منطق‌الطیر - عذر آوردن مرغان

عطار

سقایی که از سقای دیگر آب خواست

عطار
می شد آن سقا مگر آبی به کف دید سقایی دگر در پیش صف
حالی این یک آب در کف آن زمان پیش آن یک رفت و آبی خواست از آن
مرد گفتش ای ز معنی بی خبر چون تو هم این آب داری خوش بخور
گفت هین آبی ده ای بخرد مرا زانکه دل بگرفت از آن خود مرا
بود آدم را دلی از کهنه سیر از برای نو به گندم شد دلیر
کهنها جمله به یک گندم فروخت هرچ بودش جمله در گندم بسوخت
عور شد، دردی ز دل سر بر زدش عشق آمد حلقه ای بر در زدش
در فروغ عشق چون ناچیز شد کهنه و نو رفت واو هم نیزشد
چون نماندش هیچ، با هیچی بساخت هرچ دستش داد در هیچی به باخت
دل ز خود بگرفتن و مردن بسی نیست کار ما و کار هر کسی
دیگری گفتش که پندارم که من کرده ام حاصل کمال خویشتن
هم کمال خویش حاصل کرده ام هم ریاضتهای مشکل کرده ام
چون هم اینجا کار من حاصل ببود رفتنم زین جایگه مشکل ببود
دیدهٔ کس را که برخیزد ز گنج می دود در کوه و در صحرا به رنج
گفت ای ابلیس طبع پر غرور در منی گم وز مراد من نفور
در خیال خویش مغرور آمده از فضای معرفت دورآمده
نفس بر جان تو دستی یافته دیو در مغزت نشستی یافته
گر ترا نوریست در ره یارتست ور ترا ذوقیست آن پندار تست
وجد و فقر تو خیالی بیش نیست هرچ می گویی محالی بیش نیست
غره این روشنی ره مباش نفس تو باتست، جز آگه مباش
با چنین خصمی ز بی تیغی به دست کی تواند هیچ کس ایمن نشست
گر ترا نوری ز نفس آمد پدید زخم کژدم از کرفس آمد پدید
تو بدان نور نجس غره مباش چون نه ای خورشید جز ذره مباش
نه ز تاریکی ره نومید شو نه ز نورش هم بر خورشید شو
تا تو پندار خویشی ای عزیز خواندن و راندن نه ارزد یک پشیز
چون برون آیی ز پندار وجود بر تو گردد دور پرگار وجود
ور ترا پندار هستی هست هیچ نبودت از نیستی در دست هیچ
ذره ای گر طعم هستی با شدت کافری و بت پرستی با شدت
گر پدید آیی به هستی یک نفس تیر باران آیدت از پیش و پس
تا تو هستی، رنج جان را تن بنه صد قفا را هر زمان گردن بنه
گر تو آیی خود به هستی آشکار صد قفات از پی در آرد روزگار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات دربردارنده‌ی یکی از بنیادین‌ترین آموزه‌های عرفانی است؛ اینکه انسان همواره در پی گمشده‌ای است که در حقیقت در درون جانِ خود او نهفته است. شاعر با تمثیل سقایی که در پی آب می‌گردد، جهلِ انسان نسبت به گوهر وجودی خویش و اشتیاق کاذبش به اموری بیرون از خود را به تصویر می‌کشد. این جستجوهای برونی، نتیجه‌ی وسوسه‌های نفس و دلبستگی به فانیات است که در نهایت منجر به دوری از حقیقت می‌گردد.

در بخش‌های بعدی، شاعر به نقدِ «خودشیفتگیِ معنوی» می‌پردازد. بسیاری از سالکان، با تکیه بر عبادات یا ریاضت‌های ظاهری، دچار غرور شده و تصور می‌کنند به کمال رسیده‌اند. متن صریحاً هشدار می‌دهد که تا زمانی که «من» و «پندارِ وجود» در میان باشد، هر نوری که به ظاهر در دل می‌تابد، خیالی بیش نیست. رهایی واقعی تنها در سایه‌ی نیستی و فنایِ خویشتن در برابر حقیقتِ مطلق محقق می‌شود و هر ادعایی مبنی بر کمال، خود بزرگترین مانع در مسیرِ رسیدن به حق است.

