منطق‌الطیر - فی التوحید باری تعالی جل و علا

عطار

حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت

عطار
خورد عیاری بدان دل خسته باز با وثاقش برد دستش بسته باز
شد که تیغ آرد زند در گردنش پارهٔ نان داد آن ساعت زنش
چون بیامد مرد با تیغ آن زمان دید آن دل خسته را در دست نان
گفت این نانت که داد ای هیچ کس گفت این نان را عیالت داد و بس
مرد چون بشنید آن پاسخ تمام گفت بر ما شد ترا کشتن حرام
زانک هر مردی که نان ما شکست سوی او با تیغ نتوان برد دست
نیست از نان خوارهٔ ما جان دریغ من چگونه خون او ریزم به تیغ
خالقا سر تا به راه آورده ام نان همه بر خوان تو می خورده ام
چون کسی می بشکند نان کسی حق گزاری می کند آن کس بسی
چون تو بحر جود داری صد هزار نان تو بسیار خوردم حق گزار
یا اله العالمین درمانده ام غرق خون بر خشک کشتی رانده ام
دست من گیر و مرا فریاد رس دست بر سر چند دارم چون مگس
ای گناه آمرز و عذرآموز من سوختم صد ره چه خواهی سوز من
خونم از تشویر تو آمد به جوش ناجوان مردی بسی کردم بپوش
من ز غفلت صد گنه را کرده ساز تو عوض صد گونه رحمت داده باز
پادشاها در من مسکین نگر گر ز من بد دیدی آن شد این نگر
چون ندانستم خطا کردم ببخش بر دل و بر جان پر دردم ببخش
چشم من گر می نگرید آشکار جان نهان می گرید از شوق تو زار
خالقا گر نیک و گر بد کرده ام هرچه کردم با تن خود کرده ام
عفو کن دون همتیهای مرا محو کن بی حرمتیهای مرا
سوزنی چون دید با عیسی به هم بخیه با روی او فکندش لاجرم
تیغ را از لاله خون آلود کرد گلشن نیلوفری از دود کرد
پاره پاره خاک را در خون گرفت تا عتیق و لعل از و بیرون گرفت
در سجودش روز و شب خورشید و ماه کرد پیشانی خود بر خاک راه
هست سیمایی ایشان از سجود کی بود بی سجده سیما را وجود
روز از بسطش سپید افروخته شب ز قبضش در سیاهی سوخته
طوطیی را طوق از زر ساخته هدهدی را پیک ره برساخته
مرغ گردون در رهش پر می زند بر درش چون حلقه ای سر می زند
چرخ را دور شبان روزی دهد شب برد روز آورد روزی دهد
چون دمی در گل دمد آدم کند وز کف و دودی همه عالم کند
گه سگی را ره دهد در پیشگاه گه کند از گربه ای مکشوف راه
چون سگی را مرد آن قربت کند شیرمردی را به سگ نسبت کند
او نهد از بهر سکان فلک گردهٔ خورشید بر خوان فلک
گه عصائی را سلیمانی دهد گاه موری را سخن دانی دهد
از عصایی آورد ثعبان پدید وز تنوری آورد طوفان پدید
چون فلک را کره ای سرکش کند از هلالش نعل در آتش کند
ناقه از سنگی پدیدار آورد گاو زر در نالهٔ زار آورد
در زمستان سیم آرد در نثار زر فشاند در خزان از شاخسار
گر کسی پیکان به خون پنهان کند او ز غنچه خون در پیکان کند
یاسمین را چار ترکی برنهد لاله را از خون کله بر سر نهد
گه نهد بر فرق نرگس تاج زر گه کند در تاجش از شبنم گهر
عقل کار افتاده جان دل داده زوست آسمان گردان زمین استاده زوست
کوه چون سنگی شد از تقدیر او بحر آبی گشت از تشویر او
هم زمینش خاک بر سر مانده است هم فلک چون حلقه بر در مانده است
هشت خلدش یک ستانه بیش نیست هفت دوزخ یک زبانه بیش نیست
جمله در توحید او مستغرق اند چیست مستغرق که سحر مطلق اند
گرچه هست از پشت ماهی تا به ماه جملهٔ ذرات بر ذاتش گواه
پستی خاک و بلندی فلک دو گواهش بس بود بر یک به یک
با دو خاک و آتش و خون آورد سر خویش از جمله بیرون آورد
خاک ما گل کرد در چل بامداد بعد از آن جان را درو آرام داد
جان چو در تن رفت و تن زو زنده شد عقل دادش تا به دو بیننده شد
عقل را چون دید بینایی گرفت علم دادش تا شناسایی گرفت
چون شناسا شد به عقل اقرار داد غرق حیرت گشت و تن در کار داد
خواه دشمن گیر اینجا خواه دوست جمله را گردن به زیر بار اوست
حکمت او بر نهد بار همه وای عجب او خود نگه دار همه
کوه را میخ زمین کرد از نخست پس زمین را روی از دریا بشست
چون زمین بر پشت گاو استاد راست گاو بر ماهی و ماهی در هواست
پس همه بر چیست بر هیچ است و بس هیچ هیچست این همه هیچست و بس
فکر کن در صنعت آن پادشاه کین همه بر هیچ می دارد نگاه
چون همه بر هیچ باشد از یکی این همه پس هیچ باشد بی شکی
جزو و کل برهان ذات پاک اوست عرش و فرش اقطاع مشتی خاک اوست
عرش بر آبست و عالم بر هواست بگذر از آب و هوا جمله خداست
عرش و عالم جز طلسمی بیش نیست اوست و بس این جمله اسمی بیش نیست
درنگر کین عالم و آن عالم اوست نیست غیر او وگر هست آن هم اوست
جمله یک ذاتست اما متصف جمله یک حرف و عبارت مختلف
مرد می باید که باشد شه شناس گر ببیند شاه را در صد لباس
در غلط نبود که می داند که کیست چون همه اوست این غلط کردن ز چیست
در غلط افتادن احول را بود این نظر مردی معطل را بود
ای دریغا هیچ کس رانیست تاب دیدها کور و جهان پر ز آفتاب
گر نبینی این خرد را گم کنی جمله او بینی و خود را گم کنی
جمله دارند ای عجب دامن به دست وز همه دورند و با او هم نشست
ای ز پیدایی خود بس ناپدید جملهٔ عالم تو و کس ناپدید
جان نهان در جسم و تو در جان نهان ای نهان اندر نهان ای جان جان
ای ز جمله پیش و هم پیش از همه جمله از خود دیده و خویش از همه
بام تو پر پاسبان، در پر عسس سوی تو چون راه یابد هیچ کس
عقل و جان را گرد ذاتت راه نیست وز صفاتت هیچ کس آگاه نیست
گرچه در جان گنج پنهان هم تویی آشکارا بر تن و جان هم تویی
جملهٔ جانها ز کنهت بی نشان انبیا بر خاک راهت جان فشان
عقل اگر از تو وجودی پی برد لیک هرگز ره به کنهت کی برد
چون تویی جاوید در هستی تمام دستها کلی فرو بستی تمام
ای درون جان برون جان تویی هرچه گویم آن نهٔ هم آن تویی
ای خرد سرگشتهٔ درگاه تو عقل را سر رشته گم در راه تو
جملهٔ عالم به تو بینم عیان وز تو در عالم نمی بینم نشان
هرکسی از تو نشانی داد باز خود نشان نیست از تو ای دانای راز
گرچه چندین چشم گردون بازکرد هم ندید از راه تو یک ذره گرد
نه زمین هم دید هرگز گرد تو گرچه بر سرکرد خاک از درد تو
آفتاب از شوق تو رفته ز هوش هر شبی در روی می مالید گوش
ماه نیز از بهر تو بگداخته هر مه از حیرت سپرانداخته
بحر در شورت سرانداز آمده دامنی تر خشک لب باز آمده
کوه را صد عقبه بر ره مانده پای در گل تا کمر گه مانده
آتش از شوق تو چون آتش شده پای بر آتش چنین سرکش شده
باد بی تو بی سر و پای آمده باد در کف باد پیمای آمده
آب را نامانده آبی بر جگر وابش از شوق تو بگذشته ز سر
خاک در کوی تو بر در مانده خاکساری خاک بر سرمانده
چند گویم چون نیایی در صفت چون کنم چون من ندارم معرفت
گر تو ای دل طالبی در راه رو می نگر از پیش و پس آگاه رو
سالکان را بین به درگاه آمده جمله پشتاپشت همراه آمده
هست با هر ذره درگاهی دگر پس ز هر ذره بدو راهی دگر
تو چه دانی تا کدامین ره روی وز کدامین ره بدان درگه روی
آن زمان کورا عیان جویی نهانست و آن زمان کورا نهان جویی عیانست
گر عیان جویی نهان آنگه بود ور نهان جویی عیان آنگه بود
ور بهم جویی چو بی چونست او آن زمان از هر دو بیرونست او
تو نکردی هیچ گم چیزی مجوی هرچه گویی نیست آن چیزی مگوی
آنچ گویی و انچ دانی آن تویی خویش رابشناس صد چندان تویی
تو بدو بشناس او را نه به خود راه از و خیزد بدو نه از خرد
واصفان را وصف او درخورد نیست لایق هر مرد و هر نامرد نیست
عجز از آن همشیره شد با معرفت کو نه در شرح آید و نه در صفت
قسم خلق از وی خیالی بیش نیست زو خبر دادن محالی بیش نیست
کو به غایت نیک و گر بد گفته اند هرچ ازو گفتند از خود گفته اند
برتر از علمست و بیرون از عیانست زانک در قدوسی خود بی نشانست
زو نشان جز بی نشانی کس نیافت چاره ای جز جان فشانی کس نیافت
هیچ کس را درخودی و بی خودی زو نصیبی نیست الا الذی
ذره ذره در دو گیتی وهم تست هرچ دانی نه خداست آن فهم تست
نیست او آن کسی آنجا که اوست کی رسد جان کسی آنجا که اوست
صد هزاران طور از جان بر ترست هرچ خواهم گفت او زان برتراست
عقل در سودای او حیران بماند جان ز عجز انگشت در دندان بماند
عقل را بر گنج وصلش دست نیست جان پاک آنجایگه کو هست نیست
چیست جان در کار او سرگشته ای دل جگر خواری به خون آغشته ای
می مکن چندین قیاس ای حق شناس زانک ناید کار بی چون در قیاس
در جلالش عقل و جان فرتوت شد عقل حیران گشت و جان مبهوت شد
چون نبود از انبیاء و از رسل هیچ کس یک جزویی از کل کل
جمله عاجز روی بر خاک آمدند در خطاب ماعرفناک آمدند
من که باشم تا زنم لاف شناخت او شناسا شد که جز با او نساخت
چون جزو در هر دو عالم نیست کس با که سازد اینت سودا و هوس
هست دریایی ز جوهر موج زن تو ندانی این سخن شش پنج زن
هرکه او آن جوهر و دریا نیافت لا شد و الاء لاالا نیافت
هرچ آن موصوف شد آن کی بود با منت این گفتن آسان کی بود
آن مگو چون در اشارت نایدت دم مزن چون در عبارت نایدت
نه اشارت می پذیرد نه بیان نه کسی زو علم دارد نه نشان
تو مباش اصلا، کمال اینست و بس تو ز تو لا شو، وصال اینست و بس
تو درو گم شو حلولی این بود هرچ این نبود فضولی این بود
در یکی رو و از دوی یک سوی باش یک دل و یک قبله و یک روی باش
ای خلیفه زادهٔ بی معرفت با پدر در معرفت شو هم صفت
هرچ آورد از عدم حق در وجود جمله افتادند پیشش در سجود
چون رسید آخر به آدم فطرتش در پس صد پرده برد از غیرتش
گفت ای آدم تو بحر جود باش ساجدند آن جمله تو مسجود باش
و آن یکی کز سجدهٔ او سربتافت مسخ و ملعون گشت و آن سر درنیافت
چون سیه رو گشت گفت ای بی نیاز ضایعم مگذار و کار من بساز
حق تعالی گفت ای ملعون راه هم خلیفست آدم و هم پادشاه
باش چشما روی او امروز تو بعد ازین فردا سپندش سوز تو
جزو کل شد چون فرو شد جان به جسم کس نسازد زین عجایب تر طلسم
جان بلندی داشت تن پستی خاک مجتمع شد خاک پست و جان پاک
چون بلند و پست با هم یار شد آدمی اعجوبهٔ اسرار شد
لیک کس واقف نشد ز اسرار او نیست کار هر گدایی کار او
نه بدانستیم و نه بشناختیم نه زمانی نیز دل پرداختیم
چند گویی جز خموشی راه نیست زانک کس را زهرهٔ یک آه نیست
آگهند از روی این دریا بسی لیک آگه نیست از قعرش کسی
گنج در قعرست گیتی چون طلسم بشکند آخر طلسم و بند جسم
گنج یابی چون طلسم از پیش رفت جان شود پیدا چو جسم از پیش رفت
بعد از آن جانت طلسمی دیگرست غیب را جان تو جسمی دیگرست
همچنین می رو به پایانش مپرس در چنین دردی به درمانش مپرس
در بن این بحر بی پایان بسی غرقه گشتند و خبر نیست از کسی
در چنین بحری که بحر اعظمست عالمی ذره ست و ذره عالمست
کوپله ست این بحر را عالم، بدان ذرهٔ هم کوپله ست این هم بدان
کو نماید عالم و یک ذره هم کم شود دو کوپله زین بحر کم
کس چه داند تا درین بحر عمیق سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق
عقل و جان و دین و دل درباختم تا کمال ذره ای بشناختم
لب بدوز از عرش وز کرسی مپرس گر همه یک ذره می پرسی مپرس
عقل تو چون در سر مویی بسوخت هر دو لب باید ز پرسیدن بدوخت
کس نداند کنه یک ذره تمام چند پرسی چند گویی والسلام
چیست گردون سرنگون ناپایدار بی قراری دایما بر یک قرار
در ره او پا و سر گم کرده ای پردهٔ در پردهٔ در پرده ای
حل و عقد این چنین سلطانیی کی توان کردن گر دانیی
چرخ می خواهد که این سر پی برد او به سرگردانی این سر کی برد
چرخ جز سرگشته و پی کرده چیست اوچه داند تا درون پرده چیست
او که چندین سال بر سر گشته است بی سر و بن گرد این در گشته است
می نداند در درون پرده راز کی شود بر چون تویی این پرده باز
کار عالم عبرت است و حسرتست حیرت اندر حیرت اندر حیرتست
هر زمان این راه بی پایان تراست خلق هر ساعت درو حیران ترست
هیچ دانی راه رو چون دید راه هرکه افزون رفت افزون دید راه
بی نهایت کرد و کاری داشتی بی عدد حصر و شماری داشتی
کارگاه پر عجائب دیده ام جمله را از خویش غایب دیده ام
سوی کنه خویش کس را راه نیست ذره ای از ذره ای آگاه نیست
هست کاری پشت و رو نه سر نه پای روی در دیوار و پشت دست خای
مبتلای خویش و حیران توم گر بدم گر نیک هم زان توم
نیم جزوم بی تو من، در من نگر کل شوم گر تو کنی در من نظر
یک نظر سوی دل پر خونم آر وز میان این همه بیرونم آر
گر تو خوانی ناکس خویشم دمی هیچ کس در گرد من نرسد همی
من که باشم تا کسی باشم ترا این بسم گر ناکسی باشم ترا
کی توانم گفت هندوی توم هندوی خاک سگ کوی توم
هندوی جان بر میان دارم ز تو داغ همچون حبشیان دارم ز تو
گر نیم هندوت چون مقبل شدم تا شدم هندوت زنگی دل شدم
هندوی با داغ را مفروش تو حلقه ای کن بنده را در گوش تو
ای ز فضلت ناشده نومید کس حلقه و داغ توم جاوید بس
هرکه را خوش نیست دل در درد تو خوش مبادش زانک نیست او مرد تو
ذره دردم ده ای درمان من زانک بی دردت بمیرد جان من
کفر کافر را و دین دین دار را ذرهٔ دردت دل عطار را
یا رب آگاهی ز یا ربهای من حاضری در ماتم شبهای من
ماتمم از حد بشد سوری فرست در میان ظلمتم نوری فرست
پای مرد من در این ماتم تو باش کس ندارم دست گیرم هم تو باش
لذت نور مسلمانیم ده نیستی نفس ظلمانیم ده
ذرهٔ ام لا شده در سایه ای نیست از هستی مرا سایه ای
سایلم زان حضرت چون آفتاب بوک از آن تابم رسد یک رشته تاب
تا مگر چون ذرهٔ سرگشته من درجهم دستی زنم در رشته من
پس برون آیم از این روزن که هست پیش گیرم عالمی روشن که هست
تا نیامد بر لبم این جان که بود داشتم آخر کسی زان سان که بود
چون برآید جان ندارم جز تو کس هم ره جانم تو باش آخر نفس
چون ز من خالی بماند جای من گر تو هم راهم نباشی وای من
روی آن دارد که هم راهی کنی می توانی کرد اگر خواهی کنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

