منطق‌الطیر - عذر آوردن مرغان

عطار

حکایت عابدی که در زمان موسی مشغول ریش خود بود

عطار
عابدی بودست در وقت کلیم در عبادت بود روز و شب مقیم
ذرهٔ ذوق و گشایش می نیافت ز آفتاب سینه تابش می نیافت
داشت ریشی بس نکو آن نیک مرد گاه گاهی ریش خود را شانه کرد
مرد عابد دید موسی را ز دور پیش او شد کای سپه سالار طور
از برای حق که از حق کن سوال تا چرا نه ذوق دارم من نه حال
چون کلیم القصه شد بر کوه طور بازپرسید آن سخن، حق گفت دور
گوهر آنک از وصل ما درویش ماند دایما مشغول ریش خویش ماند
موسی آمد قصه بر گفتا که چیست ریش خود می کند مرد و می گریست
جبرئیل آمد سوی موسی دوان گفت همی مشغول ریشی این زمان
ریش اگر آراست در تشویش بود ور همی برکند هم درویش بود
یک نفس بی او برآوردن خطاست چه به کژ زو بازمانی چه به راست
از زریش خود برون ناآمده غرق این دریای خون ناآمده
چون ز ریش خود بپردازی نخست عزم تو گردد درین دریا درست
ور تو بااین ریش در دریا شوی هم ز ریش خویش ناپروا شوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت تمثیلی، روایتی از یک زاهدِ سالک است که با وجود عبادت‌های مداوم و ظاهری، از چشیدنِ شهدِ معرفت و وصلِ الهی محروم مانده است. در این متن، «ریش» استعاره‌ای درخشان از «خود» و «خویشتنِ» انسان است؛ هر نوع وابستگی به ظاهر، اعتبارِ دنیوی و حتی پندارِ نیکِ خود، حجابی است که میانِ عاشق و معشوق فاصله می‌اندازد. شاعر با ظرافتِ تمام نشان می‌دهد که تا زمانی که سالک در بندِ تزیینِ «من» خویش است، از حقیقتِ توحید دور می‌ماند.

مفهومِ بنیادینِ اثر، دعوت به «فنایِ فی‌الله» و عبور از خودخواهی است. این زاهد، حتی در لحظاتی که در مقامِ پرسش و یا حتی توبه (کندن ریش) است، باز هم درگیرِ خویشتنِ خویش است و همین تمرکزِ مداوم بر «خود»، مانعِ اصلیِ ادراکِ اوست. برای رسیدن به «دریای حق»، باید از ساحلِ خودبینی جدا شد و تمامیِ این تعلقاتِ ظاهری را که مانعِ غرق‌شدگی در دریای عشق است، رها کرد.

معنای روان

عابدی بودست در وقت کلیم در عبادت بود روز و شب مقیم

در روزگار حضرت موسی (ع)، عابدی بود که شب و روز خود را به عبادت سپری می‌کرد.

نکته ادبی: کلیم، لقبی برای حضرت موسی و به معنای کسی است که با خداوند سخن می‌گفت.

ذرهٔ ذوق و گشایش می نیافت ز آفتاب سینه تابش می نیافت

اما او هیچ‌گونه بهره‌ای از شوق معنوی و گشایش روحی نداشت و گرمای نور الهی در دلش پدیدار نمی‌گشت.

نکته ادبی: آفتاب سینه، استعاره‌ای از پرتوِ معرفتِ الهی در جان آدمی است.

داشت ریشی بس نکو آن نیک مرد گاه گاهی ریش خود را شانه کرد

آن مرد، ریش بسیار زیبایی داشت و مدام مشغولِ شانه زدن و آراستن آن بود.

نکته ادبی: توجهِ افراطی به ریش، نشان‌دهندهٔ تعلقِ خاطرِ او به ظاهر و دلبستگی به خویشتن است.

مرد عابد دید موسی را ز دور پیش او شد کای سپه سالار طور

عابد، حضرت موسی را از دور دید و نزد او رفت و او را ای پیشوایِ کوه طور خطاب کرد.

نکته ادبی: سپه‌سالار طور، تعبیری احترام‌آمیز برای حضرت موسی است که به محل مناجات ایشان اشاره دارد.