معنای روان

می شد آن سقا مگر آبی به کف دید سقایی دگر در پیش صف

آیا آن سقا (آب‌رسان) که خود در پی یافتن آب بود، در پیشِ رویِ صفِ مردم، سقای دیگری را ندید؟

نکته ادبی: سقا در اینجا نمادِ انسانِ طالبِ حق است که در جستجویِ حقیقت، از حقیقتِ درونِ خویش غافل است.

حالی این یک آب در کف آن زمان پیش آن یک رفت و آبی خواست از آن

در آن لحظه که سقای اولی آب در دست داشت، به سوی آن سقای دیگر رفت و از او طلب آب کرد.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ جستجویِ امر موجود؛ غفلت از آن‌چه در دست است.

مرد گفتش ای ز معنی بی خبر چون تو هم این آب داری خوش بخور

آن مرد (سقای دوم) به او گفت: ای کسی که از حقیقتِ معنا بی‌خبری، تو خود این آب را در اختیار داری، پس به راحتی بنوش.

نکته ادبی: توبیخِ سالکِ غافل؛ تأکید بر حضورِ امرِ مطلوب در نزدِ طالب.

گفت هین آبی ده ای بخرد مرا زانکه دل بگرفت از آن خود مرا

او (سقای اول) پاسخ داد: ای مردِ خردمند، به من آبی بده، چرا که دلم از آبِ خودِ من بیزار شده است.

نکته ادبی: اشاره به تمایلِ نفس به «دیگری» و گریزان بودن از داشته‌های خود (تنوع‌طلبیِ نفسانی).

بود آدم را دلی از کهنه سیر از برای نو به گندم شد دلیر

آدمی دلی داشت که از نعماتِ کهنه و همیشگی سیر شده بود و برای رسیدن به چیزی نو، به گندم (ممنوعه) متمایل شد.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره‌ی هبوط آدم و ترجیحِ امرِ نوظهورِ فانی بر امرِ کهنِ باقی.

کهنها جمله به یک گندم فروخت هرچ بودش جمله در گندم بسوخت

او تمام داشته‌های کهن و حقیقی‌اش را به بهای یک گندم فروخت و هرچه داشت را در راهِ آن گندم به نابودی کشاند.

نکته ادبی: کنایه از ارزشِ ناچیزِ دنیوی که انسان در قبالِ آن، گوهرِ اصلیِ وجودش را از دست می‌دهد.

عور شد، دردی ز دل سر بر زدش عشق آمد حلقه ای بر در زدش

او عریان شد و دردی از دلش سر برآورد؛ در این هنگام عشق همچون حلقه‌ای بر درِ دلش کوبید.

نکته ادبی: عور شدن کنایه از تجرد و برهنگی از کمالاتِ نخستین است؛ ورود عشق پس از هبوط و درد.

در فروغ عشق چون ناچیز شد کهنه و نو رفت واو هم نیزشد

در پرتوِ درخشانِ عشق، وقتی او ناچیز و فانی شد، هم کهنگی و هم نویی (گذشته و آینده) از بین رفت و او نیز در آن فانی شد.

نکته ادبی: فنایِ صفاتِ بشری در عشق؛ جایی که مفاهیمِ زمانی (کهنه و نو) دیگر معنا ندارند.

چون نماندش هیچ، با هیچی بساخت هرچ دستش داد در هیچی به باخت

وقتی دیگر چیزی برایش باقی نماند، به همان «هیچ» رضایت داد و هرچه دستش به آن می‌رسید را در راهِ این «هیچ» (فنا) نثار کرد.

نکته ادبی: ساختن با هیچی، کنایه از مرحله‌ی فنایِ کامل و رهایی از تعلقات است.

دل ز خود بگرفتن و مردن بسی نیست کار ما و کار هر کسی

از خود گرفتن و مُردنِ نفسانی، کارِ ساده‌ای نیست و از عهده‌ی هر کسی برنمی‌آید.

نکته ادبی: تأکید بر دشواریِ عظیمِ تزکیه و مرگِ اختیاری.

دیگری گفتش که پندارم که من کرده ام حاصل کمال خویشتن

شخصِ دیگری به او گفت: گمان می‌کنم که من به کمالِ خویش دست یافته‌ام.

نکته ادبی: نمایشِ غرورِ کاذبِ سالک که خود را کمال‌یافته می‌پندارد.

