دیوان اشعار - قصاید (گزیدهٔ ناقص)

فرخی سیستانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در مدح خواجهٔ جلیل عبد الرزاق بن احمد بن حسن میمندی

فرخی سیستانی
ز آفتاب جدا بود ماه چندین شب همی دوید به گردون بر آفتاب طلب
خمیده گشته ز هجران و زرد گشته ز غم نزار گشته ز عشق و گداخته ز تعب
چو آفتاب طلب نزد آفتاب رسید نشاط کرد و طرب کرد و بود جای طرب
فرو نشست بر آفتاب و روشن کرد به روی روشن او چشم تیرهٔ چون شب
چو ماه دلشده با آفتاب روشن روی گذار کرد بدین درهمی دو روز و دو شب
ستارگان همه آگه شدند و ماه خجل زعشق هرکه خجل شد ازو مدار عجب
بر آسمان شب دوشین نماز شام پگاه فرو کشید بر آن روی او کبود قصب
برهنه گشتن روی مه از نقاب کبود حلال کرد به ما بر حرام کردهٔ رب
اگر که دور شد از آفتاب ماه رواست ز دور گشتن او تازه گشت ماه عرب
بدین طرب همه شب دوش تا سپیدهٔ بام همی ز کوس غریو آمد و ز بوق شغب
نماز شام همه نیکوان به عید شدند طرب کنان و تماشا کنان و خندان لب
بنفشه زلف من اندر میانشان گفتی چو ماه بود و دگر نیکوان همه کوکب
ز دور هر که مر او را بدید پیر و جوان به خوبتر لقبی گفت سیدا مرحب
به عید رفت به یک نام و بازگشت ز عید نهاده خلق مر او را هزارگونه لقب
هوا هزار فزونست و مر مرا دو هواست و زان دو دور ندانم شدن به هیچ سبب
هوای صحبت آن ماهروی غالیه موی هوای خدمت آن خواجهٔ بزرگ نسب
جلیل، عبدالرزاق احمد آنکه برش ز جان عزیزترند اهل علم و اهل ادب
امید خدمت آن خواجه پشت راست کند بر آن کسی که مر او را زمانه کرد احدب
کمینه مرغی کز باغ او به دشت شود ز چنگ باز به منقار بر کشد مخلب
به روز معرکه با دشمن خدای، علی به ذوالفقار نکرد آنچه او کند به قصب
گهی که علم افادت کند سجود کند ز بس فصاحت او، پیش او، روان وهب
ستارگان همه خوانند نام او که بوند به زیر مرکب او بر کواکب مثقب
چنانکه ماه همی آرزو کند که بود مر اسب او را آرایش لگام و یلب
ز بیم جودش بخل از جهان هزیمت کرد هزیمتی را افسون زننده گشت هرب
عطا فزون کند آنگه کزو شوی نومید گناه بیش کند عفو، چون گرفت غضب
بزرگوار عطاهای او خطیبانند همی کنند و بر هر کجا رسند خطب
گذر نیابد بر بحر جود او خورشید اگر زمانه بدو اندر افکند زبزب
ایا سپهر برین مرکب ترا میدان چنانکه نجم زحل هست مر ترا مرکب
مخالفان ترا بر سپهر تا بزیند برون نیاید هرگز ستاره شان ز ذنب
اگر مخالف تو رز نشاند اندر باغ به وقت بار، عنا بر دهد به جای عنب
بدان زمین که بداندیش تو گذشته بود عجب نباشد اگر تا ابد نروید حب
کلاه داری و دل داری و نسب داری بدین سه چیز بود فخر مهتران اغلب
بر آسمان برینی به قدر وین نه عجب عجبتر آنکه بدین قدر نیستی معجب
تو بحر جودی و خلق تو عنبر و نه شگفت از آنکه زایش بحرست عنبر اشهب
اگر به نخشب باد سخاوت تو وزد مکان زر بشود خاره بر که نخشب
چنانکه گر به حلب مجلس تو یاد کنند سرشته مشک شود خاک بر زمین حلب
همیشه تا دو جمادی بود پس دو ربیع بود پس دو جمادی رونده ماه رجب
همیشه تا نبود خانه زحل میزان چنان کجا نبود برج مشتری عقرب
جهان به کام تو باد و فلک مطیع تو باد موافق از تو به راحت عدو ز تو به کرب
خجسته بادت عید و چو عید باد مدام همیشه روز و شب تو ز یکدگر اطیب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با تصویری شاعرانه از پیوند میان ماه و خورشید (خورشیدگرفتگی) آغاز می‌شود که استعاره‌ای برای اشتیاق و وصالِ عاشق و معشوق است. شاعر از این تمثیل نجومی برای توصیف فضای جشن و سرور عید بهره می‌برد و با پیوند زدنِ حال‌وهوای شادِ مردم در عید با محبوبِ زیباروی خود، بستری برای مدحِ ممدوح فراهم می‌سازد.

