منطق‌الطیر - عذر آوردن مرغان

عطار

حکایت پیرزنی که به ده کلاوه ریسمان خریدار یوسف شد

عطار
گفت یوسف را چو می بفروختند مصریان از شوق او می سوختند
چون خریداران بسی برخاستند پنج ره هم سنگ مشکش خواستند
زان زنی پیری به خون آغشته بود ریسمانی چند در هم رشته بود
در میان جمع آمد در خروش گفت ای دلال کنعانی فروش
ز آرزوی این پسر سر گشته ام ده کلاوه ریسمانش رشته ام
این زمن بستان و با من بیع کن دست در دست منش نه بی سخن
خنده آمد مرد را، گفت ای سلیم نیست درخورد تو این در یتیم
هست صد گنجش بها در انجمن مه تو و مه ریسمانت ای پیرزن
پیرزن گفتا که دانستم یقین کین پسر را کس بنفروشد بدین
لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست گوید این زن از خریداران اوست
هر دلی کو همت عالی نیافت ملکت بی منتها حالی نیافت
آن ز همت بود کان شاه بلند آتشی در پادشاهی او فکند
خسروی را چون بسی خسران بدید صد هزاران ملک صدچندان بدید
چون بپا کی همتش در کار شد زین همه ملک نجس بیزارشد
چشم همت چون شود خورشید بین کی شود با ذره هرگز هم نشین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از متن، روایتی است از اشتیاقِ پاک و بی‌آلایشِ پیرزنی که با وجودِ ناتوانی در تملکِ یوسف، می‌کوشد تا با بضاعتِ ناچیزِ خود در صفِ خریدارانِ او قرار گیرد. این داستان، تمثیلی است از این حقیقت که در عرصه‌ی طلبِ حقیقت و عشق، آنچه اهمیتِ بنیادین دارد، خلوصِ نیت و بزرگیِ همتِ عاشق است، نه ارزشِ ظاهریِ آن چیزی که عرضه می‌کند. حتی اگر نتیجه‌ی این طلب از نظرِ عرفی بی‌ثمر باشد، همین پیوندِ عاطفی، برای عاشق، مایه ی فخر و رستگاری است.

در ادامه، متن از روایتِ داستانی به سویِ آموزه‌ای اخلاقی و عرفانی حرکت می‌کند. شاعر بر این باور است که انسانی که به همتِ بلند و نگاهِ خورشید‌بین دست یافته باشد، دیگر به لذت‌های ناچیز و دنیوی که همچون غبارِ ناچیزی در برابرِ عظمتِ حق هستند، دل نمی‌بندد. این تغییرِ نگرش، حاصلِ آگاهی از بی‌ارزشیِ دنیا در برابرِ ارزش‌های معنوی است که فرد را از وابستگی به ملک و دارایی‌های مادی رها می‌کند.

معنای روان

گفت یوسف را چو می بفروختند مصریان از شوق او می سوختند

وقتی یوسف را برای فروش در بازارِ بردگان عرضه کردند، مردمِ مصر از شدتِ شوق و اشتیاق برای دیدنِ او بی‌تاب و سوزان بودند.

نکته ادبی: «می‌بفروختند» فعل ماضی استمراری در زبانِ کهن است که با ساختارِ امروزی تفاوتِ اندکی دارد.

چون خریداران بسی برخاستند پنج ره هم سنگ مشکش خواستند

از آنجا که خریدارانِ بسیاری برای یوسف برخاستند و قیمت‌های کلان پیشنهاد دادند، فروشندگان قیمتی برابر با پنج برابرِ وزنِ او به مشک مطالبه کردند.

نکته ادبی: «پنج ره» به معنای پنج مرتبه یا پنج برابر است.

زان زنی پیری به خون آغشته بود ریسمانی چند در هم رشته بود

در این میان پیرزنی که رنجور و فرسوده بود و چند رشته نخ را با هم تابیده بود، در میانِ جمعیت حضور یافت.

نکته ادبی: «به خون آغشته بودن» کنایه از رنج و زحمتِ بسیار کشیدن است.

در میان جمع آمد در خروش گفت ای دلال کنعانی فروش

او با فریاد به میانِ جمعیت آمد و خطاب به کسی که یوسف را می‌فروخت گفت: ای دلالِ اهلِ کنعان.

نکته ادبی: «خروش» در اینجا به معنای فریاد و طلب‌خواهی است.

ز آرزوی این پسر سر گشته ام ده کلاوه ریسمانش رشته ام

من از شدتِ اشتیاق برای این پسر سرگردان و آشفته‌ام و ده کلاف ریسمانی که بافته‌ام، سرمایه‌ی من است.

