دیوان اشعار - قصاید (گزیدهٔ ناقص)

فرخی سیستانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - در ذکر وفات سلطان محمود و رثاء آن پادشاه

فرخی سیستانی
شهر غزنین نه همانست که من دیدم پار چه فتاده ست که امسال دگرگون شده کار
خانه ها بینم پر نوحه و پر بانگ و خروش نوحه و بانگ و خروشی که کند روح فگار
کویها بینم پر شورش و سرتاسر کوی همه پر جوش و همه جوشش از خیل سوار
رسته ها بینم بی مردم و درهای دکان همه بر بسته و بر در زده هر یک مسمار
کاخها بینم پرداخته از محتشمان همه یکسر ز ربض برده به شارستان بار
مهتران بینم بر روی زنان همچو زنان چشمها کرده ز خونابه به رنگ گلنار
حاجبان بینم خسته دل و پوشیده سیه کله افکنده یکی از سر و دیگر دستار
بانوان بینم بیرون شده از خانه به کوی بر در میدان گریان و خروشان هموار
خواجگان بینم برداشته از پیش دوات دستها بر سر و سرها زده اندر دیوار
عاملان بینم باز آمده غمگین ز عمل کار ناکرده و نارفته به دیوان شمار
مطربان بینم گریان و ده انگشت گزان رودها بر سر و بر روی زده شیفته وار
لشکری بینم سرگشته سراسیمه شده چشمها پر نم و از حسرت و غم گشته نزار
این همان لشکریانند که من دیدم دی؟ وین همان شهر و زمینست که من دیدم پار؟
مگر امسال ملک باز نیامد ز غزا؟ دشمنی روی نهاده ست براین شهر و دیار؟
مگر امسال ز هر خانه عزیزی کم شد؟ تا شد از حسرت و غم روز همه چون شب تار؟
مگر امسال چو پیرار بنالید ملک؟ نی من آشوب ازینگونه ندیدم پیرار؟
تو نگویی چه فتاده ست؟ بگو گر بتوان من نه بیگانه ام، این حال ز من باز مدار
این چه شغلست و چه آشوب و چه بانگست و خروش این چه کارست و چه بارست و چه چندین گفتار؟
کاشکی آن شب و آن روز که ترسیدم ازان نفتادستی و شادی نشدستی تیمار
کاشکی چشم بد اندر نرسیدی به امیر آه ترسم که رسید و شده مه زیر غبار
رفت و ما را همه بیچاره و درمانده بماند من ندانم که چه درمان کنم این را و چه چار
آه و دردا و دریغا که چو محمود ملک همچو هر خاری در زیر زمین ریزد خوار
آه و دردا که همی لعل به کان باز شود او میان گل و از گل نشود برخوردار
آه و دردا که بی او هرگز نتوانم دید باغ فیروزی پرلاله و گلهای ببار
آه و دردا که بیکبار تهی بینم ازو کاخ محمودی و آن خانهٔ پر نقش و نگار
آه و دردا که کنون قرمطیان شاد شوند ایمنی یابند از سنگ پراکنده و دار
آه و دردا که کنون قیصر رومی برهد از تکاپوی برآوردن برج و دیوار
آه و دردا که کنون برهمنان همه هند جای سازند بتان را دگر از نو به بهار
میر ما خفته به خاک اندر و ما از بر خاک این چه روزست بدین تاری یا رب زنهار
فال بد چون زنم این حال جز اینست مگر زنم آن فال که گیرد دل از آن فال قرار
میر می خورده مگر دی و بخفته ست امروز دیر خفته ست مگر رنج رسیدش ز خمار
کوس نوبتش همانا که همی زان نزنند تا بخسبد خوش و کمتر بودش بر دل بار
ای امیر همه میران و شهنشاه جهان خیز و از حجره برون آی که خفتی بسیار
خیز شاها! که جهان پر شغب و شور شده ست شور بنشان و شب و روز به شادی بگذار
خیز شاها! که به قنوج سپه گرد شده ست روی زانسو نه و بر تارکشان آتش بار
خیز شاها! که رسولان شهان آمده اند هدیه ها دارند آورده فراوان و نثار