هم کمال خویش حاصل کرده ام هم ریاضتهای مشکل کرده ام

هم کمالِ خود را حاصل کرده‌ام و هم ریاضت‌های دشواری را پشت سر گذاشته‌ام.

نکته ادبی: تفاخر به ریاضت که خود حجابی بزرگ برای سالک است.

چون هم اینجا کار من حاصل ببود رفتنم زین جایگه مشکل ببود

از آنجا که کارِ من در اینجا به کمال رسیده، ترکِ این مقام و رفتن از این جایگاه برایم دشوار است.

نکته ادبی: دلبستگی به مقاماتِ عرفانی و معنوی، مانعِ رسیدن به مقامِ بالاتر است.

دیدهٔ کس را که برخیزد ز گنج می دود در کوه و در صحرا به رنج

کسی که گنج را در خانه دارد اما از آن بی‌خبر است، بیهوده در کوه و صحرا به رنج می‌افتد.

نکته ادبی: مضمونِ «گنج در خانه»؛ سرگردانیِ انسانِ غافل.

گفت ای ابلیس طبع پر غرور در منی گم وز مراد من نفور

(شاعر خطاب به او می‌گوید:) ای کسی که خوی ابلیس‌گونه و غرور داری؛ تو در «منِ» خویش گم شده‌ای و از هدفِ اصلیِ من (خدا) بیزاری.

نکته ادبی: ابلیس‌طبعی کنایه از کبر و «من»‌بینی است که آغازِ رانده شدن است.

در خیال خویش مغرور آمده از فضای معرفت دورآمده

تو در دنیای خیالاتِ خود مغرور شده‌ای و از فضایِ معرفتِ حقیقی دور افتاده‌ای.

نکته ادبی: تمایزِ پندار با حقیقت.

نفس بر جان تو دستی یافته دیو در مغزت نشستی یافته

نفسِ اماره بر جانِ تو مسلط شده و دیوِ غرور در مغزت جای گرفته است.

نکته ادبی: استعاره‌ی نشستنِ دیو در مغز؛ کنایه از تسخیرِ عقل توسطِ نفس.

گر ترا نوریست در ره یارتست ور ترا ذوقیست آن پندار تست

اگر نوری در راه می‌بینی، این فقط توهّمِ توست و اگر ذوق و حالی داری، آن نیز پنداری بیش نیست.

نکته ادبی: ردِّ هرگونه کشف و شهود که همراه با حضورِ «من» باشد.

وجد و فقر تو خیالی بیش نیست هرچ می گویی محالی بیش نیست

وجد و فقرِ تو (حالاتی که ادعا می‌کنی) صرفاً یک خیال است و هر چه می‌گویی، ادعایی محال است.

نکته ادبی: نفخِِِِِِِ پندارهایِ سالک.

غره این روشنی ره مباش نفس تو باتست، جز آگه مباش

به این روشنایی‌های ظاهری غره مشو؛ نفسِ تو هنوز با توست، پس هرگز خود را آگاه و کامل مپندار.

نکته ادبی: هشدارِ مستمر به حضورِ نفس که بزرگترین دشمن است.

با چنین خصمی ز بی تیغی به دست کی تواند هیچ کس ایمن نشست

کسی که با چنین دشمنِ قدرتمندی (نفس) روبروست و سلاحی در دست ندارد، چگونه می‌تواند ایمن باشد؟

نکته ادبی: استعاره‌ی بی‌تیغی برایِ بی‌سلاح بودن در برابرِ نفس.

گر ترا نوری ز نفس آمد پدید زخم کژدم از کرفس آمد پدید

اگر نوری از نفسِ تو پدیدار شد، بدان که همچون زخمِ عقرب است که از کرفس پدید می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به باورِ کهن (طبی) که کرفس موجبِ پیدایشِ عقرب می‌شود؛ کنایه از این که حالاتِ به ظاهر نورانیِ برخاسته از نفس، حاویِ زهرِِِ هلاکت است.

تو بدان نور نجس غره مباش چون نه ای خورشید جز ذره مباش

به آن نورِ آلوده و نجس مغرور مشو؛ چون تو خورشید نیستی، پس بیش از یک ذره (که از خود نوری ندارد) نیستی.

نکته ادبی: نورِ نجس، نوری است که از منشأ نفسانی و آلوده به منیّت است.

