منطق‌الطیر - عذر آوردن مرغان

عطار

حکایت محمود که مهمان گلخن تاب شد

عطار
یک شبی محمود دل پر تاب شد میهمان رند گلخن تاب شد
رند بر خاکسترش بنشاند خوش ریزه در گلخن همی افشاند خوش
خشک نانی پیش او آورد زود دست بیرون کرد شاه و خورد زود
گفت آخر گلخنی امشب ز من عذر خواهد من سرش برم ز تن
عاقبت چون عزم رفتن کرد شاه گلخنی گفتش که دیدی جایگاه
خورد و خفتم دیدی و ایوان من آمدی ناخوانده خود مهمان من
گرد گر بار افتدت، برخیز زود پس قدم در راه نه، سر نیز زود
ور سرما نبودت می باش خوش گلخنی گو ریزه ای می پاش خوش
من نه بیش از تو نه کمتر آیمت من کیم تا من برابر آیمت
خوش شد از گفتار او شاه جهان هفت بار دیگرش شد میهمان
روز آخر گلخنی را گفت شاه آخر از شاه جهان چیزی بخواه
گفت اگر حاجت بگوید آن گدا شاهش آن حاجت بگرداند روا
شاه گفتش حاجتت با من بگو خسروی کن، ترک این گلخن بگو
گفت حاجتمند آنم من که شاه هم چنین مهمانم آید گاه گاه
خسروی من لقای او بس است تاج فرقم خاک پای او بس است
شهریار از دست تو بسیار هست هیچ گلخن تاب را این کارهست
با تو در گلخن نشسته گلختی به که بی تو پادشاهی گلشنی
چون ازین گلخن درآمد دولتم کافری باشد ازینجا رحلتم
با تو اینجا گر وصالی پی نهم آن به ملک هر دو عالم کی دهم
بس بود این گلخنم روشن ز تو چیست به از تو که خواهم من ز تو
مرگ جان باد این دل پر پیچ را گر گزیند بر تو هرگز هیچ را
من نه شاهی خواهم و نه خسروی آنچ می خواهم من از تو هم توی
شه تو بس باشی، مکن شاهی مرا میهمان می آی گه گاهی مرا
عشق او باید ترا کار این بود آن تو او را غم و بار این بود
گر ترا عشق است، از وی خواه نیز دست ازین دامن مکن کوتاه نیز
دل بگیرد زان خویشش بی شکی بحر دارد، قطره خواهد از یکی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایتِ لطیف، تلاقیِ دو جهانِ متفاوت است: جهانِ پرهیاهویِ قدرتِ دنیوی که در وجودِ سلطان محمود نمود یافته و جهانِ سکون و قناعتِ یک انسانِ بی‌ادعا که در کسوتِ گلخنی (گرمابه‌بان) پنهان شده است. پیامِ بنیادینِ این داستان، وارستگی از تعلقاتِ مادی و برتریِ حضورِ معشوق و محبوب بر تمامیِ مواهبِ دنیوی است.

شاعر در این ابیات، با بیانی ساده و دلنشین، مخاطب را به این حقیقت رهنمون می‌سازد که وقتی جانِ آدمی با عشقِ حقیقی پیوند می‌خورد، دیگر هیچ مقامِ شاهانه یا ثروتِ کلانی نمی‌تواند جایِ آن آرامشِ درونی و پیوندِ جانانه را پر کند. این گلخنی، نمادِ عاشقی است که در کورهِ گداختهِ عشق، به کیمیایِ بی‌نیازی رسیده است.

معنای روان

یک شبی محمود دل پر تاب شد میهمان رند گلخن تاب شد

شبی سلطان محمود با دلی پر از التهاب و اشتیاق، به مهمانیِ فردی آزاده و ساده‌زیست که گرمابه‌بان بود، رفت.

نکته ادبی: رند در اینجا به معنای انسانی وارسته و بی‌قید و بند نسبت به تعلقات دنیوی است.

رند بر خاکسترش بنشاند خوش ریزه در گلخن همی افشاند خوش

آن مردِ گرمابه‌بان با گشاده‌رویی، شاه را بر روی خاکسترِ گرمابه‌ نشاند و با خوشرویی تکه زغال‌های گداخته را برای او فراهم کرد.

نکته ادبی: ریزه در اینجا به معنای پاره‌های زغال یا آتش است که برای گرم کردنِ گلخن به کار می‌رفته است.

خشک نانی پیش او آورد زود دست بیرون کرد شاه و خورد زود

گرمابه‌بان خیلی زود تکه‌ای نان خشک در برابر شاه گذاشت و شاه نیز بدون تکبر، دست پیش برد و آن نان را خورد.

نکته ادبی: عملِ شاه نشان‌دهنده شکستنِ قیدوبندهای شاهانه و تواضعِ او در برابرِ عشق است.

