منطق‌الطیر - عذر آوردن مرغان

عطار

حکایت سلطان محمود و خارکن

عطار
ناگهی محمود شد سوی شکار اوفتاد از لشگر خود برکنار
پیرمردی خارکش می راند خر خار وی بفتاد وی خارید سر
دید محمودش چنان درمانده خار او افتاده و خرمانده
پیش شد محمود و گفت ای بی قرار یار خواهی، گفت خواهم ای سوار
گر مرا یاری کنی چه بود از آن من کنم سود و ترا نبود زیان
از نکو روییت می ببینم نصیب لطف نبود از نکو رویان غریب
از کرم آمد به زیر آن شهریار برد حالی دست چون گل سوی خار
بار او بر خر نهاد آن سرفراز رخش سوی لشگر خود راند باز
گفت لشگر را که پیری بارکش با خری می آید از پس خارکش
ره فرو گیرید از هر سوی او تا ببیند روی من آن روی او
لشگرش بر پیر بگرفتند راه ره نماند آن پیر را جز پیش شاه
پیر با خود گفت با لاغر خری چون برم راه اینت ظالم لشگری
گرچه می ترسید، چتر شاه دید هم بسوی شاه رفتن راه دید
آن خرک می راند تا نزدیک شاه چون بدید او را، خجل شد پیرراه
دید زیر چتر روی آشنا در عنایت اوفتاد و در عنا
گفت یا رب با که گویم حال خویش کرده ام محمود را حمال خویش
شاه با او گفت ای درویش من چیست کار تو بگو در پیش من
گفت می دانی تو کارم کژ مباز خویشتن را اعجمی ره مساز
پیرمردی ام معیل و بارکش روز و شب در دشت باشم خارکش
خار بفروشم، خرم نان تهی می توانی گر مرا نانی دهی
شهریارش گفت ای پیر نژند نرخ کن تا زر دهم، خارت به چند
گفت ای شه این ز من ارزان مخر کم بنفروشم ز ده همیان زر
لشگرش گفتند ای ابله خموش این دو جو ارزد، زهی ارزان فروش
پیر گفتا این دو جو ارزد ولیک زین کم افتد این خریداریست نیک
مقبلی چون دست بر خارم نهاد خار من صد گونه گلزارم نهاد
هر کرا باید چنین خاری خرد هربن خاری به دیناری خرد
نامرادی خار بسیارم نهاد تا چو اویی دست بر خارم نهاد
گرچه خاری است کارزان ارزد این چون ز دست اوست صد جان ارزد این
دیگری گفتش که ای پشت سپاه ناتوانم، روی چون آرم به راه
من ندارم قوت و بس عاجزم این چنین ره پیش نامد هرگزم
وادی دورست و راه مشکلش من بمیرم در نخستین منزلش
کوههای آتشین در ره بسیست وین چنین کاری نه کار هرکسیست
صد هزاران سر درین ره گوی شد بس که خونها زین طلب در جوی شد
صد هزاران عقل اینجا سرنهاد وانک او ننهاد سر، بر سرفتاد
در چنین راهی که مردان بی ریا چادری در سرکشیدند از حیا
از چو من مسکین چه خیزد جز غبار گر کنم عزمی بیمرم زارزار
هدهدش گفت ای فسرده چند ازین تا به کی داری تو دل دربند ازین
چون ترااین جایگه قدراند کیست خواه میرو خواه نی، هر دو یکیست
هست دنیا چون نجاست سر به سر خلق می میرند در وی در به در
صد هزاران خلق همچون کرم زرد زار می میرند در دنیا به درد
ما اگر آخر درین میریم خوار به که در عین نجاست زار زار
این طلب گر از تو و از من خطاست گر بمیرم این دم از غم هم رواست
چون خطاها در جهان بسیارهست یک خطا دیگر همان انگار هست
گر کسی را عشق بدنامی بود به ز کناسی و حجامی بود
گیرم این سودا ز طراری کم است تو کمش گیر این مرا کمتر غم است
گر ازین دریا تو دل دریاکنی چون نظر آری همه سوداکنی
گر کسی گوید غرورست این هوس چون رسی آنجا تو چون نرسید کس
در غرور این هوس گر جان دهم به که دل در خانه و دکان نهم
این همه دیدیم و بشنیدیم ما یک نفس از خود نگردیدیم ما
کارما از خلق شد بر ما دراز چند ازین مشت گدای بی نیاز
تا نمیری از خود و از خلق پاک برنیاید جان ما از حلق پاک
هرک او از خلق کلی مرده نیست مرد او کو محرم این پرده نیست
محرم این پرده جان آگه است زنده ای از خلق نامرد ره است
پای درنه گر تو هستی مرد کار چون زنان دست آخر از دستان بدار
تو یقین دان کین طلب گر کافریست کار اینست این نه کار سرسریست
بر درخت عشق بی بر گیست بار هرک دارد برگ این گو سر درآر
عشق چون در سینهٔ منزل گرفت جان آن کس راز هستی دل گرفت
مرد را این درد در خون افکند سرنگون از پرده بیرون افکند
یک دمش با خویشتن نکند رها بکشدش وانگاه خواهد خون بها
گر دهد آبیش، نبود بی زحیر ور دهد نانش، به خون باشد خمیر
ور بود از ضعف عاجزتر ز مور عشق بیش آرد برو هر لحظه زور
مرد چون افتاد در بحر خطر کی خورد یک لقمه هرگز بی خبر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در بخش نخست، حکایتی تمثیلی از سلطان محمود غزنوی روایت می‌شود که بیانگر تواضع پادشاه در برابر فقیر و برکات ناشی از این برخورد است. این داستان نمادی از توجه حق به بنده و تحول ماهیت اشیا به برکت عنایت الهی است که باعث می‌شود خارِ ناچیزِ یک هیزم‌کش، به ارزشی والا دست یابد.

