منطق‌الطیر - جواب هدهد

عطار

حکایت شیخ سمعان

عطار
شیخ سمعان پیرعهد خویش بود در کمال از هرچ گویم بیش بود
شیخ بود او در حرم پنجاه سال با مرید چارصد صاحب کمال
هر مریدی کان او بود ای عجب می نیاسود از ریاضت روز و شب
هم عمل هم علم با هم یار داشت هم عیان کشف هم اسرار داشت
قرب پنجه حج بجای آورده بود عمره عمری بود تا می کرده بود
خود صلوة وصوم بی حد داشت او هیچ سنت را فرو نگذاشت او
پیشوایانی که در عشق آمدند پیش او از خویش بی خویش آمدند
موی می بشکافت مرد معنوی در کرامات و مقامات قوی
هرک بیماری و سستی یافتی از دم او تن درستی یافتی
خلق را فی الجمله در شادی و غم مقتدایی بود در عالم علم
گرچه خود را قدوهٔ اصحاب دید چند شب بر هم چنان در خواب دید
کز حرم در رومش افتادی مقام سجده می کردی بتی را بر دوام
چون بدید این خواب بیدار جهان گفت دردا و دریغا این زمان
یوسف توفیق در چاه اوفتاد عقبهٔ دشوار در راه اوفتاد
من ندانم تا ازین غم جان برم ترک جان گفتم اگر ایمان برم
نیست یک تن بر همه روی زمین کو ندارد عقبه ای در ره چنین
گر کند آن عقبه قطع این جایگاه راه روشن گرددش تا پیشگاه
ور بماند در پس آن عقبه باز در عقوبت ره شود بر وی دارز
آخر از ناگاه پیر اوستاد با مریدان گفت کارم اوفتاد
می بباید رفت سوی روم زود تا شود تدبیر این معلوم زود
چار صد مرد مرید معتبر پس روی کردند با او در سفر
می شدند از کعبه تا اقصای روم طوف می کردند سر تا پای روم
از قضا را بود عالی منظری بر سر منظر نشسته دختری
دختری ترسا و روحانی صفت در ره روح الله اش صد معرفت
بر سپهر حسن در برج جمال آفتابی بود اما بی زوال
آفتاب از رشک عکس روی او زردتر از عاشقان در کوی او
هرک دل در زلف آن دلدار بست از خیال زلف او زنار بست
هرک جان بر لعل آن دلبر نهاد پای در ره نانهاده سرنهاد
چون صبا از زلف او مشکین شدی روم از آن مشکین صفت پر چین شدی
هر دو چشمش فتنهٔ عشاق بود هر دو ابرویش به خوبی طاق بود
چون نظر بر روی عشاق او فکند جان به دست غمزه با طاق او فکند
ابرویش بر ماه طاقی بسته بود مردمی بر طاق او بنشسته بود
مردم چشمش چو کردی مردمی صید کردی جان صد صد آدمی
روی او در زیر زلف تاب دار بود آتش پارهٔ بس آب دار
لعل سیرابش جهانی تشنه داشت نرگس مستش هزاران دشنه داشت
گفت را چون بر دهانش ره نبود از دهانش هر که گفت آگه نبود
همچو چشم سوزنی شکل دهانش بسته زناری چو زلفش بر میانش
چاه سیمین در زنخدان داشت او همچو عیسی در سخن آن داشت او
صد هزاران دل چو یوسف غرق خون اوفتاده در چه او سرنگون
گوهری خورشیدفش در موی داشت برقعی شعر سیه بر روی داشت
دختر ترسا چو برقع بر گرفت بند بند شیخ آتش درگرفت
چون نمود از زیر برقع روی خویش بست صد زنارش از یک موی خویش
گرچه شیخ آنجا نظر در پیش کرد عشق آن بت روی کارخویش کرد
شد به کل از دست و در پای اوفتاد جای آتش بود و برجای اوفتاد
هرچ بودش سر به سر نابود شد ز آتش سودا دلش چون دود شد
عشق دختر کرد غارت جان او کفر ریخت از زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد و ترسایی خرید عافیت بفروخت رسوایی خرید
عشق برجان و دل او چیر گشت تا ز دل نومید وز جان سیر گشت
گفت چون دین رفت چه جای دلست عشق ترسازاده کاری مشکل است
چون مریدانش چنین دیدند زار جمله دانستند کافتادست کار
سر به سر در کار او حیران شدند سرنگون گشتند و سرگردان شدند
پند دادندش بسی سودی نبود بودنی چون بود به بودی نبود
هرک پندش داد فرمان می نبرد زانک دردش هیچ درمان می نبرد
عاشق آشفته فرمان کی برد درد درمان سوز درمان کی برد
بود تا شب همچنان روز دراز چشم بر منظر، دهانش مانده باز
چون شب تاریک در شعر سیاه شد نهان چون کفر در زیر گناه
هر چراغی کان شب اختر درگرفت از دل آن پیر غم خور درگرفت
عشق او آن شب یکی صد بیش شد لاجرم یک بارگی بی خویش شد
هم دل از خود هم ز عالم برگرفت خاک بر سر کرد و ماتم درگرفت
یک دمش نه خواب بود و نه قرار می طپید از عشق و می نالید زار
گفت یا رب امشبم را روز نیست یا مگر شمع فلک را سوز نیست
در ریاضت بوده ام شبها بسی خود نشان ندهد چنین شبهاکسی
همچو شمع از سوختن خوابم نماند بر جگر جز خون دل آبم نماند
همچو شمع از تفت و سوزم می کشند شب همی سوزند و روزم می کشند
جمله شب در خون دل چون مانده ام پای تا سر غرقه در خون مانده ام
هر دم از شب صد شبیخون بگذرد می ندانم روز خود چون بگذرد
هرکه رایک شب چنین روزی بود روز و شب کارش جگر سوزی بود
روز و شب بسیار در تب بوده ام من به روز خویش امشب بوده ام
کار من روزی که می پرداختند از برای این شبم می ساختند
یا رب امشب را نخواهد بود روز شمع گردون را نخواهد بود سوز
یا رب این چندین علامت امشبست یا مگر روز قیامت امشبست
یا از آهم شمع گردون مرده شد یا ز شرم دلبرم در پرده شد
شب دراز است و سیه چون موی او ورنه صد ره مردمی بی روی او
می بسوزم امشب از سودای عشق می ندارم طاقت غوغای عشق
عمر کو تا وصف غم خواری کنم یا به کام خویشتن زاری کنم
صبر کو تا پای در دامن کشم یا چو مردان رطل مردافکن کشم
بخت کو تا عزم بیداری کند یا مرا در عشق او یاری کند
عقل کو تا علم در پیش آورم یا به حیلت عقل در بیش آورم
دست کو تا خاک ره بر سر کنم یا ز زیر خاک و خون سر برکنم
پای کو تا بازجویم کوی یار چشم کو تا بازبینم روی یار
یار کو تا دل دهد در یک غمم دست کو تا دست گیرد یک دمم
زور کو تا ناله و زاری کنم هوش کو تا ساز هشیاری کنم
رفت عقل و رفت صبر و رفت یار این چه عشق است این چه درد است این چه کار
جملهٔ یاران به دلداری او جمع گشتند آن شب از زاری او
همنشینی گفتش ای شیخ کبار خیز این وسواس را غسلی برآر
شیخ گفتش امشب از خون جگر کرده ام صد بار غسل ای بی خبر
آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست کی شود کار تو بی تسبیح راست
گفت تسبیحم بیفکندم ز دست تا توانم بر میان زنار بست
آن دگر یک گفت ای پیرکهن گر خطایی رفت بر تو توبه کن
گفت کردم توبه از ناموس و حال تایبم از شیخی و حال و محال
آن دگر یک گفت ای دانای راز خیز خود را جمع کن اندر نماز
گفت کو محراب روی آن نگار تا نباشد جز نمازم هیچ کار
آن دگر یک گفت تا کی زین سخن خیز در خلوت خدا را سجده کن
گفت اگر بت روی من اینجاستی سجده پیش روی او زیباستی
آن دگر گفتش پشیمانیت نیست یک نفس درد مسلمانیت نیست
گفت کس نبود پشیمان بیش ازین تا چرا عاشق نبودم پیش ازین
آن دگر گفتش که دیوت راه زد تیر خذلان بر دلت ناگاه زد
گفت گر دیوی که راهم می زند گو بزن چون چست و زیبا می زند
آن دگر گفتش که هرک آگاه شد گوید این پیر این چنین گمراه شد
گفت من بس فارغم از نام وننگ شیشهٔ سالوس بشکستم به سنگ
آن دگر گفتش که یاران قدیم از تو رنجورند و مانده دل دو نیم
گفت چون ترسا بچه خوش دل بود دل ز رنج این و آن غافل بود
آن دگر گفتش که با یاران بساز تا شویم امشب بسوی کعبه باز
گفت اگر کعبه نباشد دیر هست هوشیار کعبه ام در دیر مست
آن دگر گفت این زمان کن عزم راه در حرم بنشین و عذر من بخواه
گفت سر بر آستان آن نگار عذر خواهم خواست، دست از من بدار
آن دگر گفتش که دوزخ در ره است مرد دوزخ نیست هرکو آگهست
گفت اگر دوزخ شود هم راه من هفت دوزخ سوزد از یک آه من
آن دگر گفتش که امید بهشت باز گرد و توبه کن زین کار زشت
گفت چون یار بهشتی روی هست گر بهشتی بایدم این کوی هست
آن دگر گفتش که از حق شرم دار حق تعالی را به حق آزرم دار
گفت این آتش چو حق درمن فکند من به خود نتوانم از گردن فکند
آن دگر گفتش برو ساکن بباش باز ایمان آور و مومن بباش
گفت جز کفر از من حیران مخواه هرک کافر شد ازو ایمان مخواه
چون سخن در وی نیامد کارگر تن زدند آخر بدان تیمار در
موج زن شد پردهٔ دلشان ز خون تا چه آید خود ازین پرده برون
ترک روز، آخر چو با زرین سپر هندو شب را به تیغ افکند سر
روز دیگر کین جهان پر غرور شد چو بحر از چشمهٔ خور غرق نور
شیخ خلوت ساز کوی یار شد با سگان کوی او در کار شد
معتکف بنشست بر خاک رهش همچو مویی شد ز روی چون مهش
قرب ماهی روز و شب در کوی او صبر کرد از آفتاب روی او
عاقبت بیمار شد بی دلستان هیچ برنگرفت سر زان آستان
بود خاک کوی آن بت بسترش بود بالین آستان آن درش
چون نبود از کوی او بگذشتنش دختر آگه شد ز عاشق گشتنش
خویشتن را اعجمی ساخت آن نگار گفت ای شیخ از چه گشتی بی قرار
کی کنند، ای از شراب شرک مست زاهدان در کوی ترسایان نشست
گر به زلفم شیخ اقرار آورد هر دمش دیوانگی بارآورد
شیخ گفتش چون زبونم دیده ای لاجرم دزدیده دل دزدیده ای
یا دلم ده باز یا با من بساز در نیاز من نگر، چندین مناز
از سر ناز و تکبر درگذر عاشق و پیرو غریبم درنگر
عشق من چون سرسری نیست ای نگار یا سرم از تن ببر یا سر درآر
جان فشانم برتو گر فرمان دهی گر تو خواهی بازم از لب جان دهی
ای لب و زلفت زیان و سود من روی و کویت مقصد و به بود من
گه ز تاب زلف در تابم مکن گه ز چشم مست در خوابم مکن
دل چو آتش، دیده چون ابر از توم بی کس و بی یار و بی صبر از توم
بی تو بر جانم جهان بفروختم کیسه بین کز عشق تو بردوختم
همچو باران ابر می بارم ز چشم زانک بی تو چشم این دارم ز چشم
دل ز دست دیده در ماتم بماند دیده رویت دید، دل در غم بماند
آنچ من از دیده دیدم کس ندید وآنچ من از دل کشیدم کس ندید
از دلم جز خون دل حاصل نماند خون دل تاکی خورم چون دل نماند
بیش ازین بر جان این مسکین مزن در فتوح او لگد چندین مزن
روزگار من بشد در انتظار گر بود وصلی بیاید روزگار
هر شبی بر جان کمین سازی کنم بر سر کوی تو جان بازی کنم
روی بر خاک درت، جان می دهم جان به نرخ خاک ارزان می دهم
چند نالم بر درت ، در باز کن یک دمم با خویشتن دمساز کن
آفتابی، از تو دوری چون کنم سایه ام، بی تو صبوری چون کنم
گرچه همچون سایه ام از اضطراب در جهم در روزنت چون آفتاب
هفت گردون را درآرم زیر پر گر فرو آری بدین سرگشته سر
می روم با خاک جان سوخته ز آتش جانم جهانی سوخته
پای از عشق تو در گل مانده دست از شوق تو بر دل مانده
می برآید ز آرزویت جان ز من چند باشی بیش از این پنهان ز من
دخترش گفت ای خرف از روزگار ساز کافور و کفن کن، شرم دار
چون دمت سر دست دمسازی مکن پیر گشتی، قصد دل بازی مکن
این زمان عزم کفن کردن ترا بهترم آید که عزم من ترا
کی توانی پادشاهی یافتن چون به سیری نان نخواهی یافتن
شیخ گفتش گر بگویی صد هزار من ندارم جز غم عشق تو کار
عاشقی را چه جوان چه پیرمرد عشق بر هر دل که زد تأثیر کرد
گفت دختر گر تو هستی مردکار چار کارت کرد باید اختیار
سجده کن پیش بت و قرآن بسوز خمر نوش و دیده را ایمان بدوز
شیخ گفتا خمر کردم اختیار با سهٔ دیگر ندارم هیچ کار
بر جمالت خمر دانم خورد من و آن سهٔ دیگر ندانم کرد من
گفت دختر گر درین کاری تو چست دست باید پاکت از اسلام شست
هرک او هم رنگ یار خویش نیست عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست
شیخ گفتش هرچ گویی آن کنم وانچ فرمایی به جان فرمان کنم
حلقه در گوش توم ای سیم تن حلقه ای از زلف در حلقم فکن
گفت برخیز و بیا و خمر نوش چون بنوشی خمر ، آیی در خروش
شیخ را بردند تا دیرمغان آمدند آنجا مریدان در فغان
شیخ الحق مجلسی بس تازه دید میزبان را حسن بی اندازه دید
آتش عشق آب کار او ببرد زلف ترسا روزگار او ببرد
ذرهٔ عقلش نماند و هوش هم درکشید آن جایگه خاموش دم
جام می بستد ز دست یار خویش نوش کرد و دل برید از کار خویش
چون به یک جا شد شراب و عشق یار عشق آن ماهش یکی شد صد هزار
چون حریفی آب دندان دید شیخ لعل او در حقه خندان دید شیخ
آتشی از شوق در جانش فتاد سیل خونین سوی مژگانش فتاد
باده ای دیگر بخواست و نوش کرد حلقه ای از زلف او در گوش کرد
قرب صد تصنیف در دین یادداشت حفظ قرآن را بسی استاد داشت
چون می از ساغر به ناف او رسید دعوی او رفت و لاف او رسید
هرچ یادش بود از یادش برفت باده آمد عقل چون بادش برفت
خمر، هر معنی که بودش از نخست پاک از لوح ضمیر او بشست
عشق آن دلبر بماندش صعبناک هرچ دیگر بود کلی رفت پاک
شیخ چون شد مست، عشقش زور کرد همچو دریا جان او پرشور کرد
آن صنم را دید می در دست و مست شیخ شد یکبارگی آنجا ز دست
دل بداد و دست از می خوردنش خواست تا ناگه کند در گردنش
دخترش گفت ای تو مرد کار نه مدعی در عشق، معنی دار نه
گر قدم در عشق محکم دارییی مذهب این زلف پر خم دارییی
همچو زلفم نه قدم در کافری زانک نبود عشق کار سرسری
عافیت با عشق نبود سازگار عاشقی را کفر سازد یاددار
اقتدا گر تو به کفر من کنی با من این دم دست در گردن کنی
ور نخواهی کرد اینجا اقتدا خیز رو، اینک عصااینک ردا
شیخ عاشق گشته بس افتاده بود دل ز غفلت بر قضا بنهاده بود
آن زمان کاندر سرش مستی نبود یک نفس او را سر هستی نبود
این زمان چون شیخ عاشق گشت مست اوفتاد از پای و کلی شد ز دست
برنیامد با خود و رسوا شد او می نترسید از کسی، ترسا شد او
بود می بس کهنه دروی کارکرد شیخ را سرگشته چون پرگار کرد
پیر را می کهنه و عشق جوان دلبرش حاضر، صبوری کی توان
شد خراب آن پیرو شد از دست و مست مست و عاشق چون بود رفته ز دست
گفت بی طاقت شدم ای ماه روی از من بی دل چه می خواهی بگوی
گر به هشیاری نگشتم بت پرست پیش بت مصحف بسوزم مست مست
دخترش گفت این زمان مرد منی خواب خوش بادت که در خورد منی
پیش ازین در عشق بودی خام خام خوش بزی چون پخته گشتی والسلام
چون خبر نزدیک ترسایان رسید کان چنان شیخی ره ایشان گزید
شیخ را بردند سوی دیر مست بعد از آن گفتند تا زنار بست
شیخ چون در حلقهٔ زنار شد خرقه آتش در زد و در کار شد
دل ز دین خویشتن آزاد کرد نه ز کعبه نه ز شیخی یادکرد
بعد چندین سال ایمان درست این چنین نوباوه رویش بازشست
گفت خذلان قصد این درویش کرد عشق ترسازاده کار خویش کرد
هرچ گوید بعد ازین فرمان کنم زین بتر چه بود که کردم آن کنم
روز هشیاری نبودم بت پرست بت پرستیدم چو گشتم مست مست
بس کسا کز خمر ترک دین کند بی شکی ام الخبایث این کند
شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند هرچ گفتی کرده شد، دیگر چه ماند
خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق کس مبیناد آنچ من دیدم ز عشق
کس چو من از عاشقی شیدا شود و آن چنان شیخی چنین رسوا شود
قرب پنجه سال را هم بود باز موج می زد در دلم دریای راز
ذرهٔ عشق از کمین درجست چست برد ما را بر سر لوح نخست
عشق از این بسیار کردست و کند خرقه با زنار کردست و کند
تختهٔ کعبه است ابجد خوان عشق سرشناس غیب سرگردان عشق
این همه خود رفت برگوی اندکی تا تو کی خواهی شدن با من یکی
چون بنای وصل تو براصل بود هرچ کردم بر امید وصل بود
وصل خواهم و آشنایی یافتن چند سوزم در جدایی یافتن
باز دختر گفت ای پیر اسیر من گران کابینم و تو بس فقیر
سیم و زر باید مرا ای بی خبر کی شود بی سیم و زر کارت به سر
چون نداری تو سر خود گیر و رو نفقه ای بستان ز من ای پیر و رو
همچو خورشید سبک رو فرد باش صبرکن مردانه وار و مرد باش
شیخ گفت ای سرو قد سیم بر عهد نیکو می بری الحق به سر
کس ندارم جز تو ای زیبا نگار دست ازین شیوه سخن آخر بدار
هر دم از نوع دگر اندازیم در سراندازی و سر اندازیم
خون تو بی تو بخوردم هرچ بود در سر و کار تو کردم هرچ بود
در ره عشق تو هر چم بود شد کفر و اسلام و زیان و سود شد
چند داری بی قرارم ز انتظار تو ندادی این چنین با من قرار
جملهٔ یاران من برگشته اند دشمن جان من سرگشته اند
تو چنین و ایشان چنان، من چون کنم نه مرا دل ماند و نه جان ، چون کنم
دوستر دارم من ای عالی سرشت با تو در دوزخ که بی تو در بهشت
عاقبت چون شیخ آمد مرد او دل بسوخت آن ماه را از درد او
گفت کابین را کنون ای ناتمام خوک رانی کن مرا سالی مدام
تا چو سالی بگذرد، هر دو بهم عمر بگذاریم در شادی و غم
شیخ از فرمان جانان سرنتافت کانک سرتافت او ز جانان سرنیافت
رفت پیرکعبه و شیخ کبار خوک وانی کرد سالی اختیار
در نهاد هر کسی صد خوک هست خوک باید سوخت یا زنار بست
تو چنان ظن می بری ای هیچ کس کین خطر آن پیر را افتاد بس
در درون هر کسی هست این خطر سر برون آرد چو آید در سفر
تو ز خوک خویش اگر آگه نه ای سخت معذوری که مرد ره نه ای
گر قدم در ره نهی چون مرد کار هم بت و هم خوک بینی صد هزار
خوک کش، بت سوز، اندر راه عشق ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق
هم نشینانش چنان درماندند کز فرو ماندن به جان درماندند
چون بدیدند آن گرفتاری او بازگردیدند از یاری او
جمله از شومی او بگریختند در غم او خاک بر سر ریختند
بود یاری در میان جمع، چست پیش شیخ آمد که ای در کار سست
می رویم امروز سوی کعبه باز چیست فرمان، باز باید گفت راز
یا همه هم چون تو ترسایی کنیم خویش را محراب رسوایی کنیم
این چنین تنهات نپسندیم ما همچو تو زنار بربندیم ما
یا چو نتوانیم دیدت هم چنین زود بگریزیم بی تو زین زمین
معتکف در کعبه بنشینیم ما دامن از هستیت در چینیم ما
شیخ گفتا جان من پر درد بود هر کجا خواهید باید رفت زود
تا مرا جانست، دیرم جای بس دختر ترسام جان افزای بس
می ندانید، ارچه بس آزاده اید زانک اینجا جمله کار افتاده اید
گر شما را کار افتادی دمی هم دمی بودی مرا در هر غمی
باز گردید ای رفیقان عزیز می ندانم تا چه خواهد بود نیز
گر ز ما پرسند، برگویید راست کان ز پا افتاده سرگردان کجاست
چشم پر خون و دهن پر زهر ماند در دهان اژدهای دهر ماند
هیچ کافر در جهان ندهد رضا آنچ کرد آن پیر اسلام از قضا
موی ترسایی نمودندش ز دور شد ز عقل و دین و شیخی ناصبور
زلف او چون حلقه در حلقش فکند در زفان جملهٔ خلقش فکند
گر مرا در سرزنش گیرد کسی گو درین ره این چنین افتد بسی
در چنین ره کان نه بن دارد نه سر کس مبادا ایمن از مکر و خطر
این بگفت و روی از یاران بتافت خوک وانی را سوی خوکان شتافت
بس که یاران از غمش بگریستند گه ز دردش مرده گه می زیستند
عاقبت رفتند سوی کعبه باز مانده جان در سوختن، تن درگداز
شیخشان در روم تنها مانده داده دین در راه ترسا مانده
وانگه ایشان از حیا حیران شده هر یکی در گوشهٔ پنهان شده
شیخ را در کعبه یاری چست بود در ارادت دست از کل شست بود
بود بس بیننده و بس راهبر زو نبودی شیخ را آگاه تر
شیخ چون از کعبه شد سوی سفر او نبود آنجایگه حاضرمگر
چون مرید شیخ بازآمد بجای بود از شیخش تهی خلوت سرای
باز پرسید از مریدان حال شیخ باز گفتندش همه احوال شیخ
کز قضا او را چه بار آمد ببر وز قدر او را چه کار آمد به سر
موی ترسایی به یک مویش ببست راه بر ایمان به صد سویش ببست
عشق می بازد کنون با زلف و خال خرقه گشتش مخرقه، حالش محال
دست کلی بازداشت از طاعت او خوک وانی میکند این ساعت او
این زمان آن خواجهٔ بسیار درد بر میان زنار دارد چار کرد
شیخ ما گرچه بسی در دین بتاخت از کهن گبریش می نتوان شناخت
چون مرید آن قصه بشنود، از شگفت روی چون زر کرد و زاری درگرفت
با مریدان گفت ای تر دامنان در وفاداری نه مرد و نه زنان
یار کار افتاده باید صد هزار یار ناید جز چنین روزی به کار
گر شما بودید یار شیخ خویش یاری او از چه نگرفتید پیش
شرمتان باد، آخر این یاری بود حق گزاری و وفاداری بود
چون نهاد آن شیخ بر زنار دست جمله را زنار می بایست بست
از برش عمدا نمی بایست شد جمله را ترسا همی بایست شد
این نه یاری و موافق بودنست کانچ کردید از منافق بودنست
هرک یار خویش رایاور شود یار باید بود اگر کافرشود
وقت ناکامی توان دانست یار خود بود در کامرانی صد هزار
شیخ چون افتاد در کام نهنگ جمله زو بگریختید از نام و ننگ
عشق را بنیاد بر بد نامیست هرک ازین سر سرکشد از خامیست
جمله گفتند آنچ گفتی بیش ازین بارها گفتیم با او پیش ازین
عزم آن کردیم تا با او بهم هم نفس باشیم در شادی و غم
زهد بفروشیم و رسوایی خریم دین براندازیم و ترسایی خریم
لیک روی آن دید شیخ کارساز کز بر او یک به یک گردیم باز
چون ندید از یاری ما شیخ سود بازگردانید ما را شیخ زود
ما همه بر حکم او گشتیم باز قصه برگفتیم و ننهفتیم راز
بعد از آن اصحاب را گفت آن مرید گر شما را کار بودی بر مزید
جز در حق نیستی جای شما در حضورستی سرا پای شما
در تظلم داشتن در پیش حق هر یکی بردی از آن دیگر سبق
تا چو حق دیدی شما را بی قرار بازدادی شیخ را بی انتظار
گر ز شیخ خویش کردید احتراز از در حق از چه می گردید باز
چون شنیدند آن سخن از عجز خویش برنیاوردند یک تن سر ز پیش
مرد گفت اکنون ازین خجلت چه سود کار چون افتاد برخیزیم زود
لازم درگاه حق باشیم ما در تظلم خاک می پاشیم ما
پیرهن پوشیم از کاغذ همه در رسیم آخر به شیخ خود همه
جمله سوی روم رفتند از عرب معتکف گشتند پنهان روز و شب
بر در حق هر یکی را صد هزار گه شفاعت گاه زاری بود کار
هم چنان تا چل شبان روز تمام سرنپیچدند هیچ از یک مقام
جمله را چل شب نه خور بود و نه خواب هم چو شب چل روز نه نان و نه آب
از تضرع کردن آن قوم پاک در فلک افتاد جوشی صعب ناک
سبزپوشان در فراز و در فرود جمله پوشیدند از آن ماتم کبود
آخرالامر آنک بود از پیش صف آمدش تیر دعااندر هدف
بعد چل شب آن مرید پاک باز بود اندر خلوت از خود رفته باز
صبح دم بادی درآمد مشک بار شد جهان کشف بر دل آشکار
مصطفی را دید می آمد چو ماه در برافکنده دو گیسوی سیاه
سایهٔ حق آفتاب روی او صد جهان وقف یک سر موی او
می خرامید و تبسم می نمود هرک می دیدش درو گم می نمود
آن مرید آن را چو دید از جای جست کای نبی الله دستم گیر دست
رهنمای خلقی، از بهر خدای شیخ ما گم راه شد راهش نمای
مصطفی گفت ای بهمت بس بلند رو که شیخت را برون کردم ز بند
همت عالیت کار خویش کرد دم نزد تا شیخ را در پیش کرد
در میان شیخ و حق از دیرگاه بود گردی و غباری بس سیاه
آن غبار از راه او برداشتم در میان ظلمتش نگذاشتم
کردم از بهر شفاعت شب نمی منتشر بر روزگار او همی
آن غبار اکنون ز ره برخاستست توبه بنشسته گنه برخاستست
تو یقین می دان که صد عالم گناه از تف یک توبه برخیزد ز راه
بحراحسان چون درآید موج زن محو گرداند گناه مرد و زن
مرد از شادی آن مدهوش شد نعره ای زد کآسمان پرجوش شد
جملهٔ اصحاب را آگاه کرد مژدگانی داد و عزم راه کرد
رفت با اصحاب گریان و دوان تا رسید آنجا که شیخ خوک وان
شیخ را می دید چون آتش شده در میان بی قراری خوش شده
هم فکنده بود ناقوس مغان هم گسسته بود زنار از میان
هم کلاه گبرکی انداخته هم ز ترسایی دلی پرداخته
شیخ چون اصحاب را از دور دید خویشتن را در میان بی نور دید
هم ز خجلت جامه بر تن چاک کرد هم به دست عجز سر بر خاک کرد
گاه چون ابر اشک خونین برفشاند گاه از جان جان شیرین برفشاند
گه ز آتش پردهٔ گردون بسوخت گه ز حسرت در تن او خون بسوخت
حکمت اسرار قرآن و خبر شسته بودند از ضمیرش سر به سر
جمله با یاد آمدش یکبارگی بازرست از جهل و از بیچارگی
چون به حال خود فرونگریستی در سجود افتادی و بگریستی
هم چو گل در خون چشم آغشته بود وز خجالت در عرق گم گشته بود
چون بدیدند آنچنان اصحابناش مانده در اندوه و شادی مبتلاش
پیش او رفتند سرگردان همه وز پی شکرانه جان افشان همه
شیخ را گفتند ای پی برده راز میغ شد از پیش خورشید تو باز
کفر برخاست از ره و ایمان نشست بت پرست روم شد یزدان پرست
موج زد ناگاه دریای قبول شد شفاعت خواه کار تو رسول
این زمان شکرانه عالم عالمست شکر کن حق را چه جای ماتمست
منت ایزد را که در دریای قار کرده راهی همچو خورشید آشکار
آنک داند کرد روشن را سیاه توبه داند داد با چندین گناه
آتش توبه چو برافروزد او هرچ باید جمله بر هم سوزد او
قصه کوته می کنم، آن جایگاه بودشان القصه حالی عزم راه
شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز رفت با اصحاب خود سوی حجاز
دید از آن پس دختر ترسا به خواب کاوفتادی در کنارش آفتاب
آفتاب آنگاه بگشادی زبان کز پی شیخت روان شو این زمان
مذهب او گیرو خاک او بباش ای پلیدش کرده، پاک او بباش
او چو آمد در ره تو بی مجاز در حقیقت تو ره او گیر باز
از رهش بردی، به راه او درآی چون به راه آمد تو هم راهی نمای
ره زنش بودی بسی همره بباش چند ازین بی آگهی آگه بباش
چون درآمد دختر ترسا ز خواب نور می داد از دلش چون آفتاب
در دلش دردی پدید آمد عجب بی قرارش کرد آن درد از طلب
آتشی در جان سرمستش فتاد دست در دل زد،دل از دستش فتاد
می ندانست او که جان بی قرار در درون او چه تخم آورد بار
کار افتاد و نبودش هم دمی دید خود را در عجایب عالمی
عالمی کانجا نشان راه نیست گنگ باید شد، زفان را راه نیست
در زمان آن جملگی ناز و طرب هم چو باران زو فروریخت ای عجب
نعره زد جامه دران بیرون دوید خاک بر سر در میان خون دوید
با دل پردرد و شخص ناتوان از پی شیخ و مریدان شد دوان
هم چو ابر غرقه در خون می دوید پای داد از دست بر پی میدوید
می ندانست او که در صحرا و دشت از کدامین سوی می باید گذشت
عاجز و سرگشته می نالید خوش روی خود در خاک می مالید خوش
زار میگفت ای خدای کار ساز عورتی ام مانده از هر کار باز
مرد راه چون تویی را ره زدم تو مزن بر من که بی آگه زدم
بحر قهاریت رابنشان ز جوش می ندانستم، خطاکردم، بپوش
هرچ کردم بر من مسکین مگیر دین پذیرفتم ، مرا تو دست گیر
می بمیرم از کسم یاریم نیست حصه از عزت بجز خواریم نیست
شیخ را اعلام دادند از درون کامد آن دختر ز ترسایی برون
آشنایی یافت با درگاه ما کارش افتاد این زمان در راه ما
بازگرد و پیش آن بت بازشو بابت خود همدم و همساز شو
شیخ حالی بازگشت از ره چو باد باز شوری در مریدانش فتاد
جمله گفتندش ز سر بازت چه بود توبه و چندین تک و تازت چه بود
بار دیگر عشق بازی می کنی توبهٔ بس نانمازی می کنی
حال دختر شیخ با ایشان بگفت هرک آن بشنود ترک جان بگفت
شیخ و اصحابش ز پس رفتند باز تا شدند آنجا که بود آن دل نواز
زرد می دیدند چون زر روی او گم شده در گرد ره گیسوی او
برهنه پای و دریده جامه پاک بر مثال مرده ای بر روی خاک
چون بدید آن ماه شیخ خویش را غشی آورد آن بت دل ریش را
چون ببرد آن ماه را در غشی خواب شیخ بر رویش فشاند از دیده آب
چون نظر افکند بر شیخ آن نگار اشک می بارید چون ابر بهار
دیده برعهد وفای او فکند خویشتن در دست و پای او فکند
گفت از تشویر تو جانم بسوخت بیش ازین در پرده نتوانم بسوخت
برفکندم توبه تا آگه شوم عرضه کن اسلام تا با ره شوم
شیخ بر وی عرضهٔ اسلام داد غلغلی رد جملهٔ یاران فتاد
چون شد آن بت روی از اهل عیان اشک باران، موج زن شد در میان
آخر الامر آن صنم چون راه یافت ذوق ایمان در دل آگاه یافت
شد دلش از ذوق ایمان بی قرار غم درآمد گرد او بی غمگسار
گفت شیخا طاقت من گشت طاق من ندارم هیچ طاقت در فراق
می روم زین خاندان پر صداع الوداع ای شیخ عالم الوداع
چون مرا کوتاه خواهد شد سخن عاجزم، عفوی کن و خصمی مکن
این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند نیم جانی داشت برجانان فشاند
گشت پنهان آفتابش زیر میغ جان شیرین زو جدا شد ای دریغ
قطره ای بود او درین بحر مجاز سوی دریای حقیقت رفت باز
جمله چون بادی ز عالم می رویم رفت او و ما همه هم می رویم
زین چنین افتد بسی در راه عشق این کسی داند که هست آگاه عشق
هرچ می گویند در ره ممکنست رحمت و نومید و مکر و ایمنست
نفس این اسرار نتواند شنود بی نصیبه گوی نتواند ربود
این یقین از جان و دل باید شنید نه بنفس آب و گل باید شنید
جنگ دل با نفس هر دم سخت شد نوحه ای در ده که ماتم سخت شد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