خورد عیاری بدان دل خسته باز با وثاقش برد دستش بسته باز

دزدی زرنگ، مردی خسته را گرفت و دستانش را با لباس‌های خود او بست.

نکته ادبی: عیار در اینجا به معنای دزدِ زیرک و باهوش است.

شد که تیغ آرد زند در گردنش پارهٔ نان داد آن ساعت زنش

دزد رفت تا شمشیر بیاورد و سر او را ببرد، اما در همان لحظه همسرش به آن مرد تکه‌ای نان داد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ قصدِ قتل و عملِ اطعام، نقطه عطفِ اخلاقی داستان است.

چون بیامد مرد با تیغ آن زمان دید آن دل خسته را در دست نان

وقتی دزد با شمشیر برگشت، دید که آن مرد خسته در حال خوردن نان است.

نکته ادبی: در اینجا واقعه‌ای رخ می‌دهد که معادلات دزد را برهم می‌زند.

گفت این نانت که داد ای هیچ کس گفت این نان را عیالت داد و بس

دزد پرسید: ای آدم بی‌مقدار، این نان را چه کسی به تو داد؟ مرد گفت: همسرت این نان را به من داد و بس.

نکته ادبی: هیچ‌کس در ادبیات کهن به معنای تحقیر‌آمیز و خطاب به فردی که ارزشی ندارد به کار می‌رود.

مرد چون بشنید آن پاسخ تمام گفت بر ما شد ترا کشتن حرام

دزد وقتی این پاسخ را شنید، گفت: کشتن تو بر ما حرام شده است.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ نان و نمک در اخلاقِ جوانمردی است.

زانک هر مردی که نان ما شکست سوی او با تیغ نتوان برد دست

زیرا هر کس که نان ما را خورده باشد، دیگر نمی‌توانیم با شمشیر به او آسیب برسانیم.

نکته ادبی: نان شکستن در اینجا به معنای بهره‌مندی از سفره‌ و مهمان‌نوازی است.

نیست از نان خوارهٔ ما جان دریغ من چگونه خون او ریزم به تیغ

وقتی جانِ کسی که نان ما را خورده، در امان است، من چگونه می‌توانم خونش را بریزم؟

نکته ادبی: دریغ در اینجا به معنای مضایقه کردن و آسیب رساندن است.

خالقا سر تا به راه آورده ام نان همه بر خوان تو می خورده ام

خداوندا، من تمام عمر بر سرِ راه تو بودم و همیشه از سفره‌ی بخشش تو روزی خورده‌ام.

نکته ادبی: در اینجا زاویه دید از حکایت به مناجات تغییر می‌یابد.

چون کسی می بشکند نان کسی حق گزاری می کند آن کس بسی

وقتی کسی نانِ دیگری را می‌خورد، صاحبِ نان حقِ بزرگی بر گردن او پیدا می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به پاسداشتِ حقِ ولی‌نعمت.

چون تو بحر جود داری صد هزار نان تو بسیار خوردم حق گزار

چون تو دریایِ بخشش و کرم هستی و من بارها از رزق تو خورده‌ام، پس باید حق تو را به‌جا آورم.

نکته ادبی: جود به معنای بخشندگیِ بی‌دریغ است.

یا اله العالمین درمانده ام غرق خون بر خشک کشتی رانده ام

ای خدای تمام هستی، من درمانده‌ام؛ انگار بر روی کشتی‌ای که در خون غرق شده، روی خشکی حرکت می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای توصیف وضعیتِ دشوار و بحرانی شاعر.

دست من گیر و مرا فریاد رس دست بر سر چند دارم چون مگس

دست مرا بگیر و به فریادم برس؛ تا کی باید مانند مگسی سرگردان دست بر سر خود بکوبم و ناله کنم؟

نکته ادبی: دست بر سر داشتن کنایه از حیرت و بی‌پناهی است.

ای گناه آمرز و عذرآموز من سوختم صد ره چه خواهی سوز من

ای کسی که گناهان را می‌آمرزی و عذرِ بندگان را می‌پذیری، من صد بار سوختم؛ دیگر چه می‌خواهی؟

نکته ادبی: عذرآموز به معنای پذیرنده‌ی پوزش است.

