منطق‌الطیر - حکایت صعوه

عطار

حکایت صعوه

عطار
صعوه آمد دل ضعیف و تن نزار پای تا سر همچو آتش بی قرار
گفت من حیران و فرتوت آمدم بی دل و بی قوت و قوت آمدم
همچو موسی بازو و زوریم نیست وز ضعیفی قوت موریم نیست
من نه پر دارم نه پا نه هیچ نیز کی رسم در گرد سیمرغ عزیز
پیش او این مرغ عاجز کی رسد صعوه در سیمرغ هرگز کی رسد
در جهان او را طلب کاران بسیست وصل او کی لایق چون من کسیست
در وصال او چو نتوانم رسید بر محالی راه نتوانم برید
گر نهم رویی بسوی درگهش یا بمیرم یا بسوزم در رهش
چون نیم من مرد او، این جایگاه یوسف خود باز می جویم ز چاه
یوسفی گم کرده ام در چاهسار بازیابم آخرش در روزگار
گر بیابم یوسف خود را ز چاه بر پرم با او من از ماهی به ماه
هدهدش گفت ای زشنگی و خوشی کرده در افتادگی صد سرکشی
جمله سالوسی تو من این کی خرم نیست این سالوسی تو درخورم
پای در ره نه، مزن دم، لب بدوز گر بسوزند این همه تو هم بسوز
گر تو یعقوبی به معنی فی المثل یوسفت ندهند کمتر کن حیل
می فروزد آتش غیرت مدام عشق یوسف هست بر عالم حرام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه، بخشی از گفت‌وگوی تمثیلی میان «هدهد» (نماد پیر و مرشد) و «صعوه» (پرنده‌ای کوچک و ناتوان که نماد نفسِ ضعیف و بهانه‌جو است) در مسیرِ جست‌وجوی سیمرغ است. صعوه در ابتدای سخن، با برشمردنِ ضعف‌های جسمانی و روحی خود، سعی دارد از زیر بار مسئولیتِ سفرِ دشوارِ عرفانی شانه خالی کند و به جای طلبِ حقیقتِ مطلق (سیمرغ)، به دنبالِ دل‌خوشی‌های حقیر و عاطفی خویش (یوسف‌بازی) برود.

هدهد در مقامِ مرشدی آگاه، دستِ این پرنده را رو می‌کند و بهانه‌های او را نه نشانه‌ی فروتنی، بلکه نوعی سالوس و خودفریبی می‌خواند. پیامِ اصلیِ متن این است که در طریقتِ عشق، ناتوانی و بهانه‌تراشی پذیرفته نیست و اگر کسی به جای یگانگی با حقیقت، به دنبالِ امیالِ شخصی و نفسانی (یوسف) باشد، در بندِ چاهِ دنیا باقی می‌ماند و از پروازِ به سویِ بی‌کرانگی باز می‌ماند.

معنای روان

صعوه آمد دل ضعیف و تن نزار پای تا سر همچو آتش بی قرار

پرنده ضعیف (صعوه) با بدنی لاغر و رنجور وارد شد، در حالی که از درون مثل آتش، بی‌قرار و پرشور بود.

نکته ادبی: «صعوه» پرنده‌ای کوچک است که در ادبیات عرفانی نماد ضعف نفس است. «نزار» به معنای نحیف و لاغر است.

گفت من حیران و فرتوت آمدم بی دل و بی قوت و قوت آمدم

صعوه گفت: من حیران و پیر و فرسوده آمده‌ام؛ بدون هیچ دلی برای عاشق شدن و بدون هیچ توانی برای پیمودن راه آمده‌ام.

نکته ادبی: «فرتوت» به معنای پیر و از کار افتاده است.

همچو موسی بازو و زوریم نیست وز ضعیفی قوت موریم نیست

مانند حضرت موسی قدرت و بازویی ندارم و از فرط ضعف، حتی توانایی یک مورچه را هم ندارم.

نکته ادبی: اشاره به قدرت بازوی موسی (به عنوان نماد قوت) در برابر ضعف خود.

من نه پر دارم نه پا نه هیچ نیز کی رسم در گرد سیمرغ عزیز

من نه بال و پر دارم، نه پا و نه هیچ چیز دیگر؛ چگونه می‌توانم به گردِ سیمرغِ باعظمت برسم؟

نکته ادبی: «سیمرغ» در اینجا نمادِ حضرت حق یا کمال مطلق است که رسیدن به آن برای نفسِ دنیوی غیرممکن است.

پیش او این مرغ عاجز کی رسد صعوه در سیمرغ هرگز کی رسد

این مرغِ عاجز و ناتوان چگونه می‌تواند به پیشگاهِ او برسد؟ صعوه (پرنده‌ی حقیر) هرگز توانِ رسیدن به سیمرغ را ندارد.

نکته ادبی: استفاده از تقابل دو واژه برای نشان دادن فاصله طبقاتی وجودی.