در بخش دوم، فضا دگرگون شده و گفتگویی میان سالک و هدهد پیرامونِ سختی‌های طریقِ حقیقت، ناپایداریِ جهان و لزومِ گذر از تعلقاتِ مادی شکل می‌گیرد. در این قسمت، مخاطب با هشدارهایِ جدی درباره خطراتِ مسیر، مرگ و لزومِ نترسیدن از نام نیکی و بدنامی در راهِ طلبِ حق روبروست تا جایی که مرگ در راهِ حق را از زندگیِ خوار در دنیا برتر می‌داند.

معنای روان

ناگهی محمود شد سوی شکار اوفتاد از لشگر خود برکنار

محمود ناگهان از جمع همراهان جدا شد و به شکارگاه رفت.

نکته ادبی: ناگهی: مخفف ناگهان، قید زمان.

پیرمردی خارکش می راند خر خار وی بفتاد وی خارید سر

پیرمردی که خار می‌آورد، بارش افتاد و از درماندگی سرش را می‌خاراند.

نکته ادبی: خارکش: کسی که شغلش جمع‌آوری و حمل خار و هیزم است.

دید محمودش چنان درمانده خار او افتاده و خرمانده

محمود او را در آن وضع آشفته و درمانده دید که هم بارش افتاده بود و هم خرش ناتوان مانده بود.

نکته ادبی: خرمانده: ترکیبی از خر و مانده، کنایه از از کار افتادن الاغ.

پیش شد محمود و گفت ای بی قرار یار خواهی، گفت خواهم ای سوار

محمود جلو رفت و پرسید ای مرد سرگردان، آیا به کمک نیاز داری؟ گفت آری ای سوار.

نکته ادبی: پیش شد: جلو رفت.

گر مرا یاری کنی چه بود از آن من کنم سود و ترا نبود زیان

شاه گفت اگر به تو کمک کنم چه می‌شود؟ من سود می‌برم و برای تو زیانی ندارد.

نکته ادبی: ترا: برای تو، کهن‌سخن.

از نکو روییت می ببینم نصیب لطف نبود از نکو رویان غریب

شاه گفت از چهره‌ات می‌بینم که شایستگی داری؛ لطف کردن به نیک‌سیرتان کار عجیبی نیست.

نکته ادبی: نکو رویی: کنایه از زیبایی باطن و نیک‌سرشتی.

از کرم آمد به زیر آن شهریار برد حالی دست چون گل سوی خار

آن پادشاه با بزرگواری از اسب پیاده شد و دست بر هیزم‌های خار کشید تا کمک کند.

نکته ادبی: حالی: فورا و در لحظه.

بار او بر خر نهاد آن سرفراز رخش سوی لشگر خود راند باز

آن بزرگوار بار را بر خر نهاد و با خوشحالی به سوی لشکرش بازگشت.

نکته ادبی: سرفراز: کسی که سربلند و بزرگوار است.