خونم از تشویر تو آمد به جوش ناجوان مردی بسی کردم بپوش

خونم از شدت شرمندگی در برابر تو به جوش آمده است؛ من بسیار ناجوانمردی کردم، آن را بپوشان.

نکته ادبی: تشویر به معنای شرم و اضطراب ناشی از گناه است.

من ز غفلت صد گنه را کرده ساز تو عوض صد گونه رحمت داده باز

من از روی غفلت صد گناه مرتکب شدم و تو در عوض، صد نوع رحمت به من بازگرداندی.

نکته ادبی: تقابلِ میان گناهِ بنده و کرمِ پروردگار.

پادشاها در من مسکین نگر گر ز من بد دیدی آن شد این نگر

ای پادشاه، به حالِ منِ مسکین نگاه کن؛ اگر از من بدی دیدی، این را هم ببین که چقدر در پی جبرانم.

نکته ادبی: تضادِ میان بدیِ بنده و طلبِ بخشش از پادشاهِ عالم.

چون ندانستم خطا کردم ببخش بر دل و بر جان پر دردم ببخش

چون ندانستم و خطا کردم، مرا ببخش؛ بر دل و جانِ پردرد و خسته‌ام رحم کن و مرا ببخش.

نکته ادبی: تکرارِ ببخش برای تأکید بر استغاثه و عجز است.

چشم من گر می نگرید آشکار جان نهان می گرید از شوق تو زار

اگر چشمان من آشکارا گریه می‌کند، جانِ نهانِ من نیز از شوقِ تو زار می‌زند.

نکته ادبی: شوق در اینجا آمیخته‌ای از بیم و امید عرفانی است.

خالقا گر نیک و گر بد کرده ام هرچه کردم با تن خود کرده ام

خداوندا، چه نیکوکار باشم و چه بدکار، هر کاری کردم با تن و سرنوشت خودم کرده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به مسئولیتِ فردی در برابرِ اعمال خویش.

عفو کن دون همتیهای مرا محو کن بی حرمتیهای مرا

پستی‌ها و دون‌همتی‌های مرا عفو کن و بی‌حرمتی‌هایم را محو و پاک گردان.

نکته ادبی: دون‌همتی اشاره به پایین بودنِ دیدگاه و آرزوهای دنیوی است.

سوزنی چون دید با عیسی به هم بخیه با روی او فکندش لاجرم

وقتی سوزنی را نزد عیسی (ع) دیدند، او با همان سوزن، زخمی بر چهره‌اش زد تا از تعلقات دنیوی رها شود.

نکته ادبی: اشاره به داستانی عرفانی در بابِ زهدِ حضرت عیسی.

تیغ را از لاله خون آلود کرد گلشن نیلوفری از دود کرد

تیغ را به خون آغشته کرد و گلستان نیلوفری را به دود تبدیل کرد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ شاعرانه از دگرگونی‌های عالم به دستِ اراده الهی.

پاره پاره خاک را در خون گرفت تا عتیق و لعل از و بیرون گرفت

خاک را پاره‌پاره در خون فرو برد تا از دلِ آن، عقیق و لعل بیرون بکشد.

نکته ادبی: اشاره به تغییر ماهیتِ خاک به جواهر در کوره هستی.

در سجودش روز و شب خورشید و ماه کرد پیشانی خود بر خاک راه

خورشید و ماه، شب و روز پیشانی خود را در سجده بر خاک راه او می‌گذارند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به اجرام آسمانی که در حالِ عبادتِ خالق‌اند.

هست سیمایی ایشان از سجود کی بود بی سجده سیما را وجود

چهره‌ی آن‌ها از شدت سجده نشان‌دار است؛ مگر می‌شود چهره‌ای باشد که سجده نکرده باشد؟

نکته ادبی: اشاره به اثرِ سجده بر جبینِ بندگانِ خاص.

روز از بسطش سپید افروخته شب ز قبضش در سیاهی سوخته

روز از لطف و گسترشِ او روشن و سپید است و شب از قبض و تنگنای او در سیاهی می‌سوزد.

نکته ادبی: اشاره به مفاهیمِ عرفانیِ قبض (تنگدلی) و بسط (گشادگیِ روحی).

طوطیی را طوق از زر ساخته هدهدی را پیک ره برساخته

خداوند برای طوطی طوقی از زر ساخت و هدهد را پیک و پیام‌آورِ راهِ حق قرار داد.

نکته ادبی: اشاره به نقش‌آفرینیِ پرندگان در قصصِ قرآنی (مانند هدهد سلیمان).

مرغ گردون در رهش پر می زند بر درش چون حلقه ای سر می زند

مرغِ آسمان در راهِ او پر می‌زند و مانندِ کوبه‌ی در، بر درِگاهِ او می‌کوبد.

نکته ادبی: تشبیه حرکتِ ستارگان به ضربه زدن بر درِ الهی.

چرخ را دور شبان روزی دهد شب برد روز آورد روزی دهد

اوست که به چرخِ گردون، شب و روز را می‌دهد؛ شب را می‌برد، روز را می‌آورد و روزیِ بندگان را می‌رساند.

نکته ادبی: تدبیرِ خداوند در نظامِ کیهانی.

چون دمی در گل دمد آدم کند وز کف و دودی همه عالم کند

وقتی در گِل می‌دمد، آدم را می‌آفریند و از کفِ دست و دود، تمام عالم را خلق می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به آفرینشِ انسان از گِل (نفخ روح).

گه سگی را ره دهد در پیشگاه گه کند از گربه ای مکشوف راه

گاهی سگی را در پیشگاهش راه می‌دهد و گاهی راهِ حق را از طریق گربه‌ای آشکار می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قصصِ عرفانیِ عامیانه که در آن حیوانات حاملِ حکمت هستند.

چون سگی را مرد آن قربت کند شیرمردی را به سگ نسبت کند

وقتی به سگی آن‌قدر قربت می‌دهد، شیرمردی را به سگ نسبت می‌دهد تا او را تحقیر کند.

نکته ادبی: تناقضِ رفتاریِ خداوند برای تبیینِ جایگاهِ بندگان.

او نهد از بهر سکان فلک گردهٔ خورشید بر خوان فلک

او برای سگانِ آسمان، گرده‌ی خورشید را بر سرِ سفره‌ی فلک می‌گذارد.

نکته ادبی: استعاره‌ی خورشید به نانِ آسمانی.

گه عصائی را سلیمانی دهد گاه موری را سخن دانی دهد

گاهی به عصایی قدرتِ سلیمان را می‌دهد و گاهی به موری قدرتِ سخن گفتن می‌بخشد.

نکته ادبی: اشاره به معجزاتِ عصای موسی و داستانِ مورچگانِ سلیمان.

از عصایی آورد ثعبان پدید وز تنوری آورد طوفان پدید

از عصایی مار پدید می‌آورد و از تنوری طوفان به پا می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به معجزه عصا (ثعبان) و تنورِ کشتی نوح (طوفان).

چون فلک را کره ای سرکش کند از هلالش نعل در آتش کند

وقتی فلک را به سرکشی وادارد، نعلِ هلالِ ماه را در آتش می‌گذارد.

نکته ادبی: تصویرسازی از تغییر شکلِ ماه (هلال).

ناقه از سنگی پدیدار آورد گاو زر در نالهٔ زار آورد

شتر (ناقه) را از درون سنگ پدید می‌آورد و گاوِ زرین را به ناله‌ی زار وا می‌دارد.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ ناقه‌ی صالح و گوساله‌ی سامری.

در زمستان سیم آرد در نثار زر فشاند در خزان از شاخسار

در زمستان نقره (برف) بر زمین می‌پاشد و در پاییز از شاخسار، طلا (برگ‌های زرد) می‌ریزد.

نکته ادبی: استعاره برای زیبایی‌های فصلی.

گر کسی پیکان به خون پنهان کند او ز غنچه خون در پیکان کند

اگر کسی بخواهد تیر را در خون پنهان کند، او از غنچه، خون در دلِ تیر می‌کارد.

نکته ادبی: توصیفِ لطافتِ غنچه‌های سرخ به خونِ پنهان.

یاسمین را چار ترکی برنهد لاله را از خون کله بر سر نهد

برای یاسمن چهار برگِ تازه می‌گذارد و برای لاله، کلاهی از خون بر سر می‌نهد.

نکته ادبی: توصیفِ شاعرانه از زیباییِ گل‌ها.

گه نهد بر فرق نرگس تاج زر گه کند در تاجش از شبنم گهر

گاهی بر فرقِ نرگس تاجِ طلا می‌گذارد و گاهی در آن تاج، از شبنم گوهری قرار می‌دهد.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ ساختارِ گلِ نرگس.

عقل کار افتاده جان دل داده زوست آسمان گردان زمین استاده زوست

عقلِ کارافتاده و جانِ دل‌داده، همه از اوست؛ آسمانِ گردان و زمینِ ایستاده نیز به اراده‌ی اوست.

نکته ادبی: همه چیزِ عالم مرهونِ هستیِ اوست.

کوه چون سنگی شد از تقدیر او بحر آبی گشت از تشویر او

کوه به تقدیر او چون سنگی شد و دریا به شرمندگیِ حضور او به آب تبدیل گشت.

نکته ادبی: تشویر در اینجا به معنای خضوع و فروتنیِ عناصرِ طبیعت است.

هم زمینش خاک بر سر مانده است هم فلک چون حلقه بر در مانده است

زمین هم‌چنان سرگشته و خاک‌برسر مانده است و آسمان چون حلقه‌ای بر درِ خانه‌ی او مانده است.

نکته ادبی: تشبیه فلک به حلقه در و زمین به حیرت‌زده.

هشت خلدش یک ستانه بیش نیست هفت دوزخ یک زبانه بیش نیست

هشت بهشت در برابر عظمت او یک دالان کوچک است و هفت دوزخ یک زبانه‌ی آتش بیش نیست.

نکته ادبی: تأکید بر عظمتِ بی‌نهایتِ خداوند نسبت به خلق.

جمله در توحید او مستغرق اند چیست مستغرق که سحر مطلق اند

همه در توحید او غرق هستند؛ اصلاً «مستغرق» چیست؟ آن‌ها در سِحرِ مطلقِ او غرق‌اند.

نکته ادبی: سحر در اینجا به معنای حیرت و جادوگریِ هستی است.

گرچه هست از پشت ماهی تا به ماه جملهٔ ذرات بر ذاتش گواه

اگرچه از پشتِ ماهی (نمادِ زمین) تا به ماه (آسمان)، همه‌ی ذرات بر ذاتِ او گواه هستند.

نکته ادبی: تعبیر عرفانی از گستره‌ی عالم.