شیخ سمعان پیرعهد خویش بود در کمال از هرچ گویم بیش بود

شیخ صنعان پیشوای زمانه خود بود و در کمالات و فضایل اخلاقی، از آنچه که به وصف درآید، فراتر بود.

نکته ادبی: پیرعهد به معنای سرآمد و پیشوای زمانه است.

شیخ بود او در حرم پنجاه سال با مرید چارصد صاحب کمال

او پنجاه سال در حرم کعبه به عبادت مشغول بود و چهارصد مریدِ کامل و دانشمند داشت.

نکته ادبی: صاحب کمال اشاره به مرتبه علمی و عرفانی بالای مریدان او دارد.

هر مریدی کان او بود ای عجب می نیاسود از ریاضت روز و شب

شگفتا که هیچ‌یک از مریدان او، حتی لحظه‌ای از عبادت و ریاضتِ شبانه‌روزی غافل نمی‌شدند.

نکته ادبی: ریاضت به معنای تمرین‌های سختِ معنوی برای تهذیب نفس است.

هم عمل هم علم با هم یار داشت هم عیان کشف هم اسرار داشت

او هم به دانش و آگاهی علمی آراسته بود و هم به عمل و عبادت؛ و به کشف و شهودات غیبی و اسرارِ نهان نیز دسترسی داشت.

نکته ادبی: عیان به معنای دیدنِ باطنی و شهودِ حقایق است.

قرب پنجه حج بجای آورده بود عمره عمری بود تا می کرده بود

او حدود پنجاه بار به حج رفته بود و تمام عمرش را در انجامِ عمره سپری کرده بود.

نکته ادبی: قرب پنجه به معنای نزدیک به پنجاه است.

خود صلوة وصوم بی حد داشت او هیچ سنت را فرو نگذاشت او

او نماز و روزه‌های بسیار به جای می‌آورد و هیچ عملِ مستحبی را ترک نمی‌کرد.

نکته ادبی: صلوة و صوم به معنای نماز و روزه است که در ادبیات کهن بسیار رایج است.

پیشوایانی که در عشق آمدند پیش او از خویش بی خویش آمدند

تمام پیشوایانِ بزرگی که در راهِ عشقِ الهی گام نهاده بودند، نزدِ او چنان خاضع بودند که گویی خویشتنِ خود را فراموش کرده بودند.

نکته ادبی: از خویش بی خویش آمدند کنایه از فنای در حضورِ مرشد است.

موی می بشکافت مرد معنوی در کرامات و مقامات قوی

این مردِ عارف در حلِ مشکلاتِ غامض چنان دقیق بود که مو را از ماست بیرون می‌کشید و در کرامات و مقاماتِ معنوی، بسیار قدرتمند بود.

نکته ادبی: مرد معنوی به کسی گفته می‌شود که با حقایق غیبی در ارتباط است.

هرک بیماری و سستی یافتی از دم او تن درستی یافتی

هرکس که دچارِ بیماری یا ضعفِ روحی یا جسمی می‌شد، با دمِ مسیحایی و نگاهِ او به سلامت و عافیت می‌رسید.

نکته ادبی: دم در اینجا کنایه از نَفَسِ روحانی و تأثیرِ کلامِ شیخ است.

خلق را فی الجمله در شادی و غم مقتدایی بود در عالم علم

خلاصه آنکه او در تمامِ امورِ زندگی، چه در شادی و چه در غم، پیشوا و مقتدای مردم در دنیای دانش و معرفت بود.

نکته ادبی: فی الجمله قیدی برای بیانِ خلاصه و کلیتِ موضوع است.

گرچه خود را قدوهٔ اصحاب دید چند شب بر هم چنان در خواب دید

با اینکه او خود را پیشوای مریدان می‌دانست، اما چند شبِ پی‌درپی خوابی دید.