نکته ادبی: «سرگشته» استعاره از حیرانی در وادیِ عشق است.

این زمن بستان و با من بیع کن دست در دست منش نه بی سخن

این‌ها را از من بگیر و با من معامله کن و بدونِ هیچ حرفِ اضافه‌ای، دستِ او را در دستِ من بگذار.

نکته ادبی: «بیع کردن» اصطلاحی فقهی و تجاری به معنای خرید و فروش است.

خنده آمد مرد را، گفت ای سلیم نیست درخورد تو این در یتیم

مردِ فروشنده خندید و گفت: ای ساده‌دل، این دُرِ یگانه و گران‌بها، لایقِ تو و داراییِ ناچیزِ تو نیست.

نکته ادبی: «سلیم» به معنای ساده‌لوح و کسی است که باطنی پاک و بی‌آلایش اما ناآگاه به محاسباتِ دنیوی دارد.

هست صد گنجش بها در انجمن مه تو و مه ریسمانت ای پیرزن

ارزشِ او در این بازار صدها گنج است؛ نه تو و نه آن ریسمان‌هایت با او هم‌تراز نیستید، ای پیرزن.

نکته ادبی: «انجمن» به معنای مجمع و بازار است.

پیرزن گفتا که دانستم یقین کین پسر را کس بنفروشد بدین

پیرزن پاسخ داد: با اطمینان می‌دانم که هیچ‌کس این پسر را به قیمتِ ریسمان‌های من نمی‌فروشد.

نکته ادبی: «یقین» بر باورِ قلبیِ محکم تأکید دارد.

لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست گوید این زن از خریداران اوست

اما همین برای من بس است که دوست و دشمن بگویند این پیرزن نیز از خریدارانِ یوسف بوده است.

نکته ادبی: تضادِ «دشمن» و «دوست» برای شمولِ همگان است.

هر دلی کو همت عالی نیافت ملکت بی منتها حالی نیافت

هر قلبی که به همتِ بلند و عالی دست پیدا نکند، هرگز به آن پادشاهیِ بی‌پایان و حقیقتِ مطلق نخواهد رسید.

نکته ادبی: «همت» در عرفانِ اسلامی، قوه‌ی قدسیِ نفس برای رسیدن به کمال است.

آن ز همت بود کان شاه بلند آتشی در پادشاهی او فکند

همان همتِ بلند بود که باعث شد آن شاهِ بزرگ، ملک و پادشاهیِ ظاهریِ خود را ناچیز شمرده و آن را رها کند.

نکته ادبی: «آتش در پادشاهی افکندن» کنایه از نابود کردنِ دلبستگی به قدرت است.

خسروی را چون بسی خسران بدید صد هزاران ملک صدچندان بدید

وقتی آن شاه خسارت و بی‌ارزشیِ پادشاهیِ مادی را دریافت، متوجهِ صدها هزار پادشاهیِ معنوی شد.

نکته ادبی: «خسران» به معنای زیان و کم‌ارزش بودن است.

چون بپا کی همتش در کار شد زین همه ملک نجس بیزارشد

هنگامی که همتِ بلندِ او در راهِ کمال به کار افتاد، او از تمامِ این دارایی‌های آلوده و مادی بیزار شد.

نکته ادبی: «نجس» استعاره از آلودگیِ دنیا به دلبستگی‌های مادی است.

چشم همت چون شود خورشید بین کی شود با ذره هرگز هم نشین

وقتی چشمِ همتِ کسی خورشیدِ حقیقت را می‌بیند، چگونه ممکن است که به ذره‌ای ناچیز از متاعِ دنیا قانع شود؟

نکته ادبی: «خورشید» نمادِ نورِ مطلق و حقیقت است و «ذره» نمادِ حقارتِ دنیا.

آرایه‌های ادبی

استعاره دُر یتیم

اشاره به یوسف که به دلیلِ زیبایی و پاکیِ بی‌همتا، به مرواریدی بی‌نظیر تشبیه شده است.

تضاد خورشید و ذره

تقابلِ میانِ اهدافِ عالی و معنوی (خورشید) با تعلقاتِ ناچیزِ دنیوی (ذره) برای تبیینِ جایگاهِ همت.

کنایه آتشی در پادشاهی افکندن

کنایه از بیزار شدن از قدرت و رها کردنِ دلبستگی‌های مادی برای رسیدن به حقیقت.

مبالغه پنج ره هم‌سنگ مشک

بزرگ‌نماییِ قیمتِ یوسف برای نشان دادنِ ارزشِ والای او در دیدِ عمومِ مردم.