شد هموار
ز گلبنان شکفته چنان نماید باغ که میر پره زدستی به دشت بهر شکار
امیر ما عضد دولت و موید دین در امید بزرگان و قبلهٔ احرار
بزرگواری کاندر میان گوهر خویش پدیدتر ز علم در میان صف سوار
مبارزی که به مردی و چیره دستی و رنگ چنو یکی نبود در میان بیست هزار
دو مرد زنده نماند که صلح تاند کرد در آن حصار که او یک دو تیر برد بکار
به روی باره اگر برزند به بازی تیر زسوی دیگر تیرش برون شود ز حصار
سلاح در خور قوت، هزار من کندی اگر نیابد او را ز بهر بازی یار
کمان او را بینی فتاده پنداری مهینه شاخی افتاده از مهینه چنار
چنو سوار نیارد نگاشتن به قلم اگرچه باشد صورتگری بدیع نگار
ز دور هر که مر او را بدید یکره گفت زهی سوار نکو طلعت نکو دیدار
زخوب طلعتی و از نکو سواری کوست ز دیدنش نشود سیر دیدهٔ نظار
نکو لقا و نکو عادت و نکو سخنست نکو خصال و نکو مذهب و نکو کردار
درم کشست و کریمی که در خزانهٔ او درم نیابد چندانکه برکشد زوار
درم که بر همه شاهان بزرگ دارد قدر بر امیر ندارد به ذره ای مقدار
اگر بیابد روزی هزار تنگ درم هزار و صد بدهد کارش این بود هموار
مرا غم آید اگر چه مرا دلیست فراخ ز مال دادن و بخشیدن بدان کردار
چنان ملک را باید که باشدی هر روز خزانه پر درم و پر سلیح و پر دینار
چو خرج خویش فزونتر ز دخل خویش کند ز زر و سیم خزانه تهی شود ناچار
دگر که نام نکو یافته ست، و نام نکو نکوتر از گهر نابسوده صد خروار
شریفتر زان چیزی بود که محتشمان همی کنند به هر جای فضل او تکرار
بزرگتر زان چیزی کجا بود که ازو همی رسد ز دل و دست او به دستگزار
هر آنچه من ز کریمی و فضل او گویم کنند باور و بر من نباید استغفار
رسد ز خدمت او بی خطر به جاه و خطر کند ز خدمت او بی یسار ملک و یسار
مرا بخدمتش امروز بهترست از دی مرا به دولتش امسال خوشترست از پار
هزار سال زیاد این بزرگوار ملک عزیز باد و عدو را ذلیل کرده و خوار
خجسته بادش نوروز و همچنان همه روز به شادکامی بر کف گرفته جام عقار
همیشه در بر او کودکی چو لعبت چین همیشه مونس او لعبتی چو نقش بهار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در سبک مدح و ستایش سروده شده و با توصیفِ دل‌انگیزِ فضایِ بهاری و دعوت به شادمانی و کام‌جویی آغاز می‌شود. شاعر با تکیه بر زیبایی‌های طبیعت، مجالی برای بیانِ مدح امیرِ خود می‌یابد که آن را راهی برای گریز به توصیفِ صفاتِ برجسته، توانمندی‌های نظامی، و سخاوتِ بی‌حدِ او قرار می‌دهد.

در بخشِ میانی، شاعر ضمنِ ستایشِ قدرتِ بدنی و مهارت‌هایِ رزمی امیر، نکته‌ای خردمندانه درباره لزومِ مدیریتِ مالی و تعادل میان درآمد و هزینه در حکومت‌داری مطرح می‌کند و این نشان‌دهنده بینشِ سیاسی و اجتماعی او در کنارِ ستایشگری است. پایانِ متن نیز با آرزوی تداومِ شکوه، شادی و پیروزی برای ممدوح در ایام نوروز همراه است.

