منطق‌الطیر - عذر آوردن مرغان

عطار

گفتگوی سالک ژنده‌پوش با پادشاه

عطار
ژنده ای پوشید، می شد پیر راه ناگهان او رابدید آن پادشاه
گفت من به یا تو، هان ای ژنده پوش پیر گفت ای بی خبر، تن زن خموش
گرچه ما را خود ستودن راه نیست کانک او خود را ستود آگاه نیست
لیک چون شد واجبم، چون من یکی به ز چون تو صد هزاران، بی شکی
زانک جانت روی دین نشناختست نفس تو از تو خری برساختست
وانگهی بر تو نشسته ای امیر تو شده در زیر بار او اسیر
بر سرت افسار کرده روز و شب تو به امر او فتاده در طلب
هرچ فرماید ترا، ای هیچ کس کام و ناکام آن توانی کرد و بس
لیک چون من سر دین بشناختم نفس سگ را هم خر خود ساختم
چون خرم شد نفس، بنشستم برو نفس سگ بر تست ، من هستم برو
چون خر من بر تو می گردد سوار چون منی بهتر ز چون تو صد هزار
ای گرفته بر سگ نفست خوشی در تو افکنده ز شهوت آتشی
آب تو آرایش شهوت ببرد از دلت و ز تن ز جان قوت ببرد
تیرگی دیده و کری گوش پیری و نقصان عقل و ضعف هوش
این و صد چندین سپاه و لشگرند سر به سرمیر اجل را چاکرند
روز و شب پیوسته لشگر می رسد یعنی از پس میر ما در می رسد
چون درآمد از همه سویی سپاه هم تو بازافتی و هم نفست ز راه
خوش خوشی با نفس سگ در ساختی عشرتی با او به هم برساختی
پای بست عشرت او آمدی زیردست قدرت او آمدی
چون درآید گرد تو شاه و حشم تو جدا افتی ز سگ، سگ از تو هم
گر ز هم اینجا جدا خواهید شد پس به فرقت مبتلا خواهید شد
غم مخور گر با هم اینجا کم رسیم زانک در دوزخ خوشی با هم رسیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر روایتی عرفانی و تمثیلی از رویاروییِ نمادین میان یک پادشاهِ غرق در دنیا و یک پیرِ روشن‌ضمیر است. مفهوم محوری این گفت‌وگو، ماهیتِ نفسِ اماره و چگونگیِ تسلط بر آن است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های تمثیلی، تبیین می‌کند که پادشاهی که اسیرِ امیالِ حیوانیِ خویش است، در واقع برده‌ای بیش نیست و ارزشِ حقیقی نزدِ کسی است که لگامِ نفسِ سرکش را در دست دارد.

در ادامه، پیرِ عارف به ناگزیریِ مرگ اشاره می‌کند و هشدار می‌دهد که این لذت‌های زودگذر و انس با نفسِ حیوانی، در نهایت به جدایی و حسرت منتهی خواهد شد. پیام نهایی شعر، دعوت به بیداری از خوابِ غفلت و مهارِ خواهش‌های نفسانی پیش از آن است که مرگ، این قاضیِ نهایی، پرده از حقیقت بردارد و پیوندِ کاذبِ میانِ انسان و نفسِ حیوانی‌اش را بگسلد.

معنای روان

ژنده ای پوشید، می شد پیر راه ناگهان او رابدید آن پادشاه

پیرمردی لباس مندرس و کهنه‌ای بر تن داشت و در مسیر خود حرکت می‌کرد؛ ناگهان پادشاه او را مشاهده کرد.

نکته ادبی: ژنده به معنای لباس پاره و کهنه است.

گفت من به یا تو، هان ای ژنده پوش پیر گفت ای بی خبر، تن زن خموش

پادشاه گفت ای ژنده‌پوش، من پادشاهم یا تو؟ پیر پاسخ داد: ای بی‌خبر، خاموش باش و سکوت کن.