گفت لشگر را که پیری بارکش با خری می آید از پس خارکش

به سپاه گفت که پیرمردی بارکش با خری از پیِ هیزم‌کشی می‌آید.

نکته ادبی: از پس: به دنبال.

ره فرو گیرید از هر سوی او تا ببیند روی من آن روی او

راه را از هر طرف بر او ببندید تا مجبور شود به سوی من بیاید و مرا ببیند.

نکته ادبی: ره فرو گیرید: راه را ببندید.

لشگرش بر پیر بگرفتند راه ره نماند آن پیر را جز پیش شاه

سپاه راه را بر پیر گرفتند و او چاره‌ای جز رفتن به نزد شاه نداشت.

نکته ادبی: ره نماند: راهی باقی نماند.

پیر با خود گفت با لاغر خری چون برم راه اینت ظالم لشگری

پیر با خود گفت با این خر لاغر چطور راه را باز کنم؟ این سپاه چه بی‌رحم‌اند.

نکته ادبی: اینت: چه شگفت، چه عجیب.

گرچه می ترسید، چتر شاه دید هم بسوی شاه رفتن راه دید

اگرچه می‌ترسید، اما وقتی چتر شاه را دید، راهی جز پیش رفتن نداشت.

نکته ادبی: چتر: سایه‌بان مخصوص شاهان که نماد قدرت بود.

آن خرک می راند تا نزدیک شاه چون بدید او را، خجل شد پیرراه

آن خر را به سوی شاه راند و وقتی او را دید، از شرم خجالت کشید.

نکته ادبی: خجل: شرمسار.

دید زیر چتر روی آشنا در عنایت اوفتاد و در عنا

زیر چتر شاه، چهره‌ای آشنا دید و از شدت عنایت و بزرگواری او دچار حیرت و پریشانی شد.

نکته ادبی: عنایت: لطف و توجه؛ عنا: رنج و سختی.

گفت یا رب با که گویم حال خویش کرده ام محمود را حمال خویش

پیر گفت خدایا با که درد دل کنم؟ من محمود (پادشاه) را حمال و خدمتگزار خود کرده‌ام.

نکته ادبی: حمال: باربر، کنایه از اینکه شاه به او کمک کرده است.

شاه با او گفت ای درویش من چیست کار تو بگو در پیش من

شاه پرسید ای درویش، داستان تو چیست؟ بگو چه کار داری؟

نکته ادبی: درویش: عارف یا فقیر؛ در اینجا خطاب محبت‌آمیز به پیرمرد.

گفت می دانی تو کارم کژ مباز خویشتن را اعجمی ره مساز

پیر گفت می‌دانی کارم چیست؛ پس خودت را به ناآگاهی نزن.

نکته ادبی: اعجمی: کسی که زبان یا راه را نمی‌داند؛ کنایه از تجاهل کردن.

پیرمردی ام معیل و بارکش روز و شب در دشت باشم خارکش

پیرمردی هستم که عائله‌مندم و بار می‌کشم و شب و روز در دشت هیزم جمع می‌کنم.

نکته ادبی: معیل: کسی که نان‌خور و عائله دارد.

خار بفروشم، خرم نان تهی می توانی گر مرا نانی دهی

هیزم می‌فروشم تا نانی بخرم؛ اگر می‌توانی کمکم کن.

نکته ادبی: نان تهی: نان خالی.

شهریارش گفت ای پیر نژند نرخ کن تا زر دهم، خارت به چند

شاه گفت ای پیر رنج‌دیده، بگو خارت چند می‌ارزد تا زر بدهم.

نکته ادبی: نژند: اندوهگین و افسرده.

گفت ای شه این ز من ارزان مخر کم بنفروشم ز ده همیان زر

پیر گفت ای شاه، ارزان از من نخر؛ من کمتر از ده همیان زر نمی‌فروشم.

نکته ادبی: همیان: کیسه پول.

لشگرش گفتند ای ابله خموش این دو جو ارزد، زهی ارزان فروش

سپاه گفتند ای احمق ساکت باش؛ این هیزم دو جو هم نمی‌ارزد، عجب ارزان‌فروشِ طمع‌کاری.

نکته ادبی: ابله: نادان؛ دو جو: کنایه از بی‌ارزشی.

پیر گفتا این دو جو ارزد ولیک زین کم افتد این خریداریست نیک

پیر گفت این هیزم دو جو می‌ارزد، اما چون دستِ تو بر آن خورده، این خرید و فروش ارزشمند است.