نکته ادبی: قدوه به معنای الگو و پیشواست.

کز حرم در رومش افتادی مقام سجده می کردی بتی را بر دوام

در خواب دید که در شهر روم اقامت دارد و پیوسته بتی را پرستش می‌کند.

نکته ادبی: روم در ادبیات عرفانی نمادِ کفر و سرزمینِ بیگانگی است.

چون بدید این خواب بیدار جهان گفت دردا و دریغا این زمان

چون آن عارفِ بیدار و آگاه از این خواب مطلع شد، با درد و دریغ گفت که چه بر سر من آمده است.

نکته ادبی: بیدارِ جهان در تضاد با خواب دیدن، بر آگاهیِ معنویِ او تأکید دارد.

یوسف توفیق در چاه اوفتاد عقبهٔ دشوار در راه اوفتاد

مانندِ یوسف که به چاه افتاد، من نیز در دامِ بزرگی گرفتار شده‌ام و راهِ دشواری پیشِ رو دارم.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان یوسف پیامبر و افتادن در چاه دارد.

من ندانم تا ازین غم جان برم ترک جان گفتم اگر ایمان برم

نمی‌دانم که آیا از این غم جان سالم به در می‌برم یا خیر؛ اما اگر ایمانم را حفظ کنم، دیگر به جانِ خود اهمیتی نمی‌دهم.

نکته ادبی: ترکِ جان گفتن کنایه از دست شستن از تعلقات دنیوی است.

نیست یک تن بر همه روی زمین کو ندارد عقبه ای در ره چنین

در سراسرِ دنیا، کسی نیست که در راهِ حق با چنین موانع و عقبه‌های دشواری روبرو نباشد.

نکته ادبی: عقبه استعاره از سختی‌های مسیرِ سلوک است.

گر کند آن عقبه قطع این جایگاه راه روشن گرددش تا پیشگاه

اگر کسی بتواند این عقبه و مانع را پشتِ سر بگذارد، راه برایش روشن شده و به درگاهِ الهی خواهد رسید.

نکته ادبی: پیشگاه استعاره از حضورِ قربِ حق است.

ور بماند در پس آن عقبه باز در عقوبت ره شود بر وی دارز

و اگر در پسِ آن عقبه بماند، در عذاب و سختی گرفتار خواهد شد و راه بر او بسته خواهد ماند.

نکته ادبی: عقوبت به معنای مجازات و سختیِ ناشی از بازماندن در سلوک است.

آخر از ناگاه پیر اوستاد با مریدان گفت کارم اوفتاد

سرانجام، آن پیرِ استاد ناگهان به مریدانش گفت که در کارِ من گرهی افتاده است.

نکته ادبی: کارم اوفتاد کنایه از روی دادنِ حادثه‌ای است که روندِ طبیعی زندگی را مختل می‌کند.

می بباید رفت سوی روم زود تا شود تدبیر این معلوم زود

باید هرچه زودتر به سمتِ شهر روم برویم تا تدبیر و راهِ حلِ این مسئله مشخص شود.

نکته ادبی: تدبیر در اینجا به معنایِ جستجوی راهِ چاره برای گره‌گشاییِ از ماجرای خواب است.

چار صد مرد مرید معتبر پس روی کردند با او در سفر

چهارصد مریدِ معتبر و سرشناس، همراه با او راهیِ این سفر شدند.

نکته ادبی: پس روی کردن کنایه از به دنبالِ کسی رفتن است.

می شدند از کعبه تا اقصای روم طوف می کردند سر تا پای روم

آنها از کعبه راهی شدند و تا دورترین نقاطِ روم را گشتند و همه جای آن را بررسی کردند.

نکته ادبی: اقصای روم به معنای دورترین نقاطِ سرزمینِ روم است.

از قضا را بود عالی منظری بر سر منظر نشسته دختری

به‌طور اتفاقی، در آنجا بنای زیبایی دیدند و دختری بر بالای آن نشسته بود.

نکته ادبی: منظر در اینجا به معنای ایوان یا جایگاهِ بلندِ عمارت است.

دختری ترسا و روحانی صفت در ره روح الله اش صد معرفت

دختری مسیحی و روحانی‌چهره که در مسیرِ عشقِ حقیقی، به اندازه صدها عارف شناخت داشت.

نکته ادبی: ترسا در ادبیات عرفانی نمادِ زیبایی و دلبری است.

بر سپهر حسن در برج جمال آفتابی بود اما بی زوال

او در آسمانِ زیبایی و در برجِ جمال، مانندِ خورشیدی بود که هرگز زوال نمی‌یافت.

نکته ادبی: بی زوال بودن خورشید کنایه از زیباییِ ابدی و همیشگی اوست.

آفتاب از رشک عکس روی او زردتر از عاشقان در کوی او

خورشید از حسادتِ درخششِ روی او، از عاشقانی که در کوی او بودند، زردروتر شده بود.

نکته ادبی: زردتر از عاشقان کنایه از رنج و بیماریِ عشق است.

هرک دل در زلف آن دلدار بست از خیال زلف او زنار بست

هرکس دل به زلفِ آن دختر می‌بست، در واقع با خیالِ آن زلف، آماده کفر و دوری از دین می‌شد.

نکته ادبی: زنار بستن کنایه از گرویدن به کفر و ترکِ آیینِ مسلمانی است.

هرک جان بر لعل آن دلبر نهاد پای در ره نانهاده سرنهاد

هرکس جان بر لبِ سرخِ آن دلبر می‌نهاد، پیش از آنکه قدم در راه بگذارد، جانش را فدا کرده بود.

نکته ادبی: لعل کنایه از لبِ سرخ است.

چون صبا از زلف او مشکین شدی روم از آن مشکین صفت پر چین شدی

وقتی نسیمِ صبا از زلفِ او عبور می‌کرد، تمامِ سرزمینِ روم از بوی خوشِ زلفش پر از گره و پیچ‌وتاب می‌شد.

نکته ادبی: مشکین شدن کنایه از بوی خوش و سیاهیِ زلف است.

هر دو چشمش فتنهٔ عشاق بود هر دو ابرویش به خوبی طاق بود

چشمانِ او فتنه و آشوبِ دلِ عاشقان بود و ابروهایش در زیبایی بی‌نظیر و یگانه بودند.

نکته ادبی: طاق کنایه از منحصر به فرد بودن و بی‌مانند بودن است.

چون نظر بر روی عشاق او فکند جان به دست غمزه با طاق او فکند

وقتی به عاشقانِ خود نگاه می‌کرد، جانِ آن‌ها را با گوشه چشم و نازِ خود از میان می‌برد.

نکته ادبی: غمزه به معنای اشاره با چشم و ناز و کرشمه است.

ابرویش بر ماه طاقی بسته بود مردمی بر طاق او بنشسته بود

ابروانش بر پیشانیِ چون ماهش، طاقی بلند بسته بود و گویی مردمانی در آن طاق ساکن بودند.

نکته ادبی: مردمی در اینجا ایهام دارد: هم به معنای مردمکِ چشم و هم به معنای انسانیت و لطف.

مردم چشمش چو کردی مردمی صید کردی جان صد صد آدمی

مردمکِ چشمش وقتی از سرِ لطف نگاه می‌کرد، جانِ صدها نفر را به شکار می‌برد.

نکته ادبی: مردمِ چشم به معنای مردمکِ چشم است.

روی او در زیر زلف تاب دار بود آتش پارهٔ بس آب دار

چهره‌اش در زیرِ گیسوانِ پرتاب و پیچ‌دارش، مانندِ آتش‌پاره‌ای درخشان و پرطراوت بود.

نکته ادبی: آب‌دار در وصفِ زیبایی به معنای درخشان و باطراوت است.

لعل سیرابش جهانی تشنه داشت نرگس مستش هزاران دشنه داشت

لبانِ سرخِ سیرابش، جهانی را تشنه‌کام کرده بود و چشمانِ مستش مانندِ هزاران دشنه آماده‌ زخم زدن بود.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم است.

گفت را چون بر دهانش ره نبود از دهانش هر که گفت آگه نبود

دهانش چنان کوچک بود که گویی راهی برای گفتار نداشت و کسی نمی‌توانست آن را ببیند یا از وجودش آگاه شود.

نکته ادبی: مبالغه در کوچک بودنِ دهان برای نشان دادنِ ظرافتِ بیش از حد است.

همچو چشم سوزنی شکل دهانش بسته زناری چو زلفش بر میانش

دهانش مانندِ چشمِ سوزن باریک بود و میانِ کمرش مانندِ زلفش با زنار بسته شده بود.

نکته ادبی: تشبیه دهان به چشم سوزن برای نشان دادنِ کوچکیِ بی‌نهایت است.

چاه سیمین در زنخدان داشت او همچو عیسی در سخن آن داشت او

او گودیِ کوچکی در چانه داشت و در سخن گفتن، همانندِ عیسی مسیح، جان‌بخش بود.

نکته ادبی: چاهِ سیمین کنایه از گودیِ چانه است که به زیباییِ صورت می‌افزاید.

صد هزاران دل چو یوسف غرق خون اوفتاده در چه او سرنگون

صدها هزار دل مانندِ یوسف در چاهِ چانه‌اش غرق شده و سرنگون گشته بودند.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف در چاه برای نشان دادنِ جاذبه‌ی ویرانگرِ زیبایی.

گوهری خورشیدفش در موی داشت برقعی شعر سیه بر روی داشت

او گوهری خورشیدمانند در میانِ موهایش داشت و برقعی از موهای سیاه بر چهره افکنده بود.

نکته ادبی: برقع به معنای نقاب است.

دختر ترسا چو برقع بر گرفت بند بند شیخ آتش درگرفت

دخترِ مسیحی وقتی نقاب را از چهره برداشت، شعله‌ی عشق تمامِ بندبندِ وجودِ شیخ را به آتش کشید.

نکته ادبی: آتش درگرفت استعاره از فورانِ ناگهانیِ عشق است.

چون نمود از زیر برقع روی خویش بست صد زنارش از یک موی خویش

وقتی چهره‌اش را از زیر نقاب نمایان کرد، با همان یک تارِ موی خود، صدها زنار بر جانِ شیخ بست.

نکته ادبی: زنار بستن کنایه از گرفتار شدن در دامِ عشقِ کافرانه است.

گرچه شیخ آنجا نظر در پیش کرد عشق آن بت روی کارخویش کرد

با اینکه شیخ می‌خواست نگاهش را بپوشاند، اما عشقِ آن زیبا، کارِ خودش را کرد و او را مغلوب ساخت.

نکته ادبی: کارِ خویش کرد کنایه از قدرتِ تسلطِ عشق بر عقل است.

شد به کل از دست و در پای اوفتاد جای آتش بود و برجای اوفتاد

شیخ به کلی از خود بیخود شد و به پای دختر افتاد؛ چرا که دلش در آتشِ عشق سوخته بود.

نکته ادبی: جای آتش بودن استعاره از شدتِ تلاطمِ درونی و شورِ عشق است.

هرچ بودش سر به سر نابود شد ز آتش سودا دلش چون دود شد

هرچه از هستی و آگاهی برایش باقی مانده بود، نابود شد و دلش از آتشِ سودای عشق به دود تبدیل گشت.

نکته ادبی: سودا استعاره از عشقِ دیوانه‌وار است.

عشق دختر کرد غارت جان او کفر ریخت از زلف بر ایمان او

عشقِ آن دختر، جانِ شیخ را به غارت برد و زلفش، کفر را بر ایمانِ او سرازیر کرد.

نکته ادبی: غارتِ جان کنایه از سلبِ اختیار و آگاهی از عاشق است.

شیخ ایمان داد و ترسایی خرید عافیت بفروخت رسوایی خرید

شیخ ایمانِ خود را داد و عشقِ ترسایی را خرید و سلامت و عافیت را با رسوایی عوض کرد.

نکته ادبی: خرید و فروختن استعاره از انتخابِ مسیرِ عشق در برابرِ آسایش است.

عشق برجان و دل او چیر گشت تا ز دل نومید وز جان سیر گشت

عشق بر جان و دلِ او چیره شد، تا جایی که از دلِ خود ناامید و از جانِ خود سیر شد.

نکته ادبی: چیر گشت به معنای مسلط شدن و غلبه کردن است.

گفت چون دین رفت چه جای دلست عشق ترسازاده کاری مشکل است

با خود گفت وقتی دین و ایمان رفت، دیگر جایی برای دل باقی نمی‌ماند و عشقِ دختری ترسا، کاری بسیار دشوار است.

نکته ادبی: کاری مشکل است اشاره به پیچیدگیِ رهایی از این بندِ عشق دارد.

چون مریدانش چنین دیدند زار جمله دانستند کافتادست کار

وقتی مریدانش شیخ را در چنین وضعیتی زار و پریشان دیدند، همگی دانستند که کارش به جای باریک کشیده است.

نکته ادبی: افتادست کار کنایه از رسیدنِ بلا و گرفتاری به حدِ اعلا است.

سر به سر در کار او حیران شدند سرنگون گشتند و سرگردان شدند

همگان از رفتار و احوالِ او دچار حیرت و سرگشتگی شدند و در این میان، خود نیز سرگشته و بی‌یار و یاور ماندند.

نکته ادبی: تکرارِ «سر» در «سر به سر» و «سرنگون» و «سرگردان» آرایهٔ جناس و اشتقاق را پدید آورده است.

پند دادندش بسی سودی نبود بودنی چون بود به بودی نبود

او را بسیار پند و اندرز دادند اما هیچ فایده‌ای نداشت، چرا که آن‌چه باید رخ می‌داد، مقدّر بود و نصیحت بر امری که از پیش تعیین شده، اثر نمی‌کند.

نکته ادبی: مصراع دوم به تقدیرگراییِ عارفانه اشاره دارد که رخدادها خارج از ارادهٔ آدمی است.

هرک پندش داد فرمان می نبرد زانک دردش هیچ درمان می نبرد

هر کس که او را پند می‌داد، کلامش را نمی‌پذیرفت، زیرا دردِ او (عشق) درمانی نداشت که با پند و نصیحتِ دیگران بهبود یابد.

نکته ادبی: ایهام در واژه «درد»؛ هم به معنای عشق و هم به معنای بیماری که در اینجا یکی است.

عاشق آشفته فرمان کی برد درد درمان سوز درمان کی برد

آیا عاشقِ شیدا، فرمانِ کسی را می‌پذیرد؟ و آیا دردی که خود درمان‌سوز است (عشق)، با درمان‌های معمولی آرام می‌گیرد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر غیرممکن بودنِ درمانِ عشق با منطق.

بود تا شب همچنان روز دراز چشم بر منظر، دهانش مانده باز

شب همانند روز، طولانی و کشدار می‌گذشت و او تمامِ شب چشم‌انتظارِ یار، بی‌قرار و حیران مانده بود.

نکته ادبی: توصیف وضعیتِ انتظار که زمان را برای عاشق کش‌دار و بی‌نهایت جلوه می‌دهد.

چون شب تاریک در شعر سیاه شد نهان چون کفر در زیر گناه

شبِ تاریک، در سیاهیِ موهای او پنهان شد، درست همان‌گونه که کفر در پسِ گناه و شرک مستور می‌شود.

نکته ادبی: استعاره‌سازی برای سیاهیِ موی معشوق و شب.

هر چراغی کان شب اختر درگرفت از دل آن پیر غم خور درگرفت

هر نوری (ستاره‌ای) که آن شب در آسمان می‌درخشید، از دلِ پردردِ آن پیرِ عاشق برمی‌آمد و شعله‌ور می‌شد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اغراق‌آمیز برای نشان دادنِ شدتِ درونیِ سوز و گداز.

عشق او آن شب یکی صد بیش شد لاجرم یک بارگی بی خویش شد

آتشِ عشقِ او در آن شب صدچندان شد و به همین دلیل، او یک‌باره از خویشتنِ خویش بیگانه شد و از خود بی‌خود گشت.

نکته ادبی: اشاره به مرحلهٔ فنا که در آن عاشق پیوندش را با خودِ دنیوی می‌گسلد.

هم دل از خود هم ز عالم برگرفت خاک بر سر کرد و ماتم درگرفت

او هم از خویشتنِ خود و هم از تعلقاتِ دنیا دل برید، بر سرِ خود خاکِ ماتم ریخت و در سوگِ خود نشست.

نکته ادبی: کنایه از ترکِ تمامِ وابستگی‌های دنیوی و رسیدن به مرحلهٔ سوگواری برایِ خویشتن.

یک دمش نه خواب بود و نه قرار می طپید از عشق و می نالید زار

حتی یک لحظه هم خواب به چشمانش راه نیافت و آرام نگرفت؛ مدام از سوزِ عشق به خود می‌پیچید و با صدای بلند ناله سر می‌داد.

نکته ادبی: توصیفِ بی‌آرامیِ سالک در شبِ وصل/هجران.

گفت یا رب امشبم را روز نیست یا مگر شمع فلک را سوز نیست

با خدا مناجات می‌کرد که آیا شبِ من هرگز به پایان نمی‌رسد؟ یا مگر شمعِ خورشید در آسمان خاموش شده است که روز نمی‌شود؟

نکته ادبی: استعارهٔ «شمعِ فلک» برای خورشید.

در ریاضت بوده ام شبها بسی خود نشان ندهد چنین شبهاکسی

من شب‌های بسیاری را در عبادت و ریاضت گذرانده‌ام، اما هرگز شبی به این سیاهی و طولانی را تجربه نکرده‌ام.

نکته ادبی: مقایسهٔ رنجِ عشق با ریاضت‌های گذشته.

همچو شمع از سوختن خوابم نماند بر جگر جز خون دل آبم نماند

مانند شمع از شدتِ سوختن، خواب از چشمانم پریده و در جگرم به جز خونِ دل، هیچ آبی نمانده است (اشاره به پایانِ طاقت).

نکته ادبی: تمثیل شمع که نمادِ سوختن و فنا شدن است.

همچو شمع از تفت و سوزم می کشند شب همی سوزند و روزم می کشند

مانند شمع با گرمی و سوزم مرا نابود می‌کنند؛ شب‌ها در حالِ سوختن و روزها نیز همچنان در حالِ کشته شدن هستم.

نکته ادبی: تشبیه به شمع که در دو حالتِ شب و روز، نابودیِ عاشق را تصویر می‌کند.

جمله شب در خون دل چون مانده ام پای تا سر غرقه در خون مانده ام

تمامِ شب را در خونِ دلِ خود غوطه‌ور بودم و از سر تا پا در دریایی از خون غرق شده‌ام.

نکته ادبی: توصیفِ غلبهٔ اندوه که به صورتِ خونِ دل بر کلِ وجودِ او اثر گذاشته است.

هر دم از شب صد شبیخون بگذرد می ندانم روز خود چون بگذرد

در هر لحظه از شب، گویی صد شبیخون به جانم می‌زند؛ نمی‌دانم این روزِ من چگونه سپری خواهد شد.

نکته ادبی: استفاده از واژه «شبیخون» برای حملهٔ هجومِ افکار و رنج‌ها.

هرکه رایک شب چنین روزی بود روز و شب کارش جگر سوزی بود

هر کسی که یک شب این‌چنین رنجی را تجربه کند، تا ابد کارش تنها جگرسوزی و آه و ناله خواهد بود.

