منطق‌الطیر - درتعصب گوید

عطار

سخنی ازرابعه

عطار
زو یکی پرسید کای صاحب قبول تو چه می گویی ز یاران رسول
گفت من از حق نمی آیم به سر کی توانم داد از یاران خبر
گرنه در حق جان و دل گم دارمی یک نفس پروای مردم دارمی
آن نه من بودم که در سجده گهی خار در چشمم شکست اندر رهی
بر زمین خونم روان شد از بصر من ز خون خویش بودم بی خبر
آنک او را این چنین دردی بود کی دل کار زن و مردی بود
چون نبودم تا که بودم خودشناس دیگری را کی شناسم در قیاس
تو درین ره نه خدا و نه رسول دست کوته کن ازین رد و قبول
تو کفی خاکی درین ره خاک شو از تبرا و تولا پاک شو
چون کفی خاکی سخن از خاک گوی جمله را تو پاک دان و پاک گوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه دعوت‌نامه‌ای است به گذر از تعصبات بیهوده و قضاوت‌های انسانی در باب امور دینی و تاریخی. شاعر در این فضای عرفانی، استغراقِ در حق را مرحله‌ای می‌داند که در آن، سالک از خویشتنِ خویش و دیگران بی‌خبر می‌شود و دیگر مجالی برای بحث‌های جزئی، جناحی و قضاوت‌های تند و تیز میان مردمان باقی نمی‌ماند.

پیام اصلی متن، دعوت به خاکساری، فروتنی و رها شدن از قیدِ «تولی» (دوست داشتنِ صرفاً جناحی) و «تبری» (دشمنی‌های تعصبی) است. شاعر تأکید می‌کند که انسان باید پیش از هر چیز به درکِ ناچیزیِ وجودیِ خویش (خاک بودن) پی ببرد تا بتواند به جای قضاوتِ دیگران، نگاهی پاک و مشفقانه به هستی داشته باشد.

معنای روان

زو یکی پرسید کای صاحب قبول تو چه می گویی ز یاران رسول

کسی از آن عارف و پیر طریقت پرسید: ای کسی که درگاهت مورد قبول و توجه است، نظر تو درباره یاران و اصحاب پیامبر چیست؟

نکته ادبی: صاحب قبول: در اینجا به معنای کسی است که مورد پذیرش الهی یا صاحب کرامت است. مخاطبِ این ابیات پیر یا عارفی است که در فضای معنوی به سر می‌برد.

گفت من از حق نمی آیم به سر کی توانم داد از یاران خبر

پاسخ داد: من چنان غرق در ذاتِ حق و عشقِ الهی هستم که به خود نمی‌آیم و خویشتن را فراموش کرده‌ام؛ پس چگونه می‌توانم درباره اشخاص و یاران سخنی بگویم؟

نکته ادبی: به سر نیامدن: کنایه از از خود بی‌خود شدن و غرق در معشوق بودن است.

گرنه در حق جان و دل گم دارمی یک نفس پروای مردم دارمی

اگر من جان و دلم را در مسیرِ حق گم نکرده بودم و از خود بیزار نبودم، شاید حتی لحظه‌ای به فکرِ کار و بارِ مردم می‌افتادم.

نکته ادبی: پروای مردم: دغدغه و توجه به امور مربوط به دیگران.

آن نه من بودم که در سجده گهی خار در چشمم شکست اندر رهی

آن شخصی که در سجده‌گاه بود و چنان غرق در نیایش بود که حتی شکستنِ خاری در چشمش را نفهمید، من نبودم (بلکه وجودی بود که از خود رسته بود).

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های عرفانی که در آن سالک به دلیل تمرکز شدید بر حقیقتِ مطلق، دردِ جسمانی را حس نمی‌کند.

بر زمین خونم روان شد از بصر من ز خون خویش بودم بی خبر

خون از چشمانم بر زمین می‌ریخت، اما من چنان از خود بی‌خبر بودم که حتی متوجهِ خون‌ریزیِ خودم هم نشدم.

نکته ادبی: بصر: به معنای چشم است. در اینجا تأکید بر شدتِ غفلت از خویشتنِ جسمانی و غرقگی در عالم معناست.

آنک او را این چنین دردی بود کی دل کار زن و مردی بود

کسی که چنین درد و سوزِ عاشقانه‌ای دارد و این‌گونه در بندِ فناست، چگونه دلش به کارهای بیهوده، شایعات و قضاوت‌های مردانه و زنانه مشغول می‌شود؟

نکته ادبی: کار زن و مرد: کنایه از پرداختن به امور روزمره، سطحی و جنجال‌های بیهوده اجتماعی.

چون نبودم تا که بودم خودشناس دیگری را کی شناسم در قیاس

وقتی من وجود ندارم و به مرحله خودشناسی (عرفانی) نرسیده‌ام (و منِ کاذب در من مرده است)، چگونه می‌توانم دیگری را در مقام مقایسه و قضاوت قرار دهم؟

نکته ادبی: خودشناس: در عرفان به معنای رسیدن به معرفتِ حقیقی و فنای از خود است.

تو درین ره نه خدا و نه رسول دست کوته کن ازین رد و قبول

تو که نه خدا هستی و نه پیامبر، پس دست از این قضاوت‌هایِ تند و رد و قبول کردن‌هایِ بی‌جا بردار.

نکته ادبی: دست کوته کردن: کنایه از دست کشیدن، منصرف شدن و دخالت نکردن.

تو کفی خاکی درین ره خاک شو از تبرا و تولا پاک شو

تو مشتی خاک بیش نیستی، پس در این مسیرِ عرفانی، خاکی‌مزاج و افتاده‌حال باش و خود را از بندِ دوستی‌هایِ متعصبانه و دشمنی‌هایِ کورکورانه (تولی و تبری) رها کن.

نکته ادبی: تبرا و تولا: مفاهیمی کلامی؛ تولا به معنای دوستی با دوستانِ خدا و تبرا به معنای دشمنی با دشمنانِ خداست که در اینجا به عنوان تعصباتِ بازدارنده از حقیقت استفاده شده است.

چون کفی خاکی سخن از خاک گوی جمله را تو پاک دان و پاک گوی

حالا که تو مشتی خاک هستی، پس فقط از جنسِ خاک (تواضع) سخن بگو و سعی کن همه را پاک ببینی و پاک صحبت کنی.

نکته ادبی: سخن از خاک گفتن: استعاره از فروتنی و خضوع در برابر حقیقت.

آرایه‌های ادبی

استعاره و تمثیل کفی خاکی

اشاره به ناچیزی و فانی بودن انسان در برابر عظمت خداوند که نماد تواضع است.

مبالغه خار در چشمم شکست

اغراق برای نشان دادن شدتِ غرقگی سالک در عالم معنا به حدی که دردِ فیزیکی را حس نمی‌کند.

تضاد (طباق) رد و قبول

تقابلِ قضاوت‌های بشری که در مسیرِ عرفانیِ فنا، بی‌اعتبار است.

کنایه کار زن و مرد

کنایه از اشتغالاتِ بیهوده، حاشیه‌سازی‌ها و بحث‌هایِ عامیانه‌ای که مانعِ سیرِ معنوی است.