دیوان اشعار - قصاید (گزیدهٔ ناقص)

فرخی سیستانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در ذکر سفر سومنات و فتح آنجا و شکستن منات و رجعت سلطان

فرخی سیستانی
فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نو آر که نو را حلاوتیست دگر
فسانهٔ کهن و کارنامهٔ به دروغ به کار ناید رو در دروغ رنج مبر
حدیث آنکه سکندر کجا رسید و چه کرد ز بس شنیدن گشته ست خلق را از بر
شنیده ام که حدیثی که آن دوباره شود چو صبر گردد تلخ، ارچه خوش بود چو شکر
اگر حدیث خوش و دلپذیر خواهی کرد حدیث شاه جهان پیش گیر و زین مگذر
یمین دولت محمود شهریار جهان خدایگان نکو منظر و نکو مخبر
شهی که روز و شب او را جز این تمنا نیست که چون زند بت و بتخانه بر سر بتگر
گهی ز جیحون لشکر کشد سوی سیحون گهی سپه برد از باختر سوی خاور
ز کارنامهٔ او گر دو داستان خوانی به خنده یاد کنی کارهای اسکندر
بلی سکندر سرتاسر جهان را گشت سفر گزید و بیابان برید و کوه و کمر
ولیکن او ز سفر آب زندگانی جست ملک، رضای خدا و رضای پیغمبر
و گر تو گویی در شانش آیتست رواست نیم من این را منکر که باشد آن منکر
به وقت آنکه سکندر همی امارت کرد نبد نبوت را برنهاده قفل به در
به وقت شاه جهان گر پیمبری بودی دویست آیت بودی به شان شاه اندر
همه حدیث سکندر بدان بزرگ شده ست که دل به شغل سفر بست و دوست داشت سفر
اگر سکندر با شاه یک سفر کردی ز اسب تازی زود آمدی فرود به خر
درازتر سفر او بدان رهی بوده ست که ده ز ده نگسسته ست و کردر از کردر
ملک سپاه به راهی برد که دیو درو شمیده گردد و گمراه و عاجز و مضطر
چنین سفر که شه امسال کرد، در همه عمر خدای داند کو را نیامده ست به سر
گمان که برد که هرگز کسی ز راه طراز به سومنات برد لشکر و چنین لشکر
نه لشکری که مر آن را کسی بداند حد نه لشکری که مر آن را کسی بداند مر
شمار لختی از آن برتر از شمار حصی عداد برخی از آن برتر از عداد مطر
به لشکر گشن و بیکران نظر چه کنی تو دوری ره صعب و کمی آب نگر
رهی که دیو درو گم شدی به وقت زوال چو مرد کم بین در تنگ بیشه وقت سحر
درازتر ز غم مستمند سوخته دل کشیده تر ز شب دردمند خسته جگر
به صد پی اندر، ده جای ریگ چون سرمه به ده پی اندر، صد جای سنگ چون نشتر
چو چشم شوخ همه چشمه های او بی آب چو قول سفله همه کشتهای او بی بر
هوای او دژم و باد او چو دود جحیم زمین او سیه و خاک او چو خاکستر
همه درخت و میان درخت خار گشن نه خار بلکه سنان خلنده و خنجر
نه مرد را سر آن کاندر آن نهادی پی نه مرغ را دل آن کاندر آن گشادی پر
همی ز جوشن برکند غیبهٔ جوشن همی ز مغفر بگسست رفرف مغفر
سوار با سر اندر شدی بدو و ازو برون شدی همه تن چون هزار پای به سر
هزار خار شکسته درو و خسته ازو به چند جای سر و روی و پشت و پهلو و بر
کمرکشان سپه را جدا جدا هر روز کمر برهنه به منزل شدی ز حلیهٔ زر
چو پای باز در آن بیشه پر جلاجل بود ستاکهای درخت از پشیزه های کمر
گهی گیاهی پیش آمدی چو نوک خدنگ گهی زمینی پیش آمدی چو روی تبر
در آن بیابان منزلگهی عجایب بود که گر بگویم کس را نیابد آن باور
بگونهٔ شب، روزی بر آمد از سر کوه که هیچگونه بر آن کارگر نگشت بصر
نماز پیشین انگشت خویش را بر دست همی ندیدم من، این عجایبست و عبر
عجبتر آنکه ملک را چنین همی گفتند که اندرین ره مار دو سر بود بیمر
ترا بزرگ سپاهیست وین دراز رهیست همه سراسر پر خار و مار و لوره و جر
به شب چو خفته بود مرد سر بر آرد مار همی کشد به نفس خفته تا بر آید خور
چو خور بر آید و گرمی به مرد خفته رسد سبک نگردد زان خواب تا گه محشر
خدایگان جهان زان سخن نیندیشید سپه براند به یاری ایزد داور
بدین درشتی و زشتی رهی که کردم یاد گذاره کرد به توفیق خالق اکبر
پیادگان را یک یک بخواند و اشتر داد به توشه کرد سفر بر مسافران چو حضر
جمازه ها را در بادیه دمادم کرد به آب کرد همه ریگ آن بیابان تر
بساخت از پی پس ماندگان و گمشدگان میان بادیه ها حوضهای چون کوثر
همه سپه را زان بادیه برون آورد شکفته چون گل سیراب و همچو نیلوفر
بدان ره اندر چندین حصار و شهر بزرگ خراب کرد و بکند اصل هر یک از بن و بر
نخست لدروه کز روی برج و بارهٔ آن چو کوه کوه فرو ریخت آهن و مرمر
حصار او قوی و بارهٔ حصار قوی حصاریان همه بر سان شیر شرزهٔ نر
مبارزانی همدست و لشکری همپشت درنگ پیشه به فر و شتابکار به کر
نبرد کرده و اندر نبرد یافته دست دلیر گشته و اندر دلیری استمگر
چو چیکودر که چه صندوقهای گوهر یافت به کوهپایهٔ او شهریار شیر شکر
چو کوه البرز، آن کوه کاندرو سیمرغ گرفت مسکن و با زال شد سخن گستر
چگونه کوهی چونانکه از بلندی آن ستارگان را گویی فرود اوست مقر
مبارزانی بر تیغ او به تیغ گذاشت که هر یکی را صد بنده بود چون عنتر
چو نهرواله که اندر دیار هند بهیم به نهرواله همی کرد بر شهان مفخر
بزرگ شهری و در شهر کاخهای بزرگ رسیده کنگرهٔ کاخها به دو پیکر
به دخل نیک و به تربت خوش و به آب تمام به کشتمند و به باغ و به بوستان برور
دویست پیل دمان پیش و ده هزار سوار نود هزار پیاده مبارز و صفدر
همیشه رای بهیم اندرو مقیم بدی نشسته ایمن و دل پر نشاط و ناز و بطر
چو مندهیر که در مندهیر حوضی بود چنانکه خیره شدی اندرو دو چشم فکر
چگونه حوضی چونانکه هر چه بندیشم همی ندانم گفتن صفاتش اندر خور
ز دستبرد حکیمان برو پدید نشان ز مالهای فراوان برو پدید اثر
فرات پهنا حوضی به صد هزار عمل هزار بتکدهٔ خرد گرد حوض اندر
بزرگ بتکده ای پیش و در میانش بتی به حسن ماه ولیکن به قامت عرعر
دگر چو دیولواره که همچو دیو سپید پدید بود سر افراشته میان گذر
درو درختان چون گوز هندی و پوپل که هر درخت به سالی دهد مکرر بر
یکی حصار قوی بر کران شهر و درو ز بتپرستان گرد آمده یکی معشر
بکشت مردم و بتخانه ها بکند و بسوخت چنانکه بتکدهٔ دارنی و تانیسر
نرست ازو به ره اندر مگر کسی که بماند نهفته زیر خسی چون بهیم شوم اختر
نهفتگان را ناجسته زان قبل بگذاشت که شغل داشت جز آن، آن شه فریشته فر
کسی که بتکدهٔ سومنات خواهد کند به جستگان نکند روزگار خویش هدر
ملک همی به تبه کردن منات شتافت شتاب او هم ازین روی بوده بود مگر
منات و لات و عزی در مکه سه بت بودند ز دستبرد بت آرای آن زمان آزر
همه جهان همی آن هر سه بت پرستیدند جز آن کسی که بدو بود از خدای نظر
دو زان پیمبر بشکست و هر دو را آن روز فکنده بود ستان پیش کعبه پای سپر
منات را ز میان کافران بدزدیدند به کشوری دگر انداختند از آن کشور
به جایگاهی کز روزگار آدم باز بر آن زمین ننشست و نرفت جز کافر
ز بهر آن بت، بتخانه ای بنا کردند به صد هزار تماثیل و صد هزار صور
به کار بردند از هر سویی تقرب را چو تخته سنگ بر آن خانه، تخته تختهٔ زر
به بتکده در، بت را خزینه ای کردند در آن خزینه به صندوقهای پیل، گهر
گهر خریدند او را به شهرها چندان که سیر گشت ز گوهرفروش،گوهر خر
برابر سر بت کله ای فروهشتند نگار کار به یاقوت و بافته به درر
ز زر پخته یکی جرد ساختند او را چو کوه آتش و گوهر برو به جای شرر
خراج مملکتی تاج و افسرش بوده ست کمینه چیز وی آن تاج بود و آن افسر
پس آنگه آنرا کردند سومنات لقب لقب که دید که نام اندرو بود مضمر
خبر فکندند اندر جهان که از دریا بتی بر آمد زینگونه و بدین پیکر
مدبر همه خلقست و کردگار جهان ضیادهندهٔ شمسست و نوربخش قمر
به علم این بود اندر جهان صلاح و فساد به حکم این رود اندر جهان قضا و قدر
گروه دیگر گفتند، نی که این بت را بر آسمان برین بود جایگاه و مقر
کسی نیاورد این را بدین مقام که این ز آسمان به خودی خود آمده ست ایدر
بدین بگوید روز و بدان بگوید شب بدین بگوید بحر و بدان بگوید بر
چو این ز دریا سر بر زد و به خشک آمد سجود کردند این را همه نبات و شجر
به شیر خویش مر او را بشست گاو و کنون بدین تقرب خوانند گاو را مادر
ز بهر سنگی چندین هزار خلق خدای به قول دیو فرو هشته بر خطر لنگر
فریضه هر روز آن سنگ را بشستندی به آب گنگ و به شیر و به زعفران و شکر
ز بهر شستن آن بت ز گنگ هر روزی دو جام آب رسیدی فزون ز ده ساغر
از آب گنگ چه گویم که چند فرسنگست به سومنات بدانجایگاه زلت و شر
گه گرفتن خور صد هزار کودک و مرد بدو شدندی فریادخواه و پوزشگر
ز کافران که شدندی به سومنات به حج همی گسسته نگشتی به ره نفر ز نفر
خدای خوانند آن سنگ را همی شمنان چه بیهده سخنست این که خاکشان بر سر
خدای حکم چنان کرده بود کان بت را ز جای برکند آن شهریار دین پرور
بدان نیت که مر او را به مکه باز برد بکند و اینک با ما همی برد همبر
چو بت بکند از آنجا و مال و زر برداشت به دست خویش به بتخانه در فکند آذر
برهمنان را چندانکه دید سر ببرید بریده به، سر آن کز هدی بتابد سر
ز خون کشته کز آن بتکده به دریا راند چو سرخ لاله شد، آبی چو سبز سیسنبر
ز بتپرستان چندان بکشت و چندان بست که کشته بود و گرفته ز خانیان به کتر
خدای داند کآنجا چه مایه مردم بود همه در آرزوی جنگ و جنگ را از در
میان بتکده استاده و سلیح به چنگ چو روز جنگ میان مصاف، رستم زر
خدنگ ترکی بر روی و سر همی خوردند همی نیامد بر رویشان پدید غیر
به جنگ جلدی کردند، لیکن آخر کار به تیر سلطان بردند عمر خویش به سر
خدایگان را اندر جهان دو حاجت بود همیشه این دو همی خواست ز ایزد داور
یکی که جایگه حج هندوان بکند دگر که حج کند و بوسه بر دهد به حجر
یکی از آن دو مراد بزرگ حاصل کرد دگر به عون خدای بزرگ کرده شمر
خراب کردن بتخانه خردکار نبود بدانچه کرده بیابد ملک ثواب و ثمر
چو دل ز سوختن سومنات فارغ کرد گرفت راه به در باز رفتگان دگر
خمی ز گردش دریا به ره پیش آمد گسسته شد ز ره امید مردمان یکسر
نبود رهبر کان خلق را بجستی راه نبود ممکن کان آب را کنند عبر
سوی درازا یک ماه راه ویران بود رهی به صعبی و زشتی در آن دیار سمر
ز سوی پهنا چندانکه کشتیی دو سه روز همی رود، چو رود مرغ گرسنه سوی خور
درون دریا مد آمدی به روز دو بار چنانکه چرخ زدی اندر آب او چنبر
چو مد باز شدی بر کرانش صیادان فرو شدندی و کردندی از میانه حذر
ملک چو حال چنان دید خلق را دل داد براند و گفت که این مایه آب را چه خطر
امید خویش به ایزد فکند و پیش سپاه فکند بارهٔ فرخنده پی به آب اندر
به فال نیک شه پر دل آب را بگذاشت روان شدند همه از پی شه آن لشکر
برآمدند بر آن پی ز آب آن دریا چنانکه گفتی آن آب بد همی فرغر
نه آنکه هیچ کسی را به تن رسید آسیب نه آنکه هیچ کسی را به جان رسید ضرر
دو روز و دو شب از آنجا همی سپاه گذشت که مد نیامد و نگذشت آبش از میزر
جدا ز مردم بگذشت ز آب آن دریا بر از دویست هزار اسب و اشتر و استر
بدین طریق ز یزدان چنین کرامت یافت تو این کرامت ز اجناس معجزات شمر
جز اینکه گفتم، چندین غزات دیگر کرد به بازگشتن سوی مقام عز و مقر
حصار کندهه را از بهیم خالی کرد بهیم را به جهان آن حصار بود مفر
قوی حصاری بر تیغ نامدار کهی میان دشتی سیراب ناشده ز مطر
میان سنگ، یکی کنده، کنده گرد حصار نه زان عمل که بود کار کرده های بشر
نه راه یافته خصم اندر آن حصار به جهد نه زان حصار فرود آمدی یکی به خبر
وز آن حصار به منصوره روی کرد و براند بر آن شماره کجا رند حیدر از خیبر
خفیف چون خبر خسرو جهان بشنید دوان گذشت و به جوی اندر اوفتاد و به جر
به آب شور و بیابان پرگزند افتاد بماندش خانهٔ ویران ز طارم و ز طزر
خفیف را سپه و پیل و مال چندان بود که بیش از آن نبود در هوا همانا ذر
نداشت طاقت سلطان، ز پیش او بگریخت چنان که زو بگریزند صد هزار دگر
نگاه کن که بدین یک سفر که کرد، چه کرد خدایگان جهان شهریار شیرشکر
جهان بگشت و اعادی بکشت و گنج بیافت بنای کفر بیفکند، اینت فتح و ظفر
زهی مظفر فیروزبخت دولتیار که گوی برده ای از خسروان به فضل و هنر
ازین هنر که نمودی و ره که پیمودی شهان غافل سرمست را همی چه خبر
تو بر کنارهٔ دریای شور خیمه زدی شهان شراب زده بر کناره های شمر
تو سومنات همی سوختی به بهمن ماه شهان دیگر عود و مثلث و عنبر
به وقت آنکه همه خلق گرم خواب شوند تو در شتاب سفر بوده ای و رنج سهر
تو آن شهی که ز بهر غزات رایت تو به سومنات رود گاه و گه به کالنجر
خدایگانا زین پس چو رای غزو کنی ببر سپاه گشن سوی روم و سوی خزر
به سند و هند کسی نیست مانده، کان ارزد کز آن تو شود آنجا به جنگ یک چاکر
خراب کردی و بیمرد خاندان بهیم مگر کنی پس از این قصد خانهٔ قیصر
سپه کشیدی زین روی تا لب دریا به جایگاهی کز آدمی نبود اثر
به ما نمودی آن چیزها که یاد کنیم گمان بریم که این در فسانه بود مگر
زمین بماند برین روی و آب پیش آمد بهیچروی ازین آب نیست روی گذر
اگر نه دریا پیش آمدی به راه ترا کنون گذشته بدی از قمار و از بربر
ایا به مردی و پیروزی از ملوک پدید چنان که بود به هنگام مصطفی حیدر
شنیده ام که همیشه چنین بود دریا که بر دو منزل از آواش گوش گردد کر
همی نماید هیبت، همی فزاید شور همی بر آید موجش برابر محور
سه بار با تو به دریای بیکرانه شدم نه موج دیدم و نه هیبت و نه شور و نه شر
نخست روز که دریا ترا بدید، بدید که پیش قدر تو چون ناقصست و چون ابتر
به مال با تو نتاند شد، ار بخواهد، جفت به قدر با تو نیارد زد، ار بخواهد، بر
چو گرد خویش نگه گرد ، مار و ماهی دید به گرد تو مه تابان و زهرهٔ ازهر
ز تو خلایق را خرمی و شادی بود وزو همه خطر جان و بیم غرق و غرر
چو قدرت تو نگه کرد و عجز خویش بدید چو آبگینه شد آب اندرو ز شرم و حجر
ز آب دریا گفتی همی به گوش آمد که شهریارا دریا تویی و من فرغر
همه جهان ز تو عاجز شدند تا دریا نداشت هیچ کس این قدر و منزلت ز بشر
بزرگوارا کاری که آمد از پدرت به دولت پدر تو نبود هیچ پدر
به ملکداری تا بود بود و وقت شدن بماند ازو به جهان چون تو یادگار پسر
همیشه تا نبود جان چو جسم و عقل چو جهل همیشه تا نبود دین چو کفر و نفع چو ضر
همیشه تا علوی را نسب بود به علی همیشه تا عمری را شرف بود به عمر
خدایگانی جز مر ترا همی نسزد خدایگان جهان باش و از جهان بر خور
جهان و مال جهان سربسر خنیدهٔ تست به شهریاری و فیروزی از خنیده بچر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نو آر که نو را حلاوتیست دگر

