منطق‌الطیر - بیان وادی فقر

عطار

حکایت مفلسی که عاشق پسر پادشاه شد و بدین گناه او را محکوم به مرگ کردند

عطار
پادشاهی ماه وش، خورشید فر داشت چون یوسف یکی زیبا پسر
کس به حسن او پسر هرگز نداشت هیچ خلق آن حشمت و آن عز نداشت
خاک او بودند دلبندان همه بندهٔ رویش خداوندان همه
گر به شب از پرده پیدا آمدی آفتابی نو به صحرا آمدی
روی او را وصف کردن روی نیست زانک مه از روی او یک موی نیست
گر رسن کردی از آن زلف دو تاه صد هزاران دل فرو رفتی به چاه
زلف عالم سوز آن شمع طراز کار کردی برهمه عالم دراز
وصف شست زلف آن یوسف جمال هیچ نتوان گفت در پنجاه سال
چشم چون نرگس اگر بر هم زدی آتش اندر جملهٔ عالم زدی
خندهٔ او چون شکر کردی نثار صد هزاران گل شکفتی بی بهار
از دهانش خود نشد معلوم هیچ زانک نتوان گفت از معدوم هیچ
چون ز زیر پرده بیرون آمدی هر سر مویش به صد خون آمدی
فتنهٔ جان و جهان بود آن پسر هرچ گویم بیش از آن بود آن پسر
چو برون راندی سوی میدان فرس برهنه بودیش تیغ از پیش و پس
هرک سوی آن پسر کردی نگاه برگرفتندیش در ساعت ز راه
بود درویشی گدایی بی خبر بی سر و بن شد ز عشق آن پسر
قسم ازو جز عجز و آشفتن نداشت جانش می شد زهرهٔ گفتن نداشت
چون بیافت آن درد را هم پشت او عشق و غم درجان و در دل می کشت او
روز و شب در کوی او بنشسته بود چشم از خلق جهان بربسته بود
هیچ کس محرم نبودش در جهان همچنان می گشت با غم بی جنان
روز و شب رویی چو زر، اشکی چو سیم منتظر بنشسته بودی دل دو نیم
زنده زان بودی گدای نا صبور کان پسر گه گاه بگذشتی ز دور
شاه زاد، از دور چون پیدا شدی جملهٔ بازار پر غوغا شدی
در جهان برخاستی صد رستخیز خلق یک سر آمدندی درگریز
چاوشان از پیش و از پس می شدند هر زمان در خون صد کس می شدند
بانگ بردا برد می رفتی به ماه قرب یک فرسنگ بگرفتی سپاه
چون شنیدی بانگ چاوش آن گدا سر بگشتیش و در افتادی ز پا
غشیش آوردی و در خون ماندی وز وجود خویش بیرون ماندی
چشم بایستی در آن دم صد هزار تا برو بگریستی خون زار زار
گاه چون نیلی شدی آن ناتوان گاه خون از زیر او گشتی روان
گاه بفسردی ز آهش اشک او گاه اشکش سوختی از رشک او
نیم کشته، نیم مرده، نیم جان وز تهی دستی نبودش نیم نان
این چنین کس را چنین افتاده پست آن چنان شه زاده چون آید به دست
نیم ذره سایه بود آن بی خبر خواست تا خورشید درگیرد ببر
می شد آن شه زاده روزی با سپاه آن گدا یک نعره زد آن جایگاه
زو برآمد نعره و بی خویش شد گفت جانم سوخت و عقل از پیش شد
چند خواهم سوخت جان خویش ازین نیست صبر و طاقت من بیش ازین
این سخن می گفت آن سرگشته مرد هر زمان بر سنگ می زد سر ز درد
چون بگفت این، گشت زایل هوش او پس روان شد خون ز چشم و گوش او
چاوش شه زاده زو آگاه شد عزم غمزش کرد، پیش شاه شد
گفت بر شه زادهٔ تو شهریار عشق آوردست رندی بی قرار
شاه از غیرت چنان مدهوش شد کز تف دل مغز او پر جوش شد
گفت برخیزید بردارش کشید پای بسته، سر نگوسارش کشید
در زمان رفتند خیل پادشا حلقه ای کردند گرد آن گدا
پس بسوی دار کردندش کشان بر سر او گشت خلقی خون فشان
نه ز دردش هیچ کس آگاه بود نه کسش آنجا شفاعت خواه بود
چون به زیر دار آوردش و زیر ز آتش حسرت برآمد زو نفیر
گفت مهلم ده ز بهر کردگار تا کنم یک سجده باری زیر دار
مهل دادش آن وزیر خشم ناک تا نهاد او روی خود بر روی خاک
پس میان سجده گفتا ای اله چون بخواهد کشت شاهم بی گناه
پیش از آن کز جان برآیم بی خبر روزیم گردان جمال آن پسر
تا ببینم روی او یک بار نیز جان کنم بر روی او ایثار نیز
چون ببینم روی آن شه زاد خوش صد هزار جان توانم داد خوش
پادشاها بنده حاجت خواه تست عاشقتست و کشتهٔ این راه تست
هستم از جان بندهٔ این در هنوز گر شدم عاشق، نیم کافر هنوز
چون تو حاجت می بر آری صد هزار حاجت من کن روا کارم برآر
چون بخواست این حاجت آن مظلوم راه تیر او آمد مگر بر جایگاه
چون شنید آن راز او پنهان و زیر درد کردش دل ز درد آن فقیر
رفت پیش پادشاه و می گریست حال آن دل داده برگفتش که چیست
زاری او در مناجاتش بگفت در میان سجده حاجاتش بگفت
شاه را دردی ازو در دل فتاد خوش شد و بر عفو کردن دل نهاد
شاه حالی گفت آن شه زاده را سر مگردان آن ز پا افتاده را
این زمان برخیز زیر دار شو پیش آن سرگشتهٔ خون خوار شو
مستمند خویش را آواز ده بی دل تست او، دل او بازده
لطف کن با او که قهر تو کشید نوش خور با او که زهر تو چشید
از رهش برگیر سوی گلشن آر چون بیایی، با خودش پیش من آر
رفت آن شه زادهٔ یوسف جمال تا نشیند با گدایی در وصال
رفت آن خورشید روی آتشین تا شود با ذرهٔ خلوت نشین
رفت آن دریای پر گوهر خوشی تا کند با قطره دست اندرکشی
از خوشی این جایگه بر سر زنید پای برکوبید، دستی برزنید
آخر آن شه زاده زیر دار شد چون قیامت فتنهٔ بیدار شد
آن گدا را در هلاک افتاده دید سرنگون بر روی خاک افتاده دید
خاک از خون دو چشمش گل شده عالمی پر حسرتش حاصل شده
محو گشته، گم شده، ناچیز هم زین بتر چه بود دگر، آن نیز هم
چون چنان دید آن به خون افتاده را آب در چشم آمد آن شه زاده را
خواست تا پنهان کند اشک از سپاه بر نمی آمد مگر با اشک شاه
اشک چون باران روان کرد آن زمان گشت حاصل صد جهان درد آن زمان
هرک او در عشق صادق آمدست بر سرش معشوق عاشق آمدست
گر به صدق عشق پیش آید ترا عاشقت معشوق خویش آید ترا
عاقبت شه زاده خورشید فش از سر لطف آن گدا را خواند خوش
آن گدا آواز او نشنیده بود لیک بسیاری ز دورش دیده بود
چون گدا برداشت روی از خاک راه در برابر دید روی پادشاه
آتش سوزنده با دریای آب گرچه می سوزد، نیارد هیچ تاب
بود آن درویش بی دل آتشی قربتش افتاد با دریا خوشی
جان به لب آورد، گفت ای شهریار چون چنینم می توانی کشت زار
حاجت این لشگر گر بز نبود این بگفت و گوییی هرگز نبود
نعره ای زد، جان ببخشید و بمرد همچو شمعی باز خندید و بمرد
چون وصال دلبرش معلوم گشت فانی مطلق شد و معدوم گشت
سالکان دانند در میدان درد تا فنای عشق با مردان چه کرد
ای وجودت با عدم آمیخته لذت تو با عدم آمیخته
تا نیاری مدتی زیر و زبر کی توانی یافت ز آسایش خبر
دست بگشاده چو برقی جسته ای وز خلاشه پیش برقی بسته ای
این چه کارتست مردانه درآی عقل برهم سوز دیوانه درآی
گر نخواهی کرد تو این کیمیا یک نفس باری بنظاره بیا
چند اندیشی چو من بی خویش شو یک نفس در خویش پیش اندیش شو
تا دمی آخر به درویشی رسی در کمال ذوق بی خویشی رسی
من که نه من مانده ام نه غیر من برتر است از عقل شر و خیر من
گم شدم در خویشتن یک بارگی چارهٔ من نیست جز بیچارگی
آفتاب فقر چون بر من بتافت هر دو عالم هم ز یک روزن بتافت
من چو دیدم پرتو آن آفتاب من بماندم باز شد آبی به آب
هرچ گاهی بردم و گه باختم جمله در آب سیاه انداختم
محو گشتم، گم شدم، هیچم نماند سایه ماندم ذرهٔ پیچم نماند
قطره بودم، گم شدم در بحر راز می نیابم این زمان آن قطره باز
گرچه گم گشتن نه کار هر کسیست در فنا گم گشتم و چون من بسیست
کیست در عالم ز ماهی تا به ماه کو نخواهد گشت گم این جایگاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