خیز شاها که امیران به سلام آمده اند بارشان ده که رسیده ست همانا گه بار
خیز شاها! که به فیروزی گل باز شده ست بر گل نو قدحی چند می لعل گسار
خیز شاها! که به چوگانی گرد آمده اند آنکه با ایشان چوگان زده ای چندین بار
خیز شاها! که چو هر سال به عرض آمده اند از پس کاخ تو و باغ تو، پیلی دو هزار
خیز شاها! که همه دوخته و ساخته گشت خلعت لشکر و گردید به یک جای انبار
خیز شاها! که به دیدار تو فرزند عزیز به شتاب آمد بنمای مر او را دیدار
که تواند که برانگیزد زین خواب ترا خفتی آن خفتن کز بانگ نگردی بیدار
گر چنان خفتی ای شه که نخواهی برخاست ای خداوند! جهان خیز و به فرزند سپار
خفتن بسیار ای خسرو خوی تو نبود هیچکس خفته ندیده ست ترا زین کردار
خوی تو تاختن و شغل سفر بود مدام بنیاسودی هر چند که بودی بیمار
در سفر بودی تا بودی و در کار سفر تن چون کوه تو از رنج سفر گشته نزار
سفری کان را باز آمدن امید بود غم او کم بود، ار چند که باشد دشوار
سفری داری امسال شها اندر پیش که مر آن را نه کرانست پدید و نه کنار
یک دمک باری در خانه ببایست نشست تا بدیدندی روی تو عزیزان و تبار
رفتن تو به خزان بودی هر سال شها چه شتاب آمد کامسال برفتی به بهار
چون کنی صبر و جدا چند توانی بودن زان برادر که بپروردی او را به کنار
تن او از غم و تیمار تو چون موی شده ست رخ چون لالهٔ او زرد به رنگ دینار
از فراوان که بگرید به سر گور تو شاه آب دیده بشخوده ست مر او را رخسار
آتشی دارد در دل که همه روز از آن برساند به سوی گنبد افلاک شرار
گر برادر غم تو خورد شها نیست عجب دشمنت بی غم تو نیست به لیل و به نهار
مرغ و ماهی چو زنان بر تو همی نوحه کنند همه با ما شده اندر غم و اندوه تو یار
روز و شب بر سر تابوت تو از حسرت تو کاخ پیروزی چون ابر همی گرید زار
به حصار از فزع و بیم تو رفتند شهان تو شها از فزع و بیم که رفتی به حصار؟
تو به باغی چو بیابانی دلتنگ شدی چون گرفتستی در جایگهی تنگ قرار؟
نه همانا که جهان قدر تو دانست همی لاجرم نزد خردمند ندارد مقدار
زینت و قیمت و مقدار، جهان را به تو بود تا تو رفتی ز جهان این سه برون شد یکبار
شعرا را به تو بازار برافروخته بود رفتی و با تو بیکبار شکست آن بازار
ای امیری که وطن داشت به نزدیک تو فخر ای امیری که نگشته ست به درگاه تو عار
همه جهد تو در آن بود که ایزد فرمود رنجکش بودی در طاعت ایزد هموار
بگذاراد و به روی تو میاراد هگرز زلتی را که نکردی تو بدان استغفار
زنده بادا به ولیعهد تو نام تو مدام ای شه نیکدل نیکخوی نیکوکار
دل پژمان به ولیعهد تو خرسند کناد این برادر که ز درد تو زد اندر دل نار
اندر آن گیتی ایزد دل تو شاد کناد به بهشت و به ثواب و به فراوان کردار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده یکی از برجسته‌ترین و تاثیرگذارترین سوگ‌نامه‌های تاریخ ادبیات فارسی است که در پی درگذشت سلطان محمود غزنوی سروده شده است. شاعر با بازگشت به شهر غزنین، با فضایی دگرگون‌شده، ماتم‌زده و آکنده از هرج‌ومرج روبرو می‌شود و در حیرتی عمیق، از تغییر حال و روز شهر و مردمانش پرس‌وجو می‌کند. فضای کلی شعر، گذار از ناباوری و انکار مرگ پادشاه به پذیرش حقیقتی تلخ و جبرناپذیر است.