داستانِ اسکندر قدیمی و تکراری شده است؛ سخن تازه‌ای بگو که حرفِ نو، حلاوت و لذتی دیگر دارد.

نکته ادبی: فسانه: مخفف افسانه. واژه «حلاوت» به معنای شیرینی و جذابیت است.

فسانهٔ کهن و کارنامهٔ به دروغ به کار ناید رو در دروغ رنج مبر

آن افسانه‌های قدیمی و گزارش‌های دروغین، دیگر به کار نمی‌آیند؛ وقتت را برای نوشتن و رنج کشیدن در راهِ دروغ تلف نکن.

نکته ادبی: کارنامه: در اینجا به معنای کتاب و داستان‌های مکتوب تاریخی است.

حدیث آنکه سکندر کجا رسید و چه کرد ز بس شنیدن گشته ست خلق را از بر

داستان اینکه اسکندر به کجا رسید و چه کرد، آنقدر تکرار شده که برای همه مردم از حفظ است و تازگی ندارد.

نکته ادبی: از بر بودن: اصطلاحی به معنای حفظ بودنِ چیزی و نداشتنِ تازگی.

شنیده ام که حدیثی که آن دوباره شود چو صبر گردد تلخ، ارچه خوش بود چو شکر

شنیده‌ام که هر سخنی اگر تکرار شود، حتی اگر در ابتدا مثل شکر شیرین بوده باشد، مثل داروی تلخ صبر، ناگوار می‌شود.