پادشاهی ماه وش، خورشید فر داشت چون یوسف یکی زیبا پسر

پادشاهی که شکوهش مانند ماه و خورشید بود، پسری بسیار زیبا شبیه به حضرت یوسف داشت.

نکته ادبی: ماه وش به معنای ماه پیکر است و خورشید فر اشاره به شکوه و جلال خورشید‌گونه دارد.

کس به حسن او پسر هرگز نداشت هیچ خلق آن حشمت و آن عز نداشت

هیچ‌کس در زیبایی و شکوه، فرزند یا جوانی هم‌تراز او نداشت و هیچ‌کس از چنان مقام و عزتی برخوردار نبود.

نکته ادبی: حشمت به معنای شکوه و هیبت است.

خاک او بودند دلبندان همه بندهٔ رویش خداوندان همه

همه دلباختگان و بزرگان، چنان شیفته‌اش بودند که گویی خاکِ پای او محسوب می‌شدند و در برابر زیبایی‌اش تسلیم بودند.

نکته ادبی: خداوندان در اینجا به معنای صاحبان قدرت و ثروت است.

گر به شب از پرده پیدا آمدی آفتابی نو به صحرا آمدی

اگر شب‌هنگام از پس پرده بیرون می‌آمد، گویی خورشیدی تازه در دشت طلوع کرده بود.

نکته ادبی: آفتاب نو استعاره از زیبایی درخشان اوست که تاریکی شب را از بین می‌برد.

روی او را وصف کردن روی نیست زانک مه از روی او یک موی نیست

توصیف کردن روی او ممکن نیست، چرا که ماه حتی ذره‌ای از زیبایی او را ندارد.

نکته ادبی: روی نیست در اینجا به معنای ممکن نیست یا مقدور نیست آمده است.