در بخش‌های میانی، شاعر با زبانی حماسی و در عین حال عاطفی، از شکوه و عظمت سلطان در زمان حیات و بیم بازگشت دشمنان (نظیر قرمطیان و رومیان) سخن می‌گوید. اوج هنر شاعر در بخش پایانی شعر است که با رویکردی خیالی (تخییل)، سلطان را به برخاستن و اداره امور دعوت می‌کند؛ گویی شاعر می‌خواهد با برشمردن وظایف روزمره پادشاه، او را از خواب مرگ بیدار کند، اما در نهایت با دریغی عمیق، حقیقتِ ابدیِ این سفر را می‌پذیرد.

معنای روان

شهر غزنین نه همانست که من دیدم پار چه فتاده ست که امسال دگرگون شده کار

شهر غزنین دیگر آن شهری نیست که پارسال دیدم؛ چه پیشامدی رخ داده که امسال همه چیز تغییر کرده است؟

نکته ادبی: «پار» به معنای سال گذشته است.

خانه ها بینم پر نوحه و پر بانگ و خروش نوحه و بانگ و خروشی که کند روح فگار

خانه‌ها را پر از شیون و فریاد می‌بینم؛ فریادهایی که روح انسان را آزرده و مجروح می‌کند.

نکته ادبی: «فگار» به معنای مجروح، زخمی و آزرده است.

کویها بینم پر شورش و سرتاسر کوی همه پر جوش و همه جوشش از خیل سوار

کوچه‌ها را پر از آشوب می‌بینم و تمام شهر پر از هیاهو و جنب‌وجوشِ سپاهیان است.

نکته ادبی: اشاره به حضور نیروهای نظامی که نشانه بی‌نظمی در شهر است.

رسته ها بینم بی مردم و درهای دکان همه بر بسته و بر در زده هر یک مسمار

بازارها را خالی از مردم می‌بینم و درِ دکان‌ها همگی بسته و با میخ کوبیده شده‌اند.

نکته ادبی: «رسته» به معنای راسته بازار و «مسمار» به معنای میخ است.

کاخها بینم پرداخته از محتشمان همه یکسر ز ربض برده به شارستان بار

کاخ‌ها را خالی از بزرگان می‌بینم؛ همه آنان از حومه شهر به بخش مرکزی کوچ کرده‌اند.

نکته ادبی: «ربض» بخش بیرونی یا حومه شهر و «شارستان» بخش مرکزی شهر است.

مهتران بینم بر روی زنان همچو زنان چشمها کرده ز خونابه به رنگ گلنار

بزرگان را می‌بینم که مانند زنان بر چهره خود می‌کوبند و چشمانشان از شدت گریه به رنگ سرخ گل انار درآمده است.

نکته ادبی: «گلنار» کنایه از قرمزی چشم در اثر گریستن است.

حاجبان بینم خسته دل و پوشیده سیه کله افکنده یکی از سر و دیگر دستار

نگهبانان و دربانان را می‌بینم که دل‌شکسته لباس سیاه پوشیده‌اند و کلاه و دستار از سر انداخته‌اند.

نکته ادبی: درآوردن کلاه و دستار نشانه مصیبت‌زدگی و عزاداری است.

بانوان بینم بیرون شده از خانه به کوی بر در میدان گریان و خروشان هموار

بانوان را می‌بینم که از خانه به کوچه آمده‌اند و در میدان شهر، گریان و خروشان هستند.

نکته ادبی: خروج زنان از خانه در آن دوره نشانه‌ای از شدت فاجعه و فقدان نظم بوده است.

خواجگان بینم برداشته از پیش دوات دستها بر سر و سرها زده اندر دیوار

خواجگان و بزرگان را می‌بینم که دوات‌ها را از پیش رو برداشته‌اند (کار را تعطیل کرده‌اند) و دست بر سر می‌کوبند.

نکته ادبی: دوات و قلم نشانه کار دیوانی و اداری است.

