منطق‌الطیر - فی التوحید باری تعالی جل و علا

عطار

فی التوحید باری تعالی جل و علا

عطار
آفرین جان آفرین پاک را آنکه جان بخشید و ایمان خاک را
عرش را بر آب بنیاد او نهاد خاکیان را عمر بر باد او نهاد
آسمان را در زبردستی بداشت خاک را در غایت پستی بداشت
آن یکی را جنبش مادام داد وان دگر را دایما آرام داد
آسمان چون خیمهٔ برپای کرد بی ستون کرد و زمینش جای کرد
کرد در شش روز هفت انجم پدید وز دو حرف آورد نه طارم پدید
مهرهٔ انجم ز زرین حقه ساخت با فلک در حقه هر شب مهره باخت
دام تن را مختلف احوال کرد مرغ جان را خاک در دنبال کرد
بحر را بگذاشت در تسلیم خویش کوه را افسرده کرد از بیم خویش
بحر را از تشنگی لب خشک کرد سنگ را یاقوت و خون را مشک کرد
روح را در صورت پاک اونمود این همه کار از کفی خاک او نمود
عقل سرکش را به شرع افکنده کرد تن به جان و جان به ایمان زنده کرد
کوه را هم تیغ داد و هم کمر تا به سرهنگی او افراخت سر
گاه گل در روی آتش دسته کرد گاه پل بر روی دریا بسته کرد
نیم پشه بر سر دشمن گماشت بر سر او چار صد سالش بداشت
عنکبوتی را به حکمت دام داد صدر عالم را درو آرام داد
بست موری را کمر چون موی سر کرد او را با سلیمان در کمر
خلعت اولاد عباسش بداد طاء و سین بی زحمت طاسش بداد
پیشوایانی که ره بین آمدند گاه و بی گاه از پی این آمدند
جان خود را عین حیرت یافتند هم ره جان عجز و حسرت یافتند
درنگر اول که با آدم چه کرد عمرها بر وی در آن ماتم چه کرد
بازبنگر نوح را غرقاب کار تا چه برد از کافران سالی هزار
باز ابراهیم را بین دل شده منجنیق و آتشش منزل شده
باز اسمعیل را بین سوگوار کبش او قربان شده در کوی یار
باز در یعقوب سرگردان نگر چشم کرده در سر کار پسر
باز یوسف را نگر در داوری بندگی و چاه و زندان بر سری
باز ایوب ستمکش را نگر مانده در کرمان و گرگان پیش در
باز یونس را نگر گم گشته راه آمده از مه به ماهی چند گاه
باز موسی را نگر ز آغاز عهد دایه فرعون و شده تابوت مهد
باز داود زره گر را نگر موم کرده آهن از تف جگر
باز بنگر کز سلیمان خدیو ملک وی بر باد چون بگرفت دیو
باز آن را بین که دل پر جوش شد اره بر سر دم نزد خاموش شد
باز یحیی را نگر در پیش جمع زار سر بریده در طشتی چو شمع
باز عیسی را نگر کز پای دار شد هزیمت از جهودان چند بار
باز بنگر تا سر پیغامبران چه جفا و رنج دید از کافران
تو چنان دانی که این آسان بود بلکه کمتر چیز ترک جان بود
چند گویم چون دگر گفتم نماند گر گلی کز شاخ می رفتم نماند
کشتهٔ حیرت شدم یکبارگی می ندانم چاره جز بی چارگی
ای خرد در راه تو طفلی بشیر گم شده در جست و جویت عقل پیر
در چنان ذاتی من آنگه کی رسم از زعم من در منزه کی رسم
نه تو در علم آیی و نه در عیان نی زیان و سودی از سود و زیان
نه ز موسی هرگزت سودی رسد نه ز فرعونت زیان بودی رسد
ای خدای بی نهایت جز تو کیست چون توئی بی حد و غایت جز تو چیست
هیچ چیز از بی نهایت بی شکی چون به سر ناید کجا ماند یکی
ای جهانی خلق حیران مانده تو بزیر پرده پنهان مانده
پرده برگیر آخر و جانم مسوز بیش ازین در پرده پنهانم مسوز
گم شدم در بحر حیرت ناگهان زین همه سرگشتگی بازم رهان
در میان بحر گردون مانده ام وز درون پرده بیرون مانده ام
بنده را زین بحر نامحرم برآر تو درافکندی مرا تو هم برآر
نفس من بگرفت سر تا پای من گر نگیری دست من ای وای من
جانم آلودست از بیهودگی من ندارم طاقت آلودگی
یا ازین آلودگی پاکم بکن یا نه در خونم کش و خاکم بکن
خلق ترسند از تو من ترسم ز خود کز تو نیکو دیده ام از خویش بد
مرده ای ام می روم بر روی خاک زنده گردان جانم ای جانبخش پاک
مومنو کافر به خون آغشته اند یا همه سرگشته یا برگشته اند
گر بخوانی این بود سرگشتگی ور برانی این بود برگشتگی
پادشاها دل به خون آغشته ام پای تا سر چون فلک سرگشته ام
گفته ای من با شماام روز و شب یک نفس فارغ مباشید از طلب
چون چنین با یکدگر همسایه ایم تو چو خرشیدی و ما هم سایه ایم
چه بود ای معطی بی سرمایگان گر نگه داری حق همسایگان
با دلی پر درد و جانی با دریغ ز اشتیاقت اشک می بارم چو میغ
گر دریغ خویش برگویم ترا گم بباشم تا به کی جویم ترا
ره برم شو زان که گم راه آمدم دولتم ده گرچه بی گاه آمدم
هرکه در کوی تو دولت یار شد در تو گم گشت وز خود بی زار شد
نیستم نومید و هستم بی قرار بوک درگیرد یکی از صد هزار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در ستایش پروردگار آغاز می‌شود و به توانمندی بی‌بدیل او در آفرینش جهان هستی و نظام دقیق خلقت اشاره دارد. شاعر در گام نخست، عظمت حق‌تعالی را در آفرینش آسمان، زمین و تدبیر امور موجودات با بیانی فاخر ترسیم می‌کند.

