منطقالطیر - بیان وادی فقر
حکایت مفلسی که عاشق پسر پادشاه شد و بدین گناه او را محکوم به مرگ کردند
عطاردرک و برداشت
هوش مصنوعیمعنای روان
پادشاهی که شکوهش مانند ماه و خورشید بود، پسری بسیار زیبا شبیه به حضرت یوسف داشت.
نکته ادبی: ماه وش به معنای ماه پیکر است و خورشید فر اشاره به شکوه و جلال خورشیدگونه دارد.
هیچکس در زیبایی و شکوه، فرزند یا جوانی همتراز او نداشت و هیچکس از چنان مقام و عزتی برخوردار نبود.
نکته ادبی: حشمت به معنای شکوه و هیبت است.
همه دلباختگان و بزرگان، چنان شیفتهاش بودند که گویی خاکِ پای او محسوب میشدند و در برابر زیباییاش تسلیم بودند.
نکته ادبی: خداوندان در اینجا به معنای صاحبان قدرت و ثروت است.
اگر شبهنگام از پس پرده بیرون میآمد، گویی خورشیدی تازه در دشت طلوع کرده بود.
نکته ادبی: آفتاب نو استعاره از زیبایی درخشان اوست که تاریکی شب را از بین میبرد.
توصیف کردن روی او ممکن نیست، چرا که ماه حتی ذرهای از زیبایی او را ندارد.
نکته ادبی: روی نیست در اینجا به معنای ممکن نیست یا مقدور نیست آمده است.
اگر او زلفهای دولایهاش را همچون طنابی رها میکرد، هزاران دل در چاهِ عشق او گرفتار میشد.
نکته ادبی: زلف دو تاه به معنای موهای مجعد و پرچین و شکن است.
زلفهای آن شمعِ زیبارو، آنچنان بلند و دلربا بود که کارِ تمامی جهانیان را به پریشانی و گرفتاری میکشاند.
نکته ادبی: شمع طراز استعاره از معشوقی است که همچون شمع، زیبا و درخشان است.
توصیف زیباییِ موهای آن یوسفجمال، آنقدر دشوار است که حتی اگر پنجاه سال هم در وصفش سخن بگویی، پایان نمییابد.
نکته ادبی: شست به معنای موی سر و یوسف جمال ترکیبی استعاری برای زیبایی خیرهکننده است.
اگر آن پسر چشمانِ نرگسگونهاش را حرکت میداد یا پلک میزد، چنان شوری به پا میکرد که گویی آتش به جانِ همه جهانیان میانداخت.
نکته ادبی: چشم نرگس استعاره از چشم خمار و زیباست.
وقتی میخندید و لبخندش را نثار میکرد، گویی هزاران گلِ بهاری در زمستان میشکفت.
نکته ادبی: نثار کردن به معنای پخش کردن و هدیه دادن است.
از دهانش اصلاً چیزی مشخص نبود، چون چنان کوچک بود که گویی وجود خارجی ندارد و نمیتوان دربارهاش سخنی گفت.
نکته ادبی: معدوم اشاره به کوچکی بیش از حد دهان دارد که در ادبیات کلاسیک نشانه زیبایی است.
هنگامی که از پشت پرده نمایان میشد، هر تار مویش با دلبری، خونِ صدها عاشق را میریخت.
نکته ادبی: به صد خون آمدن کنایه از کشتن و قربانی کردن عاشق است.
آن پسر مایهی آشوب و فتنه برای جان و جهان بود و هرچه در وصفش بگویم، باز هم حقیقتِ زیباییاش بیش از اینهاست.
نکته ادبی: فتنه در اینجا به معنای مایه آزمایش و آشوب دل است.
هرگاه سوار بر اسب به میدان میآمد، گویی شمشیری برهنه و کشنده از همه سو همراهش بود.
نکته ادبی: تیغ برهنه بودن کنایه از کشندگی و هیبتِ زیبایی اوست.
هرکس به آن پسر نگاه میکرد، در همان لحظه اختیار از کف میداد و سرگشته میشد.
نکته ادبی: از راه به در رفتن کنایه از گم کردن مسیر عقل و هدایت است.
درویشی بیخبر و ساده، از عشقِ آن پسر چنان دیوانه شد که دیگر خود را نمیشناخت.
نکته ادبی: بی سر و بن شدن کنایه از آشفتگی و پریشانیِ کامل است.