پستی خاک و بلندی فلک دو گواهش بس بود بر یک به یک

پستیِ زمین و بلندیِ آسمان، دو گواه بر یگانگیِ او هستند.

نکته ادبی: تضادِ زمین و آسمان برای اثباتِ تدبیرِ واحد.

با دو خاک و آتش و خون آورد سر خویش از جمله بیرون آورد

با وجودِ خاک، آتش و خونِ وجود، او سرِ خود را از همه‌ی این‌ها بیرون آورده (و متعالی است).

نکته ادبی: برتریِ ذاتِ الهی بر عناصرِ چهارگانه.

خاک ما گل کرد در چل بامداد بعد از آن جان را درو آرام داد

خاکِ وجودِ ما را در چهل بامداد گِل کرد و پس از آن، جان را در آن آرامش داد.

نکته ادبی: اشاره به روایتِ آفرینشِ انسان در چهل روز.

جان چو در تن رفت و تن زو زنده شد عقل دادش تا به دو بیننده شد

هنگامی که روح در کالبد دمیده شد و جسم با آن زنده گشت، خداوند به انسان عقل عطا کرد تا به وسیله آن، حقیقت را ببیند و بشناسد.

نکته ادبی: بیننده در اینجا استعاره از بصیرت و قدرت درک حقایق است.

عقل را چون دید بینایی گرفت علم دادش تا شناسایی گرفت

وقتی عقل، توانایی دیدن پیدا کرد، خداوند علم را به او آموخت تا بتواند با بهره‌گیری از دانش، صاحبِ معرفت و شناسایی شود.

نکته ادبی: شناسایی در این متن به معنای معرفت و شناختِ کنه اشیاء است.

چون شناسا شد به عقل اقرار داد غرق حیرت گشت و تن در کار داد

چون انسان به مقام شناسایی رسید، به قدرت عقل اعتراف کرد؛ اما در برابر عظمتِ حق، چنان سرگشته و حیران شد که تمامِ وجودش را وقفِ خدمت به او کرد.

نکته ادبی: تن در کار دادن کنایه از تسلیم محض و عبادتِ خالصانه است.

خواه دشمن گیر اینجا خواه دوست جمله را گردن به زیر بار اوست

خواه کسی دوستدارِ خداوند باشد یا دشمن او، در نهایت همگان در برابر قدرت و اراده‌ی بی چون و چرای او تسلیم هستند.

نکته ادبی: گردن به زیر بار بودن کنایه از فروتنی و انقیاد در برابر مشیت الهی است.

حکمت او بر نهد بار همه وای عجب او خود نگه دار همه

حکمتِ الهی، بارِ تکالیف و تقدیر را بر دوش همگان می‌گذارد و شگفت آنکه خودِ اوست که نگاهبانِ تمامی این مخلوقات است.

نکته ادبی: پارادوکسِ (تناقضِ) زیبا میانِ بار نهادن و نگاهبانی کردن برای نشان دادن کمال قدرت و مهربانی حق.

کوه را میخ زمین کرد از نخست پس زمین را روی از دریا بشست

خداوند ابتدا کوه‌ها را همچون میخ، استوار‌کننده‌ی زمین قرار داد و سپس سطح زمین را با آبِ دریاها شست‌وشو داد.

نکته ادبی: اشاره به باورهای کیهان‌شناسی قدیم که کوه‌ها را مایه ثبات زمین می‌دانستند.

چون زمین بر پشت گاو استاد راست گاو بر ماهی و ماهی در هواست

چون زمین طبق اعتقاداتِ اساطیری بر پشت گاو و گاو بر پشت ماهی و ماهی در هوا قرار دارد (اشاره به بی‌ثباتی ظاهری عالم).

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌های کهن درباره چگونگی قرارگیری زمین که شاعر در اینجا برای نفیِ اتکای آن استفاده کرده است.

پس همه بر چیست بر هیچ است و بس هیچ هیچست این همه هیچست و بس

پس تکیه‌گاهِ همه این‌ها در نهایت بر «هیچ» است و این هستیِ مادی، در برابر ذاتِ خداوند، پوچ و ناپایدار است.

نکته ادبی: تکرار واژه «هیچ» برای تأکید بر عدمِ استقلالِ هستیِ مادی در برابر وجودِ مطلقِ حق.

فکر کن در صنعت آن پادشاه کین همه بر هیچ می دارد نگاه

در صنعت و هنرِ آن پادشاهِ عالم بیندیش که چگونه تمامی این جهان را بر پایه‌یِ هیچ (عدم)، استوار نگه داشته است.

نکته ادبی: صنعت در اینجا به معنای آفرینش و تدبیرِ حکیمانه خداوند است.

چون همه بر هیچ باشد از یکی این همه پس هیچ باشد بی شکی

چون تمامِ هستی بر پایه‌ی هیچ استوار است و تنها وجودِ حقیقی، همان وجودِ یگانه (خداوند) است، پس این عالم بدون شک در برابر او هیچ است.

نکته ادبی: از ترکیب «از یکی» اشاره به توحید و وحدتِ وجود است.

جزو و کل برهان ذات پاک اوست عرش و فرش اقطاع مشتی خاک اوست

هر جزء و کلّی در عالم، دلیلی بر اثباتِ ذاتِ پاکِ اوست و تمامی عرش و فرش در برابر عظمت او به اندازه‌ی مشتی خاک بی‌ارزش‌اند.

نکته ادبی: اقطاع به معنای زمین واگذار شده، استعاره‌ای برای کوچک بودن کلِ عالم در پیشگاهِ حق.

عرش بر آبست و عالم بر هواست بگذر از آب و هوا جمله خداست

عرش بر آب و عالم بر هواست؛ از این ظواهر بگذر، چرا که حقیقتِ همه چیز، ذاتِ خداست.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۷ سوره هود: «وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَی الْماءِ».

عرش و عالم جز طلسمی بیش نیست اوست و بس این جمله اسمی بیش نیست

عرش و تمام عالم تنها همچون طلسمی (جادو یا فریب) بیش نیستند؛ تنها حقیقت، اوست و نام‌های دیگر، عنوانی بیش نیستند.

نکته ادبی: طلسم در اینجا به معنای نماد و پوشش است که حقیقتِ اصلی را پنهان می‌کند.

درنگر کین عالم و آن عالم اوست نیست غیر او وگر هست آن هم اوست

به دقت نگاه کن که این جهان و جهانِ دیگر، جلوه‌ی اوست. غیر از او چیزی وجود ندارد و اگر به ظاهر چیزی هست، آن نیز بازتابِ اوست.

نکته ادبی: تأکید بر آموزه‌ی وحدتِ وجود.

جمله یک ذاتست اما متصف جمله یک حرف و عبارت مختلف

همه چیز یک حقیقتِ واحد است که تنها صفاتش متفاوت است؛ همچون حروفِ الفبایی که یکی هستند اما در ترکیب، صورت‌های مختلفی می‌سازند.

نکته ادبی: متصف به معنای دارای صفت بودن است؛ مقایسه کثرتِ صفات با واحد بودنِ ذات.

مرد می باید که باشد شه شناس گر ببیند شاه را در صد لباس

انسان باید شاه‌شناس باشد، یعنی قدرت تشخیصِ حقیقت را داشته باشد تا بتواند شاه را حتی در لباس‌های گوناگون بشناسد.

نکته ادبی: شاه استعاره از خداوند و لباس استعاره از مظاهرِ گوناگونِ خلقت است.

در غلط نبود که می داند که کیست چون همه اوست این غلط کردن ز چیست

اگر کسی بداند که همه‌چیز جلوه‌ی اوست، دیگر دچارِ اشتباه نمی‌شود؛ پس این گمان که غیر از او چیزی هست، از کجاست؟

نکته ادبی: تأکید بر اینکه خطایِ دیدِ انسان، ناشی از عدمِ درکِ وحدتِ وجود است.

در غلط افتادن احول را بود این نظر مردی معطل را بود

دچارِ اشتباه و دو بینی شدن، ویژه‌ی انسان‌های احول (لوچ) است؛ این نوع نگاه، حاصلِ تنبلی و بی‌توجهیِ انسان به حقیقت است.

نکته ادبی: احول به معنای کسی است که دو چیز را جدا از هم می‌بیند؛ استعاره از کثرت‌بین بودنِ عقلِ جزئی‌نگر.

ای دریغا هیچ کس رانیست تاب دیدها کور و جهان پر ز آفتاب

دریغ و افسوس که هیچ‌کس توانِ دیدنِ حق را ندارد؛ دیده‌ها کورند، در حالی که جهان پر از نورِ خورشیدِ حقیقت است.

نکته ادبی: تناقضِ آشکار: فراوانیِ نور و در عین حال کوریِ چشم‌ها.

گر نبینی این خرد را گم کنی جمله او بینی و خود را گم کنی

اگر این حقیقت را نبینی، عقلِ خود را از دست می‌دهی؛ باید بدانی که اگر همه‌چیز را جلوه‌ی او ببینی، خودِ خودخواهت از میان می‌رود.

نکته ادبی: گم کردنِ خود به معنای فنا شدن در ذاتِ الهی است.

جمله دارند ای عجب دامن به دست وز همه دورند و با او هم نشست

عجیب است که همه، دامنِ او را در دست دارند و به او نزدیک‌اند، اما در عین حال از او دور و غافل‌اند.

نکته ادبی: اشاره به قربِ الهی (نزدیک‌تر از رگ گردن).

ای ز پیدایی خود بس ناپدید جملهٔ عالم تو و کس ناپدید

ای که به دلیلِ آشکار بودنِ بیش از حد، ناپیدا هستی؛ تمامِ عالم جلوه‌ی توست، اما خودِ تو از نظرها پنهانی.

نکته ادبی: تضاد میانِ پیداییِ محض و پنهان بودنِ مطلق.

جان نهان در جسم و تو در جان نهان ای نهان اندر نهان ای جان جان

جان در جسم پنهان است و تو در جان نهانی؛ ای کسی که در نهانِ نهان‌ها جای داری، تو جانِ جانی.

نکته ادبی: تکرارِ «نهان» برای نشان دادنِ عمقِ غیبتِ حق در عینِ حضور.

ای ز جمله پیش و هم پیش از همه جمله از خود دیده و خویش از همه

تو پیش از همه بودی و هستی؛ همه‌ی موجودات، خود را از تو دیده‌اند و تو، خودِ خویشتنی.

نکته ادبی: تأکید بر تقدمِ وجودیِ خداوند بر ماسوی‌الله.