در بخش میانی، شاعر با اشاره به سرگذشت پیامبران، نشان می‌دهد که پیمودن مسیر حقیقت و ایمان، راهی دشوار و آکنده از رنج و بلاست و حتی بزرگان دین نیز برای رسیدن به قرب الهی مرارت‌های بسیاری کشیده‌اند.

در بخش پایانی، شاعر به تضرع و نیاز خود می‌پردازد و با اعتراف به عجز خرد در درک ذات احدیت، از خداوند می‌خواهد که او را از سرگردانی در دریای حیرت نجات دهد و پرده از حقیقت برگیرد.

معنای روان

آفرین جان آفرین پاک را آنکه جان بخشید و ایمان خاک را

آفرین بر آن خدایی که جان‌آفرین و پاک است؛ همان کسی که به انسان جان بخشید و به خاکِ بی‌جان، ایمان و روحِ الهی عطا کرد.

نکته ادبی: جان‌آفرین ترکیب وصفی است. خاک در اینجا استعاره از انسان یا نطفه است.

عرش را بر آب بنیاد او نهاد خاکیان را عمر بر باد او نهاد

او آسمان (عرش) را بر روی آب بنا کرد و عمرِ آدمیان را بر باد (ناپایداری) نهاد.

نکته ادبی: عرش در اینجا به معنای آسمان است. باد نماد فناپذیری و ناپایداری است.

آسمان را در زبردستی بداشت خاک را در غایت پستی بداشت

خداوند آسمان را در اوجِ بلندی و صلابت نگه داشت و زمین را در نهایتِ پستی و فرودستی جای داد.

نکته ادبی: تضاد میان زبردستی (اوج) و پستی (فرود) برای نشان دادن قدرت خالق در ساماندهی جهان.

آن یکی را جنبش مادام داد وان دگر را دایما آرام داد

به یکی (آسمان) حرکتِ دائمی بخشید و به دیگری (زمین) آرامشِ همیشگی ارزانی داشت.