او جز عجز و ناتوانی و پریشانی چیزی نداشت و آنقدر جانش به لب رسیده بود که توانِ سخن گفتن هم نداشت.
نکته ادبی: زهره گفتن نداشتن کنایه از ترس و ناتوانی در بیان مطلب است.
وقتی آن درد عشق به سراغش آمد، این غم و اشتیاق، جان و دلش را ذرهذره میکشت.
نکته ادبی: کشتن در اینجا به معنای زجر دادن و تحلیل بردن جان است.
روز و شب در کویِ معشوق نشسته بود و چشمانش را از دیدن مردم و تعلقات دنیوی بسته بود.
نکته ادبی: چشم بربستن کنایه از بیتوجهی به غیر معشوق است.
هیچکس در این جهان محرم اسرارش نبود و او همچنان با غمی که بیوقفه در جانش بود، سرگردان بود.
نکته ادبی: بیجنان بودن به معنای پریشانخاطر بودن است.
شب و روز چهرهاش از زردیِ بیماری عشق همچون طلا بود و اشکهایش همچون نقره روان و منتظرِ دیداری بود که دلش را پاره کرده بود.
نکته ادبی: تشبیه چهره به زر و اشک به سیم (نقره) از آرایههای کلاسیکِ زیباییشناسی است.
آن گدایِ بیقرار فقط به این امید زنده بود که آن پسر گهگاه از دور عبور کند.
نکته ادبی: ناصبور به معنای بیطاقت و بیقرار است.
وقتی شاهزاده از دور نمایان میشد، غوغایی در بازار برپا میشد.
نکته ادبی: غوغا به معنای همهمه و هیاهوست.
گویی در جهان قیامت برپا میشد و مردم همگی از ترس یا هیجان، شروع به فرار میکردند.
نکته ادبی: رستخیز استعاره از آشوب و هیاهوی بزرگ است.
مأمورانِ شاهزاده با سرعت در حرکت بودند و هر لحظه باعثِ مجروح شدن یا کشته شدن گروهی از مردم میشدند.
نکته ادبی: چاوشان مأمورانِ پیشروِ شاه هستند.
صدایِ فریادِ مأموران تا آسمان میرفت و سپاهیان او محدودهای به اندازه یک فرسنگ را اشغال میکردند.
نکته ادبی: بانگ بر ماه رفتن مبالغهای برای بلندی صداست.
وقتی آن گدا صدای مأموران را میشنید، سرگیجه میگرفت و از پا در میآمد.
نکته ادبی: سر بگشتن کنایه از حال رفتن و از هوش رفتن است.
از شدتِ اشتیاق غش میکرد و در خونِ خود میماند و از دنیایِ خود بیخبر میشد.
نکته ادبی: از وجود خویش بیرون ماندن کنایه از بیخودی و فنایِ عاشقانه است.
در آن لحظه باید هزاران چشم میبود تا بر حالِ زارِ او اشکِ خونین بریزد.
نکته ادبی: اشک خونین ریختن کنایه از شدتِ اندوه است.
آن ناتوان گاهی از شدتِ درد کبود میشد و گاهی خون از زیر بدنش جاری میگشت.
نکته ادبی: نیلی شدن به معنای کبود شدن بر اثر درد یا خفگی است.
گاهی اشکش از شدتِ آه و حسرت سرد میشد و گاهی هم از شدتِ رشک و غیرت، بدنش را میسوزاند.
نکته ادبی: رشک به معنای حسادت و غیرت است که در ادبیات عرفانی جایگاه ویژهای دارد.
نیمهجان، نیمهمرده و تهیدست بود و حتی تکهای نان برای خوردن نداشت.
نکته ادبی: نیم نان کنایه از فقر مطلق و گرسنگی است.
با این حال، چنین فردِ درماندهای چگونه میتواند به وصالِ آن شاهزاده برسد؟
نکته ادبی: این بیت نشاندهنده بنبستِ منطقی در داستان است.
آن گدایِ بیخبر که حتی ذرهای هم در برابر او ارزش نداشت، میخواست خورشید را در آغوش بگیرد.
نکته ادبی: خورشید نماد شاهزاده است.
روزی که شاهزاده با سپاهش میگذشت، آن گدا فریادِ بلندی کشید.