بام تو پر پاسبان، در پر عسس سوی تو چون راه یابد هیچ کس

بامِ تو پر از پاسبان و درِ خانه‌ات پر از عسس (نگهبان) است؛ چگونه ممکن است کسی بتواند به حریمِ راهِ تو دسترسی یابد؟

نکته ادبی: عسس (عسش) استعاره از عظمت و جبروتِ الهی است که مانع از دسترسیِ عقلِ ناقص به کنه ذات اوست.

عقل و جان را گرد ذاتت راه نیست وز صفاتت هیچ کس آگاه نیست

عقل و جان، هیچ راهی به سوی ذاتِ تو ندارند و هیچ‌کس از کنه صفاتِ تو آگاه نیست.

نکته ادبی: تأکید بر محدودیتِ قوای ادراکیِ انسان.

گرچه در جان گنج پنهان هم تویی آشکارا بر تن و جان هم تویی

اگرچه گنجِ پنهان در جان، تو هستی، اما در عین حال، بر ظاهرِ تن و جان نیز آشکاری.

نکته ادبی: اشاره به حدیث قدسیِ «کنتُ کنزاً مخفیاً».

جملهٔ جانها ز کنهت بی نشان انبیا بر خاک راهت جان فشان

همه‌ی جان‌ها از شناختِ حقیقتِ تو ناتوان‌اند و پیامبران در برابرِ خاکِ راهِ تو، جان نثار می‌کنند.

نکته ادبی: کُنه به معنای ژرفا و حقیقتِ ذات است.

عقل اگر از تو وجودی پی برد لیک هرگز ره به کنهت کی برد

اگر عقل بتواند از وجودِ تو نشانه‌ای بیابد، هرگز نخواهد توانست به کنه ذاتِ تو راه پیدا کند.

نکته ادبی: تفاوتِ میانِ «وجود» (اثرات) و «کنه» (ذات).

چون تویی جاوید در هستی تمام دستها کلی فرو بستی تمام

چون تو در هستی، جاودان و کاملی، دست‌های عقلِ بشری در برابر تو به طور کلی بسته است و ناتوان است.

نکته ادبی: استعاره از ناتوانی مطلقِ عقل در درکِ ابدیتِ الهی.

ای درون جان برون جان تویی هرچه گویم آن نهٔ هم آن تویی

ای کسی که در درونِ جان و بیرونِ آن هستی؛ هر چه درباره‌ات بگویم، تو آن نیستی، در عین حال، تو همان هستی که می‌گویم.

نکته ادبی: بیانِ حیرت و تضادِ عارفانه؛ زبان از توصیفِ حق قاصر است.

ای خرد سرگشتهٔ درگاه تو عقل را سر رشته گم در راه تو

ای که عقل در درگاهت سرگشته است؛ عقل در راهِ رسیدن به تو، رشته‌یِ منطق و اندیشه‌اش را گم کرده است.

نکته ادبی: استعاره از سرگشتگی و حیرتِ عقل در مواجهه با نامتناهی.

جملهٔ عالم به تو بینم عیان وز تو در عالم نمی بینم نشان

تمامِ عالم را به واسطه‌ی تو عیان می‌بینم، اما در عین حال، در خودِ این عالم، هیچ نشانی از تو نمی‌یابم (چون فراتر از آنی).

نکته ادبی: تضادِ میانِ جلوه‌گریِ حق و پنهانیِ ذات.

هرکسی از تو نشانی داد باز خود نشان نیست از تو ای دانای راز

هر کس از تو نشانی داد، خودش نادان بود؛ چرا که تو از هر نشانی فراتری، ای دانایِ اسرار.

نکته ادبی: نفیِ نشان دادن؛ زیرا توصیفِ حق، محدود کردنِ اوست.

گرچه چندین چشم گردون بازکرد هم ندید از راه تو یک ذره گرد

اگرچه آسمان (گردون) هزاران چشم باز کرد تا تو را ببیند، حتی ذره‌ای از غبارِ راهِ تو را هم ندید.

نکته ادبی: گردون استعاره از افلاک و چشم استعاره از ستارگان که نمادِ بینایی و نگریستن هستند.

نه زمین هم دید هرگز گرد تو گرچه بر سرکرد خاک از درد تو

زمین نیز هرگز نتوانست تو را ببیند، اگرچه از شدتِ دردِ فراقِ تو، خاک بر سر ریخت (نشانه سوگواری).

نکته ادبی: خاک بر سر کردن کنایه از ماتم‌زدگی است که شاعر به زمین نسبت داده.

آفتاب از شوق تو رفته ز هوش هر شبی در روی می مالید گوش

خورشید از شوقِ تو هوش از سرش رفته و هر شب در برابرِ تو گوش‌مالی می‌خورد و سر تسلیم فرود می‌آورد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به خورشید.

ماه نیز از بهر تو بگداخته هر مه از حیرت سپرانداخته

ماه نیز به خاطرِ عشقِ تو لاغر و نحیف شده و هر ماه از حیرتِ تو، سپرِ خود را می‌اندازد (تسلیم می‌شود).

نکته ادبی: استعاره از کم شدنِ نور و هلال شدنِ ماه به دلیلِ پیری یا حیرت.

بحر در شورت سرانداز آمده دامنی تر خشک لب باز آمده

دریا از شورِ عشقِ تو، سرگشته و آشفته شده، دامنِ پرآبش تر است اما لب‌تشنه به سوی تو بازگشته است.

نکته ادبی: پارادوکسِ (تناقضِ) دریایی که لب‌تشنه است.

کوه را صد عقبه بر ره مانده پای در گل تا کمر گه مانده

کوه، صد عقبه و مانع در راهش باقی مانده و پاهایش تا کمر در گل و لایِ دنیا گیر کرده است.

نکته ادبی: کوه نمادِ استواری است که در اینجا به معنایِ ناتوانیِ اجسام در حرکت به سوی حق است.

آتش از شوق تو چون آتش شده پای بر آتش چنین سرکش شده

آتش از شوقِ تو، خودش آتش گرفته و با اینکه پای در آتش دارد، باز هم سرکش و بی‌قرار است.

نکته ادبی: اشاره به طبیعتِ ذاتیِ آتش که از اشتیاقِ الهی می‌سوزد.

باد بی تو بی سر و پای آمده باد در کف باد پیمای آمده

باد بدونِ تو بی‌سر و پا و سرگردان است و هر چه می‌دود، چیزی جز باد (هیچ) در دست ندارد.

نکته ادبی: بازی با واژه‌یِ «باد» به معنای هوا و «باد» به معنای پوچی.

آب را نامانده آبی بر جگر وابش از شوق تو بگذشته ز سر

آب از شدتِ اشتیاقِ تو، دیگر تاب و توانی ندارد و از سرِ شوق، از سر و رویش گذشته است.

نکته ادبی: تعبیرِ «گذشتن از سر» کنایه از غرق شدن و از خود بی‌خود شدن است.

خاک در کوی تو بر در مانده خاکساری خاک بر سرمانده

خاک در کویِ تو بر در مانده و خاکساری و فروتنیِ خاک، همچنان بر سرِ او باقی است.

نکته ادبی: خاکساری به معنای تواضع و کوچکیِ ذاتی است.

چند گویم چون نیایی در صفت چون کنم چون من ندارم معرفت

چند بگویم؟ وقتی تو در هیچ صفتی نمی‌گنجی، من چگونه توصیفت کنم، در حالی که دانش و معرفتِ کافی ندارم؟

نکته ادبی: اعتراف به عجزِ شاعر در مقامِ سخنوری.

گر تو ای دل طالبی در راه رو می نگر از پیش و پس آگاه رو

ای دل، اگر تو طالبِ حقی، در این راه قدم بگذار و با آگاهی از پیش و پسِ خود، حرکت کن.

نکته ادبی: راهِ رو کنایه از سلوکِ معنوی است.

سالکان را بین به درگاه آمده جمله پشتاپشت همراه آمده

سالکانِ راه را بنگر که به درگاهِ الهی آمده‌اند و همگی، پشت‌به‌پشتِ یکدیگر در این راه همراه شده‌اند.

نکته ادبی: سالکان به معنای رهروانِ طریقِ حق است.

هست با هر ذره درگاهی دگر پس ز هر ذره بدو راهی دگر

با هر ذره‌یِ عالم، درگاهی دیگر به سوی حق وجود دارد؛ پس از هر ذره، راهی متفاوت به سوی اوست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه تمامِ هستی، نشانه‌ای از حق است.

تو چه دانی تا کدامین ره روی وز کدامین ره بدان درگه روی

تو چه می‌دانی که باید از کدام راه بروی و از کدام مسیر به آن درگاهِ الهی برسی؟

نکته ادبی: تأکید بر حیرتِ سالک در انتخابِ مسیر.

آن زمان کورا عیان جویی نهانست و آن زمان کورا نهان جویی عیانست

آن زمانی که او را آشکارا می‌جویی، پنهان است؛ و آن زمانی که او را پنهان می‌جویی، آشکار است.

نکته ادبی: بیانِ تناقضِ عرفانی: وصالِ حق، فراتر از جست‌وجویِ عقلی است.

گر عیان جویی نهان آنگه بود ور نهان جویی عیان آنگه بود

اگر خدا را با نگاه ظاهری بجویی، از دست می‌رود و اگر به دنبالِ پوشیدگی او باشی، آشکار می‌شود؛ چرا که ذات او در حصارِ تضادهای ذهنی ما نمی‌گنجد.

نکته ادبی: استفاده از تضاد (عیان/نهان) برای بیانِ فراگیریِ ساحتِ الهی.

ور بهم جویی چو بی چونست او آن زمان از هر دو بیرونست او

و اگر بخواهی او را با هر دو نگاهِ ظاهر و باطن همزمان بجویی، چون او حقیقتی فراتر از «چگونگی» است، از هر دو ساحت بیرون است و قابلِ درک نیست.

نکته ادبی: «بی‌چون» اصطلاحی عرفانی به معنای منزه بودن از کیفیت و صفات انسانی.

تو نکردی هیچ گم چیزی مجوی هرچه گویی نیست آن چیزی مگوی

تو چیزی را گم نکرده‌ای که به دنبالش بگردی؛ پس جستجو مکن. هرچه درباره او به زبان بیاوری، حقیقتِ او نیست، پس سخن مگو.

نکته ادبی: تاکید بر حضورِ همیشگیِ حق که نیازی به جستجو ندارد.

آنچ گویی و انچ دانی آن تویی خویش رابشناس صد چندان تویی

هرچه درباره خدا می‌گویی و هرچه از او درک می‌کنی، بازتابی از خودِ توست. پس خودت را بشناس تا او را صد برابر بهتر دریابی.

نکته ادبی: اشاره به حدیث «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّه».