نکته ادبی: تن زن در اینجا امر به سکوت است.

گرچه ما را خود ستودن راه نیست کانک او خود را ستود آگاه نیست

اگرچه خودستایی و تعریف از خویش کار درستی نیست؛ چرا که هرکس خود را ستایش کند، نادان و غافل است.

نکته ادبی: کانک مخفف که آنکه است.

لیک چون شد واجبم، چون من یکی به ز چون تو صد هزاران، بی شکی

اما چون اکنون بر من واجب شده است که سخن بگویم، باید بدانی که یک نفر مثل من، بدون هیچ شک و تردیدی از صد هزار نفر مثل تو بهتر است.

نکته ادبی: بی‌شکی قید برای تأکید بر یقین است.

زانک جانت روی دین نشناختست نفس تو از تو خری برساختست

زیرا جان و درونت حقیقتِ دین را درک نکرده است و نفسِ تو، از وجودت حیوانی (خر) ساخته است.

نکته ادبی: تشبیه نفس به خر، استعاره‌ای رایج در متون عرفانی برای نفسِ مطیعِ شهوات است.

وانگهی بر تو نشسته ای امیر تو شده در زیر بار او اسیر

و جالب‌تر اینکه تو بر آن سوار شده‌ای و ادعای فرمانروایی داری، اما در حقیقت اسیرِ بارِ آن شده‌ای.

نکته ادبی: این پارادوکس اشاره به اسارتِ ظاهراً قدرتمندان دارد.

بر سرت افسار کرده روز و شب تو به امر او فتاده در طلب

نفس، افسار تو را روز و شب در دست گرفته است و تو به فرمانِ او به دنبال خواسته‌ها می‌دوی.

نکته ادبی: افسار کردن کنایه از در بند کشیدن است.

هرچ فرماید ترا، ای هیچ کس کام و ناکام آن توانی کرد و بس

ای هیچ‌کاره، هر چه او به تو دستور دهد، چه بخواهی و چه نخواهی، ناچاری که انجامش دهی.

نکته ادبی: کام و ناکام اشاره به اجبارِ درونی انسانِ غافل دارد.

لیک چون من سر دین بشناختم نفس سگ را هم خر خود ساختم

اما چون من حقیقتِ دین را شناخته‌ام، نفسِ سگ‌مانندِ خود را به خدمت گرفته‌ام و آن را مرکبِ خود ساخته‌ام.

نکته ادبی: سگ در اینجا نمادِ حرص و آز است.

چون خرم شد نفس، بنشستم برو نفس سگ بر تست ، من هستم برو

از آنجا که نفسِ من همچون خرِ دست‌آموز شد، بر آن سوار شدم؛ اما نفسِ سگ‌مانندِ تو بر تو سوار است.

نکته ادبی: تضادِ اصلی شعر: سوار شدن بر نفس یا سواری دادن به نفس.

چون خر من بر تو می گردد سوار چون منی بهتر ز چون تو صد هزار

از آنجا که من بر نفسِ خود مسلطم و آن را راهبری می‌کنم، جایگاهِ کسی مثل من از صد هزار نفر چون تو برتر است.

نکته ادبی: استعاره‌ی سواری گرفتن از نفس.

ای گرفته بر سگ نفست خوشی در تو افکنده ز شهوت آتشی

ای کسی که با نفسِ سگ‌مانندِ خود خو گرفته‌ای، در وجودت به واسطه‌ی شهوت آتش افروخته‌ای.

نکته ادبی: آتش استعاره از اشتعالات شهوانی است.

آب تو آرایش شهوت ببرد از دلت و ز تن ز جان قوت ببرد

این شهوت، طراوت و زیباییِ جانت را از بین می‌برد و نیرو و توان را از دل و جان و تن تو می‌گیرد.

نکته ادبی: تأثیر مخرب شهوت بر ارکان وجودی انسان.