نکته ادبی: جایگاه در اینجا به معنای موقعیت یا لحظه است.
از او نعرهای برآمد و از خود بیخود شد و گفت جانم سوخت و عقلم از دست رفت.
نکته ادبی: عقل از پیش شدن کنایه از جنون است.
گفت دیگر چقدر میتوانم جانم را بسوزانم؟ صبر و توانِ من به پایان رسیده است.
نکته ادبی: استفهام انکاری برای بیان شدتِ رنج.
آن مردِ سرگشته این سخن را میگفت و از شدتِ درد، هر لحظه سرش را به سنگ میکوبید.
نکته ادبی: سر به سنگ زدن کنایه از بیتابی و خودزنیِ ناشی از درد است.
وقتی این را گفت، هوش از سرش پرید و خون از چشم و گوشش جاری شد.
نکته ادبی: خون جاری شدن از چشم و گوش مبالغهای برای شدتِ درد و فشارِ روانی است.
مأمورِ شاهزاده متوجه او شد و با عزمِ آزار دادنِ او، نزدِ شاه رفت.
نکته ادبی: غمز به معنای بدگویی و آزار است.
به شاهزاده گفت: ای پادشاه، رندی بیقرار عاشقِ تو شده است.
نکته ادبی: رند در اینجا به معنای عاشق و شوریدهحال است.
شاه از شدتِ حسادت و غیرتِ جاهلانه، چنان برافروخته شد که مغزش از حرارتِ دلش به جوش آمد.
نکته ادبی: غیرت در اینجا بار منفی دارد و به معنای حسادتِ متعصبانه است.
شاه گفت: بلند شوید و او را بگیرید و با دست و پای بسته و سرنگون، او را به دار آویزید.
نکته ادبی: سرنگون کشیدن کنایه از توهین و تحقیرِ شدید است.
سپاهیانِ پادشاه بلافاصله رفتند و آن گدا را محاصره کردند.
نکته ادبی: حلقه کردن کنایه از محاصره و در دام انداختن است.
سپس او را کشانکشان به سوی چوبهی دار بردند و مردمی که آنجا بودند، با تأسف تماشا میکردند.
نکته ادبی: خون فشان بودن کنایه از گریه و سوگواریِ مردم است.
نه کسی از دردِ او باخبر بود و نه کسی شفاعتش را نزدِ شاه میکرد.
نکته ادبی: شفاعت خواستن به معنای میانجیگری برای نجات است.
وقتی او را زیرِ دار آوردند، از سوزِ حسرت و اندوه، فریاد از نهادش برخاست.
نکته ادبی: آتش حسرت نمادی از رنجِ نرسیدن است.
گفت برای رضایِ خدا مهلتی به من بدهید تا یکبار دیگر سجده کنم.
نکته ادبی: مهلت خواستن در آخرین لحظاتِ زندگی، نشانهی اوجِ استیصال است.
وزیرِ خشمگین به او مهلت داد تا روی خاک سجده کند.
نکته ادبی: وزیر خشمناک شخصیتِ منفیِ داستان است که در برابرِ عجزِ عاشق سنگدل است.
او در حالِ سجده گفت: ای خدا! پادشاهِ من چرا باید مرا که بیگناهم، به قتل برساند؟
نکته ادبی: سجده و نیایش در لحظه مرگ، نشانهی بازگشت به معشوقِ حقیقی (خدا) است.
پیش از آنکه روح از بدنم خارج شود و بیخبر بمیرم، توفیق دیدار آن پسر زیبا را نصیبم کن.
نکته ادبی: روزیم گردان: دعایی است به معنای اینکه آن را قسمت من کن.
تا بتوانم حتی برای یکبار هم که شده او را ببینم و در راه دیدنِ او، جانم را فدا کنم.
نکته ادبی: جان کردن: کنایه از فدا کردن و جان باختن.
وقتی آن شاهزادهٔ زیبا را ببینم، با کمال میل حاضرم صدها هزار جان در راه او بدهم.
نکته ادبی: شه زاد خوش: ترکیب وصفی برای اشاره به معشوق.
ای پادشاه! این بنده، نیازمندِ توجه توست و در راهِ عشقِ تو جان باخته و عاشق توست.
نکته ادبی: حاجتخواه: صفت فاعلی به معنای کسی که طلب حاجت دارد.
