منطق‌الطیر - عذر آوردن مرغان

عطار

حکایت مردی گران جان که در بیابان به درویشی رسید

عطار
بس سبک مردی گران جان می دوید در بیابانی به درویشی رسید
گفت چون داری تو ای درویش کار گفت آخر می بپرسی شرم دار
مانده ام در تنگنای این جهان تنگ تنگ است این جهانم در زمان
مرد گفتش اینچ گفتی نیست راست در بیابان فراخت تنگناست
گفت اگر اینجا نبودی تنگنا تو کجا افتادیی هرگز به ما
گر ترا صد وعدهٔ خوش می دهند آن نشان زان سوی آتش می دهند
آتش تو چیست دنیا درگذر هم چو شیران کن ازین آتش حذر
چون گذر کردی دل خویش آیدت پس سرای خوش شدن پیش آیدت
آتشی در پیش و راهی سخت دور تن ضعیف و دل اسیر و جان نفور
تو ز جمله فارغ و پرداخته در میان کاری چنین برساخته
گر بسی دیدی جهان، جان برفشان کز جهان نه نام داری نه نشان
گر بسی بینی نه بینی هیچ تو چند گویم بیش ازین کم پیچ تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه روایتی تمثیلی از رویاروییِ فردی دنیاگرا و سرگشته با عارفی است که حقیقتِ ناپایدارِ جهان را دریافته است. مضمون اصلی، دعوت به بیداری و درکِ این نکته است که دنیا نه مکانی برای آرامش و سکون، بلکه آتشی است که آدمی باید با شجاعت و دلیری از آن عبور کند تا به مقصودِ حقیقی دست یابد.

شاعر با بهره‌گیری از تقابلِ میانِ دیدگاهِ ظاهری (بیابانِ وسیع) و دیدگاهِ باطنی (دنیا به مثابه تنگنا و آتش)، مخاطب را به بازنگری در دلبستگی‌هایش فرامی‌خواند. در نگاهِ عارف، هر چه که آدمی را به خود مشغول کند و از اصلِ خویش بازدارد، تنگنا و آتش است و رهایی از آن تنها در گروِ گذشتن از خویشتن و دنیاست.

معنای روان

بس سبک مردی گران جان می دوید در بیابانی به درویشی رسید

مردی که بدون دغدغه‌های سنگین و مادی، به‌طورِ سبکی در بیابان می‌دوید، به درویشی رسید.

نکته ادبی: "سبک مرد" به معنای شخصی است که از بارِ تعلقات و غرورِ مادی رهاست.

گفت چون داری تو ای درویش کار گفت آخر می بپرسی شرم دار

مرد از درویش پرسید: ای درویش، اوضاع و احوالت چطور است؟ درویش گفت: چطور جرئت می‌کنی چنین سوالِ بی‌موردی بپرسی؟ شرم کن.

نکته ادبی: "شرم‌دار" (امر) نشان‌دهنده تندی و بیزاریِ درویش از سوالاتِ کلیشه‌ایِ دنیامداران است.

مانده ام در تنگنای این جهان تنگ تنگ است این جهانم در زمان

درویش گفت: من در تنگنایِ این دنیا گیر افتاده‌ام و در گذرِ زمان، این جهان برایم هر لحظه تنگ‌تر می‌شود.

نکته ادبی: "تنگنا" استعاره از محدودیتِ عالمِ ماده برای روحی است که طالبِ بی‌نهایت است.

مرد گفتش اینچ گفتی نیست راست در بیابان فراخت تنگناست

آن مرد به درویش گفت: حرفی که می‌زنی حقیقت ندارد؛ زیرا در همین بیابانِ وسیع که اکنون در آن هستیم، هیچ تنگنایی وجود ندارد.

نکته ادبی: "نیست راست" به معنای "صحیح نیست" یا "با واقعیتِ عینی منطبق نیست" به کار رفته است.