عاملان بینم باز آمده غمگین ز عمل کار ناکرده و نارفته به دیوان شمار

کارگزاران را می‌بینم که غمگین از کار بازگشته‌اند؛ بی‌آنکه کاری انجام شده باشد یا در دیوان محاسبات ثبت شود.

نکته ادبی: «دیوان شمار» محل ثبت حساب و کتاب‌های دولتی است.

مطربان بینم گریان و ده انگشت گزان رودها بر سر و بر روی زده شیفته وار

نوازندگان را گریان می‌بینم که از شدت غم انگشتان خود را می‌گزند و سازها را با حالتی پریشان بر سر و روی خود می‌کوبند.

نکته ادبی: «رود» به معنای سازهای زهی است.

لشکری بینم سرگشته سراسیمه شده چشمها پر نم و از حسرت و غم گشته نزار

لشکریان را می‌بینم که سرگشته و پریشان‌حال‌اند و چشمانشان از غم و حسرت گریان و نزار شده است.

نکته ادبی: «نزار» به معنای ضعیف و لاغر است.

این همان لشکریانند که من دیدم دی؟ وین همان شهر و زمینست که من دیدم پار؟

آیا این همان لشکری است که پارسال دیدم؟ و آیا این همان شهر و زمینی است که سال پیش دیدم؟

نکته ادبی: شاعر در مرحله انکار و حیرت است.

مگر امسال ملک باز نیامد ز غزا؟ دشمنی روی نهاده ست براین شهر و دیار؟

آیا امسال پادشاه از جنگ بازنگشت؟ یا دشمنی به این شهر و دیار هجوم آورده است؟

نکته ادبی: «غزا» به معنای جنگ مقدس است.

مگر امسال ز هر خانه عزیزی کم شد؟ تا شد از حسرت و غم روز همه چون شب تار؟

آیا امسال در هر خانه عزیزی کم شده که روزگار همه مانند شبِ تاریک، غم‌انگیز شده است؟

نکته ادبی: استعاره از عمق مصیبت عمومی.

مگر امسال چو پیرار بنالید ملک؟ نی من آشوب ازینگونه ندیدم پیرار؟

آیا امسال هم مانند دو سال پیش پادشاه ناله و زاری کرده است؟ نه، من دو سال پیش چنین آشوبی ندیده بودم.

نکته ادبی: «پیرار» به معنای دو سال پیش است.

تو نگویی چه فتاده ست؟ بگو گر بتوان من نه بیگانه ام، این حال ز من باز مدار

نمی‌گویی چه اتفاقی افتاده است؟ اگر می‌توانی بگو؛ من بیگانه نیستم، این حقیقت را از من پنهان نکن.

نکته ادبی: لحن ملتمسانه و پرسشگرانه.

این چه شغلست و چه آشوب و چه بانگست و خروش این چه کارست و چه بارست و چه چندین گفتار؟

این چه شغل و آشوب و فریادی است؟ این چه کار و باری است و این همه گفت‌وگو برای چیست؟

نکته ادبی: پرسش برای درک حقیقت ماجرا.

کاشکی آن شب و آن روز که ترسیدم ازان نفتادستی و شادی نشدستی تیمار

ای کاش آن روز و شبی که از وقوعش می‌ترسیدم، پیش نمی‌آمد و شادی به اندوه تبدیل نمی‌شد.

نکته ادبی: «تیمار» در اینجا به معنای غم و اندوه است.

کاشکی چشم بد اندر نرسیدی به امیر آه ترسم که رسید و شده مه زیر غبار

ای کاش چشم بد به امیر نمی‌رسید؛ آه که می‌ترسم رسیده باشد و ماه (امیر) زیر غبار پنهان شده باشد.

نکته ادبی: استعاره از فوت پادشاه.

رفت و ما را همه بیچاره و درمانده بماند من ندانم که چه درمان کنم این را و چه چار

او رفت و ما را بیچاره و درمانده رها کرد؛ نمی‌دانم چه درمانی برای این درد وجود دارد.

نکته ادبی: تایید ضمنی بر درگذشت پادشاه.

آه و دردا و دریغا که چو محمود ملک همچو هر خاری در زیر زمین ریزد خوار

آه و افسوس که محمود پادشاه، مانند خاری در زیر خاک خوار و حقیر شد.