نکته ادبی: خریداریست نیک: معامله‌ای است ارزشمند.

مقبلی چون دست بر خارم نهاد خار من صد گونه گلزارم نهاد

چون کسی چون تو بر خارم دست نهاد، خار من به گلزاری تبدیل شد.

نکته ادبی: مقبلی: بخت‌یار، کسی که مورد عنایت قرار گرفته.

هر کرا باید چنین خاری خرد هربن خاری به دیناری خرد

هر که چنین خاری (خارِ وصل) بخواهد، هر شاخه‌اش را به یک دینار می‌خرد.

نکته ادبی: هربن خاری: هر ریشه خار.

نامرادی خار بسیارم نهاد تا چو اویی دست بر خارم نهاد

بدبختی و نامرادی خار بسیاری برایم به همراه داشت تا اینکه تو بر آن دست نهادی.

نکته ادبی: نامرادی: ناکامی.

گرچه خاری است کارزان ارزد این چون ز دست اوست صد جان ارزد این

اگرچه این خار است و ارزان می‌ارزد، اما چون از دست توست صد جان می‌ارزد.

نکته ادبی: ارزد: ارزش دارد.

دیگری گفتش که ای پشت سپاه ناتوانم، روی چون آرم به راه

دیگری (هدهد) به او گفت ای که مایه عزت سپاهی، من ناتوانم و چطور راه را طی کنم؟

نکته ادبی: پشت سپاه: تکیه‌گاه ارتش.

من ندارم قوت و بس عاجزم این چنین ره پیش نامد هرگزم

من توان ندارم و عاجزم و چنین راه دشواری را هرگز ندیده‌ام.

نکته ادبی: قوت: توانایی جسمی.

وادی دورست و راه مشکلش من بمیرم در نخستین منزلش

وادی دور است و راه دشوار؛ من در همان منزل اول خواهم مرد.

نکته ادبی: وادی: بیابان، سرزمین.

کوههای آتشین در ره بسیست وین چنین کاری نه کار هرکسیست

کوه‌هایی از آتش در راه است و این کار، کار هر کسی نیست.

نکته ادبی: کوههای آتشین: استعاره از سختی‌های جانکاه راه حقیقت.

صد هزاران سر درین ره گوی شد بس که خونها زین طلب در جوی شد

هزاران سر در این راه فدا شده و خون‌های بسیاری جاری گشته است.

نکته ادبی: گوی شدن: کنایه از بازیچه شدن و از دست رفتن.

صد هزاران عقل اینجا سرنهاد وانک او ننهاد سر، بر سرفتاد

هزاران عقل در این راه شکست خوردند و هر که سر (خودخواهی) خود را کنار نگذاشت، سرش بر باد رفت.

نکته ادبی: سر نهادن: تسلیم شدن یا کشته شدن.

در چنین راهی که مردان بی ریا چادری در سرکشیدند از حیا

در چنین راهی که مردانِ بی‌ریا، از شرم و حیا چادر بر سر کشیدند.

نکته ادبی: چادر در سر کشیدن: کنایه از پنهان شدن و فروتنی یا ترس از شکست.

از چو من مسکین چه خیزد جز غبار گر کنم عزمی بیمرم زارزار

از منی که مسکینم چه برمی‌آید جز غبار؟ اگر بخواهم قدم در راه بگذارم، با زاری خواهم مرد.

نکته ادبی: زارزار: بسیار نالان.

هدهدش گفت ای فسرده چند ازین تا به کی داری تو دل دربند ازین

هدهد گفت ای افسرده تا کی می‌خواهی اینگونه باشی؟

نکته ادبی: فسرده: یخ‌زده، ناامید و بی‌انگیزه.

چون ترااین جایگه قدراند کیست خواه میرو خواه نی، هر دو یکیست

چون جایگاه تو نزدِ او قدر و قیمتی ندارد، چه بروی چه نروی یکی است.

نکته ادبی: قدراند: دارای قدر و ارزش.

هست دنیا چون نجاست سر به سر خلق می میرند در وی در به در

دنیا سراسر نجاست است و مردم در آن بیچاره‌وار می‌میرند.

نکته ادبی: نجاست: استعاره از آلودگی‌های مادی و دنیوی.

صد هزاران خلق همچون کرم زرد زار می میرند در دنیا به درد

هزاران نفر مانند کرمِ زرد در دنیا با درد و رنج جان می‌سپارند.

نکته ادبی: کرم زرد: تشبیه انسان‌های ضعیف و گرفتار در دنیا.