گر رسن کردی از آن زلف دو تاه صد هزاران دل فرو رفتی به چاه

اگر او زلف‌های دو‌لایه‌اش را همچون طنابی رها می‌کرد، هزاران دل در چاهِ عشق او گرفتار می‌شد.

نکته ادبی: زلف دو تاه به معنای موهای مجعد و پرچین و شکن است.

زلف عالم سوز آن شمع طراز کار کردی برهمه عالم دراز

زلف‌های آن شمعِ زیبارو، آن‌چنان بلند و دل‌ربا بود که کارِ تمامی جهانیان را به پریشانی و گرفتاری می‌کشاند.

نکته ادبی: شمع طراز استعاره از معشوقی است که همچون شمع، زیبا و درخشان است.

وصف شست زلف آن یوسف جمال هیچ نتوان گفت در پنجاه سال

توصیف زیباییِ موهای آن یوسف‌جمال، آن‌قدر دشوار است که حتی اگر پنجاه سال هم در وصفش سخن بگویی، پایان نمی‌یابد.

نکته ادبی: شست به معنای موی سر و یوسف جمال ترکیبی استعاری برای زیبایی خیره‌کننده است.

چشم چون نرگس اگر بر هم زدی آتش اندر جملهٔ عالم زدی

اگر آن پسر چشمانِ نرگس‌گونه‌اش را حرکت می‌داد یا پلک می‌زد، چنان شوری به پا می‌کرد که گویی آتش به جانِ همه جهانیان می‌انداخت.

نکته ادبی: چشم نرگس استعاره از چشم خمار و زیباست.

خندهٔ او چون شکر کردی نثار صد هزاران گل شکفتی بی بهار

وقتی می‌خندید و لبخندش را نثار می‌کرد، گویی هزاران گلِ بهاری در زمستان می‌شکفت.

نکته ادبی: نثار کردن به معنای پخش کردن و هدیه دادن است.

از دهانش خود نشد معلوم هیچ زانک نتوان گفت از معدوم هیچ

از دهانش اصلاً چیزی مشخص نبود، چون چنان کوچک بود که گویی وجود خارجی ندارد و نمی‌توان درباره‌اش سخنی گفت.

نکته ادبی: معدوم اشاره به کوچکی بیش از حد دهان دارد که در ادبیات کلاسیک نشانه زیبایی است.

چون ز زیر پرده بیرون آمدی هر سر مویش به صد خون آمدی

هنگامی که از پشت پرده نمایان می‌شد، هر تار مویش با دلبری، خونِ صدها عاشق را می‌ریخت.

نکته ادبی: به صد خون آمدن کنایه از کشتن و قربانی کردن عاشق است.

فتنهٔ جان و جهان بود آن پسر هرچ گویم بیش از آن بود آن پسر

آن پسر مایه‌ی آشوب و فتنه برای جان و جهان بود و هرچه در وصفش بگویم، باز هم حقیقتِ زیبایی‌اش بیش از این‌هاست.

نکته ادبی: فتنه در اینجا به معنای مایه آزمایش و آشوب دل است.

چو برون راندی سوی میدان فرس برهنه بودیش تیغ از پیش و پس

هرگاه سوار بر اسب به میدان می‌آمد، گویی شمشیری برهنه و کشنده از همه سو همراهش بود.

نکته ادبی: تیغ برهنه بودن کنایه از کشندگی و هیبتِ زیبایی اوست.

هرک سوی آن پسر کردی نگاه برگرفتندیش در ساعت ز راه

هرکس به آن پسر نگاه می‌کرد، در همان لحظه اختیار از کف می‌داد و سرگشته می‌شد.

نکته ادبی: از راه به در رفتن کنایه از گم کردن مسیر عقل و هدایت است.

بود درویشی گدایی بی خبر بی سر و بن شد ز عشق آن پسر

درویشی بی‌خبر و ساده، از عشقِ آن پسر چنان دیوانه شد که دیگر خود را نمی‌شناخت.

نکته ادبی: بی سر و بن شدن کنایه از آشفتگی و پریشانیِ کامل است.

قسم ازو جز عجز و آشفتن نداشت جانش می شد زهرهٔ گفتن نداشت

او جز عجز و ناتوانی و پریشانی چیزی نداشت و آن‌قدر جانش به لب رسیده بود که توانِ سخن گفتن هم نداشت.

نکته ادبی: زهره گفتن نداشتن کنایه از ترس و ناتوانی در بیان مطلب است.

چون بیافت آن درد را هم پشت او عشق و غم درجان و در دل می کشت او

وقتی آن درد عشق به سراغش آمد، این غم و اشتیاق، جان و دلش را ذره‌ذره می‌کشت.

نکته ادبی: کشتن در اینجا به معنای زجر دادن و تحلیل بردن جان است.

روز و شب در کوی او بنشسته بود چشم از خلق جهان بربسته بود

روز و شب در کویِ معشوق نشسته بود و چشمانش را از دیدن مردم و تعلقات دنیوی بسته بود.

نکته ادبی: چشم بربستن کنایه از بی‌توجهی به غیر معشوق است.

هیچ کس محرم نبودش در جهان همچنان می گشت با غم بی جنان

هیچ‌کس در این جهان محرم اسرارش نبود و او همچنان با غمی که بی‌وقفه در جانش بود، سرگردان بود.

نکته ادبی: بی‌جنان بودن به معنای پریشان‌خاطر بودن است.

روز و شب رویی چو زر، اشکی چو سیم منتظر بنشسته بودی دل دو نیم

شب و روز چهره‌اش از زردیِ بیماری عشق همچون طلا بود و اشک‌هایش همچون نقره روان و منتظرِ دیداری بود که دلش را پاره کرده بود.