من هنوز با تمامِ وجود بندهٔ این درگاه هستم و اگر عاشقِ تو شدم، هرگز به معنای کافر شدن نیست.
نکته ادبی: کافر هنوز: اشاره به این عقیده که عشقِ مجازی پلی به سوی عشقِ حقیقی است.
تو که صدها هزار حاجت را برآورده میکنی، پس حاجتِ من را نیز روا کن و کارم را به سامان برسان.
نکته ادبی: حاجت برآوردن: تکرارِ فعلِ اصلی برای تأکید بر قدرتِ بخشندگیِ شاه.
وقتی آن عاشقِ مظلوم این حاجت را طلب کرد، دعایش به هدف اجابت رسید.
نکته ادبی: تیر او آمد بر جایگاه: استعاره از اجابتِ دعا.
پادشاه وقتی سخنانِ پنهانی و دردمندانهٔ او را شنید، از رنجِ آن فقیر دلش به درد آمد.
نکته ادبی: زیر: به معنای پنهان و درونی.
پادشاه نزدِ شاهزاده رفت و در حالی که میگریست، حالِ آن عاشقِ دلباخته را برایش بازگو کرد.
نکته ادبی: دلداده: واژهای رسا برای عاشقِ راستین.
شاه، زاریِ عاشق را در مناجاتش و در میانِ سجدهاش برای شاهزاده بازگفت.
نکته ادبی: مناجات: گفتگوی رازآلود با معشوق.
دردی از حالِ آن عاشق در دلِ شاه جای گرفت و او تصمیم به بخشش و عفو گرفت.
نکته ادبی: عفو کردن: در اینجا به معنای توجه و رحمت آوردن است.
شاه بیدرنگ به شاهزاده گفت که از آن عاشقِ از پا افتاده روی برنگردان و او را دریاب.
نکته ادبی: از پا افتاده: کنایه از کسی که در راه عشق ناتوان شده است.
همین الان بلند شو و به پایِ دارِ آن عاشق برو و با آن سرگشتهٔ دردمند دیدار کن.
نکته ادبی: سرگشته: کسی که در عشق حیران شده است.
به آن عاشقِ مستمندِ خودت خطاب کن و چون او دل ندارد (از شدتِ عشق)، دلش را به او بازگردان.
نکته ادبی: بیدل: اصطلاحی در عرفان به معنای کسی که وجودش را در راه معشوق باخته است.
با او مهربانی کن، چرا که قهرِ تو را تحمل کرد؛ با او شهدِ وصال بنوش، چرا که تلخیِ دوریِ تو را چشیده است.
نکته ادبی: نوش و زهر: تضادِ معنایی برای بیانِ تجربهٔ رنج و لذت در عشق.
او را از آن راهِ (سختی که در آن است) برگیر و به گلستانِ وصل بیاور و وقتی آمدی، او را همراهِ خود نزدِ من بیاور.
نکته ادبی: گلشن: نمادِ وصال و شادیِ روحانی.
آن شاهزاده که همچون یوسف زیبا بود، رفت تا با آن گدا در حالِ وصال بنشیند.
نکته ادبی: یوسف جمال: اشاره به زیبایی بینظیر یوسف پیامبر.
آن خورشیدِ رخسار (شاهزاده) رفت تا با آن ذرهٔ ناچیز (گدا) خلوت کند.
نکته ادبی: خورشید و ذره: تمثیلِ پیوندِ امرِ بزرگ با امرِ حقیر در عرفان.
آن دریایِ پُرگوهر رفت تا با آن قطرهٔ ناچیز پیوند برقرار کند.
نکته ادبی: دریا و قطره: استعاره از پیوندِ معشوقِ مطلق با عاشقِ فانی.
از این همه خوشی، شادی کنید و پایکوبی نمایید.
نکته ادبی: بر سر زدن و دست زدن: واکنشی از سرِ شور و وجدِ عرفانی.
شاهزاده به پایِ دار رسید و حضورش همچون برپاییِ قیامت، شور و آشوبی به پا کرد.
نکته ادبی: فتنهٔ بیدار: استعاره از جذبهٔ نگاهِ معشوق.
او گدا را دید که در حالِ نابودی است و سرنگون بر روی خاک افتاده است.
نکته ادبی: هلاک: در اینجا به معنایِ فنایِ عاشق در برابرِ معشوق است.