ما اگر آخر درین میریم خوار به که در عین نجاست زار زار

اگر در این راه خوار شویم و بمیریم، بهتر از آن است که در میان نجاستِ دنیا خوار شویم.

نکته ادبی: خوار: ذلیل و بی‌ارزش.

این طلب گر از تو و از من خطاست گر بمیرم این دم از غم هم رواست

اگر این طلب کردن از من و تو خطاست، مرگ در این راه نیز رواست.

نکته ادبی: روا: جایز و شایسته.

چون خطاها در جهان بسیارهست یک خطا دیگر همان انگار هست

چون در جهان خطا بسیار است، یک خطای دیگر (عشق) نیز همانند بقیه است.

نکته ادبی: همان انگار هست: همان‌گونه تصور کن.

گر کسی را عشق بدنامی بود به ز کناسی و حجامی بود

اگر کسی عاشقِ بدنامی باشد، بهتر از کارهایِ پستی چون کناسی و حجامی است.

نکته ادبی: کناسی و حجامی: شغل‌هایی که در قدیم پست شمرده می‌شدند.

گیرم این سودا ز طراری کم است تو کمش گیر این مرا کمتر غم است

گیرم این عشق و سودا از دیدِ دنیاپرستان کم‌ارزش باشد، برای من اهمیت ندارد.

نکته ادبی: سودا: جنون یا عشق.

گر ازین دریا تو دل دریاکنی چون نظر آری همه سوداکنی

اگر از این دریای عشق دلت را دریا کنی، همه چیز را با چشمِ خریدار و ارزش‌گذار می‌بینی.

نکته ادبی: دل دریا کردن: وسعت بخشیدن به روح.

گر کسی گوید غرورست این هوس چون رسی آنجا تو چون نرسید کس

اگر کسی بگوید این هوس است و غرور، تو به آنجا برس که هیچ‌کس نرسیده است.

نکته ادبی: غرور: در اینجا به معنای فریفتگی و گمراهی.

در غرور این هوس گر جان دهم به که دل در خانه و دکان نهم

اگر در راهِ این هوس جان بدهم، بهتر از آن است که دلم را به خانه و مغازه ببندم.

نکته ادبی: دکان: استعاره از تعلقات دنیوی و کسب و کار.

این همه دیدیم و بشنیدیم ما یک نفس از خود نگردیدیم ما

این همه دیدیم و شنیدیم، اما یک لحظه از خودِ فانی‌مان دور نشدیم.

نکته ادبی: یک نفس: یک لحظه، یک دم.

کارما از خلق شد بر ما دراز چند ازین مشت گدای بی نیاز

کار ما از دیدِ مردم سخت و طولانی شد، اما ما هنوز در پیِ گدایانِ بی‌نیازِ دنیوی هستیم.

نکته ادبی: بر ما دراز: سخت و طاقت‌فرسا شد.

تا نمیری از خود و از خلق پاک برنیاید جان ما از حلق پاک

تا زمانی که به طور کامل از خودخواهی و وابستگی به قضاوت مردم نمیرانی (دست نکشی)، جانِ تو نمی‌تواند از گلوگاهِ ناپاکی‌ها عبور کند و به تطهیر برسد.

نکته ادبی: «حلق پاک» استعاره از گذرگاهِ رسیدن به حقیقت و تصفیه‌ی جان است.

هرک او از خلق کلی مرده نیست مرد او کو محرم این پرده نیست

هرکس که هنوز در بندِ حرف‌ها و ارزش‌های مردم است، نمرده است و کسی که از بندِ این‌گونه دلبستگی‌ها رها نشده باشد، شایستگیِ محرم‌شدن بر اسرارِ این پرده (حقیقت الهی) را ندارد.

نکته ادبی: «مرد» در اینجا به معنای انسانِ کامل و سالکِ حقیقی است، نه به معنای جنسیت.

محرم این پرده جان آگه است زنده ای از خلق نامرد ره است

تنها کسی محرمِ اسرار این حقیقت است که جانش بیدار و آگاه باشد؛ کسی که هنوز با هیاهوی خلق زنده و مشغول است، در این راهِ متعالی، غریبه و نامرد (ناقص) است.

نکته ادبی: «نامرد ره» کنایه از کسی است که در پیمودنِ راهِ سلوک، سستی و ناکارآمدی نشان می‌دهد.