معنای روان

همی نسیم گل آرد به باغ بوی بهار بهار چهر منا! خیز و جام باده بیار

نسیمِ بهاری بویِ گل‌ها را به باغ می‌آورد؛ ای محبوبِ زیبارویِ من! برخیز و جامِ شراب را برایم بیاور.

نکته ادبی: همی در اینجا نشانه استمرار در زبان فارسی کهن است.

اگرچه باده حرامست ظن برم که مگر حلال گردد بر عاشقان به وقت بهار

اگرچه نوشیدنِ شراب از نظرِ شرعی ممنوع است، اما گمان می‌کنم که در فصلِ بهار، برای عاشقان حلال می‌شود.

نکته ادبی: ایهام در واژه «ظن» که اشاره به گمانِ شاعرانه دارد.

خدای، نعمت، ما را ز بهر خوردن داد بیا و نعمت او را ز ما دریغ مدار

خداوند نعمت‌هایش را برای لذت بردنِ ما آفریده است؛ بیا و از نعمتِ او بر ما سخت نگیر و آن را دریغ نکن.

نکته ادبی: دریغ مدار: مضارع نهی (بازداشتن).

چه نعمتست به از باده باده خواران را همین بسست وگر چند نعمتش بسیار

چه نعمتی برای شراب‌نوشان بالاتر از شراب وجود دارد؟ همین یک نعمت برای آنان کافی است، اگرچه نعمت‌های خداوند بسیارند.

نکته ادبی: باده‌خواران: شراب‌نوشان؛ استفاده از واژه ترکیبی در سنت شعر کهن.

بخاصه اکنون کز سنگ خاره لاله دمید ز لاله کوه چو دیبای لعل شد هموار

به‌ویژه اکنون که لاله از دلِ سنگِ سخت روییده است و کوهستان به‌خاطرِ لاله‌ها، مانندِ پارچه‌ای از دیبایِ قرمز یکدست شده است.

نکته ادبی: سنگ خاره: کنایه از سنگ سخت و نفوذناپذیر.

ز گلبنان شکفته چنان نماید باغ که میر پره زدستی به دشت بهر شکار

باغ به واسطه گل‌های شکفته، چنان جلوه‌ای دارد که گویی امیری برای شکار، خیمه و خرگاهِ خود را در دشت برپا کرده است.

نکته ادبی: پره: به معنای خیمه و سایبانِ بزرگ است.

امیر ما عضد دولت و موید دین در امید بزرگان و قبلهٔ احرار

امیرِ ما که بازویِ دولت و یاری‌دهنده دین است، پناهِ بزرگان و قبله‌گاهِ آزادگان محسوب می‌شود.

نکته ادبی: عضد دولت: لقبِ امیر (بازوی دولت)؛ احرار: جمع حُر به معنای آزادگان.

بزرگواری کاندر میان گوهر خویش پدیدتر ز علم در میان صف سوار

او بزرگواری است که اصالت و گوهرِ وجودش، از پرچمی که در میانِ صفِ سواران برافراشته شده، نمایان‌تر است.

نکته ادبی: علم: به معنای پرچم و نشانه است.

مبارزی که به مردی و چیره دستی و رنگ چنو یکی نبود در میان بیست هزار

جنگاوری که در مردانگی، مهارت و درخشندگی، در میانِ بیست هزار نفر، مانند و همتایی ندارد.

نکته ادبی: چیره دستی: مهارت و تسلط در کار.

دو مرد زنده نماند که صلح تاند کرد در آن حصار که او یک دو تیر برد بکار

در حصاری که او یک یا دو تیر پرتاب کند، حتی دو مردِ زنده باقی نمی‌مانند که بتوانند برای صلح و آشتی اقدام کنند.

نکته ادبی: مبالغه در قدرت رزمی و تیراندازی امیر.

به روی باره اگر برزند به بازی تیر زسوی دیگر تیرش برون شود ز حصار

اگر او برای تفریح و سرگرمی تیری به سمتِ دیوارِ قلعه پرتاب کند، تیرش از سمتِ دیگرِ حصار بیرون می‌رود.