تو بدو بشناس او را نه به خود راه از و خیزد بدو نه از خرد

خدا را باید با نورِ خودِ او شناخت، نه با تواناییِ شخصی خودت؛ چرا که مسیرِ شناخت از جانب او آغاز می‌شود و به واسطه او به پایان می‌رسد، نه با عقلِ محدودِ بشری.

نکته ادبی: تاکید بر هدایتِ الهی (جذبه) در برابرِ تلاشِ عقلانی.

واصفان را وصف او درخورد نیست لایق هر مرد و هر نامرد نیست

توصیف‌کنندگان تواناییِ آن را ندارند که او را به درستی وصف کنند؛ چرا که این معرفت، شایسته هر کسی نیست.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ سطوحِ معرفتیِ انسان‌ها.

عجز از آن همشیره شد با معرفت کو نه در شرح آید و نه در صفت

عجز و ناتوانی، هم‌نشینِ حقیقیِ شناختِ الهی است؛ زیرا خداوند در قالب کلمات و صفاتِ ما نمی‌گنجد.

نکته ادبی: همشیره (خواهر) کنایه از پیوندِ ناگسستنیِ معرفت و حیرت.

قسم خلق از وی خیالی بیش نیست زو خبر دادن محالی بیش نیست

سهمِ مردم از شناختِ حق، تنها خیالی بیش نیست و سخن گفتنِ دقیق درباره او محال است.

نکته ادبی: «محال» به معنایِ غیرممکن بودنِ احاطه بر ذات حق.

کو به غایت نیک و گر بد گفته اند هرچ ازو گفتند از خود گفته اند

مردم هرچه از خوبی یا بدیِ او گفته‌اند، در واقع وصفِ تصوراتِ خودشان بوده است، نه وصفِ خودِ خدا.

نکته ادبی: نقدِ انسان‌انگاریِ خداوند در اعتقاداتِ عامیانه.

برتر از علمست و بیرون از عیانست زانک در قدوسی خود بی نشانست

او از دانش و ادراکِ ما برتر و از هر نشانه‌ای بیرون است؛ زیرا در قدسیت و پاکیِ ذاتِ خویش، هیچ نشانی از خود باقی نگذاشته است.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ تنزیه و غیبتِ مطلقِ ذات.

زو نشان جز بی نشانی کس نیافت چاره ای جز جان فشانی کس نیافت

هیچ‌کس از او نشانی نیافت جز در بی‌‌نشانی؛ و راهی برای رسیدن به او جز فدا کردنِ جان وجود ندارد.

نکته ادبی: جان‌فشانی کنایه از از بین بردنِ نفسانیات است.

هیچ کس را درخودی و بی خودی زو نصیبی نیست الا الذی

هیچ‌کس در حالِ آگاهی یا بی‌خودی، نصیبی از ذاتِ او نمی‌برد جز به اندازه ظرفیتِ خودش.

نکته ادبی: «الا الذی» اشاره به محدودیتِ ظرفیتِ وجودیِ هر فرد دارد.

ذره ذره در دو گیتی وهم تست هرچ دانی نه خداست آن فهم تست

همه چیز در این دو جهان، تنها وهم و گمانِ توست. هرچه بتوانی تصور کنی، خدا نیست، بلکه ساخته‌ی ذهنِ توست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه تصوراتِ ذهنی، عینِ حقیقت نیست.

نیست او آن کسی آنجا که اوست کی رسد جان کسی آنجا که اوست

خداوند در آنجایی که هست، شبیه هیچ‌کس نیست و جانِ هیچ بشری به آن مقامِ بلندِ او نمی‌رسد.

نکته ادبی: تأکید بر تعالی و ناهمانندیِ ذات حق.

صد هزاران طور از جان بر ترست هرچ خواهم گفت او زان برتراست

هزاران مرحله از جانِ تو بالاتر وجود دارد و هرچه من بگویم، باز او از آن سخن برتر است.

نکته ادبی: بیانِ ناتوانیِ مطلقِ کلام در توصیفِ مراتبِ هستی.

عقل در سودای او حیران بماند جان ز عجز انگشت در دندان بماند

عقل در مسیرِ عشقِ او حیران ماند و جان از شدتِ ناتوانی، انگشتِ حیرت به دندان گرفت.

نکته ادبی: انگشت در دندان گرفتن کنایه از حیرت و شگفتی است.

عقل را بر گنج وصلش دست نیست جان پاک آنجایگه کو هست نیست

عقل نمی‌تواند به گنجِ وصلِ او دست یابد و جانِ پاک نیز در آن جایگاهِ متعالیِ او، راهی ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ ماهویِ عالمِ خلقت و عالمِ خالق.

چیست جان در کار او سرگشته ای دل جگر خواری به خون آغشته ای

جان در راهِ او سرگردان است و دل همچون جگرخواری است که در خونِ خود غوطه‌ور شده تا به وصال برسد.

نکته ادبی: تصویرسازی از رنجِ سلوکِ عرفانی.

می مکن چندین قیاس ای حق شناس زانک ناید کار بی چون در قیاس

ای کسی که ادعای حق‌شناسی داری، این‌قدر خدا را با معیارهای خودت قیاس مکن؛ چرا که کارِ خدا با هیچ مقیاسی سنجیده نمی‌شود.

نکته ادبی: نقدِ استفاده از قیاس‌های عقلی در شناختِ حق.

در جلالش عقل و جان فرتوت شد عقل حیران گشت و جان مبهوت شد

در برابرِ جلال و شکوهِ او، عقل و جان فرسوده شدند؛ عقل حیرت‌زده شد و جان بهت‌زده بر جای ماند.

نکته ادبی: توصیفِ شکستِ ابزارهایِ ادراکیِ انسان در برابرِ تجلیِ حق.

چون نبود از انبیاء و از رسل هیچ کس یک جزویی از کل کل

چرا که از میانِ تمام پیامبران و فرستادگانِ الهی، هیچ‌کس نتوانست حتی ذره‌ای از آن حقیقتِ کل را دریابد.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ حیرتِ انبیا.

جمله عاجز روی بر خاک آمدند در خطاب ماعرفناک آمدند

همه در نهایتِ ناتوانی سر به خاک نهادند و اقرار کردند که خدایا ما تو را آن‌گونه که شایسته است، نشناختیم.

نکته ادبی: اشاره به حدیث «ما عرفناک حق معرفتک».

من که باشم تا زنم لاف شناخت او شناسا شد که جز با او نساخت

من کیستم که ادعای شناختِ او را داشته باشم؟ تنها کسی او را شناخت که وجودش را در فنایِ محض با او یکی کرد.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه شناختِ حقیقی با «خود» حاصل نمی‌شود.

چون جزو در هر دو عالم نیست کس با که سازد اینت سودا و هوس

چون در هیچ‌کدام از دو جهان کسی همتا و جزئی از او نیست، پس آدمی با چه چیزی می‌خواهد او را بسازد و بشناسد؟

نکته ادبی: تأکید بر یکتاییِ مطلق و بی‌همتاییِ حق.

هست دریایی ز جوهر موج زن تو ندانی این سخن شش پنج زن

دریایی از حقیقت در جوشش است، اما تو آن را نمی‌فهمی؛ پس بیهوده حرف‌های نامربوط نزن.

نکته ادبی: «شش پنج زدن» کنایه از سخنِ بیهوده و بی‌معنی گفتن.

هرکه او آن جوهر و دریا نیافت لا شد و الاء لاالا نیافت

هر کس که به آن حقیقتِ اصیل دست نیافت، در «لا» (نیستی) ماند و به «الا» (حقیقتِ الهی) نرسید.

نکته ادبی: اشاره به کلمه توحید «لا اله الا الله».

هرچ آن موصوف شد آن کی بود با منت این گفتن آسان کی بود

چیزی که با صفاتِ انسانی توصیف شود، حقیقت نیست؛ و با داشتنِ منیّت (من)، سخن گفتن از او بسیار دشوار است.

نکته ادبی: نقدِ موصوف کردنِ حق به صفاتِ بشری.

آن مگو چون در اشارت نایدت دم مزن چون در عبارت نایدت

وقتی خدا در اشاراتِ تو نمی‌گنجد، نامش را مبر و وقتی در کلام نمی‌آید، سخن مگو.

نکته ادبی: دعوت به سکوت در برابرِ مقامِ کبریایی.

نه اشارت می پذیرد نه بیان نه کسی زو علم دارد نه نشان

او نه با اشاره‌ای قابل درک است و نه با بیانی قابل وصف؛ نه کسی علمی از او دارد و نه نشانی از او یافته است.

نکته ادبی: تأکید بر مقامِ غیب‌الغیوب.

تو مباش اصلا، کمال اینست و بس تو ز تو لا شو، وصال اینست و بس

تو اصلاً نباش (از خودت فانی شو)؛ کمال در همین است. تو از خودت دست بشوی تا به وصال برسی.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ فنا در عرفان اسلامی.

تو درو گم شو حلولی این بود هرچ این نبود فضولی این بود

در او گم شو؛ این همان حلولِ عارفانه است. هرچه جز این باشد، حرف‌های اضافه و بی‌مورد است.

نکته ادبی: «فضولی» به معنایِ سخنِ بیهوده و زاید است.

در یکی رو و از دوی یک سوی باش یک دل و یک قبله و یک روی باش

به سوی یگانگی برو و از دوگانگی روی برگردان؛ یک‌دل، یک‌قبله و یک‌جهت باش.

نکته ادبی: دعوت به وحدت‌گرایی و دوری از تشتت.

ای خلیفه زادهٔ بی معرفت با پدر در معرفت شو هم صفت

ای فرزندِ خلیفهٔ خدا (آدم) که بویی از معرفت نبرده‌ای، با پدرت (آدم) در معرفت هم‌صفت شو.

نکته ادبی: خطاب به انسان برای بازگشت به فطرتِ الهی.

هرچ آورد از عدم حق در وجود جمله افتادند پیشش در سجود

هر چه خدا از عدم به وجود آورد، همگی در برابرِ او به سجده افتادند.

نکته ادبی: اشاره به آیه «کل له قانتون».

چون رسید آخر به آدم فطرتش در پس صد پرده برد از غیرتش

وقتی خلقت به آدم رسید، خداوند از روی غیرت، او را در پسِ صد پرده پنهان کرد.

نکته ادبی: اشاره به کرامتِ خاصِ انسان در آفرینش.

گفت ای آدم تو بحر جود باش ساجدند آن جمله تو مسجود باش

خدا به آدم گفت تو دریای بخشش باش؛ همه بر تو سجده کردند، تو مسجودِ عالم باش.

نکته ادبی: اشاره به سجده‌ی ملائکه بر آدم.