نکته ادبی: تشبیه چهره به زر و اشک به سیم (نقره) از آرایه‌های کلاسیکِ زیبایی‌شناسی است.

زنده زان بودی گدای نا صبور کان پسر گه گاه بگذشتی ز دور

آن گدایِ بی‌قرار فقط به این امید زنده بود که آن پسر گهگاه از دور عبور کند.

نکته ادبی: ناصبور به معنای بی‌طاقت و بی‌قرار است.

شاه زاد، از دور چون پیدا شدی جملهٔ بازار پر غوغا شدی

وقتی شاهزاده از دور نمایان می‌شد، غوغایی در بازار برپا می‌شد.

نکته ادبی: غوغا به معنای همهمه و هیاهوست.

در جهان برخاستی صد رستخیز خلق یک سر آمدندی درگریز

گویی در جهان قیامت برپا می‌شد و مردم همگی از ترس یا هیجان، شروع به فرار می‌کردند.

نکته ادبی: رستخیز استعاره از آشوب و هیاهوی بزرگ است.

چاوشان از پیش و از پس می شدند هر زمان در خون صد کس می شدند

مأمورانِ شاهزاده با سرعت در حرکت بودند و هر لحظه باعثِ مجروح شدن یا کشته شدن گروهی از مردم می‌شدند.

نکته ادبی: چاوشان مأمورانِ پیشروِ شاه هستند.

بانگ بردا برد می رفتی به ماه قرب یک فرسنگ بگرفتی سپاه

صدایِ فریادِ مأموران تا آسمان می‌رفت و سپاهیان او محدوده‌ای به اندازه یک فرسنگ را اشغال می‌کردند.

نکته ادبی: بانگ بر ماه رفتن مبالغه‌ای برای بلندی صداست.

چون شنیدی بانگ چاوش آن گدا سر بگشتیش و در افتادی ز پا

وقتی آن گدا صدای مأموران را می‌شنید، سرگیجه می‌گرفت و از پا در می‌آمد.

نکته ادبی: سر بگشتن کنایه از حال رفتن و از هوش رفتن است.

غشیش آوردی و در خون ماندی وز وجود خویش بیرون ماندی

از شدتِ اشتیاق غش می‌کرد و در خونِ خود می‌ماند و از دنیایِ خود بی‌خبر می‌شد.

نکته ادبی: از وجود خویش بیرون ماندن کنایه از بیخودی و فنایِ عاشقانه است.

چشم بایستی در آن دم صد هزار تا برو بگریستی خون زار زار

در آن لحظه باید هزاران چشم می‌بود تا بر حالِ زارِ او اشکِ خونین بریزد.

نکته ادبی: اشک خونین ریختن کنایه از شدتِ اندوه است.

گاه چون نیلی شدی آن ناتوان گاه خون از زیر او گشتی روان

آن ناتوان گاهی از شدتِ درد کبود می‌شد و گاهی خون از زیر بدنش جاری می‌گشت.

نکته ادبی: نیلی شدن به معنای کبود شدن بر اثر درد یا خفگی است.

گاه بفسردی ز آهش اشک او گاه اشکش سوختی از رشک او

گاهی اشکش از شدتِ آه و حسرت سرد می‌شد و گاهی هم از شدتِ رشک و غیرت، بدنش را می‌سوزاند.

نکته ادبی: رشک به معنای حسادت و غیرت است که در ادبیات عرفانی جایگاه ویژه‌ای دارد.

نیم کشته، نیم مرده، نیم جان وز تهی دستی نبودش نیم نان

نیمه‌جان، نیمه‌مرده و تهی‌دست بود و حتی تکه‌ای نان برای خوردن نداشت.

نکته ادبی: نیم نان کنایه از فقر مطلق و گرسنگی است.

این چنین کس را چنین افتاده پست آن چنان شه زاده چون آید به دست

با این حال، چنین فردِ درمانده‌ای چگونه می‌تواند به وصالِ آن شاهزاده برسد؟

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده بن‌بستِ منطقی در داستان است.

نیم ذره سایه بود آن بی خبر خواست تا خورشید درگیرد ببر

آن گدایِ بی‌خبر که حتی ذره‌ای هم در برابر او ارزش نداشت، می‌خواست خورشید را در آغوش بگیرد.

نکته ادبی: خورشید نماد شاهزاده است.

می شد آن شه زاده روزی با سپاه آن گدا یک نعره زد آن جایگاه

روزی که شاهزاده با سپاهش می‌گذشت، آن گدا فریادِ بلندی کشید.

نکته ادبی: جایگاه در اینجا به معنای موقعیت یا لحظه است.

زو برآمد نعره و بی خویش شد گفت جانم سوخت و عقل از پیش شد

از او نعره‌ای برآمد و از خود بی‌خود شد و گفت جانم سوخت و عقلم از دست رفت.

نکته ادبی: عقل از پیش شدن کنایه از جنون است.

چند خواهم سوخت جان خویش ازین نیست صبر و طاقت من بیش ازین

گفت دیگر چقدر می‌توانم جانم را بسوزانم؟ صبر و توانِ من به پایان رسیده است.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای بیان شدتِ رنج.

این سخن می گفت آن سرگشته مرد هر زمان بر سنگ می زد سر ز درد

آن مردِ سرگشته این سخن را می‌گفت و از شدتِ درد، هر لحظه سرش را به سنگ می‌کوبید.

نکته ادبی: سر به سنگ زدن کنایه از بی‌تابی و خودزنیِ ناشی از درد است.

چون بگفت این، گشت زایل هوش او پس روان شد خون ز چشم و گوش او

وقتی این را گفت، هوش از سرش پرید و خون از چشم و گوشش جاری شد.