گفت آخر گلخنی امشب ز من عذر خواهد من سرش برم ز تن

شاه به شوخی و جدیت گفت: اگر کسی از گرمابه‌بان بخواهد امشب عذری (بهانه‌ای) بیاورد و از من پذیرایی نکند، گردنش را خواهم زد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده ابهتِ شاه و در عین حال صمیمیتِ ایجاد شده در آن مکانِ کوچک است.

عاقبت چون عزم رفتن کرد شاه گلخنی گفتش که دیدی جایگاه

سرانجام وقتی شاه قصدِ رفتن کرد، گرمابه‌بان به او گفت: آیا جایگاهِ مرا دیدی؟

نکته ادبی: گلخنی در اینجا با حفظِ عزتِ نفسِ خود، جایگاهِ حقیرانه‌اش را به رخِ شاه می‌کشد تا او را متوجهِ سادگیِ محیط کند.

خورد و خفتم دیدی و ایوان من آمدی ناخوانده خود مهمان من

خوردن و خوابیدنِ مرا در اینجا دیدی و متوجه شدی که خودت بدون دعوت و به عنوان مهمانِ من به اینجا آمدی.

نکته ادبی: تأکید بر حضورِ ناخواندهِ شاه، برای یادآوریِ اختیارِ معشوق در پذیرشِ عاشق است.

گرد گر بار افتدت، برخیز زود پس قدم در راه نه، سر نیز زود

اگر دوباره گذارت به اینجا افتاد، بدون تعارف وارد شو و اگر نه، قدم در راه بگذار و از اینجا برو.

نکته ادبی: این کلامِ اوجِ استغنا و بی‌نیازیِ یک عاشقِ حقیقی نسبت به قدرتِ ظاهری است.

ور سرما نبودت می باش خوش گلخنی گو ریزه ای می پاش خوش

و اگر سرما نداری، با خوشی در کنارم بمان و اجازه بده گرمابه‌بان برایت آتشِ گرمی مهیا کند.

نکته ادبی: ریزه پاشیدن کنایه از فراهم کردنِ بساطِ گرمی و آسایش در گلخن است.

من نه بیش از تو نه کمتر آیمت من کیم تا من برابر آیمت

من نه از تو بالاتر هستم و نه کمتر؛ من کیستم که بخواهم با تو که شاهِ جهانی، برابر باشم؟

نکته ادبی: اشاره به تواضعِ قلبی و درکِ جایگاهِ خود در برابرِ عظمتِ محبوب.

خوش شد از گفتار او شاه جهان هفت بار دیگرش شد میهمان

شاهِ جهان از سخنانِ بی‌پیرایه و صادقانه او بسیار خشنود شد و پس از آن، هفت بار دیگر به مهمانی‌اش رفت.

نکته ادبی: تکرارِ دیدار نشان‌دهنده جاذبه‌ی معنویِ گرمابه‌بان برای شاه است.

روز آخر گلخنی را گفت شاه آخر از شاه جهان چیزی بخواه

در آخرین دیدار، شاه به گرمابه‌بان گفت: اکنون از شاهِ جهان هر چه می‌خواهی، درخواست کن.

نکته ادبی: شاه می‌خواهد پاداشِ نیکی‌های او را بدهد، اما نمی‌داند که او به دنبالِ چیزی فراتر از دنیاست.

گفت اگر حاجت بگوید آن گدا شاهش آن حاجت بگرداند روا

هر حاجتی که آن گدا (فقیرِ عاشق) بگوید، شاه آن خواسته را برآورده خواهد کرد.

نکته ادبی: گدا استعاره از عاشقی است که در عینِ فقرِ ظاهری، به غنایِ درونی رسیده است.

شاه گفتش حاجتت با من بگو خسروی کن، ترک این گلخن بگو

شاه به او گفت: حاجتت را به من بگو و شاهانه زندگی کن و این شغلِ گرمابه‌بانی را رها کن.

نکته ادبی: شاهِ ظاهری تصور می‌کند سعادت در ثروت و مقامِ دنیوی است.

گفت حاجتمند آنم من که شاه هم چنین مهمانم آید گاه گاه

گرمابه‌بان گفت: تنها خواسته‌ی من این است که شاه، همچنان گهگاه به دیدارِ من بیاید.

نکته ادبی: او بالاترین مقام را در دیدارِ محبوب می‌بیند.

خسروی من لقای او بس است تاج فرقم خاک پای او بس است

همین که رویِ تو را ببینم برایِ من حکمِ پادشاهی دارد و خاکِ پایِ تو برایِ من از تاجِ پادشاهی ارزشمندتر است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ تاجِ سلطنت و خاکِ پا؛ خاکِ پایِ محبوب برایِ عاشق از همه چیز برتر است.