خاکِ زیرِ پای او از خونِ چشمانش گِل شده بود و جهانی از حسرت و اندوه در او جمع بود.
نکته ادبی: گل شدن خاک: تصویرسازی از شدتِ گریه.
او کاملاً محو و نابود شده بود و چه چیزی بدتر از این بیخودی و فنا برای عاشق است؟
نکته ادبی: ناچیز: در عرفان کمال است؛ یعنی رسیدن به هیچشدن.
وقتی شاهزاده آن عاشقِ غرق در خون را دید، اشک در چشمانش حلقه زد.
نکته ادبی: آب در چشم آمدن: کنایه از دلسوزی و شفقت.
خواست اشکهایش را از نگاهِ سپاهیان پنهان کند، اما نتوانست و اشکهایش جاری شد.
نکته ادبی: شاه: اینجا به معنای شاهزاده است.
آن لحظه اشکهایش مثل باران روان شد و صدها جهان درد در همان لحظه متجلی گشت.
نکته ادبی: صد جهان درد: اغراق برای بیانِ شدتِ رنجِ نهفته در عشق.
هر کس که در عشق صادق باشد، معشوقِ او نیز عاشقِ او خواهد شد.
نکته ادبی: عاشق و معشوق: بازگشتِ وحدتِ وجود در مقامِ اتحاد.
اگر با صدق و راستی به پیشوازِ عشق بروی، معشوقِ تو نیز عاشقِ تو خواهد شد.
نکته ادبی: به صدق: با خلوصِ نیت.
سرانجام آن شاهزادهٔ خورشیدروی، از روی لطف، آن گدا را با مهربانی فراخواند.
نکته ادبی: خورشیدفش: مانند خورشید؛ تشبیه برای درخشش و جلال.
آن گدا صدای او را نشنیده بود، اگرچه از دور او را بسیار دیده بود.
نکته ادبی: آواز: به معنای صدا و ندای معشوق.
همین که گدا سر از خاک برداشت، در برابرِ خود چهرهٔ پادشاه را دید.
نکته ادبی: روی از خاک برداشتن: استعاره از توجه به حقیقت پس از تحملِ رنج.
آتشِ سوزان در کنارِ دریایِ آب، اگرچه میسوزد، اما تابِ مقابله ندارد (و خاموش میشود).
نکته ادبی: آتش و دریا: تقابلِ دو عنصر متضاد.
آن درویشِ بیدل، آتشی بود که در نزدیکیِ آن دریایِ رحمت (شاهزاده) قرار گرفت.
نکته ادبی: قربت: نزدیکی و همنشینی.
جان به لبش رسید و گفت: ای پادشاه! وقتی من چنین حالِ تباهی دارم، آیا میتوانی مرا بکشی؟
نکته ادبی: جان به لب آوردن: کنایه از ناتوانیِ مطلق و در آستانهٔ مرگ بودن.
او گفت که اگر حاجتِ این لشکر نبود، من هیچکاره بودم (و این گفتوگو اصلاً رخ نمیداد).
نکته ادبی: لشگر: در اینجا استعاره از کثرات و تعلقاتِ دنیوی است.
فریادی زد، جانش را فدا کرد و مرد؛ مانند شمعی که در پایانِ سوختنش میخندد و خاموش میشود.
نکته ادبی: شمع: نمادِ سوختن و فدا کردنِ جان در راهِ نور (معشوق).
وقتی به وصالِ معشوق رسید، به مقامِ فنایِ مطلق دست یافت و از هستیِ خویش تهی شد.
نکته ادبی: فانی مطلق: اصطلاحِ عرفانی برای محو شدنِ صفاتِ بشری در صفاتِ الهی.
سالکانِ راه میدانند که در میدانِ عشق، فنا چه بر سرِ مردانِ راه میآورد.
نکته ادبی: سالکان: رهروانِ راهِ حقیقت.
ای کسی که وجودت با نیستی (فنا) آمیخته است، حتی لذتِ تو نیز با ناپایداری عجین شده است.
نکته ادبی: عدم: در عرفان به معنایِ فنایِ خودی است.
تا زمانی که مدتی دنیا را زیر و رو نکنی و به آشفتگی نرسی، چگونه میتوانی طعمِ آرامشِ حقیقی را بچشی؟
نکته ادبی: زیر و زبر: کنایه از تغییرات و سختیهای راه.