نکته ادبی: خون جاری شدن از چشم و گوش مبالغه‌ای برای شدتِ درد و فشارِ روانی است.

چاوش شه زاده زو آگاه شد عزم غمزش کرد، پیش شاه شد

مأمورِ شاهزاده متوجه او شد و با عزمِ آزار دادنِ او، نزدِ شاه رفت.

نکته ادبی: غمز به معنای بدگویی و آزار است.

گفت بر شه زادهٔ تو شهریار عشق آوردست رندی بی قرار

به شاهزاده گفت: ای پادشاه، رندی بی‌قرار عاشقِ تو شده است.

نکته ادبی: رند در اینجا به معنای عاشق و شوریده‌حال است.

شاه از غیرت چنان مدهوش شد کز تف دل مغز او پر جوش شد

شاه از شدتِ حسادت و غیرتِ جاهلانه، چنان برافروخته شد که مغزش از حرارتِ دلش به جوش آمد.

نکته ادبی: غیرت در اینجا بار منفی دارد و به معنای حسادتِ متعصبانه است.

گفت برخیزید بردارش کشید پای بسته، سر نگوسارش کشید

شاه گفت: بلند شوید و او را بگیرید و با دست و پای بسته و سرنگون، او را به دار آویزید.

نکته ادبی: سرنگون کشیدن کنایه از توهین و تحقیرِ شدید است.

در زمان رفتند خیل پادشا حلقه ای کردند گرد آن گدا

سپاهیانِ پادشاه بلافاصله رفتند و آن گدا را محاصره کردند.

نکته ادبی: حلقه کردن کنایه از محاصره و در دام انداختن است.

پس بسوی دار کردندش کشان بر سر او گشت خلقی خون فشان

سپس او را کشان‌کشان به سوی چوبه‌ی دار بردند و مردمی که آنجا بودند، با تأسف تماشا می‌کردند.

نکته ادبی: خون فشان بودن کنایه از گریه و سوگواریِ مردم است.

نه ز دردش هیچ کس آگاه بود نه کسش آنجا شفاعت خواه بود

نه کسی از دردِ او باخبر بود و نه کسی شفاعتش را نزدِ شاه می‌کرد.

نکته ادبی: شفاعت خواستن به معنای میانجی‌گری برای نجات است.

چون به زیر دار آوردش و زیر ز آتش حسرت برآمد زو نفیر

وقتی او را زیرِ دار آوردند، از سوزِ حسرت و اندوه، فریاد از نهادش برخاست.

نکته ادبی: آتش حسرت نمادی از رنجِ نرسیدن است.

گفت مهلم ده ز بهر کردگار تا کنم یک سجده باری زیر دار

گفت برای رضایِ خدا مهلتی به من بدهید تا یک‌بار دیگر سجده کنم.

نکته ادبی: مهلت خواستن در آخرین لحظاتِ زندگی، نشانه‌ی اوجِ استیصال است.

مهل دادش آن وزیر خشم ناک تا نهاد او روی خود بر روی خاک

وزیرِ خشمگین به او مهلت داد تا روی خاک سجده کند.

نکته ادبی: وزیر خشمناک شخصیتِ منفیِ داستان است که در برابرِ عجزِ عاشق سنگدل است.

پس میان سجده گفتا ای اله چون بخواهد کشت شاهم بی گناه

او در حالِ سجده گفت: ای خدا! پادشاهِ من چرا باید مرا که بی‌گناهم، به قتل برساند؟

نکته ادبی: سجده و نیایش در لحظه مرگ، نشانه‌ی بازگشت به معشوقِ حقیقی (خدا) است.

پیش از آن کز جان برآیم بی خبر روزیم گردان جمال آن پسر

پیش از آنکه روح از بدنم خارج شود و بی‌خبر بمیرم، توفیق دیدار آن پسر زیبا را نصیبم کن.

نکته ادبی: روزیم گردان: دعایی است به معنای اینکه آن را قسمت من کن.

تا ببینم روی او یک بار نیز جان کنم بر روی او ایثار نیز

تا بتوانم حتی برای یک‌بار هم که شده او را ببینم و در راه دیدنِ او، جانم را فدا کنم.

نکته ادبی: جان کردن: کنایه از فدا کردن و جان باختن.

چون ببینم روی آن شه زاد خوش صد هزار جان توانم داد خوش

وقتی آن شاهزادهٔ زیبا را ببینم، با کمال میل حاضرم صدها هزار جان در راه او بدهم.

نکته ادبی: شه زاد خوش: ترکیب وصفی برای اشاره به معشوق.

پادشاها بنده حاجت خواه تست عاشقتست و کشتهٔ این راه تست

ای پادشاه! این بنده، نیازمندِ توجه توست و در راهِ عشقِ تو جان باخته و عاشق توست.

نکته ادبی: حاجت‌خواه: صفت فاعلی به معنای کسی که طلب حاجت دارد.

هستم از جان بندهٔ این در هنوز گر شدم عاشق، نیم کافر هنوز

من هنوز با تمامِ وجود بندهٔ این درگاه هستم و اگر عاشقِ تو شدم، هرگز به معنای کافر شدن نیست.

نکته ادبی: کافر هنوز: اشاره به این عقیده که عشقِ مجازی پلی به سوی عشقِ حقیقی است.

چون تو حاجت می بر آری صد هزار حاجت من کن روا کارم برآر

تو که صدها هزار حاجت را برآورده می‌کنی، پس حاجتِ من را نیز روا کن و کارم را به سامان برسان.

نکته ادبی: حاجت برآوردن: تکرارِ فعلِ اصلی برای تأکید بر قدرتِ بخشندگیِ شاه.