شهریار از دست تو بسیار هست هیچ گلخن تاب را این کارهست

شاهِ من! پادشاهانِ بسیاری در دنیا هستند، اما آیا هیچ گرمابه‌بانی مثلِ من چنین سعادتی (هم‌نشینی با تو) دارد؟

نکته ادبی: او به جایگاهِ خاصِ خود در قلبِ شاه افتخار می‌کند.

با تو در گلخن نشسته گلختی به که بی تو پادشاهی گلشنی

نشستنِ با تو در همین گرمابه‌، بهتر از آن است که بدونِ تو بر باغی زیبا پادشاهی کنم.

نکته ادبی: گلخن در مقابلِ گلشن؛ اولی جایگاهِ سختی و دومی جایگاهِ آسایش؛ اما حضورِ محبوب، سختی را به بهشت تبدیل می‌کند.

چون ازین گلخن درآمد دولتم کافری باشد ازینجا رحلتم

از وقتی که این هم‌نشینی نصیبِ من شد، اگر از این جایگاه بروم، نوعی ناسپاسی و بی‌وفایی است.

نکته ادبی: رحلت در اینجا به معنایِ کوچ کردن و رفتن از آن مکان است.

با تو اینجا گر وصالی پی نهم آن به ملک هر دو عالم کی دهم

اگر در این مکان با تو به وصال برسم، این لذت را با پادشاهیِ هر دو جهان عوض نمی‌کنم.

نکته ادبی: تأکید بر ارزشِ بی‌بدیلِ وصالِ محبوب نسبت به تمامِ دارایی‌های دنیوی.

بس بود این گلخنم روشن ز تو چیست به از تو که خواهم من ز تو

همین گرمابه‌ برایِ من با حضورِ تو روشن است؛ چه چیزی بالاتر از تو وجود دارد که از تو بخواهم؟

نکته ادبی: عاشق به درجه‌ای از کمال رسیده که خودِ معشوق را تنها خواسته می‌داند.

مرگ جان باد این دل پر پیچ را گر گزیند بر تو هرگز هیچ را

مرگ بر این دلِ پر از تردید و وسوسه باد، اگر بخواهد چیزی را بر تو ترجیح دهد.

نکته ادبی: دلِ پر پیچ کنایه از دلی است که هنوز درگیرِ هوای نفس و وسوسه‌های مادی است.

من نه شاهی خواهم و نه خسروی آنچ می خواهم من از تو هم توی

من نه پادشاهی می‌خواهم و نه مقام؛ آنچه از تو می‌خواهم، فقط خودِ تو هستی.

نکته ادبی: این غایتِ عرفان است؛ طلبِ خودِ معشوق، نه طلبِ نعماتِ معشوق.

شه تو بس باشی، مکن شاهی مرا میهمان می آی گه گاهی مرا

تو شاه باش و به پادشاهیِ خود ادامه بده، فقط گاهی به دیدنِ من بیا.

نکته ادبی: او مرزِ میانِ خود و شاه را حفظ می‌کند اما عشقش را ابراز می‌دارد.

عشق او باید ترا کار این بود آن تو او را غم و بار این بود

عشقِ او (محبوب) باید دغدغه‌ی تو باشد؛ این تنها کاری است که ارزش دارد و غم و رنجِ آن نیز بر جانِ عاشق شیرین است.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ داشتنِ دردِ عشق برای رسیدن به کمال.

گر ترا عشق است، از وی خواه نیز دست ازین دامن مکن کوتاه نیز

اگر تو هم به دنبالِ عشق هستی، آن را از او بخواه و هرگز از دامنِ این عشق دست بر ندار.

نکته ادبی: استعاره از دامنِ معشوق گرفتن؛ نمادِ پافشاری و استقامت در راهِ عشق.

دل بگیرد زان خویشش بی شکی بحر دارد، قطره خواهد از یکی

دل همیشه به دنبالِ اصلِ خویش است؛ همان‌طور که قطره‌ی آب همیشه به دنبالِ بازگشت به اقیانوس است.

نکته ادبی: تمثیلِ قطره و دریا؛ نمادِ بازگشتِ عاشق به اصلِ خود یعنی وجودِ حق یا معشوق.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) گلخن و گلشن

شاعر با آوردنِ این دو واژه، محیطِ حقیرِ گرمابه‌ را در مقابلِ باغِ پرطراوت (گلشن) قرار می‌دهد تا نشان دهد ارزشِ مکان به حضورِ محبوب است.

کنایه تاج فرقم خاک پای او بس است

تاج بر سر نهادن کنایه از مقام و بزرگی است و خاکِ پا بودن کنایه از نهایتِ فروتنی و ارادتِ خالصانه است.

تمثیل بحر دارد قطره خواهد از یکی

تمثیلی زیبا برای رابطه عاشق و معشوق؛ عاشق (قطره) تمامِ هستیِ خود را در معشوق (بحر/دریا) می‌بیند و به دنبالِ وصالِ اوست.