منطق‌الطیر - عذر آوردن مرغان

عطار

حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شد

عطار
تاجری مالی و ملکی چند داشت یک کنیزک با لبی چون قند داشت
ناگهش بفروخت تا آواره شد بس پشیمان گشت و بس بیچاره شد
رفت پیش خواجه ای او بی قرار می خریدش باز افزون از هزار
ز آرزوی او جگر می سوختش خواجهٔ او باز می نفروختش
مرد می شد در میان ره مدام خاک بر سر می فشاندی بردوام
زار می گفتی که این داغم بس است وین چنین داغی سزای آن کس است
کز حماقت رفت، چشم عقل دوخت دلبر خود را به دیناری فروخت
روز بازاری چنین آراسته تو زیان خویش را برخاسته
هر نفس ز انفاس عمرت گوهریست سوی حق هر ذره ای نو رهبریست
از قدم تا فرق نعمتهای اوست عرضه ده بر خویش نعمتهای دوست
تا بدانی کز که دورافتاده ای در جدایی بس صبور افتاده ای
حق ترا پرورده در صد عز و ناز تو ز نادانی به غیری مانده باز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه با روایتی داستانی آغاز می‌شود که در آن تاجری به دلیل تصمیمی شتاب‌زده و از روی نادانی، محبوبِ گران‌قدر خود را از دست می‌دهد و سپس در گرداب حسرت و اندوهی جانکاه فرو می‌رود. این داستان، تمثیلی از احوال انسان است که در مسیر زندگی، با غفلت و سبک‌سری، گوهرِ هستی و فرصت‌های بی‌بدیلِ زیستن را به بهایی ناچیز می‌فروشد و خود را گرفتارِ دوری و غربت می‌کند.

شاعر در ادامه، از لایه‌ی ظاهری داستان عبور کرده و به تحلیل هستی‌شناختی می‌پردازد. او گوشزد می‌کند که هر لحظه از زندگی، فرصتی گران‌بها و نشانه‌ای از حضورِ پروردگار است؛ اما انسان به دلیل غفلت از نعمت‌های الهی، از اصلِ خویش دور افتاده است. پیام نهایی، دعوت به بازشناسی ارزشِ جان و آگاهی ازِ لطفِ پنهانِ پروردگار است که همواره در پیِ هدایتِ انسان است.

معنای روان

تاجری مالی و ملکی چند داشت یک کنیزک با لبی چون قند داشت

تاجری مال و دارایی بسیاری داشت و کنیزکی زیباروی با لبانی شیرین مانند قند نیز در اختیار داشت.

نکته ادبی: لب چون قند، استعاره از شیرینی و زیبایی کلام و رخسار است. واژه «کنیزک» با پسوند تصغیر، دلالت بر شفقت و دلبستگی دارد.

ناگهش بفروخت تا آواره شد بس پشیمان گشت و بس بیچاره شد

ناگهان آن کنیز را فروخت و پس از آن، آواره گشت و چنان پشیمانی و درماندگی‌ای او را در بر گرفت که راه چاره بر او بسته شد.

نکته ادبی: ناگهش بفروخت بیانگر تصمیم آنی و بدون تأمل است. آواره استعاره از سرگشتگی روحی و از دست دادن آرامش است.

رفت پیش خواجه ای او بی قرار می خریدش باز افزون از هزار

آن تاجرِ بی‌قرار، نزد صاحبِ جدیدِ کنیز رفت تا او را با قیمتی بسیار بیشتر از آنچه فروخته بود، بازخرید کند.

نکته ادبی: خواجه در متون کهن هم به معنای تاجر و هم به معنای صاحب‌اختیار به کار می‌رود.

ز آرزوی او جگر می سوختش خواجهٔ او باز می نفروختش

جگرش از آتش اشتیاقِ رسیدن به او می‌سوخت، اما صاحب جدیدِ کنیز از پس دادن او امتناع می‌کرد.

نکته ادبی: جگر سوختن کنایه از شدت غم و اندوهِ ناشی از دوری محبوب است.

مرد می شد در میان ره مدام خاک بر سر می فشاندی بردوام

آن مرد پیوسته در کوچه و خیابان سرگردان بود و مدام از شدت غم، بر سر خود خاک می‌ریخت.

نکته ادبی: خاک بر سر فشاندن آیین سنتی عزاداری و ابراز نهایت استیصال و اندوه است.

زار می گفتی که این داغم بس است وین چنین داغی سزای آن کس است

او با زاری می‌گفت: همین غم برای نابودی من کافی است و چنین داغ بزرگی، سزای کسی است که این‌گونه نادانی کرده است.

نکته ادبی: سزای آن کس اشاره به قانون علت و معلول و نتیجه‌گراییِ کردار است.

کز حماقت رفت، چشم عقل دوخت دلبر خود را به دیناری فروخت

زیرا از روی حماقت، دیده‌ی بصیرت و عقل خود را بست و محبوبِ دل خود را به بهایی اندک فروخت.

نکته ادبی: چشم عقل دوختن کنایه از نادانی و خود را به غفلت زدن است.

روز بازاری چنین آراسته تو زیان خویش را برخاسته

ای که در چنین روزگار و بازاری که فرصت‌ها فراهم است، زندگی می‌کنی، تو در حال زیان رساندن به خویشتن هستی.

نکته ادبی: بازار استعاره از دنیای فانی و عرصه کسبِ فضیلت و کمال است.

هر نفس ز انفاس عمرت گوهریست سوی حق هر ذره ای نو رهبریست

هر دمی که فرو می‌بری و برمی‌آوری، گوهری گران‌بها از عمر توست و هر ذره‌ای در عالم، راهنمایی تازه به سوی خداوند است.

نکته ادبی: انفاس جمع نفس، به معنای هر لحظه و دقیقه از حیات است.

از قدم تا فرق نعمتهای اوست عرضه ده بر خویش نعمتهای دوست

از سر تا پا غرق در نعمت‌های الهی هستی؛ پس این نعمت‌های دوست را بر خود عرضه کن و به آن‌ها بیاندیش.

نکته ادبی: عرضه دادن در اینجا به معنای تماشا کردن، اندیشیدن و محاسبه نفس است.

تا بدانی کز که دورافتاده ای در جدایی بس صبور افتاده ای

تا بدانی که از چه کسی دور افتاده‌ای و چرا در این دوری، این‌قدر صبوری می‌کنی و بی‌تاب نیستی.

نکته ادبی: صبور افتاده‌ای در اینجا لحن ملامت‌آمیز دارد که چرا انسان در فراقِ اصلی‌ترین منبع هستی، بی‌قرار نیست.

حق ترا پرورده در صد عز و ناز تو ز نادانی به غیری مانده باز

خداوند تو را با صدگونه احترام و نوازش پرورانده است، اما تو از روی نادانی، دلبسته غیرِ او مانده‌ای.

نکته ادبی: عز و ناز بیانگر الطاف خفیه و آشکار الهی در تربیتِ جانِ آدمی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره لب چون قند

تشبیه لبان معشوق به قند برای بیان شیرینی و دلربایی او.

کنایه جگر می‌سوختش

کنایه از شدتِ بی‌تابی، اشتیاق و اندوه درونی.

تمثیل داستان تاجر و کنیز

کل داستان تمثیلی است برای انسانِ غافل که از جوار حق دور مانده است.

استعاره گوهریست

هر نفسِ انسان به گوهر تشبیه شده تا بر ارزشِ لحظاتِ عمر تأکید شود.

کنایه چشم عقل دوختن

کنایه از کنار گذاشتنِ تفکر و بصیرت و تن دادن به حماقت.