نکته ادبی: صبر: در اینجا به معنای گیاه تلخ (آلوئه ورا) است که ضرب‌المثلِ تلخی است.

اگر حدیث خوش و دلپذیر خواهی کرد حدیث شاه جهان پیش گیر و زین مگذر

اگر قصد داری سخنی خوش و دلپذیر بسرایی، به ذکرِ کارهای پادشاهِ جهان (محمود) بپرداز و از این موضوع غافل نشو.

نکته ادبی: شاه جهان: اشاره به سلطان محمود غزنوی.

یمین دولت محمود شهریار جهان خدایگان نکو منظر و نکو مخبر

همان پادشاهِ یاری‌گرِ دولت، محمود که فرمانروایِ جهان است؛ فرمانروایی که هم ظاهر و سیمایِ نیکو دارد و هم باطن و اندیشه‌ی درست.

نکته ادبی: یمین‌الدوله: لقب سلطان محمود که به معنای دست راستِ دولت (در پناهِ دین) است.

شهی که روز و شب او را جز این تمنا نیست که چون زند بت و بتخانه بر سر بتگر

پادشاهی که شب و روز آرزویی جز این ندارد که بت‌ها و بت‌خانه‌ها را بر سرِ بت‌پرستان خراب کند.

نکته ادبی: بتگر: در اینجا کنایه از بت‌پرستان و مشرکان است.

گهی ز جیحون لشکر کشد سوی سیحون گهی سپه برد از باختر سوی خاور

گاهی از رودِ جیحون لشکر به سوی سیحون می‌کشد و گاهی سپاه را از غرب به سوی شرق می‌برد (تسلط کامل بر اقلیم‌ها).

نکته ادبی: جیحون و سیحون: دو رود بزرگ ماوراءالنهر؛ نماد گستردگی قلمرو.

ز کارنامهٔ او گر دو داستان خوانی به خنده یاد کنی کارهای اسکندر

اگر دو داستان از کارنامه‌ی کارهای او بخوانی، به کارهای اسکندر خواهی خندید (یعنی کارهای محمود بسیار بزرگ‌تر است).

نکته ادبی: این بیت در مقام برتری دادنِ محمود بر اسکندر است.

بلی سکندر سرتاسر جهان را گشت سفر گزید و بیابان برید و کوه و کمر

البته اسکندر تمام جهان را گشت و سفر کرد و از کوه و بیابان گذشت.

نکته ادبی: کوه و کمر: کنایه از سختی‌های جغرافیایی.

ولیکن او ز سفر آب زندگانی جست ملک، رضای خدا و رضای پیغمبر

اما هدفِ اسکندر از آن سفر، یافتنِ آب زندگانی بود، در حالی که هدفِ پادشاهِ ما، رضای خدا و پیامبر است.

نکته ادبی: آب زندگانی: اشاره به افسانه اسکندر که برای جاودانگی به ظلمات رفت.

و گر تو گویی در شانش آیتست رواست نیم من این را منکر که باشد آن منکر

و اگر بگویی در شأنِ اسکندر آیه‌ای نازل شده، من آن را انکار نمی‌کنم؛ هر کس منکر باشد، خودش می‌داند.

نکته ادبی: اشاره به نظرات مفسران قدیم در مورد «ذوالقرنین» در قرآن.

به وقت آنکه سکندر همی امارت کرد نبد نبوت را برنهاده قفل به در

زمانی که اسکندر حکومت می‌کرد، بابِ نبوت بسته نشده بود (یعنی پیامبری بود و نبوت جاری بود).

نکته ادبی: قفل به در نبودن: استعاره از باز بودنِ بابِ نبوت.

به وقت شاه جهان گر پیمبری بودی دویست آیت بودی به شان شاه اندر

اگر در زمانِ سلطان محمود نیز پیامبری وجود داشت، دویست آیه در شأنِ او نازل می‌شد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ عظمتِ محمود.

همه حدیث سکندر بدان بزرگ شده ست که دل به شغل سفر بست و دوست داشت سفر

شهرتِ اسکندر تنها به این دلیل بزرگ شده است که به شغلِ سفر علاقه داشت و از سفر لذت می‌برد.

نکته ادبی: به شغل سفر بست: یعنی شغل و کارِ اصلی او سفر بود.

اگر سکندر با شاه یک سفر کردی ز اسب تازی زود آمدی فرود به خر

اگر اسکندر با این پادشاه یک بار سفر می‌کرد، از اسبِ تازیِ خود پیاده می‌شد و سوارِ الاغ (بی‌اعتباریِ خود) می‌شد.

نکته ادبی: تضاد میان اسبِ تازی و خر برای نشان دادنِ حقارتِ اسکندر در برابر محمود.

درازتر سفر او بدان رهی بوده ست که ده ز ده نگسسته ست و کردر از کردر

سفرِ اسکندر در مقایسه با سفرِ محمود، ناچیز است؛ سفری که در آن هیچ موانعی مثلِ سختی‌های راهِ محمود نبود.

نکته ادبی: کردر: به معنای راهِ دشوار و ناهموار.

ملک سپاه به راهی برد که دیو درو شمیده گردد و گمراه و عاجز و مضطر

پادشاه سپاه را به راهی برد که حتی دیو در آن سرگردان، گمراه، عاجز و درمانده می‌شود.

نکته ادبی: شمیده: سرگشته و حیران.

چنین سفر که شه امسال کرد، در همه عمر خدای داند کو را نیامده ست به سر

سفری که شاه امسال انجام داد، خدا می‌داند که در تمامِ طولِ عمرِ اسکندر، چنان سفری برای او پیش نیامده است.

نکته ادبی: تأکید بر بی سابقه بودنِ قدرتِ محمود.

گمان که برد که هرگز کسی ز راه طراز به سومنات برد لشکر و چنین لشکر

چه کسی تصور می‌کرد که کسی بتواند از راهِ «طراز»، چنین سپاهی را به «سومنات» ببرد؟

نکته ادبی: سومنات: نام معبد معروف در هند که محمود به آن حمله کرد.

نه لشکری که مر آن را کسی بداند حد نه لشکری که مر آن را کسی بداند مر

لشکری که حد و اندازه‌اش را کسی نمی‌تواند درک کند و تعدادش را هیچ‌کس نمی‌تواند بشمارد.

نکته ادبی: مر: به معنای عدد و شمارش.

شمار لختی از آن برتر از شمار حصی عداد برخی از آن برتر از عداد مطر

تعدادِ بخشی از آن از شمارِ ریگ‌های بیابان بیشتر بود و تعدادِ گروهی دیگر از آن، از قطراتِ باران فراتر می‌رفت.

نکته ادبی: حصی: ریگ؛ مطر: باران. مبالغه در کثرتِ سپاه.

به لشکر گشن و بیکران نظر چه کنی تو دوری ره صعب و کمی آب نگر

به انبوهی و بی‌کرانیِ لشکر نگاه نکن، بلکه به دوریِ راهِ دشوار و کمبودِ آب در آن توجه کن.

نکته ادبی: صعب: دشوار.

رهی که دیو درو گم شدی به وقت زوال چو مرد کم بین در تنگ بیشه وقت سحر

راهی که دیو در وقتِ زوالِ خورشید در آن گم می‌شد، مانندِ آدمِ کم‌بین در بیشه‌ای تنگ هنگامِ سحر.

نکته ادبی: وقت زوال: هنگام ظهر یا غروب.

درازتر ز غم مستمند سوخته دل کشیده تر ز شب دردمند خسته جگر

راهی طولانی‌تر از اندوهِ انسانِ دردمند و سوخته‌دل، و کشیده‌تر از شبِ انسانِ رنجورِ خسته.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه برای نشان دادنِ طولانی و طاقت‌فرسا بودنِ راه.

به صد پی اندر، ده جای ریگ چون سرمه به ده پی اندر، صد جای سنگ چون نشتر

در هر صد قدم، ده جا ریگ‌ها مثل سرمه نرم بود، و در ده قدم، صد جا سنگ‌ها مثل نیشِ جراحی تیز بودند.

نکته ادبی: نشتر: وسیله‌ای تیز برای حجامت یا جراحی.

چو چشم شوخ همه چشمه های او بی آب چو قول سفله همه کشتهای او بی بر

چشمه‌هایش مانندِ چشمِ بی‌حیا، خشک و بدون آب بود و کشتزارهایش مثل سخنِ افرادِ پست، بی‌ثمر و بی‌فایده بود.

نکته ادبی: چشم شوخ: کنایه از چشمِ خشک و بی‌اشک.

هوای او دژم و باد او چو دود جحیم زمین او سیه و خاک او چو خاکستر

هوایش تیره و غبارآلود و بادش مثل دودِ جهنم بود؛ زمینش سیاه و خاکش مثل خاکسترِ آتش بود.

نکته ادبی: دژم: گرفته و تیره.

همه درخت و میان درخت خار گشن نه خار بلکه سنان خلنده و خنجر

تمامِ گیاهانش خارِ ضخیم بودند؛ نه خار، بلکه مانندِ نیزه و خنجرهای برنده‌ که به بدن فرو می‌رفتند.

نکته ادبی: سنان: سرِ نیزه.

نه مرد را سر آن کاندر آن نهادی پی نه مرغ را دل آن کاندر آن گشادی پر

نه انسان جرئت می‌کرد پا در آن بگذارد و نه پرنده جرئت می‌کرد در آن پرواز کند.

نکته ادبی: سرِ آن داشتن: کنایه از توان و جرئت داشتن.

همی ز جوشن برکند غیبهٔ جوشن همی ز مغفر بگسست رفرف مغفر

خارها حتی جوشن (زره) را از تنِ زره‌پوش می‌دریدند و رفرفِ کلاه‌خود را از هم می‌گسستند.

