منطق‌الطیر - بیان وادی طلب

عطار

بیان وادی طلب

عطار
چون فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صدتعب
صد بلا در هر نفس اینجا بود طوطی گردون، مگس اینجا بود
جد و جهد اینجات باید سالها زانک اینجا قلب گردد کارها
ملک اینجا بایدت انداختن ملک اینجا بایدت در باختن
در میان خونت باید آمدن وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست دل بباید پاک کرد از هرچ هست
چون دل تو پاک گردد از صفات تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
چون شود آن نور بر دل آشکار در دل تو یک طلب گردد هزار
چون شود در راه او آتش پدید ور شود صد وادی ناخوش پدید
خویش را از شوق او دیوانه وار بر سر آتش زند پروانه وار
سر طلب گردد ز مشتاقی خویش جرعه ای می، خواهد از ساقی خویش
جرعه ای ز آن باده چون نوشش شود هر دو عالم کل فراموشش شود
غرقهٔ دریا بماند خشک لب سر جانان می کند از جان طلب
ز آرزوی آن که سربشناسد او ز اژدهای جان ستان نهراسد او
کفر و لعنت گر به هم پیش آیدش درپذیرد تا دری بگشایدش
چون درش بگشاد، چه کفر و چه دین زانک نبود زان سوی در آن و این

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

ابیات ارائه‌شده توصیفگرِ مراحل دشوار و جان‌کاهِ 'وادی طلب' در سیر و سلوک عرفانی است. شاعر در این بخش، مسیرِ رسیدن به حقیقت را جاده‌ای ناهموار و پر از رنج و خطر ترسیم می‌کند که در آن سالک باید از تمامی تعلقات دنیوی، از جمله جاه و مقام و حتی نفس خویش دست بشوید تا بتواند با پاک‌سازی باطن، دریچه‌ای به سوی نورِ حضرت حق بگشاید.

در مرحله‌ای بالاتر، شاعر از دگرگونیِ سالک سخن می‌گوید که در آن، عشق به محبوب، خوف را از میان می‌برد و سالک را همچون پروانه‌ای بی‌پروا به دلِ آتشِ حوادث می‌افکند. در پایان این مسیر، سالک به چنان مرحله‌ای از معرفت می‌رسد که دوگانگی‌های ظاهری همچون کفر و دین در نگاهش رنگ می‌بازد و در پسِ پرده‌ی حقیقت، تنها نورِ یگانه را می‌بیند.

معنای روان

چون فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صدتعب

هنگامی که قدم به وادی جست‌وجو و طلب می‌گذاری، در هر لحظه صدها رنج و گرفتاری به سراغ تو می‌آید.

نکته ادبی: وادی طلب: نخستین مرحله از هفت وادی سلوک در منطق‌الطیر عطار است.

صد بلا در هر نفس اینجا بود طوطی گردون، مگس اینجا بود

در این وادی، هر نفس با صدها بلا همراه است و قدرت عظیمِ آسمان در برابر این سختی‌ها، ناچیز و همچون مگسی بیش نیست.

نکته ادبی: طوطی گردون: استعاره از آسمان و افلاک که به دلیل زیبایی و حرکتِ همیشگی به طوطی تشبیه شده است.

جد و جهد اینجات باید سالها زانک اینجا قلب گردد کارها

در این مرحله به سال‌ها تلاش و کوشش نیاز داری؛ زیرا اینجا جایی است که ماهیت و واقعیتِ امور دگرگون می‌شود.

نکته ادبی: قلب شدن: در اینجا به معنای دگرگون شدن و تبدیل ماهیت است.

ملک اینجا بایدت انداختن ملک اینجا بایدت در باختن

در این وادی باید قدرت و سلطنتِ دنیوی را کنار بگذاری و تمام هستی و دارایی خود را در راه عشق فدا کنی.

نکته ادبی: ملک: هم به معنای پادشاهی و هم به معنای دارایی و تعلقات به کار رفته است.

در میان خونت باید آمدن وز همه بیرونت باید آمدن

باید از میانِ سختی‌ها و خونِ دل گذشتن عبور کنی و از تمامی وابستگی‌های بیرونی رها شوی.

نکته ادبی: خون آمدن: کنایه از رنج کشیدن و متحمل شدن سختی‌های طاقت‌فرسا.

چون نماند هیچ معلومت به دست دل بباید پاک کرد از هرچ هست

هنگامی که هیچ آگاهیِ دنیوی و دلبستگیِ مادی در دستانت باقی نماند، باید قلبت را از هرگونه آلودگی و تعلق پاک سازی.

نکته ادبی: هیچ معلوم: کنایه از نفیِ دانش‌های ظاهری و تعلقات ذهنِ بشری است.