نکته ادبی: اشاره به حرکت افلاک و سکون زمین در هیئت قدیم نجومی.

آسمان چون خیمهٔ برپای کرد بی ستون کرد و زمینش جای کرد

آسمان را مانند خیمه‌ای برافراشت، بدون آنکه ستونی داشته باشد و زمین را در مرکز آن قرار داد.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به خیمه؛ استعاره از گنبد سپهر.

کرد در شش روز هفت انجم پدید وز دو حرف آورد نه طارم پدید

در شش روز، هفت آسمان (ستاره و سیاره) را پدید آورد و با دو حرف (کن فیکون) نه طبقه آسمان را خلق کرد.

نکته ادبی: اشاره به آفرینش در شش روز در متون دینی و واژه 'کن' (باش).

مهرهٔ انجم ز زرین حقه ساخت با فلک در حقه هر شب مهره باخت

ستارگان را مانند مهره‌هایی در جعبه‌ای زرین قرار داد و هر شب با آسمان در این جعبه بازی کرد.

نکته ادبی: حقه به معنای جعبه کوچک جواهر است. استعاره از حرکت ستارگان.

دام تن را مختلف احوال کرد مرغ جان را خاک در دنبال کرد

بدن را که همچون دامی برای روح است، با احوال گوناگون درگیر کرد و روحِ بلندپرواز را به دنبالِ خاک (دنیای مادی) کشاند.

نکته ادبی: تن به مثابه دام برای مرغ جان، کنایه از اسارت روح در کالبد.

بحر را بگذاشت در تسلیم خویش کوه را افسرده کرد از بیم خویش

دریا را در برابر فرمان خویش مطیع ساخت و کوه‌ها را از هیبت و بیم خود استوار و بی‌حرکت کرد.

نکته ادبی: افسرده کردن در اینجا به معنای منجمد کردن یا ساکن و بی‌حرکت کردن است.

بحر را از تشنگی لب خشک کرد سنگ را یاقوت و خون را مشک کرد

لبِ دریا را از تشنگی خشک کرد (خشکی‌های زمین را آفرید) و سنگ را به یاقوت و خون را به مشک خوشبو تبدیل نمود.

نکته ادبی: اشاره به قدرت دگرگون‌سازی خداوند در طبیعت.

روح را در صورت پاک اونمود این همه کار از کفی خاک او نمود

روح را در کالبدی پاک متجلی کرد و تمام این آفرینش عظیم را از مشتی خاک به وجود آورد.

نکته ادبی: کف خاک کنایه از خلقت انسان از گل و لای است.

عقل سرکش را به شرع افکنده کرد تن به جان و جان به ایمان زنده کرد

عقلِ سرکش را با حکم شرع مهار کرد و تن را به وسیله جان، و جان را به نور ایمان زنده ساخت.

نکته ادبی: افکنده کردن به معنای مهار کردن و رام کردن است.

کوه را هم تیغ داد و هم کمر تا به سرهنگی او افراخت سر

به کوه شکوه و صلابت بخشید و آن را همچون فرماندهی بر زمین سربلند کرد.

نکته ادبی: تیغ و کمر استعاره از قله‌ها و دامنه‌های کوه است.

گاه گل در روی آتش دسته کرد گاه پل بر روی دریا بسته کرد

گاهی گل را در میان آتش دسته (سالم) نگه داشت و گاهی (برای بندگانش) راهی بر روی دریا باز کرد.

نکته ادبی: اشاره به معجزات ابراهیم (گلستان در آتش) و موسی (شکافتن دریا).

نیم پشه بر سر دشمن گماشت بر سر او چار صد سالش بداشت

پشه‌ای را مأمورِ نابودی دشمنی (نمرود) کرد و او را چهارصد سال با همان پشه عذاب داد.

نکته ادبی: اشاره به روایت اساطیری/دینی عذاب نمرود توسط پشه.

عنکبوتی را به حکمت دام داد صدر عالم را درو آرام داد

به عنکبوت حکمت داد تا با تارهایش دامی ببافد و صدر عالم (پیامبر) را در آن پناه دهد.