نکته ادبی: غیبه: لایه زیرین زره؛ رفرف: پوشش یا بخش بالایی کلاه‌خود.

سوار با سر اندر شدی بدو و ازو برون شدی همه تن چون هزار پای به سر

سوار با سر واردِ آن خارستان می‌شد و از آن سو درمی‌آمد، تمامِ بدنش مثل هزارپا زخمی و پر از خار بود.

نکته ادبی: تشبیه به هزارپا به دلیل کثرتِ خارهایی که به بدن چسبیده بود.

هزار خار شکسته درو و خسته ازو به چند جای سر و روی و پشت و پهلو و بر

هزار خار در بدن‌شان شکسته بود و از آن‌ها آسیب دیده بودند؛ در سر و صورت و پشت و پهلو و سینه.

نکته ادبی: بر: سینه.

کمرکشان سپه را جدا جدا هر روز کمر برهنه به منزل شدی ز حلیهٔ زر

کمرکش‌هایِ سپاه (دلاوران) هر روز لباس‌های گران‌بهایِ خود را که با زر و زیور آراسته بود، در آن مسیر از دست می‌دادند.

نکته ادبی: کمربرهنه شدن: کنایه از آسیب دیدنِ لباس و زره و در ماندن.

چو پای باز در آن بیشه پر جلاجل بود ستاکهای درخت از پشیزه های کمر

وقتی پایِ اسب‌ها به آن خارستان می‌رسید، از صدایِ برخوردِ خارها با زین و برگِ ساز و برگ، صدای جلاجل (زنگوله) می‌آمد.

نکته ادبی: جلاجل: زنگوله‌های کوچک؛ پشیزه: سکه‌های کوچک مسی.

گهی گیاهی پیش آمدی چو نوک خدنگ گهی زمینی پیش آمدی چو روی تبر

گاهی گیاهی بر سرِ راه می‌آمد که مثل نوکِ تیر تیز بود و گاهی زمینی سفت که مثل تیغه‌ی تبر بود.

نکته ادبی: خدنگ: نوعی چوبِ سخت که با آن تیر می‌ساختند.

در آن بیابان منزلگهی عجایب بود که گر بگویم کس را نیابد آن باور

در آن بیابان منزلگاهی عجیب بود که اگر تعریفش کنم، هیچ‌کس باورش نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به شگفتی‌های طبیعی و ماورایی که شاعر ادعای دیدنشان را دارد.

بگونهٔ شب، روزی بر آمد از سر کوه که هیچگونه بر آن کارگر نگشت بصر

شبی که روزی از سرِ کوه نمایان شد، ولی هیچ چشمی نتوانست آن را ببیند (تاریکیِ مطلق).

نکته ادبی: اغراق و پارادوکس برای توصیف تاریکیِ وحشتناک.

نماز پیشین انگشت خویش را بر دست همی ندیدم من، این عجایبست و عبر

هنگامِ نمازِ ظهر، انگشتِ خودم را هم روی دستم نمی‌دیدم؛ این یک اتفاقِ عجیب و عبرت‌آمیز است.

نکته ادبی: عبر: مخفف عبرت.

عجبتر آنکه ملک را چنین همی گفتند که اندرین ره مار دو سر بود بیمر

عجیب‌تر این بود که به پادشاه می‌گفتند: در این راه مارهای دوسرِ بی‌شماری وجود دارد.

نکته ادبی: مارهای دو سر: احتمالاً اشاره به پدیده‌ای طبیعی یا باورهای عامیانه در آن منطقه.

ترا بزرگ سپاهیست وین دراز رهیست همه سراسر پر خار و مار و لوره و جر

به او می‌گفتند: تو سپاهی بزرگ داری و این راهی دراز است که سراسر پر از خار و مار و حیواناتِ درنده و گودال‌های عمیق است.

نکته ادبی: لوره و جر: به معنای حیوانات درنده یا موانعِ خطرناک.

به شب چو خفته بود مرد سر بر آرد مار همی کشد به نفس خفته تا بر آید خور

شب وقتی کسی خوابیده بود، مار سرش را بیرون می‌آورد و با نفسِ خودش فردِ خفته را تا طلوعِ خورشید می‌کشت.

نکته ادبی: توصیفِ خیالی و ترسناکِ مارها.

چو خور بر آید و گرمی به مرد خفته رسد سبک نگردد زان خواب تا گه محشر

و وقتی خورشید در می‌آمد و گرمی به آن مردِ خفته می‌رسید، او از آن خواب (مرگ) تا روزِ قیامت بیدار نمی‌شد.

نکته ادبی: کنایه از مرگِ قطعی بر اثرِ نیشِ مار.

خدایگان جهان زان سخن نیندیشید سپه براند به یاری ایزد داور

اما پادشاهِ جهان از این سخنان نترسید و نهراسید و با توکل به خدایِ داور، سپاه را به پیش راند.

نکته ادبی: ایزد داور: خداوندِ دادگر.

بدین درشتی و زشتی رهی که کردم یاد گذاره کرد به توفیق خالق اکبر

با وجودِ این راهِ دشوار و زشت که ذکر کردم، او با یاریِ خداوندِ بزرگ، از آن گذشت.

نکته ادبی: توفیق: یاری خداوند.

پیادگان را یک یک بخواند و اشتر داد به توشه کرد سفر بر مسافران چو حضر

پیادگان را یک‌به‌یک صدا زد و به آن‌ها شتر داد؛ برای مسافرانِ در راه، همانندِ کسی که در خانه است، توشه فراهم کرد.

نکته ادبی: حضر: در مقابلِ سفر؛ یعنی راحتیِ خانه را برایشان فراهم کرد.

جمازه ها را در بادیه دمادم کرد به آب کرد همه ریگ آن بیابان تر

شترها را پی‌درپی در بیابان راند و تمامِ ریگ‌های آن بیابان را با آبِ همراهِ خود، تر کرد (اشاره به تدبیر در مدیریتِ آب).

نکته ادبی: دمادم: پیاپی.

بساخت از پی پس ماندگان و گمشدگان میان بادیه ها حوضهای چون کوثر

برایِ کسانی که از سپاه جا مانده یا گم شده بودند، در میانِ بیابان حوض‌هایی شبیه به کوثر ساخت.

نکته ادبی: کوثر: حوضِ بهشتی؛ مبالغه در حیات‌بخش بودنِ آب.

همه سپه را زان بادیه برون آورد شکفته چون گل سیراب و همچو نیلوفر

تمامیِ سپاه را سالم از آن بیابان بیرون آورد، در حالی که مثل گلِ سیراب و نیلوفر، شاداب و سرزنده بودند.

نکته ادبی: استعاره از بازگشتِ نشاط به سپاه.

بدان ره اندر چندین حصار و شهر بزرگ خراب کرد و بکند اصل هر یک از بن و بر

در آن مسیر تمامیِ قلعه‌ها و شهرهایِ بزرگ را ویران کرد و ریشه‌ی هر یک را از پایه و اساس برکند.

نکته ادبی: بن و بر: کنایه از ریشه و اساس.

نخست لدروه کز روی برج و بارهٔ آن چو کوه کوه فرو ریخت آهن و مرمر

هنگامی که دیوارهای بلند و برج‌های آن قلعه فرو ریخت، قطعات سنگ و آهن آن همچون کوه‌های بزرگ بر زمین فرو افتاد.

نکته ادبی: برج و باره: استحکامات دفاعی و باروی قلعه.

حصار او قوی و بارهٔ حصار قوی حصاریان همه بر سان شیر شرزهٔ نر

قلعه بسیار مستحکم و دیوارهایش نفوذناپذیر بود و مدافعان آن همچون شیران درنده‌ای خشمگین می‌جنگیدند.

نکته ادبی: شیر شرزه: شیر بیشه و درنده که خشمگین است.

مبارزانی همدست و لشکری همپشت درنگ پیشه به فر و شتابکار به کر

مبارزانی که در جنگ هم‌پیمان و پشتیبان یکدیگر بودند؛ در انجام کارها تأمل داشتند اما در جنگیدن بسیار شتاب‌زده و تند عمل می‌کردند.

نکته ادبی: شتابکار به کر: در اینجا به معنای سرعت عمل در میدان نبرد است.

نبرد کرده و اندر نبرد یافته دست دلیر گشته و اندر دلیری استمگر

آنان نبردها کردند و در این جنگ‌ها پیروزی‌هایی به دست آوردند؛ بسیار دلیر شدند و در دلیری‌شان نوعی بی‌رحمی و سخت‌گیری نهفته بود.

نکته ادبی: استمگر: در اینجا به معنای ستمگر و کسی که با سختی و خشونت عمل می‌کند.

چو چیکودر که چه صندوقهای گوهر یافت به کوهپایهٔ او شهریار شیر شکر

همانند قلعه چیکودر که صندوق‌های جواهر بسیاری در آن یافت شد، پادشاهِ پیروز در کوهپایه‌های آن منطقه ثروت بی‌شماری یافت.

نکته ادبی: شهریار شیر شکر: استعاره از پادشاهی که شکوه و قدرت دارد.

چو کوه البرز، آن کوه کاندرو سیمرغ گرفت مسکن و با زال شد سخن گستر

مانند کوه البرز که سیمرغ در آن لانه داشت و با زال سخن می‌گفت، این قلعه نیز جایگاهی بلند و افسانه‌ای داشت.

نکته ادبی: تلمیح به داستان شاهنامه و حضور سیمرغ در کوه البرز.

چگونه کوهی چونانکه از بلندی آن ستارگان را گویی فرود اوست مقر

کوهی چنان بلند که گویی ستارگان آسمان بر فراز آن قرار گرفته‌اند و آنجا اقامتگاه آن‌هاست.

نکته ادبی: مقر: جایگاه و محل اقامت.