چون بخواست این حاجت آن مظلوم راه تیر او آمد مگر بر جایگاه

وقتی آن عاشقِ مظلوم این حاجت را طلب کرد، دعایش به هدف اجابت رسید.

نکته ادبی: تیر او آمد بر جایگاه: استعاره از اجابتِ دعا.

چون شنید آن راز او پنهان و زیر درد کردش دل ز درد آن فقیر

پادشاه وقتی سخنانِ پنهانی و دردمندانهٔ او را شنید، از رنجِ آن فقیر دلش به درد آمد.

نکته ادبی: زیر: به معنای پنهان و درونی.

رفت پیش پادشاه و می گریست حال آن دل داده برگفتش که چیست

پادشاه نزدِ شاهزاده رفت و در حالی که می‌گریست، حالِ آن عاشقِ دل‌باخته را برایش بازگو کرد.

نکته ادبی: دل‌داده: واژه‌ای رسا برای عاشقِ راستین.

زاری او در مناجاتش بگفت در میان سجده حاجاتش بگفت

شاه، زاریِ عاشق را در مناجاتش و در میانِ سجده‌اش برای شاهزاده بازگفت.

نکته ادبی: مناجات: گفتگوی رازآلود با معشوق.

شاه را دردی ازو در دل فتاد خوش شد و بر عفو کردن دل نهاد

دردی از حالِ آن عاشق در دلِ شاه جای گرفت و او تصمیم به بخشش و عفو گرفت.

نکته ادبی: عفو کردن: در اینجا به معنای توجه و رحمت آوردن است.

شاه حالی گفت آن شه زاده را سر مگردان آن ز پا افتاده را

شاه بی‌درنگ به شاهزاده گفت که از آن عاشقِ از پا افتاده روی برنگردان و او را دریاب.

نکته ادبی: از پا افتاده: کنایه از کسی که در راه عشق ناتوان شده است.

این زمان برخیز زیر دار شو پیش آن سرگشتهٔ خون خوار شو

همین الان بلند شو و به پایِ دارِ آن عاشق برو و با آن سرگشتهٔ دردمند دیدار کن.

نکته ادبی: سرگشته: کسی که در عشق حیران شده است.

مستمند خویش را آواز ده بی دل تست او، دل او بازده

به آن عاشقِ مستمندِ خودت خطاب کن و چون او دل ندارد (از شدتِ عشق)، دلش را به او بازگردان.

نکته ادبی: بی‌دل: اصطلاحی در عرفان به معنای کسی که وجودش را در راه معشوق باخته است.

لطف کن با او که قهر تو کشید نوش خور با او که زهر تو چشید

با او مهربانی کن، چرا که قهرِ تو را تحمل کرد؛ با او شهدِ وصال بنوش، چرا که تلخیِ دوریِ تو را چشیده است.

نکته ادبی: نوش و زهر: تضادِ معنایی برای بیانِ تجربهٔ رنج و لذت در عشق.

از رهش برگیر سوی گلشن آر چون بیایی، با خودش پیش من آر

او را از آن راهِ (سختی که در آن است) برگیر و به گلستانِ وصل بیاور و وقتی آمدی، او را همراهِ خود نزدِ من بیاور.

نکته ادبی: گلشن: نمادِ وصال و شادیِ روحانی.

رفت آن شه زادهٔ یوسف جمال تا نشیند با گدایی در وصال

آن شاهزاده که همچون یوسف زیبا بود، رفت تا با آن گدا در حالِ وصال بنشیند.

نکته ادبی: یوسف جمال: اشاره به زیبایی بی‌نظیر یوسف پیامبر.

رفت آن خورشید روی آتشین تا شود با ذرهٔ خلوت نشین

آن خورشیدِ رخسار (شاهزاده) رفت تا با آن ذرهٔ ناچیز (گدا) خلوت کند.

نکته ادبی: خورشید و ذره: تمثیلِ پیوندِ امرِ بزرگ با امرِ حقیر در عرفان.

رفت آن دریای پر گوهر خوشی تا کند با قطره دست اندرکشی

آن دریایِ پُرگوهر رفت تا با آن قطرهٔ ناچیز پیوند برقرار کند.

نکته ادبی: دریا و قطره: استعاره از پیوندِ معشوقِ مطلق با عاشقِ فانی.

از خوشی این جایگه بر سر زنید پای برکوبید، دستی برزنید

از این همه خوشی، شادی کنید و پای‌کوبی نمایید.

نکته ادبی: بر سر زدن و دست زدن: واکنشی از سرِ شور و وجدِ عرفانی.

آخر آن شه زاده زیر دار شد چون قیامت فتنهٔ بیدار شد

شاهزاده به پایِ دار رسید و حضورش همچون برپاییِ قیامت، شور و آشوبی به پا کرد.

نکته ادبی: فتنهٔ بیدار: استعاره از جذبهٔ نگاهِ معشوق.

آن گدا را در هلاک افتاده دید سرنگون بر روی خاک افتاده دید

او گدا را دید که در حالِ نابودی است و سرنگون بر روی خاک افتاده است.

نکته ادبی: هلاک: در اینجا به معنایِ فنایِ عاشق در برابرِ معشوق است.

خاک از خون دو چشمش گل شده عالمی پر حسرتش حاصل شده

خاکِ زیرِ پای او از خونِ چشمانش گِل شده بود و جهانی از حسرت و اندوه در او جمع بود.

نکته ادبی: گل شدن خاک: تصویرسازی از شدتِ گریه.

محو گشته، گم شده، ناچیز هم زین بتر چه بود دگر، آن نیز هم

او کاملاً محو و نابود شده بود و چه چیزی بدتر از این بی‌خودی و فنا برای عاشق است؟

نکته ادبی: ناچیز: در عرفان کمال است؛ یعنی رسیدن به هیچ‌شدن.