چون دل تو پاک گردد از صفات تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

زمانی که دل تو از صفاتِ بشری و آلودگی‌ها پاک شود، نورِ ذاتِ خداوند بر آن تابیدن می‌گیرد.

نکته ادبی: صفات: منظور ویژگی‌های بشری و نفسانی است که مانعِ تجلیِ نور حق است.

چون شود آن نور بر دل آشکار در دل تو یک طلب گردد هزار

وقتی آن نورِ الهی بر دلت آشکار شد، اشتیاق و طلبِ تو برای رسیدن به حق هزاران برابر می‌شود.

نکته ادبی: یک طلب گردد هزار: نشان‌دهنده‌ی بی‌پایان بودنِ کششِ روح در مسیر عشق است.

چون شود در راه او آتش پدید ور شود صد وادی ناخوش پدید

هنگامی که آتشِ عشقِ او در این راه نمایان شود، حتی اگر صدها وادیِ ترسناک و ناخوشایند هم پدید آید،

نکته ادبی: آتش: نمادِ عشقِ سوزان و دردناکِ الهی است.

خویش را از شوق او دیوانه وار بر سر آتش زند پروانه وار

سالکِ عاشق از شدت اشتیاق، همچون پروانه، دیوانه‌وار خود را به شعله‌ی آتش می‌زند.

نکته ادبی: پروانه‌وار: تمثیلِ کلاسیکِ فنایِ عاشق در معشوق و بی‌پروا بودن در راه عشق.

سر طلب گردد ز مشتاقی خویش جرعه ای می، خواهد از ساقی خویش

او از شدتِ اشتیاق، خودآگاهی‌اش را از دست می‌دهد و از ساقیِ خود، جامی از شرابِ معرفت طلب می‌کند.

نکته ادبی: سر طلب گردد: کنایه از از دست دادنِ عقلِ جزئی و تسلیمِ محضِ جان شدن.

جرعه ای ز آن باده چون نوشش شود هر دو عالم کل فراموشش شود

هنگامی که جرعه‌ای از آن شرابِ عشق را بنوشد، این جهان و آن جهان را یکسره فراموش می‌کند.

نکته ادبی: فراموشی در اینجا به معنای رهایی از قیدِ زمان و مکان و هستی‌هایِ غیرِ خداست.

غرقهٔ دریا بماند خشک لب سر جانان می کند از جان طلب

او در میانِ دریایِ معرفت غرق شده است، اما همچنان تشنه‌لب است و از اعماق جانش، رسیدن به جانان را طلب می‌کند.

نکته ادبی: غرقه دریا و تشنه‌لب: پارادوکس (تناقض) زیبایی که نشان‌دهنده‌ی سیری‌ناپذیریِ عاشق است.

ز آرزوی آن که سربشناسد او ز اژدهای جان ستان نهراسد او

او به خاطرِ آرزوی رسیدن به معشوق و شناختِ او، از اژدهایِ هولناکِ مرگ و نیستی نمی‌هراسد.

نکته ادبی: اژدهای جان‌ستان: استعاره از سختی‌های هولناکِ مسیر و مرگِ نفس.

کفر و لعنت گر به هم پیش آیدش درپذیرد تا دری بگشایدش

اگر در این راه کفر و ملامتِ مردم به سراغش بیاید، آن را می‌پذیرد تا دری از حقیقت به رویش گشوده شود.

نکته ادبی: کفر و لعنت: در اینجا به معنای دوری از عرفِ جامعه و پذیرشِ بدنامی برای رسیدن به حق است.

چون درش بگشاد، چه کفر و چه دین زانک نبود زان سوی در آن و این

هنگامی که آن در گشوده شد، دیگر فرقی میان کفر و دین نیست؛ زیرا در آن سوی این در، این مفاهیمِ دوگانه جایگاهی ندارند.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ 'وحدتِ وجود' که در آن، تقابل‌هایِ دوتایی (دوآلیسم) از میان می‌رود.

آرایه‌های ادبی

استعاره طوطی گردون

تشبیه آسمان و افلاک به طوطی به دلیل زیبایی و حرکت مستمر.

تمثیل پروانه وار

تشبیه سالکِ عاشق به پروانه‌ای که برای رسیدن به حقیقت، خود را در آتشِ عشق می‌سوزاند.

پارادوکس (متناقض‌نما) غرقهٔ دریا بماند خشک لب

غرق بودن در دریا و در عین حال تشنه‌لب بودن، نمادی از کمالِ عطشِ سالک که با وجودِ وصال، همچنان خواهانِ بیشتر است.

کنایه سر طلب گردد

به معنای از دست دادن عقلِ جزئی و رسیدن به شوریدگی و سرمستیِ عارفانه.