از برای حق که از حق کن سوال تا چرا نه ذوق دارم من نه حال

از او خواست که به درگاهِ خداوند التماس کند و بپرسد که چرا من با وجود این‌همه عبادت، هیچ‌گونه لذت معنوی و حال خوشی ندارم؟

نکته ادبی: حق در اینجا هم به معنای خداوند و هم به معنای حقیقتِ مطلق به کار رفته است.

چون کلیم القصه شد بر کوه طور بازپرسید آن سخن، حق گفت دور

وقتی حضرت موسی (ع) به کوه طور رفت و پرسشِ عابد را با خداوند در میان نهاد، خداوند پاسخ داد که او را از درگاهِ ما دور بدان.

نکته ادبی: دور گفتن در اینجا کنایه از طرد شدنِ معنوی است.

گوهر آنک از وصل ما درویش ماند دایما مشغول ریش خویش ماند

خداوند فرمود: دلی که از وصلِ ما بی‌بهره مانده، به این دلیل است که همواره سرگرمِ ریشِ (خویشتنِ) خود است.

نکته ادبی: درویش در اینجا به معنای محروم و بی‌نصیب از فیضِ الهی است.

موسی آمد قصه بر گفتا که چیست ریش خود می کند مرد و می گریست

حضرت موسی (ع) بازگشت و پاسخِ خداوند را به او گفت؛ مرد عابد با شنیدنِ این سخن، شروع به کندنِ ریشِ خود کرد و گریست.

نکته ادبی: کندنِ ریش واکنشی نمایشی است که نشان می‌دهد او هنوز درگیرِ خود است.

جبرئیل آمد سوی موسی دوان گفت همی مشغول ریشی این زمان

جبرئیل (ع) به نزد حضرت موسی آمد و گفت: باز هم این مرد سرگرمِ ریشِ خود است!

نکته ادبی: اشاره به اینکه حتی توبهٔ نمایشیِ او نیز آلوده به توجهِ به خود است.

ریش اگر آراست در تشویش بود ور همی برکند هم درویش بود

چه ریشش را بیاراید و چه از شدتِ غمِ دوری، آن را بکند، در هر دو صورت، باز هم گرفتارِ خودِ خویش است.

نکته ادبی: تشویش به معنای اضطراب و پریشان‌خاطری است.

یک نفس بی او برآوردن خطاست چه به کژ زو بازمانی چه به راست

یک لحظه غفلت از یادِ خدا خطاست؛ فرقی نمی‌کند که در کارِ ناروا باشی یا در کارِ ظاهرآ درست (اگر تو را از حق دور کند).

نکته ادبی: کژ و راست کنایه از خطا و درستیِ ظاهری است که هر دو می‌تواند حجاب باشد.

از زریش خود برون ناآمده غرق این دریای خون ناآمده

تا وقتی که از دلبستگی به خود (ریش) بیرون نیایی و در دریای خونِ (رنجِ مجاهده) غرق نشوی، به حقیقت نمی‌رسی.

نکته ادبی: دریای خون کنایه از دریایِ فنایِ در عشق است.

چون ز ریش خود بپردازی نخست عزم تو گردد درین دریا درست

هنگامی که از دلبستگی به خود رها شوی، آن‌گاه عزم و حرکت تو در راهِ رسیدن به حقیقت، درست خواهد بود.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای فارغ شدن و رها کردنِ دلبستگی‌هاست.

ور تو بااین ریش در دریا شوی هم ز ریش خویش ناپروا شوی

و اگر همچنان با همین دلبستگی به خود، وارد دریای عشق شوی، باز هم از رسیدن به مقامِ بی‌خویشتنی محروم می‌مانی.

نکته ادبی: ناپروا بودن در اینجا به معنای رهایی از ترس‌ها و تعلقاتِ خودساخته است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ریش

نمادِ خودبینی، تعلّق به ظاهر و حجابِ میان بنده و خداوند.

تضاد آراستن و کندن

بیانگرِ اینکه هر دو عمل اگر ناشی از توجه به خود باشد، مانعِ رسیدن به حقیقت است.

کنایه دریای خون

اشاره به دریای فنا و معرفت که لازمهٔ ورود به آن، گذشتن از جان و خود است.

تلمیح کلیم و طور

اشاره به داستان مناجات حضرت موسی (ع) با خداوند در کوه طور.