چون چنان دید آن به خون افتاده را آب در چشم آمد آن شه زاده را

وقتی شاهزاده آن عاشقِ غرق در خون را دید، اشک در چشمانش حلقه زد.

نکته ادبی: آب در چشم آمدن: کنایه از دلسوزی و شفقت.

خواست تا پنهان کند اشک از سپاه بر نمی آمد مگر با اشک شاه

خواست اشک‌هایش را از نگاهِ سپاهیان پنهان کند، اما نتوانست و اشک‌هایش جاری شد.

نکته ادبی: شاه: اینجا به معنای شاهزاده است.

اشک چون باران روان کرد آن زمان گشت حاصل صد جهان درد آن زمان

آن لحظه اشک‌هایش مثل باران روان شد و صدها جهان درد در همان لحظه متجلی گشت.

نکته ادبی: صد جهان درد: اغراق برای بیانِ شدتِ رنجِ نهفته در عشق.

هرک او در عشق صادق آمدست بر سرش معشوق عاشق آمدست

هر کس که در عشق صادق باشد، معشوقِ او نیز عاشقِ او خواهد شد.

نکته ادبی: عاشق و معشوق: بازگشتِ وحدتِ وجود در مقامِ اتحاد.

گر به صدق عشق پیش آید ترا عاشقت معشوق خویش آید ترا

اگر با صدق و راستی به پیشوازِ عشق بروی، معشوقِ تو نیز عاشقِ تو خواهد شد.

نکته ادبی: به صدق: با خلوصِ نیت.

عاقبت شه زاده خورشید فش از سر لطف آن گدا را خواند خوش

سرانجام آن شاهزادهٔ خورشیدروی، از روی لطف، آن گدا را با مهربانی فراخواند.

نکته ادبی: خورشیدفش: مانند خورشید؛ تشبیه برای درخشش و جلال.

آن گدا آواز او نشنیده بود لیک بسیاری ز دورش دیده بود

آن گدا صدای او را نشنیده بود، اگرچه از دور او را بسیار دیده بود.

نکته ادبی: آواز: به معنای صدا و ندای معشوق.

چون گدا برداشت روی از خاک راه در برابر دید روی پادشاه

همین که گدا سر از خاک برداشت، در برابرِ خود چهرهٔ پادشاه را دید.

نکته ادبی: روی از خاک برداشتن: استعاره از توجه به حقیقت پس از تحملِ رنج.

آتش سوزنده با دریای آب گرچه می سوزد، نیارد هیچ تاب

آتشِ سوزان در کنارِ دریایِ آب، اگرچه می‌سوزد، اما تابِ مقابله ندارد (و خاموش می‌شود).

نکته ادبی: آتش و دریا: تقابلِ دو عنصر متضاد.

بود آن درویش بی دل آتشی قربتش افتاد با دریا خوشی

آن درویشِ بی‌‌دل، آتشی بود که در نزدیکیِ آن دریایِ رحمت (شاهزاده) قرار گرفت.

نکته ادبی: قربت: نزدیکی و هم‌نشینی.

جان به لب آورد، گفت ای شهریار چون چنینم می توانی کشت زار

جان به لبش رسید و گفت: ای پادشاه! وقتی من چنین حالِ تباهی دارم، آیا می‌توانی مرا بکشی؟

نکته ادبی: جان به لب آوردن: کنایه از ناتوانیِ مطلق و در آستانهٔ مرگ بودن.

حاجت این لشگر گر بز نبود این بگفت و گوییی هرگز نبود

او گفت که اگر حاجتِ این لشکر نبود، من هیچ‌کاره بودم (و این گفت‌وگو اصلاً رخ نمی‌داد).

نکته ادبی: لشگر: در اینجا استعاره از کثرات و تعلقاتِ دنیوی است.

نعره ای زد، جان ببخشید و بمرد همچو شمعی باز خندید و بمرد

فریادی زد، جانش را فدا کرد و مرد؛ مانند شمعی که در پایانِ سوختنش می‌خندد و خاموش می‌شود.

نکته ادبی: شمع: نمادِ سوختن و فدا کردنِ جان در راهِ نور (معشوق).

چون وصال دلبرش معلوم گشت فانی مطلق شد و معدوم گشت

وقتی به وصالِ معشوق رسید، به مقامِ فنایِ مطلق دست یافت و از هستیِ خویش تهی شد.

نکته ادبی: فانی مطلق: اصطلاحِ عرفانی برای محو شدنِ صفاتِ بشری در صفاتِ الهی.

سالکان دانند در میدان درد تا فنای عشق با مردان چه کرد

سالکانِ راه می‌دانند که در میدانِ عشق، فنا چه بر سرِ مردانِ راه می‌آورد.

نکته ادبی: سالکان: رهروانِ راهِ حقیقت.

ای وجودت با عدم آمیخته لذت تو با عدم آمیخته

ای کسی که وجودت با نیستی (فنا) آمیخته است، حتی لذتِ تو نیز با ناپایداری عجین شده است.

نکته ادبی: عدم: در عرفان به معنایِ فنایِ خودی است.

تا نیاری مدتی زیر و زبر کی توانی یافت ز آسایش خبر

تا زمانی که مدتی دنیا را زیر و رو نکنی و به آشفتگی نرسی، چگونه می‌توانی طعمِ آرامشِ حقیقی را بچشی؟

نکته ادبی: زیر و زبر: کنایه از تغییرات و سختی‌های راه.