مبارزانی بر تیغ او به تیغ گذاشت که هر یکی را صد بنده بود چون عنتر

پادشاه بر قله آن کوه مبارزانی را با شمشیر از پای درآورد که هر کدام از آن‌ها صدها برده و خدمتکار داشتند.

نکته ادبی: عنتر: در اینجا به معنای مگس یا فرد حقیر است که برای تحقیر بندگانِ حریف به کار رفته.

چو نهرواله که اندر دیار هند بهیم به نهرواله همی کرد بر شهان مفخر

همانند شهر نهرواله که در سرزمین هندِ بزرگ بود و به آن افتخار می‌کردند و برای پادشاهان مایه سربلندی بود.

نکته ادبی: نهرواله: شهری تاریخی در هند.

بزرگ شهری و در شهر کاخهای بزرگ رسیده کنگرهٔ کاخها به دو پیکر

شهری بزرگ بود با کاخ‌های باشکوه که کنگره‌هایش به ستاره دوپیکر (جوزا) در آسمان رسیده بود.

نکته ادبی: دو پیکر: اشاره به برج جوزا در آسمان که نماد بلندی بسیار است.

به دخل نیک و به تربت خوش و به آب تمام به کشتمند و به باغ و به بوستان برور

شهری با درآمد خوب، آب و هوای دلپذیر، زمین‌های کشاورزی حاصلخیز و باغ‌های پربار و میوه‌دار.

نکته ادبی: دخل: درآمد و خراج. کشتمند: زمین زراعتی.

دویست پیل دمان پیش و ده هزار سوار نود هزار پیاده مبارز و صفدر

دویست فیل خشمگین در پیشاپیش و ده هزار سوارکار و نود هزار پیاده‌نظام جنگجو و زره‌پوش در آنجا حضور داشتند.

نکته ادبی: صفدر: کسی که صف دشمن را می‌درد و می‌شکند.

همیشه رای بهیم اندرو مقیم بدی نشسته ایمن و دل پر نشاط و ناز و بطر

همیشه پادشاه «بهیم» در آنجا ساکن بود، با آرامش و خاطری آسوده و پر از غرور و خودپسندی زندگی می‌کرد.

نکته ادبی: بطر: سرمستی و تکبر ناشی از نعمت.

چو مندهیر که در مندهیر حوضی بود چنانکه خیره شدی اندرو دو چشم فکر

همانند حوض مندهیر که چنان زیبایی و عظمتی داشت که فکر و عقل انسان از دیدن آن حیران می‌ماند.

نکته ادبی: مندهیر: نام مکانی باستانی و حوض مشهور آن.

چگونه حوضی چونانکه هر چه بندیشم همی ندانم گفتن صفاتش اندر خور

چنان حوضی بود که هرچه در وصف آن بیندیشم، نمی‌توانم ویژگی‌های آن را آن‌گونه که شایسته است بازگو کنم.

نکته ادبی: اندر خور: متناسب و در شأن.

ز دستبرد حکیمان برو پدید نشان ز مالهای فراوان برو پدید اثر

از مهارت معماران بر آن حوض نشانه‌ها پیدا بود و از ثروت‌های بسیار، اثرات فراوان در آن دیده می‌شد.

نکته ادبی: دستبرد: در اینجا به معنای مهارت دست و هنر انجام کار است.

فرات پهنا حوضی به صد هزار عمل هزار بتکدهٔ خرد گرد حوض اندر

حوضی به پهنای رود فرات با صدها کارِ مهندسی دقیق، و هزاران بتکده کوچک در اطراف آن قرار داشت.

نکته ادبی: فرات پهنا: استعاره از گستردگی بسیار زیاد.

بزرگ بتکده ای پیش و در میانش بتی به حسن ماه ولیکن به قامت عرعر

بتکده‌ای بزرگ در پیش رو بود که در میان آن بتی قرار داشت؛ صورتی به زیبایی ماه و قدی به کشیدگی درخت عرعر.

نکته ادبی: عرعر: درختی بلند و مستقیم که نماد زیبایی قد در ادبیات است.

دگر چو دیولواره که همچو دیو سپید پدید بود سر افراشته میان گذر

مانند شهر دیولواره که همچون دیوی سفید، در میان گذرگاه سر برافراشته و نمایان بود.

نکته ادبی: دیولواره: مکانی باستانی.

درو درختان چون گوز هندی و پوپل که هر درخت به سالی دهد مکرر بر

در آنجا درختانی مانند جوز هندی و پوپل بود که هر درخت در هر سال چندین بار میوه می‌داد.

نکته ادبی: پوپل: نام درختی خوش‌بو و زینتی.

یکی حصار قوی بر کران شهر و درو ز بتپرستان گرد آمده یکی معشر

یک قلعه محکم در کنار شهر بود و در آن گروهی از بت‌پرستان گرد هم آمده بودند.

نکته ادبی: معشر: گروه و جماعت.

بکشت مردم و بتخانه ها بکند و بسوخت چنانکه بتکدهٔ دارنی و تانیسر

پادشاه مردم را کشت و بتخانه‌ها را ویران کرد و سوزاند، همان‌طور که با بتکده‌های دارنی و تانیسر چنین کرد.

نکته ادبی: بکند و بسوخت: اشاره به تخریب و آتش زدن اماکن مذهبی غیرمسلمانان.

نرست ازو به ره اندر مگر کسی که بماند نهفته زیر خسی چون بهیم شوم اختر

هیچ‌کس از دست او در امان نماند مگر کسی که مانند سرنوشتی شوم پنهان شده بود.

نکته ادبی: شوم اختر: ستاره نحس و بدیمن.

نهفتگان را ناجسته زان قبل بگذاشت که شغل داشت جز آن، آن شه فریشته فر

پادشاهِ فرشته‌خو به دنبال پنهان‌شدگان نرفت، زیرا مشغله‌های مهم‌تری داشت.

نکته ادبی: فریشته فر: کسی که شکوه و جمال فرشته‌گون دارد.

کسی که بتکدهٔ سومنات خواهد کند به جستگان نکند روزگار خویش هدر

کسی که قصد دارد بتکده سومنات را ویران کند، نباید وقت خود را برای جستجوی افراد پنهان‌شده هدر دهد.

نکته ادبی: کُند: مصدر کندن و ویران کردن.

ملک همی به تبه کردن منات شتافت شتاب او هم ازین روی بوده بود مگر

پادشاه برای نابودی بتِ منات عجله کرد؛ شاید دلیل شتاب او نیز همین بود (که وقت را تلف نکند).

نکته ادبی: منات: نام بتی کهن در عربستان که در اینجا با سومنات تطبیق داده شده است.

منات و لات و عزی در مکه سه بت بودند ز دستبرد بت آرای آن زمان آزر

منات، لات و عزی سه بت مشهور در مکه بودند که توسط آزر (یا اشاره به شکسته شدن بت‌ها) در آن زمان ساخته شده بودند.

نکته ادبی: آزر: در قرآن نام پدر یا عموی ابراهیم که بت‌تراش بود.

همه جهان همی آن هر سه بت پرستیدند جز آن کسی که بدو بود از خدای نظر

همه مردم جهان آن سه بت را می‌پرستیدند، مگر کسانی که به لطف خدا بینشی متفاوت داشتند.

نکته ادبی: نظر: نگاهِ الهی و هدایت‌گر.

دو زان پیمبر بشکست و هر دو را آن روز فکنده بود ستان پیش کعبه پای سپر

پیامبر دو بت از آن‌ها را شکست و آن روز آن‌ها را مانند سپری در پای کعبه افکنده بود.

نکته ادبی: پای سپر: استعاره از ذلت و بی‌ارزشیِ بت‌ها.

منات را ز میان کافران بدزدیدند به کشوری دگر انداختند از آن کشور

کافران بت منات را از میان برداشتند (دزدیدند) و به سرزمین دیگری منتقل کردند.

نکته ادبی: کشور: در اینجا به معنای سرزمین و دیار.

به جایگاهی کز روزگار آدم باز بر آن زمین ننشست و نرفت جز کافر

به جایی بردند که از روزگار حضرت آدم تاکنون، جز کافران در آن سکونت نداشتند.

نکته ادبی: از روزگار آدم باز: از زمان خلقت بشر.

ز بهر آن بت، بتخانه ای بنا کردند به صد هزار تماثیل و صد هزار صور

برای آن بت، معبدی ساختند که صدها هزار نقش و نگار و تصویر در آن وجود داشت.

نکته ادبی: تماثیل: مجسمه‌ها و نقش‌ها.

به کار بردند از هر سویی تقرب را چو تخته سنگ بر آن خانه، تخته تختهٔ زر

برای رسیدن به تقرب الهی (به گمان خود)، در آن خانه سنگ‌ها را با ورقه‌های طلا پوشاندند.

نکته ادبی: تقرب: نزدیک شدن به امر قدسی.

به بتکده در، بت را خزینه ای کردند در آن خزینه به صندوقهای پیل، گهر

درون بتکده، خزینه‌ای برای بت ساختند و در آن صندوق‌هایی پر از جواهرات قرار دادند.

نکته ادبی: خزینه: گنج‌خانه و مخزن ثروت.

گهر خریدند او را به شهرها چندان که سیر گشت ز گوهرفروش،گوهر خر

چنان جواهری خریدند که فروشندگان جواهر از فروش آن به ایشان سیر شدند.

نکته ادبی: گوهر خر: خریدار جواهر.

برابر سر بت کله ای فروهشتند نگار کار به یاقوت و بافته به درر

بر سرِ بت تاجی قرار دادند که با یاقوت و مروارید تزئین و بافته شده بود.

نکته ادبی: درر: مرواریدها (جمع دُر).

ز زر پخته یکی جرد ساختند او را چو کوه آتش و گوهر برو به جای شرر

از طلای ذوب‌شده پایه و ستونی برایش ساختند که مانند کوه آتش می‌درخشد و جواهراتش همچون شراره‌های آتش بود.