نه ز تاریکی ره نومید شو نه ز نورش هم بر خورشید شو

نه از تاریکیِ راه ناامید شو و نه از نورِ نفسانی به خورشید (ادعای خدایی یا کمال مطلق) برس.

نکته ادبی: اعتدال در سلوک و پرهیز از افراط و تفریطِ روحی.

تا تو پندار خویشی ای عزیز خواندن و راندن نه ارزد یک پشیز

ای عزیز، تا زمانی که تو در «پندارِ خویش» هستی، خواندن و راندن (عبادات و ریاضت‌هایت) به اندازه‌ی یک پشیز هم ارزش ندارد.

نکته ادبی: پشیز، سکه‌ی بسیار کم‌ارزش؛ تأکید بر اینکه بدون نفیِ خود، اعمال بی‌ارزش است.

چون برون آیی ز پندار وجود بر تو گردد دور پرگار وجود

هنگامی که از «پندارِ وجود» (منیّت) خارج شوی، آنگاه پرگارِ هستی دورِ تو می‌چرخد (و به حقیقت می‌رسی).

نکته ادبی: چرخشِ پرگارِ هستی بر گردِ وجودِ فانی، کنایه از رسیدن به مقامِ حقیقت.

ور ترا پندار هستی هست هیچ نبودت از نیستی در دست هیچ

اگر کوچکترین پندارِ هستی در تو باقی باشد، تو اصلاً به «نیستیِ» حقیقی دست نیافته‌ای.

نکته ادبی: تضادِ هستی و نیستی در عرفان؛ نفیِ مطلقِ خود.

ذره ای گر طعم هستی با شدت کافری و بت پرستی با شدت

اگر ذره‌ای طعمِ خودبینی و هستی در تو باشد، تو کافر و بت‌پرستی.

نکته ادبی: کفر در این سیاق، اثباتِ هستیِ غیرِ خدا (یعنی خود) است.

گر پدید آیی به هستی یک نفس تیر باران آیدت از پیش و پس

اگر لحظه‌ای در «هستیِ خود» باقی بمانی (و ادعای وجود کنی)، از هر سو تیرهایِ بلا بر تو می‌بارد.

نکته ادبی: تیرباران، نمادِ ابتلا و مجازاتِ کسانی است که بر «من» خود پافشاری می‌کنند.

تا تو هستی، رنج جان را تن بنه صد قفا را هر زمان گردن بنه

تا زمانی که تو «هستی» (وجود داری)، رنجِ جان را بپذیر و در هر لحظه آماده‌ی ضرباتِ روزگار باش.

نکته ادبی: قفا به معنی سیلی یا ضربه به پشتِ گردن؛ نتیجه‌ی ماندن در هستیِ خویش.

گر تو آیی خود به هستی آشکار صد قفات از پی در آرد روزگار

اگر به هستیِ خود آشکار شوی (و ادعای خودی کنی)، روزگار بلافاصله تو را با صدها ضربه مجازات خواهد کرد.

نکته ادبی: تأکید نهایی بر ضرورتِ محوِ شدن در برابرِ اراده‌ی هستی.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Allegory) سقایی که در پیش صف به دنبال آب می‌گشت

تمثیلی برای سالکانی که حقیقت را در بیرون از خود جستجو می‌کنند، در حالی که گوهرِ آن در درون‌شان نهفته است.

نماد (Symbol) گندم

نمادی از دنیوی‌ات و امورِ فانی که انسان به خاطرِ آن‌ها، ابدیت و اصلِ خود را معامله می‌کند.

کنایه (Metaphor) زخم کژدم از کرفس

استفاده از یک باورِ کهنِ دارویی برای بیانِ این حقیقتِ عرفانی که برخی لذت‌ها و انوارِ نفسانی، در باطنِ خود زهرآگین و خطرناک هستند.

تضاد (Paradox) هستی و نیستی

تضادِ میانِ وجودِ فردی (منیّت) و عدمِ آن (فنا)، که کلیدِ اصلیِ رسیدن به معرفتِ حق است.

تشبیه دور پرگارِ وجود

پرگارِ هستی نشان‌دهنده‌ی چرخه‌ی آفرینش و مرکزیتِ حق است که تنها پس از فنایِ سالک، او را در مرکزِ خود قرار می‌دهد.