در بخش دوم، شعر با تغییر لحن از توصیفات عاشقانه و نجومی به ستایشِ شخصی بلندمرتبه به نام «عبدالرزاق احمد» می‌گراید. شاعر با بهره‌گیری از اغراق‌های حماسی و تشبیهاتِ طبیعت‌گرایانه، قدرت، سخاوت، فصاحت و جایگاه رفیعِ ممدوح را به تصویر می‌کشد و او را نه تنها ستونی برای تکیه کردن، بلکه منشأ خیر و برکت در جهان معرفی می‌کند که حتی دشمنانش نیز در برابرِ شکوه او ناچیزند.

معنای روان

ز آفتاب جدا بود ماه چندین شب همی دوید به گردون بر آفتاب طلب

ماه که شب‌های بسیاری از خورشید دور مانده بود، در پهنه آسمان با اشتیاق به دنبال او می‌دوید تا به وصال او برسد.

خمیده گشته ز هجران و زرد گشته ز غم نزار گشته ز عشق و گداخته ز تعب

ماه از شدت دوری و هجران، لاغر و زردرو شده بود و از غمِ فراق، گویی در آتشِ سختی‌ها ذوب گشته بود.

چو آفتاب طلب نزد آفتاب رسید نشاط کرد و طرب کرد و بود جای طرب

همین که ماهِ مشتاق به خورشید رسید، به شادی و طرب پرداخت، چرا که آنجا جایگاهِ شادی بود.

فرو نشست بر آفتاب و روشن کرد به روی روشن او چشم تیرهٔ چون شب

ماه بر چهره خورشید نشست و با نورِ او، تیرگیِ چشمانِ شب‌مانندِ خود را روشن کرد.

چو ماه دلشده با آفتاب روشن روی گذار کرد بدین درهمی دو روز و دو شب

ماهِ دلباخته دو شبانه‌روز را در کنارِ خورشیدِ روشن‌چهره سپری کرد.

ستارگان همه آگه شدند و ماه خجل زعشق هرکه خجل شد ازو مدار عجب

ستارگان از این دیدار آگاه شدند و ماه از شدت شرم و حیا در کنار خورشید خجالت کشید؛ جای تعجب نیست که عاشق در برابر معشوق خجل شود.

بر آسمان شب دوشین نماز شام پگاه فرو کشید بر آن روی او کبود قصب

شب گذشته هنگام نماز شام، گویی ماه بر چهره خود نقابی کبود و تیره کشید.

برهنه گشتن روی مه از نقاب کبود حلال کرد به ما بر حرام کردهٔ رب

کنار رفتنِ نقابِ کبود از چهره ماه، گویی آن زیباییِ ممنوع و پنهان را برای ما حلال و آشکار کرد.

اگر که دور شد از آفتاب ماه رواست ز دور گشتن او تازه گشت ماه عرب

اگر ماه از خورشید دور شد، چندان عجیبی نیست؛ زیرا از همین دور شدن بود که ماهِ عرب (نو) دوباره تازه و زیبا شد.

بدین طرب همه شب دوش تا سپیدهٔ بام همی ز کوس غریو آمد و ز بوق شغب

تمام شب گذشته تا سپیده دم، از صدای طبل و بوق، غوغا و هیاهوی شادی برپا بود.

نماز شام همه نیکوان به عید شدند طرب کنان و تماشا کنان و خندان لب

هنگام نماز شام، همه زیبارویان برای عید بیرون آمدند، در حالی که شادمان و خندان بودند و به تماشا می‌پرداختند.