نکته ادبی: اشاره به فروتنی مرگ و برابری انسان‌ها در زیر خاک.

آه و دردا که همی لعل به کان باز شود او میان گل و از گل نشود برخوردار

افسوس که لعل (پادشاه) به معدنِ خود بازگشت، اما او در میان گل (خاک) گیر افتاده و از آن بهره‌ای نمی‌برد.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به لعل که به کان بازگشته است.

آه و دردا که بی او هرگز نتوانم دید باغ فیروزی پرلاله و گلهای ببار

افسوس که بدون او دیگر نمی‌توانم باغ فیروزی (با شکوه) را پر از گل و لاله ببینم.

نکته ادبی: نمادپردازی باغ برای زندگی.

آه و دردا که بیکبار تهی بینم ازو کاخ محمودی و آن خانهٔ پر نقش و نگار

افسوس که کاخ محمودی و آن خانه پر نقش و نگار را اکنون خالی از او می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به فقدان پادشاه در محل حکمرانی‌اش.

آه و دردا که کنون قرمطیان شاد شوند ایمنی یابند از سنگ پراکنده و دار

افسوس که اکنون قرمطیان شاد می‌شوند و از سنگ‌پرانی و دار مجازات ایمن می‌گردند.

نکته ادبی: اشاره به دشمنان داخلی پادشاه.

آه و دردا که کنون قیصر رومی برهد از تکاپوی برآوردن برج و دیوار

افسوس که اکنون قیصر روم از ترسِ تخریب برج و باروهایش توسط محمود، رها می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به دشمنان خارجی پادشاه.

آه و دردا که کنون برهمنان همه هند جای سازند بتان را دگر از نو به بهار

افسوس که اکنون برهمنانِ هند، دوباره به ساختن بت‌ها در بهار مشغول می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به فتوحات پادشاه در هند.

میر ما خفته به خاک اندر و ما از بر خاک این چه روزست بدین تاری یا رب زنهار

میر ما در خاک خوابیده و ما روی خاک هستیم؛ خدایا این چه روزگار تاریکی است؟

نکته ادبی: تضاد میان جایگاه پادشاه و مردم.

فال بد چون زنم این حال جز اینست مگر زنم آن فال که گیرد دل از آن فال قرار

چگونه فال بد نزنم؟ مگر این اوضاع معنای دیگری جز مرگ دارد؟ فال بد می‌زنم تا شاید دلم آرام گیرد (به حقیقت واقف شوم).

نکته ادبی: شاعر در نهایت حقیقت را می‌پذیرد.

میر می خورده مگر دی و بخفته ست امروز دیر خفته ست مگر رنج رسیدش ز خمار

شاید پادشاه دیشب شراب نوشیده و امروز خوابیده است؛ شاید به خاطر خماری دیر خوابیده است.

نکته ادبی: شاعر در حالت تخییل برای انکار مرگ.

کوس نوبتش همانا که همی زان نزنند تا بخسبد خوش و کمتر بودش بر دل بار

شاید به این خاطر طبل نوبت (طبل سلطنتی) را نمی‌زنند که او راحت بخوابد و باری بر دلش نباشد.

نکته ادبی: طبل نوبت از علائم قدرت و حضور پادشاه بود.

ای امیر همه میران و شهنشاه جهان خیز و از حجره برون آی که خفتی بسیار

ای پادشاهِ همه پادشاهان و شهنشاه جهان، برخیز و از حجره بیرون بیا که بیش از حد خوابیدی.

نکته ادبی: آغاز بخشِ خیالی و طلب بیداری.

خیز شاها! که جهان پر شغب و شور شده ست شور بنشان و شب و روز به شادی بگذار

برخیز ای شاه که جهان پر از شور و شر شده است؛ این شورش را بنشان و روز و شب را به شادی بگذران.

نکته ادبی: دعوت به برقراری نظم.

خیز شاها! که به قنوج سپه گرد شده ست روی زانسو نه و بر تارکشان آتش بار

برخیز ای شاه که سپاهیان در قنوج گرد آمده‌اند؛ به آن سو برو و بر سرشان آتش ببار.