نکته ادبی: شرر: جرقه‌های آتش.

خراج مملکتی تاج و افسرش بوده ست کمینه چیز وی آن تاج بود و آن افسر

ارزش تاج و افسرِ آن بت برابر با خراج یک پادشاهی بود و تاج، کم‌ارزش‌ترین چیز در میان متعلقات او بود.

نکته ادبی: خراج: مالیات و ثروت یک مملکت.

پس آنگه آنرا کردند سومنات لقب لقب که دید که نام اندرو بود مضمر

سپس آن را «سومنات» نامیدند؛ چه کسی می‌دانست که چه نامِ نهفته و اسرارآمیزی در درون این اسم است.

نکته ادبی: مضمر: پنهان و پوشیده.

خبر فکندند اندر جهان که از دریا بتی بر آمد زینگونه و بدین پیکر

این خبر را در جهان پراکندند که این بت از دریا بیرون آمده و به چنین شکلی درآمده است.

نکته ادبی: پیکر: شکل و ظاهر.

مدبر همه خلقست و کردگار جهان ضیادهندهٔ شمسست و نوربخش قمر

مردم می‌گفتند او تدبیرکننده همه خلایق و آفریننده جهان است و به خورشید و ماه نور می‌بخشد.

نکته ادبی: مدبر: تدبیرکننده و صاحب‌اختیار.

به علم این بود اندر جهان صلاح و فساد به حکم این رود اندر جهان قضا و قدر

معتقد بودند که صلاح و فساد جهان به دانش اوست و قضا و قدر الهی به حکم او جاری می‌شود.

نکته ادبی: قضا و قدر: سرنوشت محتوم.

گروه دیگر گفتند، نی که این بت را بر آسمان برین بود جایگاه و مقر

گروهی دیگر گفتند خیر، جایگاه اصلی این بت در آسمان‌های بلند بوده است.

نکته ادبی: آسمان برین: بالاترین آسمان.

کسی نیاورد این را بدین مقام که این ز آسمان به خودی خود آمده ست ایدر

کسی آن را اینجا نیاورده، بلکه خودش از آسمان به این مکان آمده است.

نکته ادبی: ایدر: در زبان پهلوی و دری کهن به معنای «اینجا» است.

بدین بگوید روز و بدان بگوید شب بدین بگوید بحر و بدان بگوید بر

به این می‌گوید روز و به آن شب، و به این دریا و به آن خشکی فرمان می‌دهد.

نکته ادبی: بحر و بر: دریا و خشکی.

چو این ز دریا سر بر زد و به خشک آمد سجود کردند این را همه نبات و شجر

زمانی که این بت از دریا سر برآورد و به خشکی آمد، همه گیاهان و درختان در برابرش سجده کردند.

نکته ادبی: نبات و شجر: گیاهان و درختان.

به شیر خویش مر او را بشست گاو و کنون بدین تقرب خوانند گاو را مادر

گاو او را با شیر خود شست‌وشو داد و از آن زمان به بعد گاو را مادرِ آن بت می‌نامند.

نکته ادبی: تقرب: در اینجا به معنای انتساب و نزدیکی مقدس.

ز بهر سنگی چندین هزار خلق خدای به قول دیو فرو هشته بر خطر لنگر

به خاطر سنگی، هزاران نفر از بندگان خدا به خاطر وسوسه شیطان، خود را در خطر نابودی انداختند.

نکته ادبی: لنگر انداختن: کنایه از ماندن و گرفتار شدن.

فریضه هر روز آن سنگ را بشستندی به آب گنگ و به شیر و به زعفران و شکر

هر روز واجب می‌دانستند که آن سنگ را با آب گنگ و شیر و زعفران و شکر شست‌وشو دهند.

نکته ادبی: آب گنگ: رود مقدس گنگ در هند.

ز بهر شستن آن بت ز گنگ هر روزی دو جام آب رسیدی فزون ز ده ساغر

برای شستن آن بت هر روز دو جام بزرگ آب (بیش از ده ساغر) از رود گنگ می‌آوردند.

نکته ادبی: ساغر: جام شراب‌خوری یا ظرف نوشیدنی.

از آب گنگ چه گویم که چند فرسنگست به سومنات بدانجایگاه زلت و شر

از رود گنگ چه بگویم که چندین فرسنگ با سومنات، آن جایگاه گمراهی و شرک فاصله دارد.

نکته ادبی: گنگ نام رودی مقدس در هند است و سومنات نام معبد مشهور بت‌پرستان. زلت به معنای لغزش و خطا است.

گه گرفتن خور صد هزار کودک و مرد بدو شدندی فریادخواه و پوزشگر

هنگام طلوع خورشید، صد هزار کودک و مرد به سوی بت می‌آمدند تا فریادخواه و توبه‌کننده باشند.

نکته ادبی: پوزشگر به معنای کسی است که طلب آمرزش یا یاری می‌کند.

ز کافران که شدندی به سومنات به حج همی گسسته نگشتی به ره نفر ز نفر

از میان کافرانی که برای حج به سومنات می‌آمدند، هرگز صفوف جمعیت در راه قطع نمی‌شد.

نکته ادبی: حج در اینجا به معنای زیارتگاه بت‌پرستان است.

خدای خوانند آن سنگ را همی شمنان چه بیهده سخنست این که خاکشان بر سر

شمنان (راهبان بودایی یا کافران) آن سنگ را خدا می‌خوانند؛ چه سخن بیهوده‌ای که سزاوار خاک پاشیدن بر سرشان است.

نکته ادبی: شمنان اشاره به روحانیون و راهبان بت‌پرست دارد.

خدای حکم چنان کرده بود کان بت را ز جای برکند آن شهریار دین پرور

تقدیر الهی چنان بود که آن پادشاه دین‌پرور (محمود)، آن بت را از جای برکند.

نکته ادبی: شهریار دین‌پرور لقبی است که شاعر برای ستایش سلطان به کار می‌برد.

بدان نیت که مر او را به مکه باز برد بکند و اینک با ما همی برد همبر

با این نیت که آن بت را به مکه ببرد تا خوار شود، آن را کند و اکنون با ما همراه می‌برد.

نکته ادبی: همبر به معنای هم‌سفر یا همراه است.

چو بت بکند از آنجا و مال و زر برداشت به دست خویش به بتخانه در فکند آذر

وقتی بت را از آنجا کند و مال و زر را برداشت، خودِ پادشاه در بتخانه آتش افکند.

نکته ادبی: آذر در اینجا به معنای آتش است که به دست سلطان در بتخانه افکنده شد.

برهمنان را چندانکه دید سر ببرید بریده به، سر آن کز هدی بتابد سر

هرچقدر برهمنان را دید، سر برید؛ چرا که سر کسی که از هدایت روی بگرداند، بریده‌اش بهتر است.

نکته ادبی: هدی به معنای هدایت الهی است.

ز خون کشته کز آن بتکده به دریا راند چو سرخ لاله شد، آبی چو سبز سیسنبر

از خون کشته‌شدگانی که به دریا ریخته شد، آب دریا چون لاله قرمز شد و در کناره، گل‌های سوسن‌بر به رنگ سبز درآمدند.

نکته ادبی: سیسنبر نام گیاهی خوشبو و سبز است که تضاد زیبایی با سرخی خون ایجاد کرده است.

ز بتپرستان چندان بکشت و چندان بست که کشته بود و گرفته ز خانیان به کتر

از بت‌پرستان آن‌قدر کشت و اسیر کرد که کشته‌ها و اسیران از شمارش خارج بودند.

نکته ادبی: خانیان به معنای امیران یا بزرگان و کتر به معنای اندازه و شمار است.

خدای داند کآنجا چه مایه مردم بود همه در آرزوی جنگ و جنگ را از در

خدا می‌داند که آنجا چه تعداد مردم بودند، همگی آماده جنگ و مشتاقانه به سوی نبرد می‌آمدند.

نکته ادبی: از در به معنای از باب و جهت است.

میان بتکده استاده و سلیح به چنگ چو روز جنگ میان مصاف، رستم زر

سلطان در میان بتکده با سلاح در دست ایستاده بود، درست مانند رستم در میدان نبرد.

نکته ادبی: رستم زر به معنای رستمِ صاحبِ زر (ثروت) یا استعاره از پهلوانی است.

خدنگ ترکی بر روی و سر همی خوردند همی نیامد بر رویشان پدید غیر

تیرهای ساختِ ترک بر روی و سرشان می‌خورد و هیچ اثرِ ضعفی در چهره سلطان ظاهر نمی‌شد.

نکته ادبی: خدنگ نوعی تیر بلند و سخت است.

به جنگ جلدی کردند، لیکن آخر کار به تیر سلطان بردند عمر خویش به سر

آنها در جنگ چابک بودند، اما در نهایتِ کار، به دست تیر سلطان جان باختند.

نکته ادبی: بردند عمر خویش به سر، کنایه از مرگ است.

خدایگان را اندر جهان دو حاجت بود همیشه این دو همی خواست ز ایزد داور

سلطان در این جهان دو خواسته داشت که همیشه از خداوند داور می‌طلبید.

نکته ادبی: خدایگان لقب سلطان است.

یکی که جایگه حج هندوان بکند دگر که حج کند و بوسه بر دهد به حجر

یکی آنکه جایگاه زیارت هندوان (سومنات) را نابود کند و دیگر آنکه به حج خانه خدا برود و حجرالاسود را ببوسد.

نکته ادبی: حجر اشاره به حجرالاسود است.

یکی از آن دو مراد بزرگ حاصل کرد دگر به عون خدای بزرگ کرده شمر

به یکی از آن دو آرزوی بزرگ دست یافت و دومی را نیز با یاری خداوند بزرگ انجام‌یافته بدان.

نکته ادبی: شمر به معنای شمار کن یا بدان است.