نکته ادبی: تعمیمِ تجربهٔ شخصی به قاعده‌ای کلی برای اهلِ درد.

روز و شب بسیار در تب بوده ام من به روز خویش امشب بوده ام

من در تمامِ عمرم شب و روز در تب و بیماری بوده‌ام، اما امشب را در اوجِ تب و بی‌خودی گذراندم.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ رنجِ فعلی با دردهای پیشین.

کار من روزی که می پرداختند از برای این شبم می ساختند

روزی که تقدیرِ مرا می‌نوشتند و برایم سرنوشت رقم می‌زدند، گویی همه‌اش را برای همین شبِ سختِ من آماده کرده بودند.

نکته ادبی: بیانِ غایت‌گرایی در تقدیر.

یا رب امشب را نخواهد بود روز شمع گردون را نخواهد بود سوز

خدایا! آیا این شب هرگز صبح نخواهد شد؟ آیا خورشید (شمعِ گردون) دیگر نوری نخواهد داشت؟

نکته ادبی: تداومِ استعارهٔ شمع برای خورشید.

یا رب این چندین علامت امشبست یا مگر روز قیامت امشبست

خدایا! آیا این همه علائمِ عجیب و دشواری برای امشب است؟ یا نکند که امشب، روزِ قیامت است که این‌چنین هولناک می‌گذرد؟

نکته ادبی: تشبیه هولِ عشق به هولِ قیامت.

یا از آهم شمع گردون مرده شد یا ز شرم دلبرم در پرده شد

یا به خاطرِ سوزِ آهِ من است که خورشیدِ آسمان خاموش شده، یا معشوقم از شرمِ من در پرده و نهان شده است؟

نکته ادبی: طرحِ احتمالاتِ عاشقانه برای وضعیتِ موجود.

شب دراز است و سیه چون موی او ورنه صد ره مردمی بی روی او

شب بسیار طولانی و مانندِ موی او سیاه است؛ وگرنه صد بار بدونِ دیدنِ روی او جان می‌سپردم.

نکته ادبی: تشبیه شب به موی معشوق.

می بسوزم امشب از سودای عشق می ندارم طاقت غوغای عشق

امشب از سودای عشق می‌سوزم و دیگر توان و طاقتِ تحملِ هیاهوی این عشق را ندارم.

نکته ادبی: اقرار به ضعف در برابرِ سیلانِ عشق.

عمر کو تا وصف غم خواری کنم یا به کام خویشتن زاری کنم

عمر و فرصتی باقی نمانده تا بتوانم غم‌خواری کنم یا به دلخواه خود ناله و زاری کنم.

نکته ادبی: تکرار واژه «کو» در ابیات بعدی که نشان‌دهندهٔ حسرت و جستجوی بی‌پایان است.

صبر کو تا پای در دامن کشم یا چو مردان رطل مردافکن کشم

صبر و شکیبایی کجاست تا به کناری کشم و گوشه‌گیری کنم یا مانندِ مردانِ میدان، جامی از بلا بنوشم؟

نکته ادبی: «پای در دامن کشیدن» کنایه از خلوت‌گزینی و عزلت است.

بخت کو تا عزم بیداری کند یا مرا در عشق او یاری کند

بخت و اقبال کجاست که مرا یاری کند تا عزمِ بیداری کنم و در راهِ عشقِ او به من کمک کند؟

نکته ادبی: اشاره به نقشِ بخت و اقبال در سلوکِ عارفانه.

عقل کو تا علم در پیش آورم یا به حیلت عقل در بیش آورم

عقل کجاست تا با علم و دانش به جنگِ این پریشانی بروم یا با حیله و تدبیرِ عقل، از این مهلکه فرار کنم؟

نکته ادبی: تضادِ عقل با وضعیتِ شوریدگی.

دست کو تا خاک ره بر سر کنم یا ز زیر خاک و خون سر برکنم

دستی نیست که خاکِ راه را بر سر بریزم و به نشانِ ماتم، یا از زیرِ آوارِ خاک و خون، سر برآورم؟

نکته ادبی: تصویرِ مرگ‌گونهٔ عاشق که خود را مدفون در بلا می‌بیند.

پای کو تا بازجویم کوی یار چشم کو تا بازبینم روی یار

پایی نیست تا به جستجوی کوی یار بروم و چشمی که دوباره روی یار را ببینم؟

نکته ادبی: استیصال در نداشتنِ ابزارِ فیزیکی برای وصل.

یار کو تا دل دهد در یک غمم دست کو تا دست گیرد یک دمم

یاری هست که در غمِ من شریک شود و با دستی، دستم را بگیرد؟

نکته ادبی: تمنایِ همدردی در اوجِ تنهایی.

زور کو تا ناله و زاری کنم هوش کو تا ساز هشیاری کنم

زور و توانی برای ناله و زاری نیست و هوشی نمانده که بتوانم در حالتِ هشیاری و تعادل باقی بمانم.

نکته ادبی: اعتراف به فروپاشیِ تمامِ قوای روحی و جسمی.

رفت عقل و رفت صبر و رفت یار این چه عشق است این چه درد است این چه کار

عقل و صبر و همراهیِ دوستان همه رفت؛ این چه نوع عشقی و چه دردِ غریبی است که چنین با من کرد؟

نکته ادبی: پرسشی وجودی در حیرت از کارِ عشق.

جملهٔ یاران به دلداری او جمع گشتند آن شب از زاری او

تمامیِ دوستان و یاران، آن شب از صدای ناله و زاریِ او، بر گردش جمع شدند تا او را دلداری دهند.

نکته ادبی: تغییرِ لحنِ راوی به بیانِ واکنشِ محیط.

همنشینی گفتش ای شیخ کبار خیز این وسواس را غسلی برآر

یکی از همنشینان به او گفت: ای شیخِ بزرگوار، برخیز و غسلی کن تا این وسواس و پریشانی از وجودت پاک شود.

نکته ادبی: پیشنهادِ راه‌حل‌های فقهی برای مشکلی عرفانی.

شیخ گفتش امشب از خون جگر کرده ام صد بار غسل ای بی خبر

شیخ به او پاسخ داد: ای نادان، من امشب صدها بار با خونِ دل غسل کرده‌ام (یعنی پاک‌تر از هر غسلی شده‌ام).

نکته ادبی: تضاد میانِ طهارتِ ظاهری و طهارتِ عارفانه.

آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست کی شود کار تو بی تسبیح راست

دیگری گفت تسبیحت کجاست؟ بدونِ تسبیح، کارِ تو و عبادتت سامان نمی‌گیرد.

نکته ادبی: تأکید بر ابزارِ ظاهریِ ذکر.

گفت تسبیحم بیفکندم ز دست تا توانم بر میان زنار بست

شیخ گفت تسبیحم را از دست افکندم تا بتوانم زنار ببندم (کنایه از گذشتن از دینِ رسمی و ورود به دایرهٔ عاشقان).

نکته ادبی: تضادِ تسبیح (نماد مسلمانی) و زنار (نمادِ عشق و بیگانگی از شریعتِ ظاهری).

آن دگر یک گفت ای پیرکهن گر خطایی رفت بر تو توبه کن

دیگری گفت ای پیرِ دانا، اگر خطایی از تو سر زده، توبه کن.

نکته ادبی: توصیه به بازگشت به روالِ عادی از طریقِ توبه.

گفت کردم توبه از ناموس و حال تایبم از شیخی و حال و محال

شیخ گفت: من از ناموس و اعتبارِ ظاهری و از این شیخی و حالاتِ پوشالی توبه کردم.

نکته ادبی: واژگونیِ معنای توبه؛ توبه ازِ زهدِ ظاهری.

آن دگر یک گفت ای دانای راز خیز خود را جمع کن اندر نماز

دیگری گفت ای دانا، برخیز و خود را در نماز جمع و جور کن.

نکته ادبی: اشاره به بایستگیِ حضورِ قلب در نماز.

گفت کو محراب روی آن نگار تا نباشد جز نمازم هیچ کار

شیخ گفت: محرابِ عبادتِ من روی آن معشوق است؛ اگر او نباشد، دیگر هیچ نمازی ندارم.

نکته ادبی: تعویضِ قبلهٔ نماز از خدا به معشوقِ مجازی/حقیقی.

آن دگر یک گفت تا کی زین سخن خیز در خلوت خدا را سجده کن

دیگری گفت تا کی این حرف‌ها را می‌زنی؟ برخیز و در خلوت خدا را سجده کن.

نکته ادبی: درخواستِ انجامِ سنتِ عبادی.

گفت اگر بت روی من اینجاستی سجده پیش روی او زیباستی

شیخ گفت: اگر آن بتی که من می‌پرستم اینجا باشد، سجده کردن در پیشِ روی او زیباست (نه سجده به درگاهِ دیگر).

نکته ادبی: تمثیلِ بت‌پرستی در مسلکِ عشق.

آن دگر گفتش پشیمانیت نیست یک نفس درد مسلمانیت نیست

دیگری گفت: آیا ذره‌ای پشیمانی در وجودت نیست؟ کوچک‌ترین دردی از مسلمانی در دلت نمانده است؟

نکته ادبی: پرسش در موردِ ایمانِ شیخ.

گفت کس نبود پشیمان بیش ازین تا چرا عاشق نبودم پیش ازین

شیخ گفت: هیچ‌کس پشیمان‌تر از من نیست؛ پشیمانیِ من از این است که چرا زودتر از این عاشق نشدم.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ معنایی برایِ توجیهِ عشق.

آن دگر گفتش که دیوت راه زد تیر خذلان بر دلت ناگاه زد

دیگری گفت: شیطان تو را گمراه کرده و تیرِ ناامیدی و تباهی ناگاه بر دلت نشسته است.

نکته ادبی: تفسیرِ عاشقانه از نگاهِ منکران (شیطان‌زدگی).

گفت گر دیوی که راهم می زند گو بزن چون چست و زیبا می زند

شیخ گفت: اگر این شیطان است که مرا راه می‌برد، بگذار بزند، زیرا بسیار زیبا و چست مرا به بازی گرفته است.

نکته ادبی: پذیرشِ هجر و گمراهی به عنوانِ بخشی از سیرِ عشق.

آن دگر گفتش که هرک آگاه شد گوید این پیر این چنین گمراه شد

دیگری گفت هر کس از حالِ تو آگاه شود، می‌گوید که این شیخِ بزرگ گمراه شده است.

نکته ادبی: بیانِ قضاوتِ جامعه از حالِ عارف.

گفت من بس فارغم از نام وننگ شیشهٔ سالوس بشکستم به سنگ

شیخ گفت من از تمامِ نام و ننگ و شهرت فارغم؛ شیشه‌ی سالوس و ریاکاری را با سنگ شکسته‌ام.

نکته ادبی: استعارهٔ شیشه برای ریاکاری و سنگ برای حقیقتِ عشق.

آن دگر گفتش که یاران قدیم از تو رنجورند و مانده دل دو نیم

یارانِ قدیمی و همراهانِ پیشین به او گفتند که از وضعیت تو اندوهگین‌اند و دلشان از دیدنِ حال و روزِ تو دو نیم شده است.

نکته ادبی: «دل دو نیم شدن» کنایه‌ای از نهایتِ اندوه و غم‌خواری است.

گفت چون ترسا بچه خوش دل بود دل ز رنج این و آن غافل بود

پاسخ داد که چون آن دخترِ ترسا در دلم نشسته و خوش‌دل و شادمان هستم، از رنج و ملامتِ این و آن بی‌خبرم.

نکته ادبی: «ترسا» در متونِ عرفانی نمادِ بیگانگی با رسمِ دینداریِ مرسوم و نشانِ عشقِ زمینی است.

آن دگر گفتش که با یاران بساز تا شویم امشب بسوی کعبه باز

دیگری به او گفت که با همراهان هماهنگ شو و راه بیا تا امشب به سویِ کعبه بازگردیم.

نکته ادبی: «بساز» در اینجا به معنایِ همراهی و کوتاه آمدن از مواضعِ خود است.

گفت اگر کعبه نباشد دیر هست هوشیار کعبه ام در دیر مست

گفت اگر کعبه نیست، دیر (صومعه) هست؛ من که عاشق هستم، در این دیر نیز به دنبالِ کعبهٔ مقصودِ خود می‌گردم.

نکته ادبی: «دیر» کنایه از مکانِ عشق و بی‌خودی است که در تضاد با کعبه قرار گرفته است.

آن دگر گفت این زمان کن عزم راه در حرم بنشین و عذر من بخواه

دیگری گفت اکنون عزمِ سفر کن و به حرم بازگرد و از خدا طلبِ آمرزش کن.

نکته ادبی: «عزمِ راه» اشاره به بازگشت از سفرِ خطا و توبه است.

گفت سر بر آستان آن نگار عذر خواهم خواست، دست از من بدار

گفت من عذرخواهی و توبه‌ام را فقط بر آستانِ آن معشوق انجام خواهم داد، پس مرا به حالِ خود بگذار.

نکته ادبی: «آستان» نمادِ درگاهِ بندگی است که در اینجا برای معشوقِ زمینی به کار رفته است.

آن دگر گفتش که دوزخ در ره است مرد دوزخ نیست هرکو آگهست

دیگری به او هشدار داد که در این مسیر، دوزخ (عاقبتِ بد) در انتظارِ توست و هر که دانا باشد، چنین راهی را نمی‌رود.

نکته ادبی: «آگه» به معنایِ هوشیار و عارف به حقیقت است.

گفت اگر دوزخ شود هم راه من هفت دوزخ سوزد از یک آه من

گفت اگر دوزخ هم همسفرِ من شود، با یک آهِ سوزناکِ من، هر هفت دوزخ شعله‌ور شده و می‌سوزد.

نکته ادبی: «آه» نمادِ قدرتِ عشق است که بر عذابِ الهی نیز غلبه می‌کند.

آن دگر گفتش که امید بهشت باز گرد و توبه کن زین کار زشت

دیگری او را به امیدِ بهشت فراخواند و گفت بازگرد و از این کارِ ناپسند توبه کن.

نکته ادبی: «کارِ زشت» از نگاهِ یاران، همان عشقِ نامتعارفِ شیخ است.

گفت چون یار بهشتی روی هست گر بهشتی بایدم این کوی هست

گفت وقتی معشوقی به زیباییِ حوریانِ بهشتی دارم، اگر بهشتی هم بخواهم، همین کویِ اوست.

نکته ادبی: تغییرِ معنایِ بهشت از جایگاهی اخروی به حضورِ معشوق.

آن دگر گفتش که از حق شرم دار حق تعالی را به حق آزرم دار

دیگری گفت از خدا شرم کن و حقِ خداوند را در رفتارت رعایت نما.

نکته ادبی: «حق» در اینجا هم به معنایِ خداوند و هم به معنایِ حرمتِ دین است.

گفت این آتش چو حق درمن فکند من به خود نتوانم از گردن فکند

گفت این آتشِ عشق را خداوند در جانِ من افکنده است، پس من به ارادهٔ خود نمی‌توانم از آن رهایی یابم.

نکته ادبی: اشاره به جبری بودنِ عشق در نگاهِ عارف.

آن دگر گفتش برو ساکن بباش باز ایمان آور و مومن بباش

دیگری گفت برو و در آرامش زندگی کن و دوباره ایمانِ خود را بازیافته و مؤمن شو.

نکته ادبی: «ساکن بباش» دعوت به آرامش و دوری از تلاطمِ عشق است.

گفت جز کفر از من حیران مخواه هرک کافر شد ازو ایمان مخواه

گفت از منِ حیران، جز کفر (عشق) انتظار نداشته باش؛ کسی که کافرِ عشق شد، دیگر در پیِ ایمانِ مرسوم نیست.

نکته ادبی: «کفر» در اینجا در برابرِ دینِ رسمی، به معنایِ غرق شدن در معشوق است.

چون سخن در وی نیامد کارگر تن زدند آخر بدان تیمار در

وقتی سخنانشان بر او اثر نکرد، عاقبت سکوت کردند و در همان اندوه گرفتار ماندند.

نکته ادبی: «تیمار» به معنایِ اندوه و غم است.

موج زن شد پردهٔ دلشان ز خون تا چه آید خود ازین پرده برون

پردهٔ دلشان از خونِ جگر موج می‌زد، تا ببینند عاقبت از این ماجرا چه رخ خواهد داد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ خونی شدنِ دل نشان‌دهندهٔ شدتِ غم است.

ترک روز، آخر چو با زرین سپر هندو شب را به تیغ افکند سر

سرانجام روز با خورشیدِ زرین‌اش، شبِ تاریک را از بین برد و سرِ آن را با تیغِ نور جدا کرد.

نکته ادبی: استفاده از تشخیص برایِ توصیفِ گذشتِ زمان.

روز دیگر کین جهان پر غرور شد چو بحر از چشمهٔ خور غرق نور

روزِ دیگر که جهانِ پر فریب بود، با تابشِ خورشید همچون دریایی از نور شد.

نکته ادبی: «خور» مخففِ خورشید است.

شیخ خلوت ساز کوی یار شد با سگان کوی او در کار شد

شیخ به خلوتِ کویِ یار رفت و با سگانِ آن کوی، هم‌نشین و هم‌کار شد.

نکته ادبی: «کار شدن» به معنایِ ملازمت و خو گرفتن است.

معتکف بنشست بر خاک رهش همچو مویی شد ز روی چون مهش

در خاکِ راهِ معشوق معتکف شد و از دوریِ صورتِ ماهش، همچون مویی باریک و ضعیف شد.

نکته ادبی: «همچو مویی شدن» کنایه از لاغری و ناتوانی در اثرِ عشق است.

قرب ماهی روز و شب در کوی او صبر کرد از آفتاب روی او

مدتِ یک ماه شب و روز در کویِ او ماند و از دیدنِ چهرهٔ درخشانش صبر پیشه کرد.

نکته ادبی: «آفتابِ روی» استعاره از چهرهٔ درخشانِ معشوق است.

عاقبت بیمار شد بی دلستان هیچ برنگرفت سر زان آستان

سرانجام بدونِ یار بیمار شد و هیچ‌گاه سر از آستانِ آن در برنداشت.

نکته ادبی: «دل‌ستان» صفتی برایِ معشوق است که دل را می‌رباید.

بود خاک کوی آن بت بسترش بود بالین آستان آن درش

خاکِ کویِ آن معشوقِ زیبا، بسترش و آستانهٔ درِ او بالینِ سرش شده بود.

نکته ادبی: «بت» استعاره از معشوقِ زیبا و پرستیدنی است.

چون نبود از کوی او بگذشتنش دختر آگه شد ز عاشق گشتنش

چون دیگر از کویِ او نرفت، دختر آگاه شد که او عاشقش شده است.

نکته ادبی: «عاشق گشتن» مرحلهٔ تثبیتِ عشق در وجودِ شیخ است.

خویشتن را اعجمی ساخت آن نگار گفت ای شیخ از چه گشتی بی قرار

آن دختر خود را به ناآشنایی زد و گفت ای شیخ، چرا این‌قدر بی‌قرار و سرگردان شده‌ای؟

نکته ادبی: «اعجمی ساختن» کنایه از تظاهر به ندانستن و بیگانگی است.

