منطق‌الطیر - عذر آوردن مرغان

عطار

حکایت دیوانه‌ای که از سرما به ویرانه‌ای پناه برد و خشتی بر سرش خورد

عطار
گفت آن دیوانهٔ تن برهنه در میاه راه می شد گرسنه
بود بارانی و سرمایی شگرف تر شد آن سرگشته از باران و برف
نه نهفتی بودش و نه خانه ای عاقبت می رفت تا ویرانه ای
چون نهاد از راه در ویرانه گام بر سرش آمد همی خشتی ز بام
سر شکستش خون روان شد همچو جوی مرد سوی آسمان برکرد روی
گفت تا کی کوس سلطانی زدن زین نکوتر خشت نتوانی زدن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت در فضایی روایی و نمادین، رویارویی انسان دردمند و بی‌پناه را با تقدیر و مشیت الهی به تصویر می‌کشد. شاعر با به کارگیری شخصیتی که از قیود دنیوی رهاست، جرئتِ پرسشگری و اعتراضِ گستاخانه در برابر ناملایماتِ هستی را بازنمایی می‌کند.

مضمون اصلی، مواجهه آدمی با رنج‌های ناگهانی و شکوه از خداوند است؛ آنجا که انسان پس از تحمل سختی‌های بسیار، وقتی با مصیبتی جدید روبرو می‌شود، قدرتِ مطلقِ خالق را به چالش می‌کشد و با زبانی سرشار از طنزِ تلخ، عدالت و حکمتِ الهی را در آن لحظه‌ی خاص به پرسش می‌گیرد.

معنای روان

گفت آن دیوانهٔ تن برهنه در میاه راه می شد گرسنه

آن انسانِ وارسته که از قیدِ تعلقات دنیوی رها بود و بدنی عریان داشت، در حالی که گرسنه بود، در میان راه قدم می‌زد.

نکته ادبی: واژه میاه در اینجا به معنای میان یا در وسط راه است.

بود بارانی و سرمایی شگرف تر شد آن سرگشته از باران و برف

باران و سرمای بسیار شدیدی در جریان بود و آن فردِ سرگردان از شدت باران و برف، خیسِ آب شد.

نکته ادبی: شگرف به معنای عظیم، شدید و عجیب است.

نه نهفتی بودش و نه خانه ای عاقبت می رفت تا ویرانه ای

او نه پناهگاه و نه خانه‌ای داشت؛ سرانجام به سمت ویرانه‌ای حرکت کرد تا شاید پناه بگیرد.

نکته ادبی: نهفت به معنای جای نهان، پناهگاه و مأوا است.

چون نهاد از راه در ویرانه گام بر سرش آمد همی خشتی ز بام

همین که از راه وارد آن ویرانه شد، خشتی از سقف بر سرش فرو افتاد.

نکته ادبی: همی در اینجا برای نشان دادن استمرار یا تأکید بر وقوع فعل است.

سر شکستش خون روان شد همچو جوی مرد سوی آسمان برکرد روی

سرش شکست و خون مانند جوی آب جاری شد؛ مرد سرش را به سمت آسمان بلند کرد.

نکته ادبی: برکردن به معنای بلند کردن و بالا بردن است.

گفت تا کی کوس سلطانی زدن زین نکوتر خشت نتوانی زدن

گفت: تا کی می‌خواهی طبل پادشاهی و قدرت بزنی و ادعای بزرگی کنی؟ آیا این بهترین خشتی بود که می‌توانی به سرِ بنده خود بزنی؟

نکته ادبی: کوس سلطانی استعاره از قدرت‌نمایی و ادعای خدایی یا حاکمیت مطلق است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه خون روان شد همچو جوی

تشبیه جریانِ خون به جویبار برای نشان دادن شدت و سرعت آسیب و جراحت.

کنایه کوس سلطانی زدن

کنایه از ادعای قدرت، پادشاهی کردن و به رخ کشیدنِ اقتدار و سلطنت.

طنز و اعتراض زین نکوتر خشت نتوانی زدن

بیانِ شکایت و گله‌مندی با لحنی طعنه‌آمیز و کنایی خطاب به ساحت الهی در مواجهه با بلا.