پای درنه گر تو هستی مرد کار چون زنان دست آخر از دستان بدار

اگر خود را در زمره مردانِ این میدان می‌دانی، قدم در راه بگذار و مانند زنان (که در اینجا نمادِ ضعف و تردید هستند) از حیله‌گری و بازی‌هایِ کودکانه دست بردار و صادقانه عمل کن.

نکته ادبی: «دست از دستان بدار» به معنای رها کردنِ مکر، حیله و رفتارهای سطحی است.

تو یقین دان کین طلب گر کافریست کار اینست این نه کار سرسریست

یقین داشته باش که حتی اگر مردم این شیوه و جست‌وجویِ تو را کفر و بی‌ایمانی تلقی کنند، حقیقتِ کار همین است و این راه، شوخی یا امری سرسری و ساده نیست.

نکته ادبی: شاعر بر جدیتِ راه تأکید دارد و تضاد میان نگاهِ عوام (کفر دانستن) و نگاهِ خواص (حقیقت دانستن) را برجسته می‌کند.

بر درخت عشق بی بر گیست بار هرک دارد برگ این گو سر درآر

درختِ عشق ثمره‌ای جز «بی‌برگی» و رهایی از تعلقات دنیوی ندارد؛ هرکس که هنوز خود را به برگ‌هایِ دنیوی (اسباب و دارایی) آراسته است، به او بگو که باید این تعلقات را از سر خود بیرون کند.

نکته ادبی: «بی‌برگی» در ادبیات عرفانی نماد فقرِ اختیاری و خالی بودن از وابستگی‌های دنیوی است.

عشق چون در سینهٔ منزل گرفت جان آن کس راز هستی دل گرفت

زمانی که عشق در قلبِ سالک جای گرفت، جانِ آن شخص از چنگالِ هستیِ مجازی و تعلقاتِ مادی رهایی می‌یابد و به حقیقتِ اصلی دل می‌بندد.

نکته ادبی: «دل گرفتن» در اینجا به معنای تسخیر شدن و جهت‌گیریِ نهایی به سوی حقیقت است.

مرد را این درد در خون افکند سرنگون از پرده بیرون افکند

عشق، این دردِ سوزان، سالک را در خونِ خویش غرق می‌کند و او را از پرده‌یِ پندار و توهماتِ عادی بیرون افکنده و با حقیقتِ عریان روبه‌رو می‌کند.

نکته ادبی: «سرنگون بیرون افکندن» کنایه از واژگونیِ محاسباتِ عادیِ ذهنی و خروج از دایره‌یِ امنیتِ روانی است.

یک دمش با خویشتن نکند رها بکشدش وانگاه خواهد خون بها

عشق حتی یک لحظه هم سالک را با خودش تنها نمی‌گذارد؛ ابتدا او را (از نظر نفسانی) می‌کشد و سپس طلبِ خون‌بها می‌کند (یعنی تمامِ وجودش را به عنوان غرامت از او می‌گیرد).

نکته ادبی: اشاره به صفتِ قهارِ عشق که تا نابودیِ کاملِ «منِ» سالک، آرام نمی‌گیرد.

گر دهد آبیش، نبود بی زحیر ور دهد نانش، به خون باشد خمیر

اگر عشق به او آب بدهد، با رنج و زحمت همراه است و اگر نانی به او بدهد، خمیرِ آن نان با خونِ جگر آمیخته است.

نکته ادبی: نمادپردازی برای بیان اینکه در طریقِ عشق، حتی بهره‌مندی از نیازهایِ اولیه نیز با مشقتِ درونی همراه است.

ور بود از ضعف عاجزتر ز مور عشق بیش آرد برو هر لحظه زور

و اگر سالک از شدتِ این ریاضت و درد، از مورچه‌ای هم ضعیف‌تر شود، عشق باز هم هر لحظه فشار و قدرتِ خود را بر او بیشتر می‌کند.

نکته ادبی: «زور آوردنِ عشق» نشان‌دهنده تداومِ فشارِ معنوی برای صیقل دادنِ روح است.

مرد چون افتاد در بحر خطر کی خورد یک لقمه هرگز بی خبر

وقتی سالک در دریای خطرناکِ سلوک افتاد، دیگر چگونه می‌تواند حتی یک لقمه غذا را بدون هوشیاری و آگاهیِ کامل بخورد؟

نکته ادبی: اشاره به این نکته که سلوک، حالتی از بیداریِ مداوم و حضورِ ذهنِ مطلق است که غفلت در آن راه ندارد.