کی کنند، ای از شراب شرک مست زاهدان در کوی ترسایان نشست

ای کسی که از شرابِ شرک مستی، چرا زاهدان در کویِ ما ترساها نشسته‌اند؟

نکته ادبی: طعنه به مقامِ زهدِ شیخ در برابرِ ساحتِ عشق.

گر به زلفم شیخ اقرار آورد هر دمش دیوانگی بارآورد

اگر شیخ به زلفِ من اقرار کند، هر لحظه درگیرِ دیوانگی و آشفتگی خواهد شد.

نکته ادبی: «زلف» نمادِ پیچیدگیِ عشق و گرفتاریِ عاشق است.

شیخ گفتش چون زبونم دیده ای لاجرم دزدیده دل دزدیده ای

شیخ گفت چون مرا ناتوان و درمانده دیدی، لاجرم دلِ مرا دزدیدی.

نکته ادبی: «دزدیدنِ دل» کنایه از ربودنِ اختیار و هوش است.

یا دلم ده باز یا با من بساز در نیاز من نگر، چندین مناز

یا دلم را بازگردان یا با من همراهی کن، به نیاز و التماسِ من نگاه کن و این‌قدر تکبر نکن.

نکته ادبی: «ناز و مناز» تضادِ رفتاریِ معشوق و عاشق است.

از سر ناز و تکبر درگذر عاشق و پیرو غریبم درنگر

از تکبر و ناز دست بردار و این عاشق و پیرِ غریبی که در کویت مانده را ببین.

نکته ادبی: «پیر» اشاره به جایگاهِ سابقِ شیخ دارد که اکنون غریب افتاده است.

عشق من چون سرسری نیست ای نگار یا سرم از تن ببر یا سر درآر

عشقِ من ای معشوق، بازیچه نیست؛ یا سرم را از تن جدا کن یا مرا به وصال برسان.

نکته ادبی: «سرسری» به معنایِ بی‌ارزش و سطحی است.

جان فشانم برتو گر فرمان دهی گر تو خواهی بازم از لب جان دهی

اگر دستور دهی جان فدا می‌کنم و اگر بخواهی، با لبانت به من جانِ تازه ببخش.

نکته ادبی: «لب» نمادِ حیات‌بخشی در عشق است.

ای لب و زلفت زیان و سود من روی و کویت مقصد و به بود من

لب و زلفت همهٔ سود و زیانِ من هستند و چهره و کویِ تو، مقصد و مایهٔ خوشبختیِ من است.

نکته ادبی: تضادِ «سود و زیان» در مفهومِ عشقِ عرفانی.

گه ز تاب زلف در تابم مکن گه ز چشم مست در خوابم مکن

گاه با تابشِ زلفت مرا گرفتار نکن و گاه با نگاهِ مستِ چشمانت مرا به خوابِ غفلت مبر.

نکته ادبی: «چشمِ مست» کنایه از نگاهی است که عاشق را از خود بی‌خود می‌کند.

دل چو آتش، دیده چون ابر از توم بی کس و بی یار و بی صبر از توم

دلم به خاطرِ تو همچون آتش است و چشمانم از دوری‌ات مثل ابر می‌بارد؛ بدونِ تو بی‌کس و بی‌صبر شده‌ام.

نکته ادبی: تشبیهاتِ کلاسیکِ «دل به آتش» و «دیده به ابر».

بی تو بر جانم جهان بفروختم کیسه بین کز عشق تو بردوختم

بدونِ تو دنیا را برایِ جانم ارزان فروختم؛ ببین که از عشقِ تو چه کیسهٔ دردمندی دوخته‌ام.

نکته ادبی: «کیسه دوختن» کنایه از تدارکِ دیدن و آماده شدن برایِ عشق است.

همچو باران ابر می بارم ز چشم زانک بی تو چشم این دارم ز چشم

مثلِ بارانِ ابر از چشمانم اشک می‌بارد، چرا که بدونِ تو چشمانم جز این کارِ دیگری ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ چشم برای تأکید بر تأثیرِ فراق بر بینایی.

دل ز دست دیده در ماتم بماند دیده رویت دید، دل در غم بماند

دلم از دستِ دیدگانم در ماتم است؛ چشمِ من رویت را دید و حالا دل باید در غمِ آن بسوزد.

نکته ادبی: اشاره به نزاعِ همیشگیِ چشم و دل در ادبیاتِ غنایی.

آنچ من از دیده دیدم کس ندید وآنچ من از دل کشیدم کس ندید

آنچه من از چشم دیدم و آنچه از دل کشیدم، هیچ‌کس تجربه نکرده است.

نکته ادبی: تأکید بر منحصر‌به‌فرد بودنِ دردِ عشقِ شیخ.

از دلم جز خون دل حاصل نماند خون دل تاکی خورم چون دل نماند

از دلم جز خون‌بها حاصل نشده است؛ تا کی باید خونِ دل بخورم وقتی دیگر دلی نمانده است؟

نکته ادبی: «خونِ دل خوردن» کنایه از رنجِ کشیدن و غصه خوردن است.

بیش ازین بر جان این مسکین مزن در فتوح او لگد چندین مزن

بیش از این بر جانِ این مسکین ضربه نزن و بر این وجودِ درمانده، لگد نزن.

نکته ادبی: «لگد زدن» کنایه از بی‌اعتنایی و ستمِ مضاعف است.

روزگار من بشد در انتظار گر بود وصلی بیاید روزگار

تمامِ عمرم در انتظار گذشت؛ کاش وصالی رخ دهد تا روزگارم عوض شود.

نکته ادبی: «روزگار» به دو معنایِ وقت و بخت به کار رفته است.

هر شبی بر جان کمین سازی کنم بر سر کوی تو جان بازی کنم

هر شب برایِ جانم کمین می‌گذارم تا در کویِ تو جان‌بازی کنم و جانم را فدا کنم.

نکته ادبی: «جان‌بازی» اوجِ ایثارِ عاشق است.

روی بر خاک درت، جان می دهم جان به نرخ خاک ارزان می دهم

چهره بر خاکِ درت می‌سایم و جان می‌دهم؛ جانِ عزیز را در برابرِ خاکِ کویت ارزان می‌فروشم.

نکته ادبی: «نرخِ خاک» استعاره از بی‌ارزش بودنِ جان در برابرِ کویِ یار.

چند نالم بر درت ، در باز کن یک دمم با خویشتن دمساز کن

چند بر درت ناله کنم؟ در را باز کن و لحظه‌ای با من هم‌صحبت شو.

نکته ادبی: «دمساز» به معنایِ هم‌نفس و هم‌راز است.

آفتابی، از تو دوری چون کنم سایه ام، بی تو صبوری چون کنم

تو آفتابی؛ پس من که سایه‌ام، چطور می‌توانم بدونِ تو دوام بیاورم؟

نکته ادبی: استعارهٔ دقیقِ آفتاب و سایه برایِ توصیفِ وابستگیِ وجودیِ عاشق به معشوق.

گرچه همچون سایه ام از اضطراب در جهم در روزنت چون آفتاب

گرچه مثلِ سایه از بی‌قراری می‌لرزم، اما مثلِ آفتاب می‌خواهم از روزنه‌ات وارد شوم.

نکته ادبی: تضادِ سایه و آفتاب در مقامِ طلب و بی‌آرامی.

هفت گردون را درآرم زیر پر گر فرو آری بدین سرگشته سر

اگر مرا به این درگاهِ تو راه دهی، هفت آسمان را زیرِ پایم قرار می‌دهم.

نکته ادبی: «هفت گردون» نمادِ کلِ کائنات است.

می روم با خاک جان سوخته ز آتش جانم جهانی سوخته

با جانی که در عشقِ تو سوخته، می‌روم و از آتشِ جانم، جهانی را به آتش کشیده‌ام.

نکته ادبی: «سوختن» بن‌مایهٔ اصلیِ اشعارِ عاشقانه است.

پای از عشق تو در گل مانده دست از شوق تو بر دل مانده

پاهایم در عشقِ تو در گل مانده و دست‌هایم از شوقِ تو بر رویِ دلم خشک شده است.

نکته ادبی: «در گل ماندن» کنایه از ناتوانی و در بند بودن است.

می برآید ز آرزویت جان ز من چند باشی بیش از این پنهان ز من

دختر به شیخ گفت: جان من به خاطر آرزوهای تو به لب رسیده است، تا کی می‌خواهی از من پنهان شوی و حقیقت را بروز ندهی؟

نکته ادبی: آرزو در اینجا به معنای هوس یا خواسته‌ای است که شیخ در سر دارد.

دخترش گفت ای خرف از روزگار ساز کافور و کفن کن، شرم دار

دختر با تمسخر به او گفت: ای پیر نادان و بی‌خرد، خجالت بکش! از این روزگار که برایت باقی مانده، تنها کفن و کافور تهیه کن و آماده مرگ باش.

نکته ادبی: خرف: صفت فاعلی به معنای سالخورده‌ای که عقلش زایل شده است.

چون دمت سر دست دمسازی مکن پیر گشتی، قصد دل بازی مکن

چون عمرت رو به پایان است، به دنبال رفاقت و همراهی نباش. تو پیر شده‌ای و شایسته نیست که فکرِ بازی‌های عاشقانه در سر بپرورانی.

نکته ادبی: دم در اینجا کنایه از نَفَس و عمر است.

این زمان عزم کفن کردن ترا بهترم آید که عزم من ترا

اکنون بهتر است که تو به فکر تدارک کفن خود باشی تا اینکه به دنبال من و وصال من باشی.

نکته ادبی: کنایه از اینکه مرگ به تو نزدیک‌تر است تا هوسِ رسیدن به من.

کی توانی پادشاهی یافتن چون به سیری نان نخواهی یافتن

چگونه انتظار داری به مقام پادشاهی عشق برسی، در حالی که حاضر نیستی بهای آن را بپردازی و طعم محرومیت را نچشیده‌ای؟

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل نان به سیری خوردن کنایه از برخورداری از رفاه.

شیخ گفتش گر بگویی صد هزار من ندارم جز غم عشق تو کار

شیخ پاسخ داد: اگر صد هزار بار هم این سخنان را تکرار کنی، ذره‌ای از تصمیم من کم نمی‌شود؛ چرا که من جز غمِ عشقِ تو دغدغه‌ای ندارم.

نکته ادبی: تأکید بر استقامت در عشق.

عاشقی را چه جوان چه پیرمرد عشق بر هر دل که زد تأثیر کرد

عاشقی ربطی به سن و سال ندارد، چه جوان باشی و چه پیر؛ عشق بر هر دلی که فرود آید، اثر خود را می‌گذارد.

نکته ادبی: بیان جهان‌شمول بودن نیروی عشق.

گفت دختر گر تو هستی مردکار چار کارت کرد باید اختیار

دختر گفت: اگر در این ادعای عاشقی صادق هستی، باید چهار کار را انجام دهی.

نکته ادبی: مرد کار بودن کنایه از اهل عمل بودن است.

سجده کن پیش بت و قرآن بسوز خمر نوش و دیده را ایمان بدوز

اول در برابر بت سجده کن، دوم قرآن را بسوزان، سوم شراب بنوش و چهارم دیده از ایمان و باورهای دینی خود بربند.

نکته ادبی: شرط‌های دشوار برای سنجشِ میزانِ خلوصِ عاشق.

شیخ گفتا خمر کردم اختیار با سهٔ دیگر ندارم هیچ کار

شیخ گفت: از این چهار شرط، تنها نوشیدن شراب را می‌پذیرم و با آن سه کار دیگر کاری ندارم.

نکته ادبی: پذیرشِ بخشی از شرایط برای ورود به وادیِ بی‌خودی.

بر جمالت خمر دانم خورد من و آن سهٔ دیگر ندانم کرد من

می‌توانم به خاطر زیبایی تو شراب بنوشم، اما آن سه کار دیگر را هرگز انجام نخواهم داد.

نکته ادبی: اشاره به حریمِ عقیدتی که شیخ هنوز به طور کامل آن را نشکسته است.

گفت دختر گر درین کاری تو چست دست باید پاکت از اسلام شست

دختر گفت: اگر در این راه جدی هستی و می‌خواهی در این کار استاد شوی، باید دستانت را از آلودگی به اسلام و شریعت بشویی.

نکته ادبی: چست بودن کنایه از چالاکی و جدی بودن در عمل است.

هرک او هم رنگ یار خویش نیست عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست

هرکس که هم‌رنگ و هم‌دلِ معشوق خود نشود، عشقش حقیقی نیست و تنها ظاهر و ادعایی پوچ است.

نکته ادبی: تأکید بر اصلِ همرنگی و فنای عاشق در معشوق.

شیخ گفتش هرچ گویی آن کنم وانچ فرمایی به جان فرمان کنم

شیخ گفت: هر چه بگویی انجام می‌دهم و هر دستوری که بدهی با تمام وجودم اطاعت می‌کنم.

نکته ادبی: اعلام تسلیمِ مطلقِ شیخ در برابر خواسته‌ی معشوق.

حلقه در گوش توم ای سیم تن حلقه ای از زلف در حلقم فکن

ای زیبا‌رو، من حلقه به گوشِ تو هستم؛ پس حلقه‌ای از زلف خود را در گوشِ من بیاویز (یعنی مرا به بندِ عشق خود درآور).

نکته ادبی: حلقه در گوش بودن کنایه از بردگی و نهایتِ بندگی است.

گفت برخیز و بیا و خمر نوش چون بنوشی خمر ، آیی در خروش

دختر گفت: برخیز و برو شراب بنوش؛ چرا که با نوشیدن آن، به خروش و شور خواهی آمد.

نکته ادبی: شراب اینجا نمادِ بی‌خودی و زوال عقلِ جزئی است.

شیخ را بردند تا دیرمغان آمدند آنجا مریدان در فغان

شیخ را به دیر مغان بردند و مریدانش در آنجا با دیدن وضعیت او، زار و گریان شدند.

نکته ادبی: دیر مغان محلِ حضورِ پیرانِ راه و اهلِ می است.

شیخ الحق مجلسی بس تازه دید میزبان را حسن بی اندازه دید

شیخ حقیقتاً مجلسِ تازه‌ای دید و زیباییِ بی‌اندازه‌ای در معشوق خود مشاهده کرد.

نکته ادبی: اشاره به تجربه‌یِ شهودیِ تازه‌ای که شیخ در آن محیط یافت.

آتش عشق آب کار او ببرد زلف ترسا روزگار او ببرد

آتشِ عشق، خرد و تدبیرِ او را نابود کرد و زیباییِ آن دختر ترسا، آرام و قرارش را از او گرفت.

نکته ادبی: آبِ کارِ او بردن کنایه از نابود کردنِ هستی و تدبیرِ اوست.

ذرهٔ عقلش نماند و هوش هم درکشید آن جایگه خاموش دم

دیگر ذره‌ای از عقل و هوش برایش باقی نماند و در آن مکان، خاموش و سرگردان شد.

نکته ادبی: خاموش دم درکشیدن کنایه از سکوتِ محض و حیرت.

جام می بستد ز دست یار خویش نوش کرد و دل برید از کار خویش

جام شراب را از دست یار گرفت، نوشید و تمامی تعلقات خود به گذشته‌اش را قطع کرد.

نکته ادبی: قطعِ تعلق، مرحله‌ی ضروری در سلوک عرفانی است.

چون به یک جا شد شراب و عشق یار عشق آن ماهش یکی شد صد هزار

وقتی شراب و عشقِ معشوق در وجودش یکی شد، عشقِ آن زیباروی صدها هزار برابر شد.

نکته ادبی: تأکید بر تشدیدِ وضعیتِ بی‌خودی با عاملِ خارجی (شراب).

چون حریفی آب دندان دید شیخ لعل او در حقه خندان دید شیخ

وقتی شیخ، دندان‌های شفاف و لب‌های خندانِ معشوق را دید، چنان شیفته شد که گویا گنجی یافته است.

نکته ادبی: آبِ دندان کنایه از شفافیت و سفیدی دندان است.

آتشی از شوق در جانش فتاد سیل خونین سوی مژگانش فتاد

آتشی از شوق در جانش شعله‌ور شد و سیل اشک‌های خونین از چشمانش جاری گشت.

نکته ادبی: سیلِ خونین مژگان کنایه از گریه شدید از روی شدتِ حال است.

باده ای دیگر بخواست و نوش کرد حلقه ای از زلف او در گوش کرد

شراب دیگری درخواست کرد و نوشید، و پس از آن، حلقه‌ای از زلفِ دختر را به نشانه بندگی در گوش کرد.

نکته ادبی: نشانه‌ی نهاییِ تسلیم و پذیرشِ کیشِ محبوب.

قرب صد تصنیف در دین یادداشت حفظ قرآن را بسی استاد داشت

او که صدها رساله دینی نوشته و استادِ حفظ قرآن بود، همه چیز را فراموش کرد.

نکته ادبی: تضاد میانِ علمِ اکتسابی و جذبه‌یِ عشق.

چون می از ساغر به ناف او رسید دعوی او رفت و لاف او رسید

وقتی شراب اثر کرد، آن ادعاها و لاف‌های زهد و پارسایی شیخ از بین رفت.

نکته ادبی: دعوی و لاف کنایه از غرورِ علمی و دینیِ شیخ است.

هرچ یادش بود از یادش برفت باده آمد عقل چون بادش برفت

هرچه از دانش و حافظه داشت از یادش رفت؛ با نوشیدن شراب، عقلش همچون باد ناپدید شد.

نکته ادبی: تشبیه عقل به باد، نمادِ زوالِ ناگهانیِ تفکر منطقی.

خمر، هر معنی که بودش از نخست پاک از لوح ضمیر او بشست

شراب، تمام مفاهیم و باورهایی را که از ابتدا در ذهن داشت، از لوحِ ضمیرش پاک کرد.

نکته ادبی: پاک کردنِ لوحِ ضمیر، کنایه از خالی شدنِ باطن از خود و تعلقات.

عشق آن دلبر بماندش صعبناک هرچ دیگر بود کلی رفت پاک

تنها عشقِ آن دلبر در جانش باقی ماند و هر آنچه غیر از آن بود، به کلی محو شد.

نکته ادبی: سخت‌ناک بودن عشق، بیانگرِ نفوذِ عمیق و دردناکِ آن است.

شیخ چون شد مست، عشقش زور کرد همچو دریا جان او پرشور کرد

شیخ که مست شد، عشق در او قدرت گرفت و جانش را همچون دریایی خروشان به تلاطم انداخت.

نکته ادبی: دریا نمادِ بی‌کرانگی و طوفانی بودنِ درونِ عاشق است.

آن صنم را دید می در دست و مست شیخ شد یکبارگی آنجا ز دست

آن معشوقِ زیبا را دید که شراب در دست دارد و مست است؛ شیخ در آن لحظه به کلی از خود بی‌خود شد.

نکته ادبی: از دست شدن کنایه از کنترل نداشتن بر خویشتن.

دل بداد و دست از می خوردنش خواست تا ناگه کند در گردنش

دل به او داد و دست از شراب خوردن کشید؛ خواست ناگهان دست در گردنِ او بیندازد و او را در آغوش بگیرد.