نکته ادبی: باره: دیوارِ بلندِ قلعه.

سلاح در خور قوت، هزار من کندی اگر نیابد او را ز بهر بازی یار

او سلاحی را که هزار من وزن دارد، چنان به‌راحتی جابه‌جا می‌کند که گویی دارد با آن بازی می‌کند.

نکته ادبی: هزار من: مبالغه برای نشان دادن قدرت بدنی فوق‌العاده.

کمان او را بینی فتاده پنداری مهینه شاخی افتاده از مهینه چنار

کمانِ او را اگر ببینی، گمان می‌کنی شاخه بزرگی است که از یک درختِ چنارِ عظیم افتاده است.

نکته ادبی: تشبیه کمان به شاخه چنار برای نشان دادن بزرگی و سنگینی آن.

چنو سوار نیارد نگاشتن به قلم اگرچه باشد صورتگری بدیع نگار

هیچ نقاشی، حتی اگر هنرمندی بسیار ماهر باشد، نمی‌تواند سوارکاری مانند او را به تصویر بکشد.

نکته ادبی: صورتگری: نقاشی کردن.

ز دور هر که مر او را بدید یکره گفت زهی سوار نکو طلعت نکو دیدار

هر کس از دور او را یک‌بار می‌دید، می‌گفت: عجب سوارِ زیبا و خوش‌چهره‌ای.

نکته ادبی: نکو طلعت: زیبا چهره.

زخوب طلعتی و از نکو سواری کوست ز دیدنش نشود سیر دیدهٔ نظار

به دلیل زیباییِ چهره و سوارکاریِ بی‌نظیرش، چشمانِ بینندگان از دیدنِ او هرگز سیر نمی‌شود.

نکته ادبی: نظار: نگاه‌کنندگان.

نکو لقا و نکو عادت و نکو سخنست نکو خصال و نکو مذهب و نکو کردار

او دارای چهره‌ای زیبا، رفتاری نیکو، گفتاری پسندیده، خصلت‌های پسندیده، مذهبِ درست و کردارِ شایسته است.

نکته ادبی: تکرار واژه «نکو» برای تاکید بر کمالاتِ ممدوح است.

درم کشست و کریمی که در خزانهٔ او درم نیابد چندانکه برکشد زوار

او بخشنده است و آن‌قدر بخشش می‌کند که در خزانه‌اش، پولی باقی نمی‌ماند که مراجعه‌کنندگان بخواهند بردارند.

نکته ادبی: زوار: کسانی که به دیدار (یا طلب یاری) می‌آیند.

درم که بر همه شاهان بزرگ دارد قدر بر امیر ندارد به ذره ای مقدار

پولی که برای همه پادشاهانِ بزرگ، ارزشمند است، برای این امیر کوچک‌ترین ارزشی ندارد.

نکته ادبی: ذره: کنایه از کمترین مقدار.

اگر بیابد روزی هزار تنگ درم هزار و صد بدهد کارش این بود هموار

اگر روزی هزار کیسه پول به دستش برسد، هزار و صد کیسه می‌بخشد؛ کارش همیشه همین‌گونه است.

نکته ادبی: تنگ: کیسه‌هایی که برای حمل پول استفاده می‌شد.

مرا غم آید اگر چه مرا دلیست فراخ ز مال دادن و بخشیدن بدان کردار

اگرچه من خودم دلِ بزرگی دارم، اما از این‌همه بخشش و سخاوتِ او نگران می‌شوم.

نکته ادبی: دلی فراخ: کنایه از طبع بلند و بخشندگی.

چنان ملک را باید که باشدی هر روز خزانه پر درم و پر سلیح و پر دینار

پادشاه باید چنان باشد که خزانه‌اش هر روز پر از پول، سلاح و طلا باشد.

نکته ادبی: سلیح: شکل کهن کلمه سلاح.

چو خرج خویش فزونتر ز دخل خویش کند ز زر و سیم خزانه تهی شود ناچار

اگر کسی بیش از درآمدش خرج کند، خزانه ناگزیر از پول و ثروت خالی خواهد شد.