در جهان او را طلب کاران بسیست وصل او کی لایق چون من کسیست

در جهان، عاشقان و طالبانِ بسیاری برای او وجود دارد؛ وصالِ او چگونه شایسته‌ی کسی چون من است؟

نکته ادبی: «طلب کاران» به معنای جویندگان و عاشقان است.

در وصال او چو نتوانم رسید بر محالی راه نتوانم برید

چون نمی‌توانم به وصالِ او برسم، پس عقل حکم می‌کند که راهی که به محال ختم می‌شود را ادامه ندهم.

نکته ادبی: «بریدنِ راه» کنایه از طی کردن مسیر است.

گر نهم رویی بسوی درگهش یا بمیرم یا بسوزم در رهش

اگر بخواهم رو به سوی درگاهش کنم، یا باید جان بدهم و بمیرم و یا باید در آتشِ هجرانش بسوزم.

نکته ادبی: بیانِ ترسِ نفس از فنا شدن در راهِ حقیقت.

چون نیم من مرد او، این جایگاه یوسف خود باز می جویم ز چاه

از آنجا که من مردِ میدانِ او نیستم، به جای سیمرغ، به دنبالِ یوسفِ خود (امیالِ شخصی) در چاه می‌گردم.

نکته ادبی: «یوسف» در اینجا نمادِ بت‌های ذهنی و دلبستگی‌های شخصی است که نفس برای خود می‌سازد.

یوسفی گم کرده ام در چاهسار بازیابم آخرش در روزگار

من یوسفی را در چاه گم کرده‌ام (به دلخوشی‌های کوچک دلبسته‌ام) که بالاخره روزی او را پیدا خواهم کرد.

نکته ادبی: «چاهسار» استعاره از دنیای مادی و بندِ نفس است.

گر بیابم یوسف خود را ز چاه بر پرم با او من از ماهی به ماه

اگر آن یوسف را از چاه پیدا کنم، با او از پستیِ چاه (ماهی) تا اوج آسمان (ماه) پرواز خواهم کرد.

نکته ادبی: ایهامِ لطیفِ «ماهی به ماه» برای نشان دادنِ تغییرِ وضعیت از پستی به بلندی.

هدهدش گفت ای زشنگی و خوشی کرده در افتادگی صد سرکشی

هدهد به او گفت: ای که به زشتیِ کارهای خود و خوشی‌های خیالی‌ات دلبسته‌ای، با این ادعای افتادگی و تواضع، صدها نوع سرکشی و نافرمانی کرده‌ای.

نکته ادبی: «زشنگی» کنایه‌ای از رفتار ناپسند و زشت است.

جمله سالوسی تو من این کی خرم نیست این سالوسی تو درخورم

تمام این حرف‌های تو ریاکاری و سالوس است؛ من این‌گونه بهانه‌ها را خریدار نیستم و این ریاکاریِ تو در شأنِ من نیست.

نکته ادبی: «سالوس» به معنای تظاهر و ریاکاری است.

پای در ره نه، مزن دم، لب بدوز گر بسوزند این همه تو هم بسوز

قدم در راه بگذار، حرفی نزن و خاموش باش؛ اگر در این راه همه را می‌سوزانند، تو هم باید بسوزی و لب فرو ببندی.

نکته ادبی: «دم زدن» کنایه از ادعا کردن و «لب دوختن» کنایه از سکوت و تسلیم است.

گر تو یعقوبی به معنی فی المثل یوسفت ندهند کمتر کن حیل

اگر فرض کنیم تو به معنای واقعی کلمه یعقوب هستی (عاشق واقعی هستی)، باز هم یوسفِ دنیوی به تو نمی‌دهند؛ پس دست از حیله و بهانه‌تراشی بردار.

نکته ادبی: هشدار می‌دهد که دلبستگی به «یوسف» (مجاز) مانع حقیقت است.

می فروزد آتش غیرت مدام عشق یوسف هست بر عالم حرام

آتشِ غیرتِ الهی همیشه شعله‌ور است و عشقِ به یوسف (دلبستگی‌های دنیوی)، بر عالمِ حقیقت حرام است.

نکته ادبی: «غیرت» در عرفان به معنای آن است که حق تعالی نمی‌خواهد دلِ بنده به غیرِ او مشغول شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره و نماد سیمرغ و یوسف

سیمرغ نمادِ حقیقتِ مطلق و یوسف نمادِ بت‌ها و دل‌خوشی‌هایِ حقیرِ دنیوی است.

تلمیح موسی، یوسف و یعقوب

اشاره به داستان‌های قرآنی برای تبیینِ جایگاهِ قدرتِ معنوی (موسی) و رنجِ عشق (یعقوب و یوسف).

تشبیه پای تا سر همچو آتش

تشبیه بی‌قراریِ نفس به آتش که هم سوزاننده است و هم متحرک.

ایهام ماهی به ماه

در عین اشاره به دو جرم آسمانی، به معنای رسیدن از پست‌ترین جایگاه (چاه) به عالی‌ترین مقام است.