خراب کردن بتخانه خردکار نبود بدانچه کرده بیابد ملک ثواب و ثمر

خراب کردن بتخانه کار کوچکی نبود، اما سلطان با انجام این کار، ثواب و نتیجه پادشاهی را به دست آورد.

نکته ادبی: خردکار به معنای کار کوچک و ناچیز است.

چو دل ز سوختن سومنات فارغ کرد گرفت راه به در باز رفتگان دگر

هنگامی که دلش از سوزاندن سومنات آرام گرفت، راه بازگشت را در پیش گرفت.

نکته ادبی: فارغ کرد در اینجا به معنای آسوده‌خاطر شدن از انجام کاری است.

خمی ز گردش دریا به ره پیش آمد گسسته شد ز ره امید مردمان یکسر

در راه، دریا با موج خروشان پیش آمد و امید مردم برای عبور یکسره قطع شد.

نکته ادبی: خمی ز گردش دریا کنایه از تلاطم و مد دریا است.

نبود رهبر کان خلق را بجستی راه نبود ممکن کان آب را کنند عبر

هیچ راهنمایی برای آن جمعیت نبود و امکان عبور از آن آب هم وجود نداشت.

نکته ادبی: عبر به معنای عبور کردن است.

سوی درازا یک ماه راه ویران بود رهی به صعبی و زشتی در آن دیار سمر

راهی به طول یک ماه در دیاری ویران بود؛ راهی که در سختی و زشتی در آن سرزمین مشهور بود.

نکته ادبی: سمر به معنای داستان و افسانه و شهرت است.

ز سوی پهنا چندانکه کشتیی دو سه روز همی رود، چو رود مرغ گرسنه سوی خور

از نظر پهنا آن‌قدر وسیع بود که کشتی باید دو سه روز می‌رفت، همان‌طور که پرنده گرسنه به سوی غذا می‌رود.

نکته ادبی: خور در اینجا به معنای غذا یا محل غذا خوردن است.

درون دریا مد آمدی به روز دو بار چنانکه چرخ زدی اندر آب او چنبر

درون دریا روزی دو بار مد می‌آمد، همان‌طور که چرخ چاه در آب می‌چرخد.

نکته ادبی: چنبر اشاره به دایره‌ای شدن و حرکت دورانی آب است.

چو مد باز شدی بر کرانش صیادان فرو شدندی و کردندی از میانه حذر

وقتی مد عقب می‌رفت، صیادان در کرانه‌ها می‌رفتند و از میان دریا دوری می‌کردند.

نکته ادبی: حذر به معنای پرهیز و دوری است.

ملک چو حال چنان دید خلق را دل داد براند و گفت که این مایه آب را چه خطر

پادشاه چون وضعیت را دید، به مردم دلداری داد و پیش رفت و گفت این مقدار آب چه خطری دارد؟

نکته ادبی: دل داد به معنای اطمینان دادن است.

امید خویش به ایزد فکند و پیش سپاه فکند بارهٔ فرخنده پی به آب اندر

امیدش را به خدا بست و پیشاپیش سپاه، اسبِ خوش‌قدم خود را به درون آب راند.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است و فرخنده پی کنایه از مبارک‌قدم بودن.

به فال نیک شه پر دل آب را بگذاشت روان شدند همه از پی شه آن لشکر

شاه دلاور به فال نیک از آب گذشت و تمام لشکر به دنبال او روان شدند.

نکته ادبی: پر دل صفت شاه است.

برآمدند بر آن پی ز آب آن دریا چنانکه گفتی آن آب بد همی فرغر

از آن آب دریا بر اسب‌ها عبور کردند، انگار که آن آب (به خاطر کم‌شدن) در حال جوشیدن و فروکش کردن بود.

نکته ادبی: فرغر کنایه از جوشیدن و فروکش کردن آب است.

نه آنکه هیچ کسی را به تن رسید آسیب نه آنکه هیچ کسی را به جان رسید ضرر

نه به بدن کسی آسیب رسید و نه به جان کسی ضرری وارد شد.

نکته ادبی: این بیت نشانه کرامت و اعجاز برای لشکر است.

دو روز و دو شب از آنجا همی سپاه گذشت که مد نیامد و نگذشت آبش از میزر

دو روز و دو شب سپاه از آنجا گذشت، بدون اینکه مد بیاید و آب از حد بگذرد.

نکته ادبی: میزر به معنای حد و اندازه است.

جدا ز مردم بگذشت ز آب آن دریا بر از دویست هزار اسب و اشتر و استر

بیش از دویست هزار اسب و اشتر و استر، جدا از مردم، از آب دریا عبور کردند.

نکته ادبی: این بیت بزرگی و عظمت سپاه را نشان می‌دهد.

بدین طریق ز یزدان چنین کرامت یافت تو این کرامت ز اجناس معجزات شمر

بدین طریق از خداوند چنین کرامتی یافت؛ تو این اتفاق را در ردیف معجزات به شمار آور.

نکته ادبی: کرامت در متون عرفانی و دینی، کار خارق‌العاده اولیاست.

جز اینکه گفتم، چندین غزات دیگر کرد به بازگشتن سوی مقام عز و مقر

غیر از آنچه گفتم، در راه بازگشت به جایگاه عز و سربلندی، چندین جنگ دیگر نیز کرد.

نکته ادبی: غزات جمع غزوه به معنای جنگ‌های دینی است.

حصار کندهه را از بهیم خالی کرد بهیم را به جهان آن حصار بود مفر

قلعه کندهه را از دشمن خالی کرد؛ آن قلعه‌ای که برای دشمنان تنها پناهگاه بود.

نکته ادبی: بهیم به معنای دشمنان است.

قوی حصاری بر تیغ نامدار کهی میان دشتی سیراب ناشده ز مطر

قلعه‌ای محکم بر قله کوهی نامدار، در میان دشتی که از باران سیراب نشده بود.

نکته ادبی: مطر به معنای باران است.

میان سنگ، یکی کنده، کنده گرد حصار نه زان عمل که بود کار کرده های بشر

در میان سنگ، گودالی بزرگ گرد حصار بود؛ نه از کارهایی که انسان‌ها بتوانند انجام دهند.

نکته ادبی: اشاره به استحکام غیرطبیعی قلعه است.

نه راه یافته خصم اندر آن حصار به جهد نه زان حصار فرود آمدی یکی به خبر

نه دشمن با تلاش توانست وارد حصار شود و نه از آن حصار کسی پایین آمد تا خبری بیاورد.

نکته ادبی: جهد به معنای تلاش و کوشش است.

وز آن حصار به منصوره روی کرد و براند بر آن شماره کجا رند حیدر از خیبر

از آن قلعه به سمت منصوره حرکت کرد، همان‌طور که حیدر (علی علیه‌السلام) از خیبر گذر کرد.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به پیروزی حضرت علی در خیبر دارد.

خفیف چون خبر خسرو جهان بشنید دوان گذشت و به جوی اندر اوفتاد و به جر

خفیف (حاکم منصوره) وقتی خبر آمدن پادشاه جهان را شنید، دوان‌دوان گریخت و در جوی آب افتاد.

نکته ادبی: خفیف نام فرمانروای آن منطقه است.

به آب شور و بیابان پرگزند افتاد بماندش خانهٔ ویران ز طارم و ز طزر

او به آب شور و بیابان پر آسیب افتاد و خانه‌اش ویران شد.

نکته ادبی: طارم و طزر کنایاتی از خانه و عمارت هستند.

خفیف را سپه و پیل و مال چندان بود که بیش از آن نبود در هوا همانا ذر

خفیف چنان ثروت و سپاه و پیلی داشت که گویی در آسمان هم به آن اندازه نیست.

نکته ادبی: ذر به معنای ذره و غبار است که برای اغراق در کثرت به کار رفته.

نداشت طاقت سلطان، ز پیش او بگریخت چنان که زو بگریزند صد هزار دگر

سلطان طاقت نیاورد (و دشمن) از پیش او گریخت، همان‌طور که صد هزار نفر دیگر از او می‌گریختند.

نکته ادبی: در اینجا شاید طاقت نداشتن به معنای بی‌صبر بودن برای نبرد است.

نگاه کن که بدین یک سفر که کرد، چه کرد خدایگان جهان شهریار شیرشکر

ببین که در همین یک سفر چه کرد؛ پادشاه جهان، شهریار شیرین‌سخن و قوی‌دست.

نکته ادبی: شیرشکر استعاره از پادشاهی است که هم قدرت دارد و هم لطف.

جهان بگشت و اعادی بکشت و گنج بیافت بنای کفر بیفکند، اینت فتح و ظفر

جهان را گشت و دشمنان را کشت و گنج‌ها یافت؛ بنای کفر را برانداخت، چه فتح و پیروزی بزرگی.

نکته ادبی: این بیت خلاصه‌ای از دستاوردهای سفر سلطان است.

زهی مظفر فیروزبخت دولتیار که گوی برده ای از خسروان به فضل و هنر

آفرین بر تو ای پیروزمند که در فضل و هنر، گوی سبقت را از همه پادشاهان ربوده‌ای.

نکته ادبی: گوی بردن کنایه از پیشی گرفتن در رقابت است.

ازین هنر که نمودی و ره که پیمودی شهان غافل سرمست را همی چه خبر

از این هنری که نشان دادی و راهی که پیمودی، پادشاهان غافل و سرمست چه می‌دانند؟

نکته ادبی: سرمست کنایه از غفلت و خوش‌گذرانی است.

تو بر کنارهٔ دریای شور خیمه زدی شهان شراب زده بر کناره های شمر

تو بر کرانه دریای شور خیمه زدی، در حالی که پادشاهان دیگر در کنار رودهای پرآب، مشغول شراب‌خواری هستند.

نکته ادبی: شمر نام رودخانه‌ای است که کنایه از عیش و نوش است.