مانند برقی که جستن میکند، دستت باز است، اما در عین حال پیشِ پایِ همان برق گرفتار شدهای.
نکته ادبی: برق: استعاره از گذراییِ عمر و سرعتِ رویدادها.
این چه نوعِ کار کردن است؟ مردانه وارد میدان شو، عقلِ استدلالی را بسوزان و دیوانهوار (عاشقانه) وارد شو.
نکته ادبی: دیوانه: عاشقِ وارسته از عقلِ جزوی.
اگر نمیخواهی این کیمیایِ عشق را در خود پیاده کنی، لااقل یک لحظه برای تماشا بیا.
نکته ادبی: کیمیا: نمادِ دگرگونیِ ماهیت (تبدیلِ مس به طلا، یا عاشق به معشوق).
چقدر فکر میکنی؟ مثل من بیخویشتن شو و یک لحظه در خودت فکر کن (و خود را بشناس).
نکته ادبی: بیخویش شدن: کنایه از گذشتن از خودِ خودخواهانه.
تا اینکه عاقبت به درویشی برسی و در کمالِ ذوق و شادی، به مرحلهٔ بیخویشی دست یابی.
نکته ادبی: بیخویشی: مقامِ فنا.
من به جایی رسیدهام که نه «من» ماندهام و نه «غیرِ من»؛ و این وضعیت از خیر و شرِ عقل فراتر است.
نکته ادبی: من و غیرِ من: اشاره به وحدتِ وجود و محو شدنِ دوگانگی.
یکباره در خود گم شدم و دیگر هیچ راهِ چارهای جز بیچارگی (تسلیمِ مطلق) ندارم.
نکته ادبی: بیچارگی: در اینجا نهایتِ تواضع و تسلیم در برابرِ حق است.
وقتی خورشیدِ فقر بر من تابید، هر دو عالم را از یک دریچه مشاهده کردم.
نکته ادبی: آفتابِ فقر: فقر در عرفان، یعنی غنای به حق و تهی بودن از غیرِ او.
وقتی پرتوی آن خورشید را دیدم، من دیگر باقی نماندم، بلکه مثلِ آبی شدم که در آب ریخته شده است.
نکته ادبی: آبی به آب: تمثیلی برای اتحاد و یکی شدنِ عاشق و معشوق.
آنچه در زندگی به دست آوردم یا از دست دادم (سود و زیانهای دنیوی)، همگی را در تلاطمِ بیانتهایِ نیستی و فراموشی سپردم.
نکته ادبی: آب سیاه استعاره از نیستی و فراموشیِ امورِ دنیوی است.
من در مسیرِ شناختِ حق، ناپدید شدم و هویتِ فردیام از میان رفت؛ چنان شدم که نه تنها اثری از وجودم نیست، بلکه حتی ذرهای از پیچیدگیهای ذهنی و منیتام باقی نمانده و تنها سایهای بیجان از من بر جای مانده است.
نکته ادبی: افعال محو گشتن و گم شدن برای توصیفِ فنایِ عارفانه در برابرِ وجودِ مطلق به کار رفتهاند.
من همچون قطرهای بودم که در اقیانوسِ اسرارآمیزِ حقیقت گم شد؛ اکنون دیگر نمیتوانم آن قطرهی مستقل را بیابم، زیرا در دریای بیکرانِ هستی حل شده است.
نکته ادبی: تمثیل قطره و دریا از کهنالگوهای عرفانی برای بیانِ اتحادِ وجودِ محدود با حق تعالی است.
اگرچه رسیدن به مرحلهی فنا و نفیِ کاملِ خود برای هر کسی ممکن نیست و دشوار است، اما من در این مسیر قدم گذاشتم و میدانم که مسافرانِ این راهِ پرخطر بسیارند.
نکته ادبی: فنا اصطلاحی کلیدی در عرفان به معنای زوالِ صفاتِ بشری و رسیدن به بقایِ حق است.
در تمامِ عالمِ هستی، از کوچکترین موجود (ماهی) تا بلندمرتبهترین جرمِ آسمانی (ماه)، چه کسی است که سرانجام در این جایگاهِ نیستی و بازگشت به اصل، گم نشود؟
نکته ادبی: از ماهی تا به ماه آرایهی ایهامتناسب و لفونشر برای نشان دادنِ شمولیتِ قانونِ فنا بر همهی موجودات است.