نکته ادبی: خواستِ وصالِ فیزیکی در اوجِ بی‌خودی.

دخترش گفت ای تو مرد کار نه مدعی در عشق، معنی دار نه

دختر به او گفت: تو هنوز مردِ این راه نیستی و ادعایِ عشق می‌کنی، اما معنای آن را نمی‌دانی.

نکته ادبی: مدعی در برابر عاشقِ حقیقی قرار دارد.

گر قدم در عشق محکم دارییی مذهب این زلف پر خم دارییی

اگر در عشق استوار هستی، باید کیش و آیینِ این زلفِ پر پیچ و خم را بپذیری.

نکته ادبی: زلفِ پرخم نمادِ مسیرِ دشوار و پیچیده‌یِ عشق است.

همچو زلفم نه قدم در کافری زانک نبود عشق کار سرسری

همچون زلف من گام در مسیرِ کفر بگذار، زیرا عشقِ واقعی کارِ سطحی و سرسری نیست.

نکته ادبی: کفر در اینجا نمادِ خروج از حصارِ شریعتِ ظاهری است.

عافیت با عشق نبود سازگار عاشقی را کفر سازد یاددار

امنیت و آسایش با عشق سازگار نیست؛ به یاد داشته باش که عاشقی با کفر و بی‌خودی عجین شده است.

نکته ادبی: عافیت در مقابلِ خطرِ عشق قرار دارد.

اقتدا گر تو به کفر من کنی با من این دم دست در گردن کنی

اگر به کیشِ کفرِ من اقتدا کنی، همین حالا می‌توانی دست در گردنِ من انداخته و مرا در آغوش بگیری.

نکته ادبی: شرط‌بندی برای وصال.

ور نخواهی کرد اینجا اقتدا خیز رو، اینک عصااینک ردا

و اگر نمی‌خواهی از من پیروی کنی، برخیز و برو؛ این هم عصا و ردای تو (یعنی برو و به زهدِ خود بازگرد).

نکته ادبی: عصا و ردا نمادهایِ ظاهریِ شیخوخیت و زهد هستند.

شیخ عاشق گشته بس افتاده بود دل ز غفلت بر قضا بنهاده بود

شیخ که عاشق شده بود، چنان گرفتار شد که دلش را از روی غفلت و تقدیر به دست سرنوشت سپرد.

نکته ادبی: بر قضا نهادن، تسلیمِ تقدیر شدن است.

آن زمان کاندر سرش مستی نبود یک نفس او را سر هستی نبود

آن زمانی که مست نبود، حتی یک لحظه هم به فکر هستی و جانِ خود نبود.

نکته ادبی: اشاره به بیگانگیِ او با خود در حالتِ عادی.

این زمان چون شیخ عاشق گشت مست اوفتاد از پای و کلی شد ز دست

اما اکنون که شیخ عاشق و مست شده، از پا افتاده و کنترلِ خود را به کلی از دست داده است.

نکته ادبی: تفاوتِ حالِ شیخ قبل و بعد از مستیِ عشق.

برنیامد با خود و رسوا شد او می نترسید از کسی، ترسا شد او

دیگر با خودش کنار نیامد و رسوا شد؛ از هیچ‌کس نمی‌ترسید و به آیینِ ترسا درآمد.

نکته ادبی: رسوایی در راهِ عشق، مرحله‌ای از پاک‌بازی است.

بود می بس کهنه دروی کارکرد شیخ را سرگشته چون پرگار کرد

شرابِ بسیار کهنه‌ای در جانش اثر کرد و او را همچون پرگار سرگردان و در خود چرخید.

نکته ادبی: تشبیه به پرگار برای بیانِ سرگشتگی و در عین حالِ مرکزیتِ عشق.

پیر را می کهنه و عشق جوان دلبرش حاضر، صبوری کی توان

پیرمرد، شرابِ کهنه و عشقِ جوان؛ وقتی معشوق هم حاضر است، دیگر چگونه می‌توان صبر کرد؟

نکته ادبی: عامل‌هایِ تحریک‌کننده برای زوالِ صبر.

شد خراب آن پیرو شد از دست و مست مست و عاشق چون بود رفته ز دست

آن پیر خراب و از کار افتاده شد؛ وقتی کسی مست و عاشق باشد، از دست رفته است.

نکته ادبی: خراب شدن در اصطلاح عرفانی، تخریبِ بنایِ نفسانی است.

گفت بی طاقت شدم ای ماه روی از من بی دل چه می خواهی بگوی

شیخ گفت: ای ماهرو، دیگر طاقت ندارم؛ بگو از منِ دل‌باخته چه می‌خواهی؟

نکته ادبی: بی‌طاقتیِ عاشق پس از پشت سر گذاشتنِ مراحلِ اولیه.

گر به هشیاری نگشتم بت پرست پیش بت مصحف بسوزم مست مست

اگر در حالتِ هشیاری بت‌پرست نبودم، اکنون که مستِ مستم، حاضرم قرآن را پیش روی بت بسوزانم.

نکته ادبی: اوجِ کفرِ نمادین برای نشان دادنِ عمقِ شیفتگی.

دخترش گفت این زمان مرد منی خواب خوش بادت که در خورد منی

دختر گفت: اکنون تو از آنِ منی؛ خوابِ خوشی داشته باشی که شایسته‌یِ منی.

نکته ادبی: پذیرشِ نهاییِ عاشق توسطِ معشوق.

پیش ازین در عشق بودی خام خام خوش بزی چون پخته گشتی والسلام

پیش از این در عشق خام بودی، اکنون که پخته شدی، خوش بزی و تمام.

نکته ادبی: خام در مقابلِ پخته؛ پختگی در اینجا به معنایِ رسیدن به مقامِ فنا و تسلیمِ کامل است.

چون خبر نزدیک ترسایان رسید کان چنان شیخی ره ایشان گزید

وقتی خبر به گوش مسیحیان رسید که شیخِ بزرگ، آیینِ آنان را برای خویش برگزیده است.

نکته ادبی: واژه «ترسایان» به معنای پیروان آیین مسیحیت است که در متون کهن به کرات به کار رفته.

شیخ را بردند سوی دیر مست بعد از آن گفتند تا زنار بست

شیخ را به دیر بردند و در آنجا وادار به بستنِ زنار (کمربندِ مخصوصِ غیرمسلمانان) کردند.

نکته ادبی: زنار نمادی است از بریدن از عقایدِ پیشین و ورود به حریمِ دیگری که در عرفان، گاه به معنای ریاضت است.

شیخ چون در حلقهٔ زنار شد خرقه آتش در زد و در کار شد

شیخ که واردِ حلقهٔ پیروانِ آن آیین شد، خرقهٔ زهدِ خود را به آتش کشید و به کارِ آنان مشغول گشت.

نکته ادبی: آتش زدن خرقه، کنایه از نفیِ هویتِ پیشین و شکستنِ غرورِ عالمانه است.

دل ز دین خویشتن آزاد کرد نه ز کعبه نه ز شیخی یادکرد

دلش را از قیدِ دینِ خویش رها ساخت و دیگر نه به یادِ کعبه بود و نه از منصبِ شیخی خود نشانی داشت.

نکته ادبی: آزاد کردنِ دل، استعاره‌ای از رهایی از بندِ تعصبات و قوالبِ خشک است.

بعد چندین سال ایمان درست این چنین نوباوه رویش بازشست

پس از سال‌ها ایمانِ استوار، چنین واقعهٔ نو و عجیبی برایش رقم خورد.

نکته ادبی: نوباوه در اینجا به معنای واقعه‌ای نو و غیرمنتظره است.

گفت خذلان قصد این درویش کرد عشق ترسازاده کار خویش کرد

شیخ گفت که لطفِ خدا شامل حالم نشد و عشقِ آن دخترِ مسیحی مرا به این سرنوشت دچار کرد.

نکته ادبی: خذلان به معنای یاری نکردن و واگذاشتن است که در اینجا به معنای دور شدن از لطفِ حق تفسیر می‌شود.

هرچ گوید بعد ازین فرمان کنم زین بتر چه بود که کردم آن کنم

هر چه پس از این بگوید، بی‌چون و چرا فرمان می‌برم، چرا که بدتر از این چیزی که بر سرم آمده، ممکن نیست رخ دهد.

نکته ادبی: فرمان کردن به معنای اطاعتِ محض است که در سلوک، شرطِ اساسیِ فنایِ در مطلوب است.

روز هشیاری نبودم بت پرست بت پرستیدم چو گشتم مست مست

در روزگارِ هشیاری بت‌پرست نبودم، اما وقتی مستِ عشق شدم، به بت‌پرستی روی آوردم.

نکته ادبی: هشیاری در اینجا به معنای خردِ جزئی و قید و بندهای عقلی است.

بس کسا کز خمر ترک دین کند بی شکی ام الخبایث این کند

بسیارند کسانی که بر اثرِ شراب، دینِ خود را از دست می‌دهند و بی‌شک شراب، مادرِ تمامی زشتی‌هاست.

نکته ادبی: ام‌الخبایث تعبیری کهن برای توصیفِ منشأ تمامیِ تباهی‌هاست.

شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند هرچ گفتی کرده شد، دیگر چه ماند

شیخ گفت ای دخترِ دل‌ربا، دیگر چه مانده است؟ هر چه خواستی کردم، دیگر چه انتظاری داری؟

نکته ادبی: دلبر در اینجا خطاب به معشوقِ زمینی است که نمادی از تجلیِ الهی برای شیخ است.

خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق کس مبیناد آنچ من دیدم ز عشق

به خاطرِ عشق، شراب نوشیدم و بت پرستیدم؛ امیدوارم هیچ‌کس آن رنجی که من در این راه کشیدم را نبیند.

نکته ادبی: در اینجا شاهدِ تضادِ رفتاریِ شیخ در راستایِ رسیدن به معشوق هستیم.

کس چو من از عاشقی شیدا شود و آن چنان شیخی چنین رسوا شود

کیست که مثلِ من از عاشقی دیوانه شود و کدام شیخِ بزرگی مثلِ من این‌گونه رسوا شود؟

نکته ادبی: شیدا در اینجا به معنای دیوانه و بی‌خرد در نظرِ عقلایِ ظاهر است.

قرب پنجه سال را هم بود باز موج می زد در دلم دریای راز

نزدیکِ پنجاه سال بود که دریایِ اسرارِ الهی در دلم موج می‌زد.

نکته ادبی: دریای راز کنایه از معارفِ عمیقِ عرفانی است که شیخ در دورانِ زهدِ خود به دست آورده بود.

ذرهٔ عشق از کمین درجست چست برد ما را بر سر لوح نخست

اما یک ذره از عشق که از کمینگاه درآمد، مرا به حالتِ نخستینِ خلقت و سرنوشتِ ازلی‌ام بازگرداند.

نکته ادبی: لوحِ نخست اشاره به علمِ ازلی یا تقدیرِ الهی است.

عشق از این بسیار کردست و کند خرقه با زنار کردست و کند

عشق بارها چنین کرده و خواهد کرد؛ خرقه را می‌گیرد و زنار می‌پوشاند (هویت‌ها را عوض می‌کند).

نکته ادبی: خرقه با زنار کردن، استعاره از تغییرِ جایگاهِ معرفتی از زهدِ ظاهری به سلوکِ عاشقانه است.

تختهٔ کعبه است ابجد خوان عشق سرشناس غیب سرگردان عشق

کعبه در برابرِ حقیقتِ عشق مانندِ نوآموزی است؛ آگاهانِ به غیب نیز در برابرِ عظمتِ عشق سرگردانند.

نکته ادبی: ابجد خوان در اینجا به معنای مبتدی و تازه‌کار است.

این همه خود رفت برگوی اندکی تا تو کی خواهی شدن با من یکی

این‌ها که گذشت؛ کمی بگو که کی می‌خواهی با من یکی شوی و به وصالم برسی؟

نکته ادبی: یکی شدن، اشاره به فنایِ عاشق در معشوق دارد.

چون بنای وصل تو براصل بود هرچ کردم بر امید وصل بود

از آنجا که بنایِ وصلِ تو بر حقیقتِ وجودم استوار بود، هر کاری کردم به امیدِ رسیدن به تو بود.

نکته ادبی: اصل در اینجا به معنای ریشه و مبنایِ وجودی است.

وصل خواهم و آشنایی یافتن چند سوزم در جدایی یافتن

من به دنبالِ وصال و آشنایی‌ام؛ تا کی باید در آتشِ جدایی بسوزم؟

نکته ادبی: آشنایی یافتن، کنایه از صمیمیت و یگانگی با معشوق است.

باز دختر گفت ای پیر اسیر من گران کابینم و تو بس فقیر

دختر گفت ای پیرِ اسیر، من مهرِ سنگینی دارم و تو بسیار فقیری.

نکته ادبی: کابین به معنای مهریه است که در اینجا مانعِ راهِ سالک است.

سیم و زر باید مرا ای بی خبر کی شود بی سیم و زر کارت به سر

ای بی‌خبر، من به سیم و زر نیاز دارم؛ کارِ تو بدونِ پول پیش نمی‌رود.

نکته ادبی: سیم و زر استعاره از آمادگی‌های دنیوی است که شیخ از آن‌ها تهی است.

چون نداری تو سر خود گیر و رو نفقه ای بستان ز من ای پیر و رو

اگر نداری، راهت را بگیر و برو؛ این اندک نفقه را از من بگیر و برو.

نکته ادبی: نفقه در اینجا به معنای توشهٔ اندک برای رفتن است.

همچو خورشید سبک رو فرد باش صبرکن مردانه وار و مرد باش

مانندِ خورشید سبک‌بار و تنها باش و مردانه صبر پیشه کن.

نکته ادبی: سبک‌رو بودن صفتِ عاشقِ سالک است که تعلقات را رها کرده.

شیخ گفت ای سرو قد سیم بر عهد نیکو می بری الحق به سر

شیخ گفت ای زیبارویِ بلندبالا، تو به نیکی از عهدهٔ آزمودنِ من برمی‌آیی.

نکته ادبی: سیم‌بر به معنای سیمین‌تن و زیبارو است.

کس ندارم جز تو ای زیبا نگار دست ازین شیوه سخن آخر بدار

ای زیبا، من جز تو کسی را ندارم؛ این گونه سخن گفتن را کنار بگذار.

نکته ادبی: شیوهٔ سخن، کنایه از طعنه‌ها و رد کردن‌های معشوق است.

هر دم از نوع دگر اندازیم در سراندازی و سر اندازیم

هر لحظه به نوعی ما را بازی می‌دهی و در سرگردانیِ عشق گرفتار می‌کنی.

نکته ادبی: سراندازی کنایه از بی‌آبرویی و فدا کردنِ جان در راهِ عشق است.

خون تو بی تو بخوردم هرچ بود در سر و کار تو کردم هرچ بود

من تمامِ وجودم را در راهِ تو فدا کردم و هر چه داشتم برای تو گذاشتم.

نکته ادبی: خونِ خود خوردن کنایه از رنج کشیدن در سکوت است.

در ره عشق تو هر چم بود شد کفر و اسلام و زیان و سود شد

در راهِ عشقِ تو، هر چه داشتم از میان رفت؛ کفر و ایمان و سود و زیان برایم یکی شد.

نکته ادبی: یکی شدنِ کفر و ایمان در نظرِ عارف، رسیدن به مقامِ بیخودی و رهایی از دوگانگی است.

چند داری بی قرارم ز انتظار تو ندادی این چنین با من قرار

چرا مرا با این انتظارِ طولانی بی‌قرار می‌کنی؟ تو چنین قراری با من نگذاشته بودی.

نکته ادبی: قرار در اینجا به معنای وعده و عهد است.

جملهٔ یاران من برگشته اند دشمن جان من سرگشته اند

تمامِ یاران و مریدانم از من روی‌گردان شده و دشمنِ جانم گشته‌اند.

نکته ادبی: سرگشته به معنای حیران و آواره است.

تو چنین و ایشان چنان، من چون کنم نه مرا دل ماند و نه جان ، چون کنم

تو که این‌گونه‌ای و آن‌ها هم که آن‌گونه، من چه کنم؟ نه دل برایم مانده و نه جان.

نکته ادبی: پرسشِ بلاغی برای بیانِ اوجِ درماندگی و تنهاییِ سالک است.

دوستر دارم من ای عالی سرشت با تو در دوزخ که بی تو در بهشت

ای زیبا، من بودن با تو در دوزخ را به بهشت بدونِ تو ترجیح می‌دهم.

نکته ادبی: این بیت بیانگرِ عشقِ ناب است که در آن وصالِ معشوق بر تمامِ پاداش‌های اخروی ارجحیت دارد.

عاقبت چون شیخ آمد مرد او دل بسوخت آن ماه را از درد او

سرانجام وقتی شیخ خود را وقفِ او کرد، دلِ آن معشوق از رنجِ شیخ سوخت.

نکته ادبی: ماه در اینجا استعاره از معشوقِ زیباست.

گفت کابین را کنون ای ناتمام خوک رانی کن مرا سالی مدام

دختر گفت: پس اکنون برای مهریه، یک سال تمام خوک‌بانی کن.

نکته ادبی: خوک‌بانی نمادِ تنزل به پایین‌ترین مراتبِ نفسانی است.

تا چو سالی بگذرد، هر دو بهم عمر بگذاریم در شادی و غم

تا پس از یک سال، هر دو با هم عمرمان را در شادی و غم سپری کنیم.

نکته ادبی: این وعده، پایانِ دورانِ امتحان و آغازِ مرحلهٔ جدیدی از پیوند است.

شیخ از فرمان جانان سرنتافت کانک سرتافت او ز جانان سرنیافت

شیخ از فرمانِ آن محبوب سرپیچی نکرد، زیرا هر که سرپیچی کند، به وصال نمی‌رسد.

نکته ادبی: جانان استعاره از معشوقِ ازلی است که در این داستان در چهرهٔ دختر متجلی شده.

رفت پیرکعبه و شیخ کبار خوک وانی کرد سالی اختیار

شیخ که پیرِ کعبه بود، برای یک سال خوک‌بانی را اختیار کرد.

نکته ادبی: پیرِ کعبه لقبِ شیخِ بزرگ است که با انجامِ این کار، تمامِ اعتبارِ ظاهری‌اش را از بین برد.

در نهاد هر کسی صد خوک هست خوک باید سوخت یا زنار بست

در نهادِ هر انسانی صد خوکِ (نفسانی) وجود دارد؛ باید آن‌ها را سوزاند یا به آیینِ زنار (تسلیم) تن داد.

نکته ادبی: خوک در اینجا نمادِ صریحِ غرایزِ حیوانی و صفاتِ نکوهیدهٔ انسانی است.

تو چنان ظن می بری ای هیچ کس کین خطر آن پیر را افتاد بس

ای هیچ‌کس، گمان مبر که این خطر فقط برای این شیخ پیش آمد.

نکته ادبی: هیچ‌کس، خطابِ تحقیرآمیز به مدعیانِ بی‌عمل است.