تو سومنات همی سوختی به بهمن ماه شهان دیگر عود و مثلث و عنبر

تو در ماه بهمن سومنات را می‌سوزاندی، در حالی که دیگر پادشاهان مشغول عود و عنبر و عیش بودند.

نکته ادبی: اشاره به تضاد میان جهاد سلطان و عیاشی دیگر شاهان است.

به وقت آنکه همه خلق گرم خواب شوند تو در شتاب سفر بوده ای و رنج سهر

زمانی که همه مردم در خواب گرم بودند، تو در تلاش سفر و رنج شب‌بیداری بودی.

نکته ادبی: سهر به معنای بیداری و شب‌زنده‌داری است.

تو آن شهی که ز بهر غزات رایت تو به سومنات رود گاه و گه به کالنجر

تو آن پادشاه بزرگی هستی که پرچم لشکرت برای جنگ‌های مقدس، گاهی به سرزمین سومنات و گاهی به کالنجر می‌رسد.

نکته ادبی: غزات جمع غزوه و به معنای جنگ‌های مذهبی است. رایت به معنای پرچم و در اینجا کنایه از لشکر است.

خدایگانا زین پس چو رای غزو کنی ببر سپاه گشن سوی روم و سوی خزر

ای پادشاه، اکنون که تصمیم به جنگ جدیدی گرفته‌ای، سپاه عظیم خود را به سمت سرزمین‌های روم و خزر روانه کن.

نکته ادبی: گشن در زبان کهن به معنای انبوه، متراکم و بسیار است.

به سند و هند کسی نیست مانده، کان ارزد کز آن تو شود آنجا به جنگ یک چاکر

در مناطق سند و هند دیگر کسی باقی نمانده است که ارزش این را داشته باشد که برای فتح آن، یکی از سربازان تو به جنگ برود.

نکته ادبی: چاکر در اینجا به معنای سرباز یا گماشته‌ی لشکر است.

خراب کردی و بیمرد خاندان بهیم مگر کنی پس از این قصد خانهٔ قیصر

خاندان بهیم را شکست دادی و نابود کردی، مگر اینکه پس از این قصد حمله به قلمرو قیصر روم را داشته باشی.

نکته ادبی: بهیم نام دشمن یا حاکمی محلی است؛ این بیت نشان‌دهنده حد نهایی فتوحات در شرق است که اکنون باید به غرب تغییر جهت دهد.

سپه کشیدی زین روی تا لب دریا به جایگاهی کز آدمی نبود اثر

سپاهت را از این سمت تا کرانه‌های دریا کشاندی، به مکانی که هیچ نشانی از زندگی انسان‌ها در آن نبود.

نکته ادبی: اشاره به رسیدن به سواحل دریای عمان یا اقیانوس هند که در آن زمان انتهای جهان شناخته‌شده بوده است.

به ما نمودی آن چیزها که یاد کنیم گمان بریم که این در فسانه بود مگر

تو چنان صحنه‌هایی را به ما نشان دادی که تنها در داستان‌ها شنیده بودیم و گمان می‌کردیم همه آن‌ها افسانه هستند.

نکته ادبی: فسانه شکل کهن واژه افسانه است.

زمین بماند برین روی و آب پیش آمد بهیچروی ازین آب نیست روی گذر

در آنجا خشکی به پایان رسید و دریا پدیدار گشت؛ از هیچ راهی امکان عبور از این آب وجود نداشت.

نکته ادبی: روی گذر به معنای راه عبور یا امکان گذشتن است.

اگر نه دریا پیش آمدی به راه ترا کنون گذشته بدی از قمار و از بربر

اگر دریا در مسیرت نبود، بدون شک تا کنون از سرزمین‌های قمار و بربر نیز عبور کرده بودی.

نکته ادبی: قمار و بربر نام سرزمین‌های دوردست است که در اینجا نماد دورترین نقاط جهان است.

ایا به مردی و پیروزی از ملوک پدید چنان که بود به هنگام مصطفی حیدر

ای که در مردانگی و پیروزی، چنان میان پادشاهان آشکار هستی که علی (ع) در زمان پیامبر (ص) بود.

نکته ادبی: مصطفی لقب پیامبر اسلام و حیدر لقب علی بن ابی‌طالب است. تشبیه ممدوح به حیدر برای القای شجاعت اوست.

شنیده ام که همیشه چنین بود دریا که بر دو منزل از آواش گوش گردد کر

شنیده‌ام که دریا همیشه این‌گونه خروشان است که صدای امواجش تا دو منزل دورتر، گوش را کر می‌کند.

نکته ادبی: منزل واحد مسافت در قدیم است.

همی نماید هیبت، همی فزاید شور همی بر آید موجش برابر محور

دریا همیشه هیبت و شورش را نشان می‌دهد و امواجش چنان بالا می‌آید که گویی با محور جهان برابری می‌کند.

نکته ادبی: محور در اینجا کنایه از بلندی و عظمت است.

سه بار با تو به دریای بیکرانه شدم نه موج دیدم و نه هیبت و نه شور و نه شر

اما من سه بار همراه با تو به این دریای بی‌کران آمدم و هیچ موج، هیبت، شورش یا شرارتی در آن ندیدم.

نکته ادبی: شاعر برای اغراق در عظمت شاه، مدعی است که طبیعت در برابر او رام شده است.

نخست روز که دریا ترا بدید، بدید که پیش قدر تو چون ناقصست و چون ابتر

همان روز نخست که دریا تو را دید، دریافت که در برابر شکوه و بزرگی تو، ناقص و ناتوان است.

نکته ادبی: ابتر به معنای دم‌بریده و کنایه از ناتوان و ناقص است.

به مال با تو نتاند شد، ار بخواهد، جفت به قدر با تو نیارد زد، ار بخواهد، بر

اگر دریا بخواهد با تو رقابت کند، در ثروت به پای تو نمی‌رسد و در بزرگی و مقام نیز نمی‌تواند با تو برابری کند.

نکته ادبی: بر زدن در اینجا به معنای برتری جویی و غلبه کردن است.

چو گرد خویش نگه گرد ، مار و ماهی دید به گرد تو مه تابان و زهرهٔ ازهر

دریا وقتی اطراف تو را دید که با ماه تابان و ستاره زهره احاطه شده‌ای، خود را در برابر شکوه تو ناچیز دید.

نکته ادبی: ازهر به معنای درخشان و روشن است.

ز تو خلایق را خرمی و شادی بود وزو همه خطر جان و بیم غرق و غرر

از وجود تو برای مردم آسایش و شادی حاصل می‌شود، اما از دریا تنها خطر جان و غرق شدن برمی‌آید.

نکته ادبی: غرر به معنای خطر و غفلت است.

چو قدرت تو نگه کرد و عجز خویش بدید چو آبگینه شد آب اندرو ز شرم و حجر

وقتی دریا قدرت تو را دید و ناتوانی خویش را دریافت، از شرم و حیا مانند آبگینه (شیشه) آرام و صاف شد.

نکته ادبی: حجر به معنای بازداشتن و منع کردن است که در اینجا به معنای شرم و خودداری است.

ز آب دریا گفتی همی به گوش آمد که شهریارا دریا تویی و من فرغر

گویی از صدای آب دریا به گوش می‌رسید که خطاب به تو می‌گفت: ای پادشاه، دریا حقیقتی است که تویی و من تنها سرابی بیش نیستم.

نکته ادبی: فرغر در اینجا به معنای سراب یا چیزی فاقد حقیقت است.

همه جهان ز تو عاجز شدند تا دریا نداشت هیچ کس این قدر و منزلت ز بشر

همه جهانیان در برابر تو عاجز ماندند، حتی دریا نیز در میان بشر، چنین جایگاه و مقامی نداشت.

نکته ادبی: منزلت به معنای مرتبه و جایگاه است.

بزرگوارا کاری که آمد از پدرت به دولت پدر تو نبود هیچ پدر

ای بزرگوار، کارهایی که از تو سر زد، هیچ پدری در زمان دولت و پادشاهی خودش انجام نداده بود.

نکته ادبی: اشاره به فتوحات بی‌سابقه ممدوح نسبت به پدرش (سبکتکین).

به ملکداری تا بود بود و وقت شدن بماند ازو به جهان چون تو یادگار پسر

تا زمانی که پادشاهی در جهان وجود دارد و تا وقتی که زمانه می‌گذرد، تو به عنوان یادگار و فرزندِ شایسته از پدرت در جهان باقی خواهی ماند.

نکته ادبی: ملکداری به معنای سلطنت است.

همیشه تا نبود جان چو جسم و عقل چو جهل همیشه تا نبود دین چو کفر و نفع چو ضر

همیشه تا زمانی که جان با جسم متفاوت است و عقل با نادانی فرق دارد، و تا زمانی که دین با کفر و سود با زیان متضاد هستند (یعنی تا ابد)...

نکته ادبی: شاعر از صنایع تضاد برای دعای طول عمر استفاده کرده است.

همیشه تا علوی را نسب بود به علی همیشه تا عمری را شرف بود به عمر

همیشه تا زمانی که علویان به علی (ع) نسب می‌برند و تا زمانی که نام عمر به افتخار و شرف شناخته می‌شود...

نکته ادبی: تضمین‌هایی جهت تداوم دعا برای بقای ممدوح.

خدایگانی جز مر ترا همی نسزد خدایگان جهان باش و از جهان بر خور

جز تو، کسی شایسته پادشاهی نیست؛ پس فرمانروای جهان باش و از مواهب آن لذت ببر.

نکته ادبی: نسزد به معنای شایسته بودن نیست.

جهان و مال جهان سربسر خنیدهٔ تست به شهریاری و فیروزی از خنیده بچر

دنیا و ثروت‌های آن تماماً در اختیار توست؛ با پادشاهی و پیروزی‌ات، بر این دنیا حکومت کن.

نکته ادبی: خنیده به معنای مشهور و پرآوازه است.