نکته ادبی: اشاره به داستان پنهان شدن پیامبر در غار ثور.

بست موری را کمر چون موی سر کرد او را با سلیمان در کمر

به مورچه چنان قدرتی داد که کمرش باریک شد و توانست با سلیمان نبی همنشین شود.

نکته ادبی: اشاره به داستان سلیمان و مورچه.

خلعت اولاد عباسش بداد طاء و سین بی زحمت طاسش بداد

به اولاد عباس خلعت بخشید و طاس (ظرف) را بدون هیچ رنجی به آنان ارزانی داشت.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهی که به خاندان خاصی بخشیده شده است.

پیشوایانی که ره بین آمدند گاه و بی گاه از پی این آمدند

پیشوایانی که راه حقیقت را دیدند، در طول زمان یکی پس از دیگری به دنبال حق آمدند.

نکته ادبی: ره‌بین به معنای عارف و اهل بصیرت.

جان خود را عین حیرت یافتند هم ره جان عجز و حسرت یافتند

آنها جانِ خود را در حیرت یافتند و دریافتند که در این راه، عجز و حسرت تنها همراهانِ جان هستند.

نکته ادبی: حیرت در عرفان به معنای سرگشتگی مقدس در برابر عظمت خداوند است.

درنگر اول که با آدم چه کرد عمرها بر وی در آن ماتم چه کرد

به حالِ آدم نگاه کن که با او چه شد و چه سال‌های طولانی در اندوهِ هبوط سپری کرد.

نکته ادبی: اشاره به هبوط آدم از بهشت.

بازبنگر نوح را غرقاب کار تا چه برد از کافران سالی هزار

نوح را ببین که در دریای کار (رسالت) گرفتار بود و چه سختی‌ها از کافران در هزار سال دید.

نکته ادبی: غرقاب کار استعاره از سختی‌های هدایت مردم.

باز ابراهیم را بین دل شده منجنیق و آتشش منزل شده

ابراهیم را ببین که دلباخته خدا بود و منجنیق و آتشِ نمرود برایش به خانه امن تبدیل شد.

نکته ادبی: اشاره به داستان پرتاب ابراهیم به آتش.

باز اسمعیل را بین سوگوار کبش او قربان شده در کوی یار

اسماعیل را ببین که آماده قربانی بود و قوچی از جانب خدا در کوی یار فدیه او شد.

نکته ادبی: کبش به معنای قوچ است.

باز در یعقوب سرگردان نگر چشم کرده در سر کار پسر

یعقوبِ سرگردان را ببین که چشمش را در انتظارِ دیدنِ فرزندش (یوسف) از دست داد.

نکته ادبی: اشاره به داستان دوری یعقوب و یوسف.

باز یوسف را نگر در داوری بندگی و چاه و زندان بر سری

یوسف را در کشاکش روزگار ببین که بندگی، چاه و زندان را بر سر داشت.

نکته ادبی: اشاره به مراحل زندگی یوسف.

باز ایوب ستمکش را نگر مانده در کرمان و گرگان پیش در

ایوبِ رنج‌کشیده را ببین که درگیر بلاهای فراوان بود و در آستانه در ماند.

نکته ادبی: اشاره به صبر ایوب.

باز یونس را نگر گم گشته راه آمده از مه به ماهی چند گاه

یونس را ببین که راهش گم شد و مدتی را در شکم ماهی سپری کرد.

نکته ادبی: اشاره به داستان بلعیده شدن یونس توسط ماهی.

باز موسی را نگر ز آغاز عهد دایه فرعون و شده تابوت مهد

موسی را از آغاز عهد ببین که دایه‌اش فرعون بود و تابوت (سبد)، گهواره‌اش شد.

نکته ادبی: اشاره به دوران کودکی موسی در قصر فرعون.

باز داود زره گر را نگر موم کرده آهن از تف جگر

داودِ زره‌گر را ببین که با حرارتِ دل، آهن را مانند موم در دستانش نرم می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به معجزه نرم شدن آهن در دستان داود.