در درون هر کسی هست این خطر سر برون آرد چو آید در سفر

این خطر در درونِ هر کسی هست و وقتی به سفرِ سلوک برود، خود را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: سفر کنایه از حرکتِ درونی به سویِ حقیقت است.

تو ز خوک خویش اگر آگه نه ای سخت معذوری که مرد ره نه ای

اگر از خوکِ درونِ خود بی‌خبری، سخت معذوری (گمراهی) که مردِ راه نیستی.

نکته ادبی: مردِ راه، عنوانی برای سالکِ صادق و هوشیار است.

گر قدم در ره نهی چون مرد کار هم بت و هم خوک بینی صد هزار

اگر مانندِ سالکِ واقعی قدم در راه بگذاری، هزاران بت و خوک خواهی دید.

نکته ادبی: بت و خوک، نمادهایِ موانعِ درونی و بیرونیِ راهِ حق هستند.

خوک کش، بت سوز، اندر راه عشق ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق

در راهِ عشق، خوک‌ها را بکش و بت‌ها را بسوزان، وگرنه مثلِ این شیخ رسوا خواهی شد.

نکته ادبی: امرِ به کشتن و سوزاندن، دستورالعملِ عرفانی برای تهذیبِ نفس است.

هم نشینانش چنان درماندند کز فرو ماندن به جان درماندند

هم‌نشینانِ شیخ چنان درمانده شدند که از فرطِ حیرت، جانشان به لب رسید.

نکته ادبی: درماندن در اینجا به معنای حیرتِ عمیق و ناتوانی در تحلیلِ رفتارِ شیخ است.

چون بدیدند آن گرفتاری او بازگردیدند از یاری او

وقتی آن گرفتاری و ذلتِ او را دیدند، از یاری کردنِ او دست کشیدند.

نکته ادبی: بازگشتن از یاری، نشان‌دهندهٔ تزلزلِ ایمانِ مریدانِ ظاهربین است.

جمله از شومی او بگریختند در غم او خاک بر سر ریختند

همه از شومیِ کارِ او گریختند و در غمِ او بر سرِ خود خاک می‌ریختند.

نکته ادبی: شومی در اینجا کنایه از بدنامی و رسواییِ اجتماعیِ شیخ است.

بود یاری در میان جمع، چست پیش شیخ آمد که ای در کار سست

در میانِ آنان یاری چست و چالاک بود که پیشِ شیخ آمد و گفت ای کسی که در کارِ خود سستی می‌کنی.

نکته ادبی: چست در اینجا به معنای باهوش و با اراده است.

می رویم امروز سوی کعبه باز چیست فرمان، باز باید گفت راز

امروز می‌خواهیم به کعبه برگردیم؛ فرمانِ تو چیست؟ رازِ کارت را بگو.

نکته ادبی: بازگشت به کعبه، نمادِ بازگشت به دینِ رسمی و ظواهرِ شرعی است.

یا همه هم چون تو ترسایی کنیم خویش را محراب رسوایی کنیم

یا باید همه مثلِ تو مسیحی شویم و خود را در این معبد رسوا کنیم؟

نکته ادبی: محرابِ رسوایی، ترکیبِ کناییِ زیبایی است برای نشان دادنِ تضادِ جایگاهِ شیخ با محیطِ مسیحیت.

این چنین تنهات نپسندیم ما همچو تو زنار بربندیم ما

ما تنهاییِ تو را نمی‌پسندیم و حاضریم مثلِ تو زنار ببندیم.

نکته ادبی: زینتِ این ابیات، نشان‌دهندهٔ وفاداریِ عمیقِ مریدانِ واقعی است که حتی در خطا هم به دنبالِ مرادِ خویش هستند.

یا چو نتوانیم دیدت هم چنین زود بگریزیم بی تو زین زمین

اگر قرار است شما را نبینیم و از حقیقتِ حالتان بی‌خبر بمانیم، بهتر است که از این سرزمینِ بی‌حضورِ شما دور شویم.

نکته ادبی: بگریزیم به معنای کوچ کردن و دوری گزیدن است که در اینجا دلالت بر جدایی عاطفی و مکانی دارد.

معتکف در کعبه بنشینیم ما دامن از هستیت در چینیم ما

ما به کعبه بازمی‌گردیم و معتکف می‌شویم و تمامِ تعلقاتِ دنیوی و حتی هستیِ ظاهری خود را به کناری می‌نهیم.

نکته ادبی: دامن از هستی در چیدن کنایه از ترکِ تعلقات و فروهشتنِ ادعای وجودِ مستقل در برابر حق است.

شیخ گفتا جان من پر درد بود هر کجا خواهید باید رفت زود

شیخ پاسخ داد که جانِ من لبریز از دردی عظیم است؛ شما هرکجا که مایلید، بی‌درنگ بروید.

نکته ادبی: پر درد بودن جان، دلالت بر حالِ اضطرابِ عرفانی و درگیریِ شدید درونی دارد.

تا مرا جانست، دیرم جای بس دختر ترسام جان افزای بس

تا زمانی که نفس می‌کشم، دیرِ ترسایان (محل سکونتِ مسیحیان) جایگاهِ من است و آن دخترِ ترسا، تنها مایه آرامش و جان‌افزاییِ من است.

نکته ادبی: دختر ترسا نمادِ معشوقی است که در تقابل با اعتقاداتِ ظاهریِ شیخ قرار دارد و او را به وادیِ فنا می‌کشاند.

می ندانید، ارچه بس آزاده اید زانک اینجا جمله کار افتاده اید

شما حقیقتِ حالِ مرا نمی‌دانید، اگرچه که خود را آزاده و عارف می‌پندارید؛ چرا که شما اینجا گرفتارِ قضاوت و کارهای روزمره خود هستید.

نکته ادبی: کار افتاده به معنای کسی است که در بندِ امورِ دنیوی یا قضاوت‌هایِ ذهنی گرفتار شده است.

گر شما را کار افتادی دمی هم دمی بودی مرا در هر غمی

اگر شما هم مانند من در این راه گرفتارِ عشق می‌شدید، هر لحظه از زندگی‌تان با غم و اندوهِ این عشق همراه بود.

نکته ادبی: دم، در اینجا هم به معنای لحظه و هم به معنای نفسِ عاشقانه به کار رفته است.

باز گردید ای رفیقان عزیز می ندانم تا چه خواهد بود نیز

ای یارانِ عزیز، بازگردید؛ من نمی‌دانم سرانجامِ این مسیرِ پرخطر و نامعلوم چه خواهد شد.

نکته ادبی: رفیقان در اینجا به معنایِ همراهانِ طریقت است.

گر ز ما پرسند، برگویید راست کان ز پا افتاده سرگردان کجاست

اگر کسی از شما سراغِ مرا گرفت، حقیقت را به او بگویید که آن پیرِ سرگردان و از پای افتاده، در چه حال و چه مکانی است.

نکته ادبی: سرگردانی در اینجا نه به معنای گم‌گشتگیِ جغرافیایی، بلکه به معنای حیرتِ عرفانی است.

چشم پر خون و دهن پر زهر ماند در دهان اژدهای دهر ماند

شیخ که در دامِ عشق گرفتار شده بود، با دیدگانی خونین و زبانی که از زهرِ ملامت تلخ گشته، در چنگالِ بی‌رحمِ روزگار اسیر ماند.

نکته ادبی: اژدهای دهر استعاره از گذرِ پرخطرِ زمان و آزمون‌هایِ سختِ زندگی است.

هیچ کافر در جهان ندهد رضا آنچ کرد آن پیر اسلام از قضا

در هیچ کجای دنیا، هیچ کافری راضی نمی‌شود کاری را انجام دهد که این پیرِ مسلمان از رویِ تقدیر و عشق‌بازی انجام داد.

نکته ادبی: پیر اسلام اشاره به جایگاهِ سابقِ شیخ دارد که اکنون در تضاد با وضعیتِ جدیدش است.

موی ترسایی نمودندش ز دور شد ز عقل و دین و شیخی ناصبور

وقتی آن پیر از دور، مویِ دخترِ ترسا را دید، چنان شیفته شد که عقل و دین و مقامِ شیخی‌اش را از دست داد و بی‌قرار شد.

نکته ادبی: ناصبور شدن نشان از غلبه‌یِ جذبه‌یِ عشق بر عقلِ جزئی دارد.

زلف او چون حلقه در حلقش فکند در زفان جملهٔ خلقش فکند

زلفِ آن دختر، چون حلقه‌ای شیخ را در بند کشید و او را در دهانِ مردم، به عنوانِ انسانی که دین از دست داده، اسیر کرد.

نکته ادبی: حلقه به حلق انداختن کنایه از درگیر شدن در دامِ عشق و رسوایی است.

گر مرا در سرزنش گیرد کسی گو درین ره این چنین افتد بسی

اگر کسی مرا به خاطرِ این کار ملامت کرد، به او بگو که در این طریق، افتادن در چنین بلاهایی بسیار پیش می‌آید.

نکته ادبی: سرزنش در اینجا به معنایِ ملامتِ عرفانی است که عاشق از آن باکی ندارد.

در چنین ره کان نه بن دارد نه سر کس مبادا ایمن از مکر و خطر

در راهی که نه آغاز و نه پایانِ مشخصی دارد، هیچ‌کس نباید خود را از مکرِ نفس و خطرهایِ عشق در امان بداند.

نکته ادبی: بن و سر به معنای ابتدا و انتهاست و اشاره به بی‌کرانگی و غیرقابلِ پیش‌بینی بودنِ سلوک دارد.

این بگفت و روی از یاران بتافت خوک وانی را سوی خوکان شتافت

این را گفت و از یارانش روی برگرداند و به سویِ کارِ خوک‌بانی که نمادِ دوری از شریعت بود، شتافت.

نکته ادبی: خوک‌بانی در اینجا استعاره از پذیرشِ پست‌ترین و منفورترین کارها برای وصال به معشوق است.

بس که یاران از غمش بگریستند گه ز دردش مرده گه می زیستند

یارانش از غمِ دوریِ او بسیار گریستند و مدام میانِ مرگ و زندگی در تلاطم بودند.

نکته ادبی: گه ز دردش مرده گه می زیستند، بیانگرِ حالتِ اضطرابِ عمیقِ عاشقان است.

عاقبت رفتند سوی کعبه باز مانده جان در سوختن، تن درگداز

سرانجام مریدان به سویِ کعبه بازگشتند، در حالی که جانشان در آتشِ فراق می‌سوخت و تنشان از غم می‌گداخت.

نکته ادبی: تن درگداز کنایه از ضعف و بیماری ناشی از غمِ شدید است.

شیخشان در روم تنها مانده داده دین در راه ترسا مانده

شیخ در دیارِ روم تنها ماند و در راهِ عشقِ آن ترسا، دین و ایمانِ پیشینِ خود را فدا کرد.

نکته ادبی: دین در راه ترسا ماندن کنایه از ترجیحِ عشق بر اعتقاداتِ رسمی است.

وانگه ایشان از حیا حیران شده هر یکی در گوشهٔ پنهان شده

مریدان از شرمِ رها کردنِ پیر، حیران شدند و هر کدام به گوشه‌ای گریختند تا پنهان شوند.

نکته ادبی: حیرت در اینجا ناشی از تضادِ رفتاریِ شیخ با باورهایِ پیشینِ مریدان است.

شیخ را در کعبه یاری چست بود در ارادت دست از کل شست بود

در کعبه، مریدِ خاص و وفاداری همراهِ شیخ بود که در مسیرِ ارادت، از همه چیزِ خود گذشته بود.

نکته ادبی: دست از کل شستن کنایه از قطعِ پیوند با تمامیِ تعلقات جز معشوق است.

بود بس بیننده و بس راهبر زو نبودی شیخ را آگاه تر

او مریدی بسیار بینا و راهبری توانمند بود که شیخ به او اعتمادِ کامل داشت.

نکته ادبی: بینا بودن در اینجا دلالت بر بصیرتِ عرفانی دارد.

شیخ چون از کعبه شد سوی سفر او نبود آنجایگه حاضرمگر

هنگامی که شیخ عازمِ سفر شد، تنها این مرید در کنارِ او حضور نداشت.

نکته ادبی: حاضر بودن به معنای همراهیِ روحی و مکانی است.

چون مرید شیخ بازآمد بجای بود از شیخش تهی خلوت سرای

وقتی آن مریدِ خاص به جایگاهِ خود بازگشت، دید که خلوت‌سرایِ شیخ خالی است.

نکته ادبی: تهی بودن خلوت‌سرا نمادِ فقدانِ حضورِ پیر است.

باز پرسید از مریدان حال شیخ باز گفتندش همه احوال شیخ

مریدِ خاص از سایرِ همراهانِ شیخ، احوالِ او را جویا شد و آن‌ها تمامِ ماجرا را برایش تعریف کردند.

نکته ادبی: احوال در اینجا به معنای داستانِ دگرگونیِ شیخ است.

کز قضا او را چه بار آمد ببر وز قدر او را چه کار آمد به سر

برای او شرح دادند که تقدیر چه بر سرِ شیخ آورده و او در چه ورطه‌ای گرفتار شده است.

نکته ادبی: بار آمدن به بَر کنایه از نتیجه دادنِ تقدیر است.

موی ترسایی به یک مویش ببست راه بر ایمان به صد سویش ببست

یک تار مویِ آن دختر، شیخ را چنان گرفتار کرد که راهِ بازگشت به ایمان را از هر سو بر او بست.

نکته ادبی: مویِ ترسا استعاره از جاذبه‌ای است که فرد را از ایمانِ رسمی دور می‌کند.

عشق می بازد کنون با زلف و خال خرقه گشتش مخرقه، حالش محال

او اکنون مشغولِ عشق‌بازی با زلف و خالِ یار است؛ خرقه (لباسِ زهد) برایش دریده‌شده و بی‌ارزش گشته و حال و روزش دگرگون شده است.

نکته ادبی: خرقه گشتش مخرقه، بازیِ زبانی با مفهومِ خرقه به عنوانِ نمادِ زهد است.

دست کلی بازداشت از طاعت او خوک وانی میکند این ساعت او

شیخ دست از هرگونه عبادت و طاعتِ پیشین شسته و اکنون مشغولِ خوک‌بانی است.

نکته ادبی: خوک‌بانی در ادبیات عرفانی نمادِ سقوطِ ظاهری برای رسیدن به حقیقتی بالاتر است.

این زمان آن خواجهٔ بسیار درد بر میان زنار دارد چار کرد

اینک آن استادِ رنج‌کشیده و دردمند، بر میانِ خود زنار (کمربندِ مسیحیان) بسته است.

نکته ادبی: زنار نمادِ کفر در برابرِ مسلمانی است که شیخ برای عشق پذیرفته است.

شیخ ما گرچه بسی در دین بتاخت از کهن گبریش می نتوان شناخت

اگرچه شیخ بسیار در دینِ خود پیش‌رو بود، اما اکنون به قدری دگرگون شده که دیگر نمی‌توان او را از یک گبرِ (کافرِ) کهن‌سال تشخیص داد.

نکته ادبی: گبر به معنای غیرِمسلمان است که در اینجا نمادِ خروج از دینِ رسمی است.

چون مرید آن قصه بشنود، از شگفت روی چون زر کرد و زاری درگرفت

مریدِ خاص وقتی این قصه را شنید، از شدتِ حیرت رنگش زرد شد و شروع به زاری و گریستن کرد.

نکته ادبی: روی چون زر کردن کنایه از ترس و اندوهِ شدید است.

با مریدان گفت ای تر دامنان در وفاداری نه مرد و نه زنان

مرید به دیگران گفت ای کسانی که در عشق و وفاداری سست‌عنصرید، شما بویی از وفاداری نبرده‌اید.

نکته ادبی: تر دامن کنایه از آلودگی به گناه یا ریا است.

یار کار افتاده باید صد هزار یار ناید جز چنین روزی به کار

یارِ واقعی، آن کسی است که در روزهای سخت به کار بیاید، نه اینکه تنها در روزهای خوشی همراه باشد.

نکته ادبی: مفهومِ یارِ کارافتاده، تأکید بر آزمونِ عشق در لحظاتِ بحرانی است.

گر شما بودید یار شیخ خویش یاری او از چه نگرفتید پیش

اگر شما واقعاً پیرو و یارِ شیخ بودید، چرا در زمانِ سختی به یاریِ او نشتافتید؟

نکته ادبی: نگرفتن پیشه، کنایه از عدمِ انجامِ وظیفه است.

شرمتان باد، آخر این یاری بود حق گزاری و وفاداری بود

شرم‌تان باد؛ آیا این بود آن وفاداری و ادعایِ حق‌گزاریِ شما؟

نکته ادبی: حق‌گزاری کنایه از ادای دین به پیر است.

چون نهاد آن شیخ بر زنار دست جمله را زنار می بایست بست

وقتی شیخ دست به زنار برد، شما نیز باید در این مسیر با او همراه می‌شدید و زنار می‌بستید.

نکته ادبی: زنار بستن نمادِ همراهی در کفر و رسواییِ عاشقانه است.

از برش عمدا نمی بایست شد جمله را ترسا همی بایست شد

نباید از او جدا می‌شدید، بلکه باید در این مسیرِ انحرافی نیز با او همرنگ و ترسا می‌شدید.

نکته ادبی: ترسا شدن در اینجا به معنایِ پذیرشِ تمامِ تبعاتِ عشق است.

این نه یاری و موافق بودنست کانچ کردید از منافق بودنست

این رها کردنِ شیخ، موافقت با او نیست؛ بلکه کاری منافقانه است که نشان از جداییِ شما دارد.

نکته ادبی: منافق بودن به معنای دوگانگیِ رفتار و باطن است.

هرک یار خویش رایاور شود یار باید بود اگر کافرشود

کسی که ادعایِ یاریِ یار را دارد، باید حتی اگر یار به کفر هم گرایید، در کنارش بماند.

نکته ادبی: قاعده‌یِ عشقِ مطلق را بیان می‌کند که تابعِ هیچ دینی نیست.

وقت ناکامی توان دانست یار خود بود در کامرانی صد هزار

یارِ واقعی در وقتِ ناکامی و سختی شناخته می‌شود؛ وگرنه در زمانِ کامرانی، هزاران نفر ادعایِ دوستی می‌کنند.

نکته ادبی: تمایزِ میانِ دوستانِ صوری و دوستانِ حقیقی.

شیخ چون افتاد در کام نهنگ جمله زو بگریختید از نام و ننگ

وقتی شیخ در دهانِ نهنگِ بلا گرفتار شد، شما همه از ترسِ ننگ و برای حفظِ نامِ نیکِ خود از او گریختید.

نکته ادبی: دهانِ نهنگ استعاره از ورطه‌یِ هلاک و رسوایی است.

عشق را بنیاد بر بد نامیست هرک ازین سر سرکشد از خامیست

بنیادِ عشق بر بدنامی است؛ هرکس که از رسوایی و ملامت فرار کند، در عشق خام و ناآزموده است.

نکته ادبی: بدنامی نمادِ ترکِ اعتبار و جاه‌طلبی برای رسیدن به عشق است.

جمله گفتند آنچ گفتی بیش ازین بارها گفتیم با او پیش ازین

دیگر مریدان گفتند آنچه اکنون می‌گویی، ما بارها پیش از این به او گفته بودیم.