تیرگی دیده و کری گوش پیری و نقصان عقل و ضعف هوش

این شهوت باعث تیرگیِ بینش، ناشنواییِ حقیقت، پیریِ زودرس، نقصِ عقل و سستیِ هوش می‌شود.

نکته ادبی: تعدادِ عوارضِ ناشی از غفلت.

این و صد چندین سپاه و لشگرند سر به سرمیر اجل را چاکرند

این عوارض و صدها لشکرِ دیگر، همگی فرمان‌بردارِ مرگ (فرمانروایِ اجل) هستند.

نکته ادبی: تشخیص: مرگ به عنوانِ پادشاه و بیماری‌ها به عنوان لشکریانِ او.

روز و شب پیوسته لشگر می رسد یعنی از پس میر ما در می رسد

روز و شب پیوسته این لشکریانِ مرگ به سراغِ ما می‌آیند، یعنی دقیقاً از پشتِ سرِ ما حرکت می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به گذرِ عمر که دائماً در حالِ کاهش است.

چون درآمد از همه سویی سپاه هم تو بازافتی و هم نفست ز راه

وقتی که از همه طرف سپاهِ مرگ هجوم آورد، هم تو از بین می‌روی و هم نفسِ تو نابود می‌شود.

نکته ادبی: تلاقیِ مرگ با فانی شدنِ خواهش‌ها.

خوش خوشی با نفس سگ در ساختی عشرتی با او به هم برساختی

تو به خوشی با نفسِ حیوانیِ خود کنار آمدی و با آن به عیش و نوش مشغول شدی.

نکته ادبی: خوش‌خوشی به معنای سهل‌انگاری و همراهیِ بی‌حکمت است.

پای بست عشرت او آمدی زیردست قدرت او آمدی

پابندِ لذت‌هایِ زودگذرِ او شدی و در نهایت زیردستِ قدرت و خواهش‌های او قرار گرفتی.

نکته ادبی: پای‌بست به معنای اسیر و دربند است.

چون درآید گرد تو شاه و حشم تو جدا افتی ز سگ، سگ از تو هم

اما هنگامی که مرگ (شاه و سپاهش) به سراغت بیاید، تو از نفسِ خود جدا می‌افتی و او نیز از تو جدا می‌شود.

نکته ادبی: جداییِ اجباریِ انسان از خواهش‌هایش در لحظه‌ی مرگ.

گر ز هم اینجا جدا خواهید شد پس به فرقت مبتلا خواهید شد

اگر در این دنیا هم از یکدیگر جدا شوید، در نهایت به جدایی و عذابِ دوری مبتلا خواهید شد.

نکته ادبی: فرقت به معنای دوری و جدایی است.

غم مخور گر با هم اینجا کم رسیم زانک در دوزخ خوشی با هم رسیم

غمگین نباش که اگر اینجا با هم کمتر به عیش رسیدیم، در دوزخ به سزایِ اعمالِ خود با هم خواهیم رسید.

نکته ادبی: ایهام در 'خوش‌خوشی' و کنایه از عاقبتِ شومِ همراهی با نفس.

آرایه‌های ادبی

تشبیه و استعاره نفس به خر و سگ

شاعر نفسِ سرکش را به حیوان باربر یا درنده تشبیه کرده تا مهارناپذیری و زشتیِ آن را نشان دهد.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) میر اجل و لشکریانش

مرگ به عنوان یک پادشاه مقتدر و پیری و ضعف به عنوان لشکریان او تصویر شده‌اند که به سوی انسان در حرکتند.

پارادوکس (متناقض‌نما) پادشاهِ اسیر

شاعر پادشاهی را به تصویر می‌کشد که علی‌رغم قدرت ظاهری، برده‌ی نفسِ خود است؛ این تضاد بر پوچیِ قدرتِ دنیوی بدونِ تهذیب نفس تأکید دارد.