باز بنگر کز سلیمان خدیو ملک وی بر باد چون بگرفت دیو

سلیمانِ پادشاه را ببین که ملکش را دیو بر باد داد (اشاره به از دست دادن انگشتری).

نکته ادبی: خدیو به معنای پادشاه است.

باز آن را بین که دل پر جوش شد اره بر سر دم نزد خاموش شد

آن (زکریا) را ببین که وقتی دلش پر از عشق بود، در برابر اره کردنش، دمی نزد و خاموش ماند.

نکته ادبی: اشاره به شهادت زکریا.

باز یحیی را نگر در پیش جمع زار سر بریده در طشتی چو شمع

یحیی را در میان جمع ببین که سرِ بریده‌اش در طشت، همچون شمعی درخشید.

نکته ادبی: تشبیه سر بریده به شمع که نماد نور و حق‌گویی است.

باز عیسی را نگر کز پای دار شد هزیمت از جهودان چند بار

عیسی را ببین که از ترسِ یهودیان، بارها مجبور به فرار شد.

نکته ادبی: هزیمت به معنای شکست خوردن یا عقب‌نشینی کردن است.

باز بنگر تا سر پیغامبران چه جفا و رنج دید از کافران

بنگر که پیامبرانِ الهی چه جفاها و رنج‌هایی از دست کافران کشیدند.

نکته ادبی: سرِ پیغامبران کنایه از برگزیدگان الهی.

تو چنان دانی که این آسان بود بلکه کمتر چیز ترک جان بود

تو گمان می‌کنی این کار آسان بود؟ نه، گذشتن از جان، ساده‌ترینِ این سختی‌ها بود.

نکته ادبی: اشاره به عظمتِ فداکاری و ایثار در راه حق.

چند گویم چون دگر گفتم نماند گر گلی کز شاخ می رفتم نماند

چقدر بگویم؟ دیگر چیزی برای گفتن نمانده؛ گلی که از شاخه چیدم، دیگر نمانده است.

نکته ادبی: استعاره از پایان توانِ شاعر در توصیفِ حقایق.

کشتهٔ حیرت شدم یکبارگی می ندانم چاره جز بی چارگی

یکباره در حیرت کشته شدم و جز درماندگی، راه دیگری نمی‌شناسم.

نکته ادبی: حیرت وضعیتی است که در آن سالک از درک حقیقت عاجز می‌ماند.

ای خرد در راه تو طفلی بشیر گم شده در جست و جویت عقل پیر

ای خرد، تو در برابرِ راهِ خدا همچون کودکی بیش نیستی و عقلِ پیر نیز در جست‌وجویِ او گم شده است.

نکته ادبی: تضاد میان خرد (طفل) و عقل (پیر) برای نشان دادن کوچکی عقل بشری.

در چنان ذاتی من آنگه کی رسم از زعم من در منزه کی رسم

من چگونه به آن ذاتِ پاک برسم؟ با خیالِ محدودِ خودم چگونه به آن ساحتِ منزه راه یابم؟

نکته ادبی: زعم به معنای گمان و پندار است.

نه تو در علم آیی و نه در عیان نی زیان و سودی از سود و زیان

تو نه در علم می‌گنجی و نه در دیدن؛ و از سود و زیانِ ما، به تو سود یا زیانی نمی‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به بی نیازی مطلق ذات الهی.

نه ز موسی هرگزت سودی رسد نه ز فرعونت زیان بودی رسد

نه از موسی سودی به تو می‌رسد و نه از فرعون زیانی به تو وارد می‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر تنزه خداوند از تعلقات بشری.

ای خدای بی نهایت جز تو کیست چون توئی بی حد و غایت جز تو چیست

ای خدایِ بی‌نهایت، جز تو کیست؟ وقتی تو بی‌حد و مرزی، چه چیزی جز تو وجود دارد؟

نکته ادبی: توحید وجودی؛ اشاره به اینکه هستی حقیقی تنها خداست.

هیچ چیز از بی نهایت بی شکی چون به سر ناید کجا ماند یکی

وقتی چیزی بی‌نهایت است، شکی نیست که دیگر چیزی جز او باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: استدلال منطقی-عرفانی در باب وحدت وجود.