گفت اگر اینجا نبودی تنگنا تو کجا افتادیی هرگز به ما

درویش پاسخ داد: اگر این دنیا برای من تنگنا نبود، پس چه عاملی باعث شد که راهیِ بیابان شوم و به دستِ تو بیفتم؟

نکته ادبی: استدلالِ منطقی درویش بر این مبناست که "گوشه‌نشینی" معلولِ فشارِ "دنیایِ مادی" است.

گر ترا صد وعدهٔ خوش می دهند آن نشان زان سوی آتش می دهند

اگر به تو وعده‌های خوشی در این دنیا می‌دهند، بدان که این‌ها تنها نشانه‌ای از جهانی دیگر در آن سویِ این آتش (سختی‌های دنیا) هستند.

نکته ادبی: "زان سوی آتش" تمثیلی است برای عالمِ بقا و حقیقت که پشتِ پرده‌یِ دنیایِ مادی قرار دارد.

آتش تو چیست دنیا درگذر هم چو شیران کن ازین آتش حذر

آتشی که در پیشِ رو داری، همین دنیایِ گذراست؛ پس همچون شیرانِ دلاور، از این آتش حذر کن و دوری بجوی.

نکته ادبی: "آتش" استعاره‌ای قرآنی و عرفانی برای دنیاست که هم گرمابخش (لذت) و هم سوزاننده (فتنه) است.

چون گذر کردی دل خویش آیدت پس سرای خوش شدن پیش آیدت

وقتی از این آتش گذشتی، دلِ حقیقیِ تو به سویِ تو می‌آید و پس از آن، سرایِ آرامش و خوشی برایت نمایان می‌شود.

نکته ادبی: "پس سرای" اشاره به کمالِ روحانی و رسیدن به لقایِ حق پس از عبور از خواهش‌هاست.

آتشی در پیش و راهی سخت دور تن ضعیف و دل اسیر و جان نفور

در حالی که آتشی (سختیِ راه) در پیش داری و مسیری بسیار دور و دشوار است، تنِ تو ناتوان، دلت در بندِ تعلقات و جانت نیز از این مسیر رویگردان است.

نکته ادبی: "نفور" به معنای رمیده و گریزان است که حالتی منفی را در جانِ سالک نشان می‌دهد.

تو ز جمله فارغ و پرداخته در میان کاری چنین برساخته

تو که باید از همه چیزِ دنیا رها باشی، در حالی که در میانِ چنین کارِ مهم و دشواری قرار داری، باز هم درگیرِ کارهای ساختگیِ دنیوی هستی.

نکته ادبی: "پرداخته" در اینجا به معنایِ فارغ‌البال و رها بودن از امورِ غیرِ ضروری است.

گر بسی دیدی جهان، جان برفشان کز جهان نه نام داری نه نشان

حتی اگر دنیا را بسیار دیده‌ای، از جان بگذر و رهایش کن؛ چرا که دنیا هیچ نام و نشانِ پایداری برای تو باقی نمی‌گذارد.

نکته ادبی: "جان برفشان" کنایه از ایثار و بریدن از خودخواهی‌هاست.

گر بسی بینی نه بینی هیچ تو چند گویم بیش ازین کم پیچ تو

اگر زیاد هم ببینی، در حقیقت هیچ‌چیزِ ماندگاری ندیده‌ای؛ چقدر بیش از این باید سخن بگویم؟ بس است، دیگر خودت را درگیرِ این بازی‌ها نکن.

نکته ادبی: "پیچیدن" در اینجا کنایه از بهانه‌تراشی و پیچیده کردنِ مسائلِ ساده‌یِ وجودی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آتش

دنیا به آتش تشبیه شده است که هم سوزنده و فریبنده است و هم باید از آن عبور کرد.

تضاد (طباق) بیابان فراخ / تنگنای جهان

تقابل میان دیدگاه مادی (بیابانِ وسیع) و دیدگاه معنوی (دنیا به مثابه تنگنا) برای نشان دادن عمقِ درکِ درویش.

تشبیه هم‌چون شیران

تشبیه سالکِ راهِ حقیقت به شیر که بدون ترس باید از آتشِ دنیا بگذرد.

کنایه جان برفشان

کنایه از گذشتن از هوایِ نفس و تعلقاتِ مادی برای رسیدن به حقیقت.