دست بگشاده چو برقی جسته ای وز خلاشه پیش برقی بسته ای

مانند برقی که جستن می‌کند، دستت باز است، اما در عین حال پیشِ پایِ همان برق گرفتار شده‌ای.

نکته ادبی: برق: استعاره از گذراییِ عمر و سرعتِ رویدادها.

این چه کارتست مردانه درآی عقل برهم سوز دیوانه درآی

این چه نوعِ کار کردن است؟ مردانه وارد میدان شو، عقلِ استدلالی را بسوزان و دیوانه‌وار (عاشقانه) وارد شو.

نکته ادبی: دیوانه: عاشقِ وارسته از عقلِ جزوی.

گر نخواهی کرد تو این کیمیا یک نفس باری بنظاره بیا

اگر نمی‌خواهی این کیمیایِ عشق را در خود پیاده کنی، لااقل یک لحظه برای تماشا بیا.

نکته ادبی: کیمیا: نمادِ دگرگونیِ ماهیت (تبدیلِ مس به طلا، یا عاشق به معشوق).

چند اندیشی چو من بی خویش شو یک نفس در خویش پیش اندیش شو

چقدر فکر می‌کنی؟ مثل من بی‌خویشتن شو و یک لحظه در خودت فکر کن (و خود را بشناس).

نکته ادبی: بی‌خویش شدن: کنایه از گذشتن از خودِ خودخواهانه.

تا دمی آخر به درویشی رسی در کمال ذوق بی خویشی رسی

تا اینکه عاقبت به درویشی برسی و در کمالِ ذوق و شادی، به مرحلهٔ بی‌خویشی دست یابی.

نکته ادبی: بی‌خویشی: مقامِ فنا.

من که نه من مانده ام نه غیر من برتر است از عقل شر و خیر من

من به جایی رسیده‌ام که نه «من» مانده‌ام و نه «غیرِ من»؛ و این وضعیت از خیر و شرِ عقل فراتر است.

نکته ادبی: من و غیرِ من: اشاره به وحدتِ وجود و محو شدنِ دوگانگی.

گم شدم در خویشتن یک بارگی چارهٔ من نیست جز بیچارگی

یکباره در خود گم شدم و دیگر هیچ راهِ چاره‌ای جز بیچارگی (تسلیمِ مطلق) ندارم.

نکته ادبی: بیچارگی: در اینجا نهایتِ تواضع و تسلیم در برابرِ حق است.

آفتاب فقر چون بر من بتافت هر دو عالم هم ز یک روزن بتافت

وقتی خورشیدِ فقر بر من تابید، هر دو عالم را از یک دریچه مشاهده کردم.

نکته ادبی: آفتابِ فقر: فقر در عرفان، یعنی غنای به حق و تهی بودن از غیرِ او.

من چو دیدم پرتو آن آفتاب من بماندم باز شد آبی به آب

وقتی پرتوی آن خورشید را دیدم، من دیگر باقی نماندم، بلکه مثلِ آبی شدم که در آب ریخته شده است.

نکته ادبی: آبی به آب: تمثیلی برای اتحاد و یکی شدنِ عاشق و معشوق.

هرچ گاهی بردم و گه باختم جمله در آب سیاه انداختم

آنچه در زندگی به دست آوردم یا از دست دادم (سود و زیان‌های دنیوی)، همگی را در تلاطمِ بی‌انتهایِ نیستی و فراموشی سپردم.

نکته ادبی: آب سیاه استعاره از نیستی و فراموشیِ امورِ دنیوی است.

محو گشتم، گم شدم، هیچم نماند سایه ماندم ذرهٔ پیچم نماند

من در مسیرِ شناختِ حق، ناپدید شدم و هویتِ فردی‌ام از میان رفت؛ چنان شدم که نه تنها اثری از وجودم نیست، بلکه حتی ذره‌ای از پیچیدگی‌های ذهنی و منیت‌ام باقی نمانده و تنها سایه‌ای بی‌جان از من بر جای مانده است.

نکته ادبی: افعال محو گشتن و گم شدن برای توصیفِ فنایِ عارفانه در برابرِ وجودِ مطلق به کار رفته‌اند.

قطره بودم، گم شدم در بحر راز می نیابم این زمان آن قطره باز

من همچون قطره‌ای بودم که در اقیانوسِ اسرارآمیزِ حقیقت گم شد؛ اکنون دیگر نمی‌توانم آن قطره‌ی مستقل را بیابم، زیرا در دریای بی‌کرانِ هستی حل شده است.

نکته ادبی: تمثیل قطره و دریا از کهن‌الگوهای عرفانی برای بیانِ اتحادِ وجودِ محدود با حق تعالی است.

گرچه گم گشتن نه کار هر کسیست در فنا گم گشتم و چون من بسیست

اگرچه رسیدن به مرحله‌ی فنا و نفیِ کاملِ خود برای هر کسی ممکن نیست و دشوار است، اما من در این مسیر قدم گذاشتم و می‌دانم که مسافرانِ این راهِ پرخطر بسیارند.

نکته ادبی: فنا اصطلاحی کلیدی در عرفان به معنای زوالِ صفاتِ بشری و رسیدن به بقایِ حق است.

کیست در عالم ز ماهی تا به ماه کو نخواهد گشت گم این جایگاه

در تمامِ عالمِ هستی، از کوچک‌ترین موجود (ماهی) تا بلندمرتبه‌ترین جرمِ آسمانی (ماه)، چه کسی است که سرانجام در این جایگاهِ نیستی و بازگشت به اصل، گم نشود؟

نکته ادبی: از ماهی تا به ماه آرایه‌ی ایهام‌تناسب و لف‌ونشر برای نشان دادنِ شمولیتِ قانونِ فنا بر همه‌ی موجودات است.