نکته ادبی: اشاره به توان نظامی پادشاه.

خیز شاها! که رسولان شهان آمده اند هدیه ها دارند آورده فراوان و نثار

برخیز ای شاه که فرستادگانِ پادشاهان آمده‌اند و هدایای فراوان آورده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به اقتدار سیاسی پادشاه.

خیز شاها که امیران به سلام آمده اند بارشان ده که رسیده ست همانا گه بار

برخیز ای شاه که امیران به ملاقات آمده‌اند؛ به آن‌ها اجازه ورود بده که وقت ملاقات رسیده است.

نکته ادبی: «بار دادن» به معنای اجازه حضور و ملاقات است.

خیز شاها! که به فیروزی گل باز شده ست بر گل نو قدحی چند می لعل گسار

برخیز ای شاه که گل‌ها شکفته‌اند؛ بر گل‌های تازه، قدحی شراب سرخ بنوش.

نکته ادبی: دعوت به خوش‌باشی ملوکانه.

خیز شاها! که به چوگانی گرد آمده اند آنکه با ایشان چوگان زده ای چندین بار

برخیز ای شاه که چوگان‌بازان جمع شده‌اند؛ همان کسانی که بارها با آن‌ها چوگان بازی کرده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به سرگرمی‌های محبوب پادشاه.

خیز شاها! که چو هر سال به عرض آمده اند از پس کاخ تو و باغ تو، پیلی دو هزار

برخیز ای شاه که مثل هر سال، دو هزار فیل برای رژه در پشت کاخ و باغ تو صف کشیده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت نظامی و شکوه درباری.

خیز شاها! که همه دوخته و ساخته گشت خلعت لشکر و گردید به یک جای انبار

برخیز ای شاه که همه خلعت‌های لشکر دوخته و آماده شده و در یک جا انبار شده است.

نکته ادبی: اشاره به ساماندهی سپاه.

خیز شاها! که به دیدار تو فرزند عزیز به شتاب آمد بنمای مر او را دیدار

برخیز ای شاه که فرزند عزیزت با شتاب به دیدارت آمده؛ او را به حضور بپذیر.

نکته ادبی: اشاره به جانشین یا فرزند پادشاه.

که تواند که برانگیزد زین خواب ترا خفتی آن خفتن کز بانگ نگردی بیدار

چه کسی می‌تواند تو را از این خواب بیدار کند؟ چنان خوابیده‌ای که با فریاد هم بیدار نمی‌شوی.

نکته ادبی: لحظه بیداری شاعر از خیالات و پذیرش مرگ.

گر چنان خفتی ای شه که نخواهی برخاست ای خداوند! جهان خیز و به فرزند سپار

اگر ای شاه چنان خوابیده‌ای که نمی‌خواهی برخیز، ای خداوندگار! برخیز و حکومت را به فرزندت بسپار.

نکته ادبی: توصیه به انتقال قدرت.

خفتن بسیار ای خسرو خوی تو نبود هیچکس خفته ندیده ست ترا زین کردار

خواب بسیار، رسم تو نبود؛ هیچ‌کس تو را این‌گونه خفته ندیده بود.

نکته ادبی: تضاد میان عادت پادشاه و وضعیت فعلی.

خوی تو تاختن و شغل سفر بود مدام بنیاسودی هر چند که بودی بیمار

عادت تو همیشه تاختن و در سفر بودن بود؛ حتی وقتی بیمار بودی هم آرام نمی‌نشستی.

نکته ادبی: توصیه به فعالیت مداوم سلطان.

در سفر بودی تا بودی و در کار سفر تن چون کوه تو از رنج سفر گشته نزار

همیشه در سفر و مشغولِ کارِ سفر بودی؛ تنِ کوه‌مانندت از سختیِ سفر ضعیف و لاغر شده بود.

نکته ادبی: ستایش سخت‌کوشی پادشاه.

سفری کان را باز آمدن امید بود غم او کم بود، ار چند که باشد دشوار

سفری که در آن امید بازگشت باشد، هرچند سخت است، اما غمش کم است.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت سفر دنیا با سفر آخرت.