بنفشه زلف من اندر میانشان گفتی چو ماه بود و دگر نیکوان همه کوکب

محبوبِ من که گیسوانی چون بنفشه داشت، در میان آنان مانند ماه بود و دیگر زیبارویان همچون ستارگان در کنار او قرار داشتند.

ز دور هر که مر او را بدید پیر و جوان به خوبتر لقبی گفت سیدا مرحب

هرکس، چه پیر و چه جوان، او را از دور می‌دید، به زیباترین نام‌ها او را می‌خواند و به نیکی یاد می‌کرد.

به عید رفت به یک نام و بازگشت ز عید نهاده خلق مر او را هزارگونه لقب

او با یک نام به عید رفت، اما هنگام بازگشت، مردم هزاران لقبِ ستایش‌آمیز بر او نهاده بودند.

هوا هزار فزونست و مر مرا دو هواست و زان دو دور ندانم شدن به هیچ سبب

هوا (میل و علاقه) بیش از هزار است، اما من دو میلِ اصلی دارم که به هیچ قیمتی نمی‌توانم از آن‌ها دل بکنم.

هوای صحبت آن ماهروی غالیه موی هوای خدمت آن خواجهٔ بزرگ نسب

یکی میل به همنشینی با آن ماهرویِ خوش‌بو و دیگری میل به خدمتِ آن خواجه‌زاده‌ بزرگوار.

جلیل، عبدالرزاق احمد آنکه برش ز جان عزیزترند اهل علم و اهل ادب

آن خواجه، جلیل عبدالرزاق احمد است که نزد او اهل دانش و ادب، عزیزتر از جان هستند.

امید خدمت آن خواجه پشت راست کند بر آن کسی که مر او را زمانه کرد احدب

امیدِ خدمت به این خواجه، پشتِ کسی را که روزگار خمیده کرده، راست می‌کند و به او اعتبار می‌دهد.

کمینه مرغی کز باغ او به دشت شود ز چنگ باز به منقار بر کشد مخلب

کوچک‌ترین پرنده‌ای که از باغِ او به صحرا می‌رود، از چنگالِ عقاب (باز) نیز در امان است و با چنگال خود دشمن را از پای درمی‌آورد.

به روز معرکه با دشمن خدای، علی به ذوالفقار نکرد آنچه او کند به قصب

در میدان نبرد با دشمنان خدا، علی (ع) با شمشیرِ ذوالفقار چنان نکرد که این ممدوح با سلاح و ابزار خود انجام می‌دهد.

گهی که علم افادت کند سجود کند ز بس فصاحت او، پیش او، روان وهب

هرگاه او سخنِ مفید می‌گوید، فصاحتِ کلامش چنان است که گویی حتی «وَهب» (استعاره از بخشندگی و فصاحت) در برابرش کرنش می‌کند.

ستارگان همه خوانند نام او که بوند به زیر مرکب او بر کواکب مثقب

ستارگان نام او را زمزمه می‌کنند، زیرا زیرِ پای مرکبِ او، ستارگانِ درخشانِ بسیاری وجود دارد.

چنانکه ماه همی آرزو کند که بود مر اسب او را آرایش لگام و یلب

چنان که ماه آرزو می‌کند که زین و برگِ اسبِ او باشد تا او را زینت دهد.

ز بیم جودش بخل از جهان هزیمت کرد هزیمتی را افسون زننده گشت هرب

از ترسِ بخشندگیِ او، صفتِ بخل از جهان فرار کرد و این فرار چنان بود که گویی افسون‌گری او را گریزان کرده است.

عطا فزون کند آنگه کزو شوی نومید گناه بیش کند عفو، چون گرفت غضب

او زمانی عطا و بخشش را می‌افزاید که از او ناامید شده‌ای و زمانی که خشمگین می‌شود، عفو و گذشتش بیش از گناهِ توست.

بزرگوار عطاهای او خطیبانند همی کنند و بر هر کجا رسند خطب

عطاهایِ بزرگوارانه او مانند خطیبان است که همه‌جا می‌روند و مدحِ او را می‌گویند.

گذر نیابد بر بحر جود او خورشید اگر زمانه بدو اندر افکند زبزب

حتی اگر خورشید بخواهد از دریایِ بخشش او عبور کند، راهی نمی‌یابد، حتی اگر زمانه او را در آن بیندازد.