نکته ادبی: بیانِ یک اصلِ اقتصادیِ کهن در بابِ حکمرانی.

دگر که نام نکو یافته ست، و نام نکو نکوتر از گهر نابسوده صد خروار

دیگر ویژگیِ او این است که نامِ نیکی به دست آورده و نامِ نیک، از صد خروار طلا که دست‌نخورده باقی بماند، بهتر است.

نکته ادبی: نابسوده: لمس‌نشده و دست‌نخورده.

شریفتر زان چیزی بود که محتشمان همی کنند به هر جای فضل او تکرار

این نامِ نیک، شریف‌تر از آن چیزی است که بزرگان پیوسته درباره فضایلِ او سخن می‌گویند.

نکته ادبی: محتشمان: بزرگان و صاحب‌منصبان.

بزرگتر زان چیزی کجا بود که ازو همی رسد ز دل و دست او به دستگزار

و این شهرت، بزرگ‌تر از آن چیزی است که از دست و قلبِ او به نیازمندان می‌رسد.

نکته ادبی: دستگزار: نیازمند و کسی که دستش به یاریِ دیگران نیاز دارد.

هر آنچه من ز کریمی و فضل او گویم کنند باور و بر من نباید استغفار

هرچه من درباره بخشندگی و فضیلت‌های او بگویم، مردم باور می‌کنند و نیازی نیست که من برای دروغ‌گویی استغفار کنم.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه مدحِ او اغراقِ بی‌مورد نیست.

رسد ز خدمت او بی خطر به جاه و خطر کند ز خدمت او بی یسار ملک و یسار

از خدمتِ او بدونِ هیچ خطر و ریسکی، به جاه و مقام می‌رسند و خدمتِ او، فقر را به ثروت تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: بی‌خطر: بدونِ آسیب/دردسر؛ یسار: ثروت و توانگری.

مرا بخدمتش امروز بهترست از دی مرا به دولتش امسال خوشترست از پار

خدمتِ او امروز برای من از دیروز بهتر است و به برکتِ دولتِ او، امسال برایم خوش‌تر از سال گذشته است.

نکته ادبی: پار: سالِ گذشته.

هزار سال زیاد این بزرگوار ملک عزیز باد و عدو را ذلیل کرده و خوار

خداوند این پادشاهِ بزرگوار را هزار سال زنده و عزیز بدارد و دشمنانش را ذلیل و خوار کند.

نکته ادبی: دعا برای طول عمر ممدوح که از سنت‌های قصیده‌سرایی است.

خجسته بادش نوروز و همچنان همه روز به شادکامی بر کف گرفته جام عقار

نوروز و همه روزهایِ سال بر او خجسته باد و همواره با شادکامی، جامِ شراب در دست داشته باشد.

نکته ادبی: عقار: نامِ نوعی شرابِ کهن.

همیشه در بر او کودکی چو لعبت چین همیشه مونس او لعبتی چو نقش بهار

همیشه در کنارش معشوقه‌ای زیبا مانندِ عروسک‌هایِ چینی و همچون نقش‌ونگارِ فصلِ بهار حضور داشته باشد.

نکته ادبی: لعبت چین: کنایه از زیباییِ بی‌نقص و ظرافت.

آرایه‌های ادبی

تشبیه ز لاله کوه چو دیبای لعل

تشبیه کوه پر از لاله به پارچه دیبای قرمز که نشان‌دهنده زیبایی و نظمِ طبیعت است.

مبالغه زیر برزند به بازی تیر / زسوی دیگر تیرش برون شود ز حصار

اغراق در توانمندی و قدرتِ تیراندازیِ امیر.

کنایه دلی فراخ

کنایه از طبعِ بلند و بخشنده داشتن.

استعاره عضد دولت

امیر به بازوی دولت تشبیه شده است؛ استعاره‌ای برای نقشِ کلیدی او در حفظ و قدرتِ حکومت.