سفری داری امسال شها اندر پیش که مر آن را نه کرانست پدید و نه کنار

اما امسال ای شاه، سفری در پیش داری که کرانه و کناری برای آن پدیدار نیست.

نکته ادبی: استعاره از مرگ به عنوان سفری بی‌بازگشت.

یک دمک باری در خانه ببایست نشست تا بدیدندی روی تو عزیزان و تبار

ای کاش لحظه‌ای در خانه می‌نشستی تا عزیزانت و خویشاوندانت چهره‌ات را می‌دیدند.

نکته ادبی: حسرت نهایی شاعر بر ندیدنِ دوباره پادشاه.

رفتن تو به خزان بودی هر سال شها چه شتاب آمد کامسال برفتی به بهار

همیشه شیوه تو این بود که در فصل خزان رخت از جهان بربندی، اما شگفتا که امسال چه عجله‌ای داشتی که در فصل بهار از میان ما رفتی؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد فصل خزان و بهار برای نشان دادن غیرمنتظره بودن مرگ.

چون کنی صبر و جدا چند توانی بودن زان برادر که بپروردی او را به کنار

چگونه برادر تو که دست‌پرورده و عزیزِ در کنار تو بوده است، می‌تواند دوری تو را تاب بیاورد و در فراق تو صبر پیشه کند؟

نکته ادبی: تعبیر «پروردن در کنار» نشان‌دهنده پیوند عمیق عاطفی و تربیتی است.

تن او از غم و تیمار تو چون موی شده ست رخ چون لالهٔ او زرد به رنگ دینار

پیکر آن برادر از شدت غم و اندوه به باریکی مو رسیده و چهره گلگونش از فرط گریه، به رنگ دینار (سکه طلا) زرد گشته است.

نکته ادبی: تشبیه تن به مو (کنایه از لاغری) و چهره به دینار (کنایه از زردیِ ناشی از بیماری یا غم).

از فراوان که بگرید به سر گور تو شاه آب دیده بشخوده ست مر او را رخسار

از بس که آن پادشاه بر سر مزار تو گریسته است، سیل اشک‌هایش رخساره‌اش را شسته و دگرگون کرده است.

نکته ادبی: بشخوده (شسته)؛ اشاره به شدت گریه که صورت را دگرگون کرده است.

آتشی دارد در دل که همه روز از آن برساند به سوی گنبد افلاک شرار

او آتشی در دل دارد که هر روز از سوزشِ آن، شراره‌های آه و ناله‌اش را به سوی آسمان‌ها می‌فرستد.

نکته ادبی: اشاره به کنایه «آتش در دل داشتن» که نشان از سوز و گداز درونی دارد.

گر برادر غم تو خورد شها نیست عجب دشمنت بی غم تو نیست به لیل و به نهار

ای شاه! اگر برادرت در غم تو می‌سوزد جای تعجب نیست، اما دشمنانت نیز شب و روز از غمِ فقدانِ بزرگمردی چون تو، بی‌غم و آسوده نیستند.

نکته ادبی: اشاره به بزرگی شخصیت متوفی که حتی دشمنان نیز نبودش را حس می‌کنند.

مرغ و ماهی چو زنان بر تو همی نوحه کنند همه با ما شده اندر غم و اندوه تو یار

مرغان و ماهیان نیز مانند ما، در سوگ تو نوحه‌سرایی می‌کنند؛ همه عالم در این اندوه با ما هم‌نوا و هم‌درد شده‌اند.

نکته ادبی: تخیلِ همدردیِ کل کائنات با فقدان شخصیت مهم.

روز و شب بر سر تابوت تو از حسرت تو کاخ پیروزی چون ابر همی گرید زار

کاخ پیروزی که محل سکونت تو بود، شب و روز از شدت حسرت و دوری تو، مانند ابری که می‌بارد، زار زار می‌گرید.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به کاخ که همچون انسان گریه می‌کند.