ای جهانی خلق حیران مانده تو بزیر پرده پنهان مانده

جهانیان در حیرت مانده‌اند، اما تو همچنان پشتِ پرده پنهان هستی.

نکته ادبی: پرده استعاره از حجاب‌های مادی که مانع دیدن حقیقت است.

پرده برگیر آخر و جانم مسوز بیش ازین در پرده پنهانم مسوز

پرده را کنار بزن و بیش از این با پنهان ماندن، جانم را مسوزان.

نکته ادبی: کنایه از اشتیاق به شهود و دیدار حق.

گم شدم در بحر حیرت ناگهان زین همه سرگشتگی بازم رهان

ناگهان در دریای حیرت گم شدم؛ مرا از این همه سرگشتگی نجات بده.

نکته ادبی: بحر حیرت تکرار مضمون سرگشتگی عارف.

در میان بحر گردون مانده ام وز درون پرده بیرون مانده ام

در میانِ گردابِ هستی مانده‌ام و از درونِ پرده، بیرون افتاده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به تنهایی و غربت روح در جهان.

بنده را زین بحر نامحرم برآر تو درافکندی مرا تو هم برآر

این بنده را از این دریای ناآشنا نجات بده؛ خودت مرا در این دریا انداختی، پس خودت هم نجاتم بده.

نکته ادبی: نامحرم یعنی کسی که به اسرار آگاه نیست.

نفس من بگرفت سر تا پای من گر نگیری دست من ای وای من

نفسِ سرکش، تمامِ وجودم را گرفته است؛ ای خدا، اگر دستم را نگیری، وای بر حالِ من.

نکته ادبی: نفس کنایه از هوای نفسانی و وسوسه‌های درونی.

جانم آلودست از بیهودگی من ندارم طاقت آلودگی

روح و جان من به کارهای بیهوده و ناپسند آلوده شده است و من توان و تاب تحمل این آلودگی و دوری از پاکی را ندارم.

نکته ادبی: استفاده از واژه «بیهودگی» برای اشاره به غفلت‌های عرفانی است که در تضاد با کمالِ جان قرار دارد.

یا ازین آلودگی پاکم بکن یا نه در خونم کش و خاکم بکن

یا مرا از این آلودگی‌های جان پاک بگردان و تطهیر کن، یا اگر بنا نیست مرا پاک کنی، جانم را بستان و در خاک دفنم کن که زندگی در این حالتِ آلودگی برایم میسر نیست.

نکته ادبی: «خاکم بکن» استعاره‌ای از مرگ و رهایی از بند تن برای رسیدن به سکون است.

خلق ترسند از تو من ترسم ز خود کز تو نیکو دیده ام از خویش بد

مردم از کیفر و قهر تو می‌ترسند، اما من از خودِ خویشتن در هراسم؛ چرا که در تو جز نیکی ندیده‌ام، اما در وجود خودم جز بدی و کاستی چیزی نیافته‌ام.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده اوجِ فروتنی سالک است که عیب را از خود و کمال را از خدا می‌داند.

مرده ای ام می روم بر روی خاک زنده گردان جانم ای جانبخش پاک

من همچون مرده‌ای هستم که روی زمین راه می‌رود؛ ای خدای پاک که جان‌بخشنده‌ای، روح حقیقی را به جان من بازگردان و زنده‌ام کن.

نکته ادبی: تشبیه «مرده‌ای بر روی خاک» اشاره به انسانی دارد که روحش از حقیقت تهی شده است.

مومنو کافر به خون آغشته اند یا همه سرگشته یا برگشته اند

هم مؤمنان و هم کافران، همگی درگیر خون دل خوردن و رنج هستند؛ یا همگی سرگردانند یا از راه اصلی بازگشته‌اند.

نکته ادبی: «سرگشته» و «برگشته» جناس هم‌خوانی ایجاد کرده‌اند که بر حیرت انسان تأکید دارد.