و آن یکی کز سجدهٔ او سربتافت مسخ و ملعون گشت و آن سر درنیافت

و آن یکی (ابلیس) که از سجده کردن سر باز زد، مسخ و ملعون شد و آن حقیقتِ پنهان را درک نکرد.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ طردِ شیطان.

چون سیه رو گشت گفت ای بی نیاز ضایعم مگذار و کار من بساز

وقتی شیطان سیاهْ‌روی و ملعون شد، گفت ای خدای بی‌نیاز، مرا سرگردان مگذار و کارم را بساز.

نکته ادبی: درخواستِ ابلیس برای رهایی از عقوبت.

حق تعالی گفت ای ملعون راه هم خلیفست آدم و هم پادشاه

خداوند پاسخ داد: ای ملعون، آدم هم خلیفه است و هم پادشاهِ عالم.

نکته ادبی: تأییدِ جایگاهِ رفیعِ انسان.

باش چشما روی او امروز تو بعد ازین فردا سپندش سوز تو

امروز تو (ابلیس) چشمانت را به او بدوز و نظاره‌گر باش، اما فردای قیامت، تو خودت آتشِ سوزانِ او خواهی بود.

نکته ادبی: «سپند» کنایه از سوختن و آتشِ حسدِ شیطان.

جزو کل شد چون فرو شد جان به جسم کس نسازد زین عجایب تر طلسم

جان وقتی در جسم فرود آمد، به کل تبدیل شد؛ هیچ‌کس طلسمی عجیب‌تر از این ترکیبِ روح و جسم نساخته است.

نکته ادبی: «طلسم» استعاره از تن و جسمِ مادی.

جان بلندی داشت تن پستی خاک مجتمع شد خاک پست و جان پاک

جانِ آدمی والامرتبه بود و تنِ او خاکی و پست؛ با این‌حال این خاکِ پست و جانِ پاک با هم آمیختند.

نکته ادبی: بیانِ تضادِ ماهویِ روح و جسم.

چون بلند و پست با هم یار شد آدمی اعجوبهٔ اسرار شد

وقتی این بلندی و پستی با هم همراه شدند، انسان به اعجوبه‌ای از اسرار تبدیل شد.

نکته ادبی: انسان به عنوانِ کانونِ تضادها.

لیک کس واقف نشد ز اسرار او نیست کار هر گدایی کار او

اما هیچ‌کس از اسرارِ وجودیِ او آگاه نشد؛ چرا که شناختِ انسان کارِ هر آدمِ بی‌مایه‌ای نیست.

نکته ادبی: «گدا» کنایه از انسانِ دون‌مایه و بی‌معرفت.

نه بدانستیم و نه بشناختیم نه زمانی نیز دل پرداختیم

ما نه او را دانستیم و نه شناختیم و نه حتی لحظه‌ای دل‌مان را برای فهمِ او آماده کردیم.

نکته ادبی: اعتراف به کوتاهی در شناختِ خود.

چند گویی جز خموشی راه نیست زانک کس را زهرهٔ یک آه نیست

چرا این‌قدر می‌گویی راهی جز سکوت نیست؟ چون هیچ‌کس جرئتِ حتی یک آه کشیدن در این راه را ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر سختیِ سلوک.

آگهند از روی این دریا بسی لیک آگه نیست از قعرش کسی

بسیاری از رویِ این دریا (ظاهر) آگاهند، اما هیچ‌کس از عمقِ آن خبر ندارد.

نکته ادبی: دریا استعاره از وجودِ حق یا وجودِ انسان.

گنج در قعرست گیتی چون طلسم بشکند آخر طلسم و بند جسم

گنج در اعماق است و دنیا طلسمی است که در نهایت این بندِ جسم را می‌شکند.

نکته ادبی: گنج استعاره از حقیقتِ الهی.

گنج یابی چون طلسم از پیش رفت جان شود پیدا چو جسم از پیش رفت

وقتی طلسمِ جسم از میان برود، گنجِ الهی را می‌یابی؛ جان آشکار می‌شود چون جسم از میان رفته است.

نکته ادبی: تأکید بر مرگِ اختیاری (فنا).

بعد از آن جانت طلسمی دیگرست غیب را جان تو جسمی دیگرست

بعد از آن (فنا)، جانِ تو طلسمِ دیگری است؛ جانِ تو نسبت به عالمِ غیب، جسمی دیگر محسوب می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به مراتبِ بالاترِ وجود که حتی جان هم نسبت به حق، حجاب است.

همچنین می رو به پایانش مپرس در چنین دردی به درمانش مپرس

از پایانِ این مسیر و درمانِ این دردِ عاشقی نپرس و در پیِ دانستنِ آن نباش، چرا که در عشق، پایان و درمانی ظاهری وجود ندارد.

نکته ادبی: همچنین در اینجا به معنای «این‌چنین» یا «این‌گونه» است که با فعلِ «می‌رو» پیوند دارد.

در بن این بحر بی پایان بسی غرقه گشتند و خبر نیست از کسی

در ژرفای این دریایِ بی‌انتها (عالمِ غیب)، افرادِ بسیاری غرق شدند و هیچ‌کس از احوالِ آنان خبری نیاورد.

نکته ادبی: بحر بی‌پایان استعاره از عالمِ معنا و حقیقتِ الهی است.

در چنین بحری که بحر اعظمست عالمی ذره ست و ذره عالمست

در چنین دریایی که دریایِ بزرگی است، تمامِ عالم همچون ذره‌ای ناچیز است و آن ذره، خود عالمی است (اشاره به کثرت در وحدت).

نکته ادبی: تضادِ ذره و عالم نشان‌دهنده‌ی پیچیدگیِ نسبتِ خلق و خالق است.

کوپله ست این بحر را عالم، بدان ذرهٔ هم کوپله ست این هم بدان

بدان که این جهان برای این دریا، همچون گِرد و غباری ناچیز است و هر ذره‌ای از این جهان نیز همان‌قدر ناچیز است.

نکته ادبی: کوپله (کوفله) در متون کهن به معنای غبار، ذره یا چیزی بسیار ناچیز است.

کو نماید عالم و یک ذره هم کم شود دو کوپله زین بحر کم

حتی اگر جهان و یک ذره از آن هم آشکار شود و از این دریا کاسته شود، در اصلِ دریا هیچ تغییری رخ نمی‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به غنایِ مطلقِ ذاتِ الهی که با وجودِ هستیِ عالم، کاستی نمی‌یابد.

کس چه داند تا درین بحر عمیق سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق

چه کسی می‌داند که در این دریایِ عمیق، آیا سنگ‌ریزه ارزش دارد یا عقیق؟ (همه چیز در برابرِ عظمتِ حق یکسان است).

نکته ادبی: استفهامِ انکاری برای بیانِ نسبی بودنِ ارزش‌های دنیوی در برابرِ ارزشِ حقیقی.

عقل و جان و دین و دل درباختم تا کمال ذره ای بشناختم

عقل و جان و دین و دلم را در راهِ شناختنِ کمالِ یک ذره (حقیقتِ هستی) فدا کردم.

نکته ادبی: درباختن استعاره از فنا و گذشتن از تمامِ سرمایه‌های وجودی است.

لب بدوز از عرش وز کرسی مپرس گر همه یک ذره می پرسی مپرس

سخن را کوتاه کن و از عرش و کرسی نپرس، اگر می‌خواهی حتی یک ذره از حقیقت را درک کنی، پرسش را رها کن.

نکته ادبی: لب دوختن کنایه از سکوت و تسلیمِ عقل است.

عقل تو چون در سر مویی بسوخت هر دو لب باید ز پرسیدن بدوخت

زمانی که عقلِ تو در برابرِ کوچک‌ترین حقیقت (سر مویی) سوخت و ناتوان شد، باید لب از پرسیدن فرو بندی.

نکته ادبی: سوختنِ عقل کنایه از عجزِ ادراکِ بشری در مواجهه با اسرارِ الهی است.

کس نداند کنه یک ذره تمام چند پرسی چند گویی والسلام

هیچ‌کس حقیقتِ مطلقِ یک ذره را نمی‌داند؛ پس تا کی می‌پرسی و حرف می‌زنی؟ خاموش باش.

نکته ادبی: کُنه به معنای ژرفا و حقیقتِ باطنیِ هر چیز است.

چیست گردون سرنگون ناپایدار بی قراری دایما بر یک قرار

این آسمانِ ناپایدار چیست؟ تنها یک بی‌قراریِ همیشگی است که در یک حالت ثابت نمی‌ماند.

نکته ادبی: گردون سرنگون نمادِ دگرگونیِ دائمِ جهانِ مادی است.

در ره او پا و سر گم کرده ای پردهٔ در پردهٔ در پرده ای

در راهِ این حقیقت، پا و سر (هستیِ خویش) را گم کرده‌ای و تو خود حجابی در میانِ حجاب‌های دیگر هستی.

نکته ادبی: پرده در پرده اشاره به کثرتِ موانعِ معرفت‌شناسی میانِ انسان و حقیقت است.

حل و عقد این چنین سلطانیی کی توان کردن گر دانیی

اگر خردمند باشی، می‌دانی که گره‌گشایی و شناختِ چنین سلطانی (خداوند) ممکن نیست.

نکته ادبی: حل و عقد کنایه از گره‌گشایی و تحلیلِ پیچیدگی‌های عالم است.

چرخ می خواهد که این سر پی برد او به سرگردانی این سر کی برد

چرخِ گردون می‌خواهد که به این راز پی ببرد، اما او خود سرگردان است، چگونه می‌تواند به این راز دست یابد؟

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به چرخِ گردون برای بیانِ سرگشتگیِ عالمِ هستی.

چرخ جز سرگشته و پی کرده چیست اوچه داند تا درون پرده چیست

چرخ جز موجودی سرگشته و پای‌بسته چیست؟ او چگونه می‌تواند بداند که درونِ پرده‌ی غیب چه می‌گذرد؟

نکته ادبی: پی‌کرده به معنای ناتوان یا کسی است که پایش لنگ شده و نمی‌تواند حرکت کند.

او که چندین سال بر سر گشته است بی سر و بن گرد این در گشته است

او (چرخ) که سالیانِ طولانی در حرکت بوده، همچنان بی‌هدف و سرگردان گردِ این در (درگاهِ الهی) چرخیده است.

نکته ادبی: بی‌سر و بن کنایه از نداشتنِ مقصد و ریشه است.

می نداند در درون پرده راز کی شود بر چون تویی این پرده باز

وقتی چرخ نمی‌داند رازِ درونِ پرده چیست، چگونه این پرده برای کسی مثلِ تو کنار می‌رود؟

نکته ادبی: تأکید بر دشواریِ مکاشفه‌یِ حقایقِ غیبی.