به حصار از فزع و بیم تو رفتند شهان تو شها از فزع و بیم که رفتی به حصار؟

پادشاهان برای در امان ماندن از ترس و اضطراب به دژ و حصار پناه می‌بردند؛ تو ای شاه، از ترس و هراسِ چه چیزی به حصار (گور) پناه بردی؟

نکته ادبی: بازی زبانی با واژه حصار؛ یکی دژِ دفاعی و دیگری خاکِ گور.

تو به باغی چو بیابانی دلتنگ شدی چون گرفتستی در جایگهی تنگ قرار؟

تو که در باغی از نعمات و وسعت بودی، چگونه دلتنگ شدی و در جایگاه تنگی (گور) قرار گرفتی؟

نکته ادبی: تضاد میان باغ (فضای وسیع و مرفه زندگی) و جایگاه تنگ (گور).

نه همانا که جهان قدر تو دانست همی لاجرم نزد خردمند ندارد مقدار

به گمانم جهان ارزش و قدر تو را نشناخت و به همین دلیل است که خردمندان دیگر برای این جهان ارزشی قائل نیستند.

نکته ادبی: حکمتی است مبنی بر بی‌ارزشی دنیا در چشم خردمندان به خاطر فقدان انسان‌های بزرگ.

زینت و قیمت و مقدار، جهان را به تو بود تا تو رفتی ز جهان این سه برون شد یکبار

زیبایی و ارزش و منزلتِ این دنیا به وجود تو وابسته بود؛ وقتی تو از دنیا رفتی، این سه ویژگی نیز با تو از جهان رخت بربست.

نکته ادبی: تکرار سه‌گانه (زینت، قیمت، مقدار) برای تأکید بر تأثیر وجودی متوفی.

شعرا را به تو بازار برافروخته بود رفتی و با تو بیکبار شکست آن بازار

بازارِ شاعران و ادب‌پروری به خاطر حمایت تو گرم و پررونق بود؛ با رفتن تو، آن بازار یک‌باره سرد و بی رونق شد.

نکته ادبی: بازار برافروخته (کنایه از رونق حمایت از شاعران).

ای امیری که وطن داشت به نزدیک تو فخر ای امیری که نگشته ست به درگاه تو عار

ای امیری که سرزمین‌ها به مجاورت با تو افتخار می‌کردند؛ ای امیری که هیچ‌گاه در درگاه تو، کار ناپسند و زشتی صورت نگرفت.

نکته ادبی: اشاره به عدالت و نیکیِ دستگاه حکومتی او.

همه جهد تو در آن بود که ایزد فرمود رنجکش بودی در طاعت ایزد هموار

تمام تلاش تو در زندگی این بود که فرامین خداوند را اجرا کنی؛ تو همواره در طاعت پروردگار، رنج‌کش و کوشا بودی.

نکته ادبی: اشاره به تقوا و سخت‌کوشی در مسیر بندگی.

بگذاراد و به روی تو میاراد هگرز زلتی را که نکردی تو بدان استغفار

خداوند از آن لغزش‌هایی که تو بابتشان طلب آمرزش کردی، درگذرد و آن‌ها را به رویت نیاورد.

نکته ادبی: طلب بخشش برای گناهان احتمالی.

زنده بادا به ولیعهد تو نام تو مدام ای شه نیکدل نیکخوی نیکوکار

ای شاه نیک‌دل و خوش‌خوی و نیکوکار، باشد که نام تو همیشه از طریق ولیعهد و جانشینت زنده و جاودان بماند.

نکته ادبی: دعا برای بقای نام او توسط جانشین.

دل پژمان به ولیعهد تو خرسند کناد این برادر که ز درد تو زد اندر دل نار

باشد که خداوند دلِ پژمرده این برادر را که از دردِ فقدان تو در دلش آتشی برافروخته، به وجود ولیعهدِ تو تسلی بخشد.

نکته ادبی: آرزوی آرامش برای برادر بازمانده.

اندر آن گیتی ایزد دل تو شاد کناد به بهشت و به ثواب و به فراوان کردار

ایزد در آن جهان، دل تو را با پاداش‌های بهشتی و ثوابِ کارهای نیکِ فراوانی که انجام دادی، شاد و خرسند گرداند.

نکته ادبی: دعا برای آرامش ابدی در جهان آخرت.