گر بخوانی این بود سرگشتگی ور برانی این بود برگشتگی

اگر مرا به سوی خود بخوانی، این حیرت و سرگشتگی است (چون درک تو دشوار است) و اگر مرا از درگاهت برانی، این بازگشتن از مسیر سعادت است.

نکته ادبی: شاعر واژه‌های «سرگشتگی» و «برگشتگی» را به عنوان دو روی سکه‌ی حیرتِ سالک تبیین می‌کند.

پادشاها دل به خون آغشته ام پای تا سر چون فلک سرگشته ام

ای پادشاهِ جان، دلم آکنده از درد و رنج است و همچون آسمان و ستارگان که همواره در چرخش‌اند، از ابتدا تا انتها سرگردانم.

نکته ادبی: «فلک» در ادبیات کلاسیک نماد حرکت و چرخشِ بی‌پایان و تغییرات دائمی است.

گفته ای من با شماام روز و شب یک نفس فارغ مباشید از طلب

تو خود وعده داده‌ای که شب و روز با ما هستی؛ پس بر ماست که حتی برای لحظه‌ای از طلب و جستجوی تو غافل نمانیم.

نکته ادبی: اشاره به مضامینِ قرآنیِ «و هو معکم اینما کنتم» دارد.

چون چنین با یکدگر همسایه ایم تو چو خرشیدی و ما هم سایه ایم

از آنجا که ما با هم همسایه‌ایم، تو همانند خورشید هستی که نور مطلق است و ما همچون سایه‌ای هستیم که در پی خورشید حرکت می‌کنیم.

نکته ادبی: استعاره «خورشید و سایه» برای نشان دادن رابطه طولیِ وجود میان خالق و مخلوق است.

چه بود ای معطی بی سرمایگان گر نگه داری حق همسایگان

ای کسی که به افراد بی‌سرمایه و فقیر، عطای فراوان می‌بخشی، چه می‌شود اگر حقِ همسایگی (حمایت و توجه) را در حق ما به جای آوری؟

نکته ادبی: «معطی» به معنای بخشنده است که از صفات الهی در فرهنگ اسلامی است.

با دلی پر درد و جانی با دریغ ز اشتیاقت اشک می بارم چو میغ

با دلی مملو از اندوه و جانی که حسرت و دریغ دارد، از شدت شوق دیدار تو، همچون ابر باران‌زا اشک می‌ریزم.

نکته ادبی: «میغ» واژه‌ای کهن به معنای ابر است.

گر دریغ خویش برگویم ترا گم بباشم تا به کی جویم ترا

اگر بخواهم تمام حسرت‌ها و دریغ‌های خود را برایت بازگو کنم، چنان سرگرم آن خواهم شد که گم می‌شوم؛ پس تا چه زمانی باید به جستجوی تو بپردازم؟

نکته ادبی: سوالی بلاغی است که بر عمقِ حیرت سالک تأکید دارد.

ره برم شو زان که گم راه آمدم دولتم ده گرچه بی گاه آمدم

راهنمای من باش، زیرا من گم‌گشته به سوی تو آمدم؛ اگرچه دیر به درگاهت رسیدم، اما باز هم از فضل و دولت تو بهره‌مندم کن.

نکته ادبی: «بی‌گاه آمدم» اشاره به پیری یا تأخیر در آغاز مسیرِ معرفت دارد.

هرکه در کوی تو دولت یار شد در تو گم گشت وز خود بی زار شد

هر کس در کوچه و محل سکونت تو به دولت و اقبال رسید، در حقیقت در تو گم شد و از «منِ» خویش بیزار گشت.

نکته ادبی: مفهوم «گم شدن در دوست» یکی از ارکانِ فنا در عرفان است.

نیستم نومید و هستم بی قرار بوک درگیرد یکی از صد هزار

با اینکه ناامید نیستم، اما دلی آرام ندارم و در بی‌قراری به سر می‌برم؛ به این امید که شاید یکی از صد هزار دعای من مورد قبول واقع شود.

نکته ادبی: «بوک» در فارسی کهن به معنای «شاید» یا «امید است» به کار می‌رود.