کار عالم عبرت است و حسرتست حیرت اندر حیرت اندر حیرتست

کارِ این جهان، مایه عبرت و حسرت است و حقیقتِ آن، حیرتی است که بر حیرتِ دیگر افزوده می‌شود.

نکته ادبی: تکرارِ حیرت برای تأکید بر استمرارِ سرگشتگیِ سالک.

هر زمان این راه بی پایان تراست خلق هر ساعت درو حیران ترست

هر لحظه این راهِ بی‌نهایت برای تو پدیدار می‌شود و خلق هر ساعت در برابرِ آن حیران‌تر می‌شوند.

نکته ادبی: حیرتِ عارفانه در اینجا نه به معنای گمگشتگیِ منفی، بلکه به معنایِ شعورِ عظمتِ الهی است.

هیچ دانی راه رو چون دید راه هرکه افزون رفت افزون دید راه

آیا می‌دانی سالک چگونه راه را می‌بیند؟ هرکس که بیشتر در این راه قدم برداشته، راه را بیشتر شناخته است.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ سلوکِ عملی برای دریافتِ معرفت.

بی نهایت کرد و کاری داشتی بی عدد حصر و شماری داشتی

خداوند بی‌نهایت است و کاری بی‌نهایت داشت؛ او ورایِ شمارش و احاطه‌یِ عقل است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌پایانیِ صفاتِ حق.

کارگاه پر عجائب دیده ام جمله را از خویش غایب دیده ام

کارگاهی پر از عجایب دیده‌ام که در آن، همه چیز از خود بی‌خود و غایب هستند.

نکته ادبی: از خویش غایب بودن کنایه از فنا و استغراق در حق است.

سوی کنه خویش کس را راه نیست ذره ای از ذره ای آگاه نیست

به حقیقتِ ذاتِ خویش (یا ذاتِ الهی) هیچ‌کس راهی ندارد و هیچ ذره‌ای از ذره‌ی دیگر آگاه نیست (وحدتِ مطلق، کثرت را می‌پوشاند).

نکته ادبی: بی‌خبریِ ذرات کنایه از استقلالِ نداشتنِ موجودات در برابرِ خالق.

هست کاری پشت و رو نه سر نه پای روی در دیوار و پشت دست خای

این کارِ خلقت، پشت و رو ندارد، نه آغاز دارد و نه پایان؛ مانندِ کسی است که رو به دیوار ایستاده و دست بر پشتِ خود می‌کشد (سردرگمیِ مطلق).

نکته ادبی: تمثیلِ سرگردانی برای بیانِ ناپیداییِ آغاز و انجامِ هستی.

مبتلای خویش و حیران توم گر بدم گر نیک هم زان توم

مبتلایِ خود هستم و حیرانِ تو؛ چه بد باشم و چه نیک، باز هم از آنِ تو هستم.

نکته ادبی: تسلیمِ محضِ عاشق در برابرِ معشوق.

نیم جزوم بی تو من، در من نگر کل شوم گر تو کنی در من نظر

من بدونِ تو تنها جزئی هستم، اما اگر تو به من نظر کنی، من به کمال (کل) خواهم رسید.

نکته ادبی: نظرِ حق کنایه از عنایت و تجلیِ الهی است.

یک نظر سوی دل پر خونم آر وز میان این همه بیرونم آر

یک نگاهِ مهربان به دلِ خونینِ من بینداز و مرا از میانِ این همه دلبستگی‌های دنیوی نجات بده.

نکته ادبی: بیرون آوردن کنایه از رهایی و نجات است.

گر تو خوانی ناکس خویشم دمی هیچ کس در گرد من نرسد همی

اگر تو لحظه‌ای مرا ناکس و بی‌مقدار بخوانی، هیچ‌کس در عالم به مقامِ من نمی‌رسد (چون ارزشِ من به نگاهِ توست).

نکته ادبی: ارزش‌گذاری بر اساسِ نگاهِ معشوق.

من که باشم تا کسی باشم ترا این بسم گر ناکسی باشم ترا

من چه کسی هستم که بخواهم کسی برای تو باشم؟ همین برای من بس است که «ناکسی» باشم که به تو تعلق دارد.

نکته ادبی: تواضعِ عارفانه و نفیِ خود.

کی توانم گفت هندوی توم هندوی خاک سگ کوی توم

چگونه می‌توانم ادعا کنم که بنده‌یِ (هندویِ) تو هستم؟ من حتی بنده‌یِ خاکِ سگِ کویِ تو هم نیستم.

نکته ادبی: هندو در اینجا نمادِ بنده و خدمتگزار است.

هندوی جان بر میان دارم ز تو داغ همچون حبشیان دارم ز تو

جانم را به عنوانِ بنده‌یِ تو میان بسته (آماده خدمت) کرده‌ام و داغِ غلامیِ تو را چون حبشیان بر جان دارم.

نکته ادبی: داغ کنایه از نشانِ تعلق و بندگی است.

گر نیم هندوت چون مقبل شدم تا شدم هندوت زنگی دل شدم

اگر قبلاً بنده (هندو) نبودم، اکنون که شدم، چنان به تو دلبسته شدم که دلم سیاه (زنگی‌دل) گشت.

نکته ادبی: زنگی‌دل در اینجا کنایه از دلبستگیِ عمیق و رنگ‌باختن در عشق است.

هندوی با داغ را مفروش تو حلقه ای کن بنده را در گوش تو

این بنده‌یِ داغ‌دار را از خود مران و مرا چون حلقه‌ای در گوشِ خود قرار ده (مرا بنده‌یِ همیشگیِ خود کن).

نکته ادبی: حلقه در گوش کنایه از بندگی و اطاعتِ محض است.

ای ز فضلت ناشده نومید کس حلقه و داغ توم جاوید بس

ای کسی که هیچ‌کس از فضل و بخششِ تو ناامید نشده، برای من همین که تا ابد بنده و نشان‌دارِ تو باشم کافی است.

نکته ادبی: جاوید بس به معنای کافی بودن برای همیشه است.

هرکه را خوش نیست دل در درد تو خوش مبادش زانک نیست او مرد تو

هرکس که دلش در دردِ تو خوش نیست، الهی که هرگز خوش نباشد، چرا که او مردِ میدانِ تو نیست.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه دردِ عشق، عینِ خوشی و کمال است.

ذره دردم ده ای درمان من زانک بی دردت بمیرد جان من

ای درمانِ من، ذره‌ای دردِ خود را به من بده، چرا که جانِ من بدونِ دردِ تو می‌میرد.

نکته ادبی: دردِ عشق به عنوانِ مایه‌یِ حیاتِ روحانی معرفی شده است.

کفر کافر را و دین دین دار را ذرهٔ دردت دل عطار را

کفر برای کافر و دین برای دین‌دار باشد، اما برای عطار، تنها ذره‌ای از دردِ تو کافی است.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر (عطار) برای بیانِ این نکته که دردِ عشق بالاتر از تفاوت‌هایِ دینی است.

یا رب آگاهی ز یا ربهای من حاضری در ماتم شبهای من

پروردگارا، تو به ناله‌ها و یا رب گفتن‌های من آگاهی و در ماتم و تنهاییِ شب‌های من حاضری.

نکته ادبی: حضورِ خداوند در خلوتِ عارفانه.

ماتمم از حد بشد سوری فرست در میان ظلمتم نوری فرست

اندوهِ من از حد گذشته است، شادی و گشایشی بفرست و در میانِ این تاریکیِ جهل، نوری به من عطا کن.

نکته ادبی: ماتم و ظلمت استعاره از دوری از حق است.

پای مرد من در این ماتم تو باش کس ندارم دست گیرم هم تو باش

در این ماتم، خودت دستگیر و یاورِ من باش؛ چرا که هیچ‌کس جز تو را ندارم.

نکته ادبی: پای‌مرد به معنای واسطه و یاور است.

لذت نور مسلمانیم ده نیستی نفس ظلمانیم ده

لذتِ نورِ مسلمانی را به من بچشان و مرا از نیستیِ نفسِ ظلمانی نجات ده.

نکته ادبی: نفسِ ظلمانی کنایه از خودخواهی و غرور است.

ذرهٔ ام لا شده در سایه ای نیست از هستی مرا سایه ای

من ذره‌ای هستم که در سایه‌یِ تو محو شده‌ام؛ دیگر از هستیِ خودم هیچ اثری نمانده است.

نکته ادبی: محو شدن در سایه‌یِ حق، نشانه‌یِ فقرِ الی‌الله است.

سایلم زان حضرت چون آفتاب بوک از آن تابم رسد یک رشته تاب

من در پیشگاهِ تو که چون آفتاب هستی، گدایی می‌کنم، شاید از آن تابش، پرتوِ نوری به من برسد.

نکته ادبی: سایل به معنای گدا و درخواست‌کننده است.

تا مگر چون ذرهٔ سرگشته من درجهم دستی زنم در رشته من

شاید مانندِ ذره‌ای سرگشته، بتوانم دستی به آن رشته‌یِ نورِ تو بزنم و خود را نجات دهم.

نکته ادبی: رشته استعاره از وسیله‌یِ اتصال به حق است.

پس برون آیم از این روزن که هست پیش گیرم عالمی روشن که هست

تا از این روزنِ تنگِ دنیا بیرون بیایم و به عالمی روشن و بی‌کران که وجود دارد، قدم بگذارم.

نکته ادبی: روزن کنایه از محدودیت‌هایِ جهانِ مادی است.

تا نیامد بر لبم این جان که بود داشتم آخر کسی زان سان که بود

تا زمانی که جان بر لبم نیامده بود، کسی را داشتم که مرا به آن حال نگه می‌داشت.

نکته ادبی: اشاره به محافظتِ الهی در طولِ حیات.

چون برآید جان ندارم جز تو کس هم ره جانم تو باش آخر نفس

وقتی جان از بدنم خارج می‌شود، جز تو کسی را ندارم؛ پس در لحظه‌یِ آخر، خودت هم‌نفسِ جانم باش.

نکته ادبی: دعایِ حسنِ عاقبت.

چون ز من خالی بماند جای من گر تو هم راهم نباشی وای من

زمانی که جایِ من از وجودم خالی می‌شود (پس از مرگ)، اگر تو هم‌راهِ من نباشی، وای بر روزگارِ من.

نکته ادبی: تأکید بر ترسِ از تنهایی در عالمِ برزخ.

روی آن دارد که هم راهی کنی می توانی کرد اگر خواهی کنی

این کار از تو برمی‌آید (هم‌راهی)، تو می‌توانی این کار را بکنی اگر بخواهی.

نکته ادبی: توسل به رحمتِ بی‌کرانِ الهی.