ایا سپهر برین مرکب ترا میدان چنانکه نجم زحل هست مر ترا مرکب

ای آسمانِ برین، مرکبِ تو میدانِ تاخت‌وتازِ اوست، همان‌طور که زحل مرکبِ توست.

مخالفان ترا بر سپهر تا بزیند برون نیاید هرگز ستاره شان ز ذنب

مخالفانِ تو تا زمانی که در آسمان هستند، هرگز از شرّ و ذلت (ذنب) رهایی نخواهند یافت.

اگر مخالف تو رز نشاند اندر باغ به وقت بار، عنا بر دهد به جای عنب

اگر دشمنِ تو در باغی درختِ انگور بکارد، به جای میوه، رنج و سختی نصیبش خواهد شد.

بدان زمین که بداندیش تو گذشته بود عجب نباشد اگر تا ابد نروید حب

در زمینی که دشمنِ تو از آن عبور کرده باشد، عجیب نیست که تا ابد هیچ دانه‌ای نروید.

کلاه داری و دل داری و نسب داری بدین سه چیز بود فخر مهتران اغلب

تو صاحبِ کلاه (جاه)، صاحبِ دل (عاطفه) و صاحبِ نسبِ شریفی هستی؛ فخرِ بزرگان معمولاً به همین سه چیز است.

بر آسمان برینی به قدر وین نه عجب عجبتر آنکه بدین قدر نیستی معجب

تو به قدر و مقام در آسمانِ برینی و این عجیب نیست؛ عجیب آن است که با این جایگاه، مغرور و خودشیفته نیستی.

تو بحر جودی و خلق تو عنبر و نه شگفت از آنکه زایش بحرست عنبر اشهب

تو دریایِ بخششی و سخنانِ تو مانند عنبرِ خوش‌بو است؛ شگفت نیست، چرا که عنبر از زایشِ دریاست.

اگر به نخشب باد سخاوت تو وزد مکان زر بشود خاره بر که نخشب

اگر نسیمِ سخاوتِ تو به سرزمین «نخشب» بوزد، کوه‌هایِ سنگیِ آنجا تبدیل به طلا می‌شود.

چنانکه گر به حلب مجلس تو یاد کنند سرشته مشک شود خاک بر زمین حلب

چنان‌که اگر مجلسِ تو را در «حلب» یاد کنند، خاکِ آن زمین به مشکِ خوش‌بو تبدیل می‌شود.

همیشه تا دو جمادی بود پس دو ربیع بود پس دو جمادی رونده ماه رجب

تا زمانی که گردشِ ایام و ماه‌های قمری برقرار است، ماه رجب همواره پس از دو ماه جمادی می‌آید.

همیشه تا نبود خانه زحل میزان چنان کجا نبود برج مشتری عقرب

تا زمانی که خانه‌هایِ ستارگان (زحل و مشتری) در تقابل نیستند، امید است که تو همواره در آسایش باشی.

جهان به کام تو باد و فلک مطیع تو باد موافق از تو به راحت عدو ز تو به کرب

جهان به کامِ تو و آسمان مطیعِ فرمانِ تو باد؛ دوستان از تو در راحت باشند و دشمنان در سختی و رنج.

خجسته بادت عید و چو عید باد مدام همیشه روز و شب تو ز یکدگر اطیب

عید بر تو مبارک باد و همچون عید، همواره روزها و شب‌هایت از یکدیگر پاکیزه‌تر و خوش‌تر باشد.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (Personification) ز آفتاب جدا بود ماه چندین شب / همی دوید به گردون بر آفتاب طلب

شاعر به ماه و خورشید ویژگی‌های انسانی مانندِ دوری، طلب کردن و جستجو نسبت داده است.

استعاره بنفشه زلف من

گیسوی محبوب به بنفشه تشبیه شده است که استعاره‌ای برای زیبایی و طراوت است.

تلمیح ذوالفقار / نخشب / حلب

اشاره به شمشیر حضرت علی (ع) برای نشان دادنِ قدرت ممدوح و استفاده از نام مکان‌های جغرافیاییِ مشهور برای اغراق در برکاتِ حضور او.

اغراق (مبالغه) مکان زر بشود خاره بر که نخشب

تبدیل شدن سنگ به طلا با نسیمِ سخاوتِ ممدوح، نشان‌دهنده حد اعلایِ مبالغه در مدحِ بخشندگیِ اوست.