نکته ادبی: اشاره به تلاش‌هایِ قبلیِ مریدان برای منصرف کردنِ شیخ.

عزم آن کردیم تا با او بهم هم نفس باشیم در شادی و غم

ما عزمِ خود را جزم کرده بودیم که در تمامیِ شادی‌ها و غم‌ها، همراه و هم‌نفسِ او باشیم.

نکته ادبی: هم‌نفس بودن کنایه از اتحادِ روحیِ کامل است.

زهد بفروشیم و رسوایی خریم دین براندازیم و ترسایی خریم

آماده بودیم که زهدِ خود را بفروشیم و به جای آن رسوایی بخریم و دین را رها کرده و به آیینِ ترسا درآییم.

نکته ادبی: زهد فروختن کنایه از رها کردنِ ریاضت‌کشی برایِ رسیدن به مرتبه‌ای بالاتر (یا سقوط) است.

لیک روی آن دید شیخ کارساز کز بر او یک به یک گردیم باز

اما شیخِ کاردان با بصیرتِ خود دید که بودنِ ما در کنارش سودی ندارد، پس دستور داد که بازگردیم.

نکته ادبی: شیخ کارساز، پیرِ راهنمایی است که مصلحتِ مرید را می‌داند.

چون ندید از یاری ما شیخ سود بازگردانید ما را شیخ زود

چون شیخ دید که حضورِ ما یاری‌رسان نیست و منفعتی ندارد، زود ما را به بازگشت واداشت.

نکته ادبی: ندیدن سود، به معنایِ عدمِ کاراییِ حضورِ مریدان برایِ حالِ روحیِ شیخ است.

ما همه بر حکم او گشتیم باز قصه برگفتیم و ننهفتیم راز

ما همه به فرمانِ او بازگشتیم و داستانِ حالِ او را بی کم‌وکاست برای تو بازگو کردیم.

نکته ادبی: ننهفتن راز کنایه از صداقت در گزارشِ وقایع است.

بعد از آن اصحاب را گفت آن مرید گر شما را کار بودی بر مزید

مریدِ خاص به اصحاب گفت: اگر شما واقعاً در طلبِ مزید (کمال) بودید، نباید بازمی‌گشتید.

نکته ادبی: مزید به معنایِ فزونی و کمال است که مریدِ خاص آن را در وفاداریِ بی‌قیدوشرط می‌بیند.

جز در حق نیستی جای شما در حضورستی سرا پای شما

جایگاهِ شما باید تنها در حق (خداوند/حقیقت) می‌بود و سراسرِ وجودتان باید در حضورِ او غرق می‌شد.

نکته ادبی: حضور در اصطلاحِ عرفانی به معنایِ پیوستگیِ قلبی با معشوقِ ازلی است.

در تظلم داشتن در پیش حق هر یکی بردی از آن دیگر سبق

مریدان با شتابی وصف‌ناپذیر به درگاه خداوند روی آوردند تا برای شیخِ خود طلب بخشش کنند و هر یک می‌کوشید در این دعا و زاری از دیگری پیشی بگیرد.

نکته ادبی: سبق بردن کنایه از پیشی گرفتن در کاری است.

تا چو حق دیدی شما را بی قرار بازدادی شیخ را بی انتظار

زمانی که خداوند بی‌قراری و خلوصِ شما را در طلبِ بخشش دید، بی‌درنگ و بدون هیچ معطلی، شیخِ شما را به سوی حقیقت بازگرداند.

نکته ادبی: بازدادی در اینجا به معنایِ بازگرداندن و هدایت کردن به سویِ حق است.

گر ز شیخ خویش کردید احتراز از در حق از چه می گردید باز

اگر شما از شیخِ خود دوری جستید و با او بیگانه شدید، پس چرا از درگاه خداوند نیز روگردان می‌شوید و دیگر به دعا و نیایش ادامه نمی‌دهید؟

نکته ادبی: احتراز کردن به معنای دوری گزیدن و پرهیز کردن است.

چون شنیدند آن سخن از عجز خویش برنیاوردند یک تن سر ز پیش

مریدان وقتی این سخنِ سرزنش‌آمیز را درباره ناتوانی و کوتاهیِ خود شنیدند، از شدت شرم، سرهای خود را پایین انداختند.

نکته ادبی: سر از پیش برنیاوردن کنایه از کمالِ خجالت و تسلیمِ محض است.

مرد گفت اکنون ازین خجلت چه سود کار چون افتاد برخیزیم زود

آن مرد (که مخاطبِ وحی یا الهام بود) گفت: اکنون غصه خوردن و خجالت کشیدن چه فایده‌ای دارد؟ چون کار به اینجا رسیده است، باید برخیزیم و دست به کار شویم.

نکته ادبی: برخیزیم به معنای عزمِ راسخ برایِ کاری مهم است.

لازم درگاه حق باشیم ما در تظلم خاک می پاشیم ما

ما باید به درگاه خداوند متوسل شویم و در طلبِ بخشش، با خاک‌ساری و تضرع، خود را کوچک نشان دهیم.

نکته ادبی: خاک پاشیدن کنایه از اوجِ عجز، زاری و توبه است.

پیرهن پوشیم از کاغذ همه در رسیم آخر به شیخ خود همه

همگی جامه‌هایی از کاغذ (به نشانه لباسِ عزا و زهد) بر تن کنیم و آن‌قدر ناله و زاری سر دهیم تا عاقبت به شیخِ خود برسیم (و او را نجات دهیم).

نکته ادبی: پیرهن کاغذی در ادبیات کهن نمادِ فقر، زهدِ افراطی یا ماتم است.

جمله سوی روم رفتند از عرب معتکف گشتند پنهان روز و شب

همگی از سرزمینِ عرب به سوی روم حرکت کردند و در آنجا شب و روز در خلوت و عبادت مشغول شدند.

نکته ادبی: معتکف گشتن به معنای اقامت گزیدن در مکانی برای عبادت است.

بر در حق هر یکی را صد هزار گه شفاعت گاه زاری بود کار

بر درِ خانه حق، کارِ آن‌ها دائم زاری و التماس و درخواستِ شفاعت برای شیخشان بود.

نکته ادبی: صد هزار کنایه از کثرتِ دعا و اصرارِ بسیار است.

هم چنان تا چل شبان روز تمام سرنپیچدند هیچ از یک مقام

آن‌ها تا چهل شبانه‌روزِ تمام، از آن مکانِ عبادت، ذره‌ای جابه‌جا نشدند و سر از سجده برنداشتند.

نکته ادبی: سرنپیچیدن در اینجا کنایه از پایداری و ثباتِ قدم است.

جمله را چل شب نه خور بود و نه خواب هم چو شب چل روز نه نان و نه آب

در آن چهل روز، هیچ‌کدام لب به غذا و آب نزدند و خواب به چشمانشان نرفت.

نکته ادبی: نفیِ خور و خواب کنایه از چله‌نشینی و ریاضتِ سخت است.

از تضرع کردن آن قوم پاک در فلک افتاد جوشی صعب ناک

از آن‌همه زاری و التماسِ آن قومِ پاک‌نهاد، در عالمِ بالا (فلک) آشوبی سهمگین و شور و غوغایی عظیم پدید آمد.

نکته ادبی: صعب‌ناک به معنای دشوار و هولناک است.

سبزپوشان در فراز و در فرود جمله پوشیدند از آن ماتم کبود

همه فرشتگان و موجوداتِ روحانی (سبزپوشان) چه در آسمان‌ها و چه در زمین، به احترامِ آن ماتم، جامه‌ی کبود (سیاه) پوشیدند.

نکته ادبی: سبزپوشان استعاره از فرشتگان یا اولیای الهی است.

آخرالامر آنک بود از پیش صف آمدش تیر دعااندر هدف

سرانجام، آن کسی که در صفِ اول ایستاده بود (مریدِ پیشگام)، دعایش به هدف اجابت رسید.

نکته ادبی: تیرِ دعا در هدف نشستن کنایه از اجابتِ قطعیِ دعاست.

بعد چل شب آن مرید پاک باز بود اندر خلوت از خود رفته باز

بعد از چهل شب، آن مریدِ بااخلاص که در خلوت بود، از خود بی‌خود شد و به حالتِ مکاشفه رسید.

نکته ادبی: از خود رفته باز کنایه از رسیدن به حالِ جذبه و فناست.

صبح دم بادی درآمد مشک بار شد جهان کشف بر دل آشکار

هنگامِ صبح، بادی معطر وزید و حقایقِ پنهانِ جهان بر دلِ آن مرید آشکار گشت.

نکته ادبی: مشک‌بار استعاره از روحیه‌بخش بودن و رایحه معنویت است.

مصطفی را دید می آمد چو ماه در برافکنده دو گیسوی سیاه

پیامبر اسلام (ص) را دید که همچون ماهِ تابان در حالِ ظهور بود و دو گیسوی سیاه ایشان بر شانه افشانده شده بود.

نکته ادبی: مصطفی یکی از القاب پیامبر اسلام است.

سایهٔ حق آفتاب روی او صد جهان وقف یک سر موی او

چهره‌ی تابناکِ پیامبر (ص) سایه‌ی لطفِ خدا بود و صدها جهان ارزشِ آن را دارند که فدای یک تار موی ایشان شوند.

نکته ادبی: سایه حق بودن استعاره از جایگاهِ والایِ پیامبر به عنوان جلوه‌ی صفاتِ الهی است.

می خرامید و تبسم می نمود هرک می دیدش درو گم می نمود

آن حضرت خرامان می‌آمد و لبخند می‌زد؛ هر کس او را می‌دید، از شدتِ زیبایی و ابهت، خود را فراموش می‌کرد.

نکته ادبی: گم شدن کنایه از فنایِ عاشق در معشوق است.

آن مرید آن را چو دید از جای جست کای نبی الله دستم گیر دست

آن مرید وقتی آن منظره را دید، از جا برخاست و گفت: ای پیامبرِ خدا، به دادم برس و دستم را بگیر.

نکته ادبی: دست گرفتن کنایه از یاری خواستن و هدایت طلبیدن است.

رهنمای خلقی، از بهر خدای شیخ ما گم راه شد راهش نمای

ای کسی که راهنمایِ مردم هستی، به خاطرِ خدا شیخِ ما گمراه شده است، راه را به او نشان بده.

نکته ادبی: از بهر خدای برای تأکید و طلبِ خلوصِ بیشتر است.

مصطفی گفت ای بهمت بس بلند رو که شیخت را برون کردم ز بند

پیامبر (ص) فرمود: ای کسی که همتی بسیار بلند داری، برو که بندِ گناه را از دست و پایِ شیخ تو باز کردم.

نکته ادبی: از بند رها کردن استعاره از نجات از گناه و کفر است.

همت عالیت کار خویش کرد دم نزد تا شیخ را در پیش کرد

همتِ بلندِ تو کارِ خودش را کرد و بدون معطلی و درنگ، شیخِ تو را دوباره در مسیرِ حق قرار داد.

نکته ادبی: دم نزدن در اینجا به معنای سرعت در انجامِ کار است.

در میان شیخ و حق از دیرگاه بود گردی و غباری بس سیاه

مدت‌های طولانی میانِ شیخ و خداوند، پرده‌ای از غفلت و سیاهی ایجاد شده بود.

نکته ادبی: غبار سیاه استعاره از حجاب‌هایِ ظلمانی و گناهان است.

آن غبار از راه او برداشتم در میان ظلمتش نگذاشتم

من آن غبارِ تیره را از راهِ رسیدنِ او به خدا برداشتم و او را در میانِ آن تاریکی‌ها تنها نگذاشتم.

نکته ادبی: ظلمت در اینجا استعاره از کفر و دوری از حق است.

کردم از بهر شفاعت شب نمی منتشر بر روزگار او همی

به خاطر شفاعت و دعایِ تو، شبنمی از رحمت بر روزگارِ تیره و تارِ او افشاندم.

نکته ادبی: شبنم استعاره از رحمتِ ناچیز اما کارسازِ الهی است.

آن غبار اکنون ز ره برخاستست توبه بنشسته گنه برخاستست

آن غبارِ گناه اکنون از راه کنار رفته است؛ توبه حاصل شده و گناه از بین رفته است.

نکته ادبی: برخاستن در اینجا به معنایِ زوال و نابودی است.

تو یقین می دان که صد عالم گناه از تف یک توبه برخیزد ز راه

تو یقین داشته باش که صدها عالم گناه، به وسیله گرمایِ یک توبه حقیقی از میان می‌رود.

نکته ادبی: تفِ توبه استعاره از سوز و گدازِ ناشی از ندامت است.

بحراحسان چون درآید موج زن محو گرداند گناه مرد و زن

وقتی دریایِ بخشش و احسانِ الهی مواج شود، تمامِ گناهانِ مرد و زن را نابود می‌کند.

نکته ادبی: بحرِ احسان استعاره از رحمتِ واسعه‌ی خداوند است.

مرد از شادی آن مدهوش شد نعره ای زد کآسمان پرجوش شد

آن مرید از شادیِ این خبر مدهوش شد و چنان فریادی زد که گویی آسمان‌ها را به لرزه درآورد.

نکته ادبی: پرجوش شدن آسمان کنایه از عظمت و شکوهِ آن لحظه است.

جملهٔ اصحاب را آگاه کرد مژدگانی داد و عزم راه کرد

همه یاران را باخبر کرد، مژده داد و برای رفتن به سویِ شیخ آماده شد.

نکته ادبی: عزمِ راه کردن کنایه از تصمیمِ جدی برای حرکت است.

رفت با اصحاب گریان و دوان تا رسید آنجا که شیخ خوک وان

با یارانِ گریان و شتابان حرکت کرد تا به همان‌جایی رسید که شیخ در آنجا (در میانِ مسیحیان) بود.

نکته ادبی: خوک‌وان نمادی از تحقیر و کفر است که شیخ به آن دچار شده بود.

شیخ را می دید چون آتش شده در میان بی قراری خوش شده

شیخ را دید که در حالِ سوختن از ندامت است و در میانِ آن بی‌قراری‌ها، به نوعی حالِ خوشِ معنوی رسیده است.

نکته ادبی: آتش شدن کنایه از سوزشِ درونی ناشی از پشیمانی است.

هم فکنده بود ناقوس مغان هم گسسته بود زنار از میان

شیخ، ناقوسِ کلیسا را دور انداخته بود و زنارِ (کمر‌بندِ مخصوصِ مسیحیان) را از میانِ خود باز کرده بود.

نکته ادبی: ناقوس و زنار نمادهایِ آیینِ مسیحیت و کفر هستند.

هم کلاه گبرکی انداخته هم ز ترسایی دلی پرداخته

کلاهِ مخصوصِ گبرها (کافران) را هم دور انداخته بود و از مسیحیتِ خود دلی پاک کرده بود.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای دور کردن و پاک کردن است.

شیخ چون اصحاب را از دور دید خویشتن را در میان بی نور دید

شیخ وقتی یارانش را از دور دید، در مقایسه با نورِ معنویِ آنان، خود را در تاریکی و بی نوری دید.

نکته ادبی: بی نور دیدن خود کنایه از آگاهی به خباثتِ گناه است.

هم ز خجلت جامه بر تن چاک کرد هم به دست عجز سر بر خاک کرد

هم از شدت خجالت پیراهن بر تن پاره کرد و هم با دستِ عجز، سر بر خاک گذاشت.

نکته ادبی: خاک بر سر کردن کنایه از نهایتِ شرمساری است.

گاه چون ابر اشک خونین برفشاند گاه از جان جان شیرین برفشاند

گاهی از چشمانش اشکِ خونین می‌ریخت و گاه از جان و دلش، سخنانِ شیرینِ عاشقانه بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: اشکِ خونین کنایه از نهایتِ حزن و ندامت است.

گه ز آتش پردهٔ گردون بسوخت گه ز حسرت در تن او خون بسوخت

گاهی از سوزِ آهش پرده‌های آسمان سوخت و گاه از حسرتِ دوری از حق، خون در رگ‌هایش می‌جوشید.

نکته ادبی: پردهٔ گردون کنایه از عالمِ بالاست.

حکمت اسرار قرآن و خبر شسته بودند از ضمیرش سر به سر

حقایقِ اسرارِ قرآن و روایات را که در گذشته از ضمیرش پاک شده بود، دوباره به خاطرش بازگشت.

نکته ادبی: شسته بودن از ضمیر کنایه از فراموشیِ حقیقت است.

جمله با یاد آمدش یکبارگی بازرست از جهل و از بیچارگی

همه آنچه را که فراموش کرده بود، یکجا به یادش آمد و از آن نادانی و بیچارگی نجات یافت.

نکته ادبی: بازرستن به معنای رهایی یافتن است.

چون به حال خود فرونگریستی در سجود افتادی و بگریستی

هنگامی که به حال و روزِ گذشته‌ی خود می‌نگریست، به سجده می‌افتاد و با صدای بلند می‌گریست.

نکته ادبی: فرونگریستن کنایه از تأمل و تفکر در گذشته است.

هم چو گل در خون چشم آغشته بود وز خجالت در عرق گم گشته بود

همچون گلی که در خونِ چشمِ خودش غرق شده باشد، از شدتِ خجالت در عرقِ شرم غوطه می‌خورد.

نکته ادبی: در عرقِ شرم گم شدن کنایه از اوجِ خجالت‌زدگی است.

چون بدیدند آنچنان اصحابناش مانده در اندوه و شادی مبتلاش

مریدان وقتی شیخ را در آن حال دیدند، همزمان دچار اندوهِ گذشته و شادیِ بازگشتِ او شدند.

نکته ادبی: مبتلا بودن به اندوه و شادی به معنای تضادِ عاطفی است.

پیش او رفتند سرگردان همه وز پی شکرانه جان افشان همه

همگی سرگردان به سوی او رفتند و به شکرانهٔ بازگشتِ او، جانِ خود را نثار کردند.

نکته ادبی: جان افشاندن کنایه از ابرازِ عشق و ارادتِ خالصانه است.

شیخ را گفتند ای پی برده راز میغ شد از پیش خورشید تو باز

به شیخ گفتند: ای کسی که به رازِ الهی پی برده‌ای، ابرِ تاریک از جلویِ خورشیدِ جانِ تو کنار رفت.

نکته ادبی: میغ استعاره از ابرِ تیره‌ی گناه است.

کفر برخاست از ره و ایمان نشست بت پرست روم شد یزدان پرست

کفر از راهِ زندگیِ تو برخاست و ایمان جایگزین آن شد؛ تو که قبلاً بت‌پرست بودی، دوباره یزدان‌پرست شدی.

نکته ادبی: یزدان در اینجا به معنای خداوندِ یکتاست.

موج زد ناگاه دریای قبول شد شفاعت خواه کار تو رسول

ناگهان دریای رحمت و پذیرشِ الهی خروشید و پیامبرِ خدا برایِ کارِ تو شفاعت کرد.

نکته ادبی: دریای قبول استعاره از پذیرشِ توبه توسط خداوند است.

این زمان شکرانه عالم عالمست شکر کن حق را چه جای ماتمست

اکنون وقتِ شکرگزاری به اندازه تمامِ جهان است؛ خدا را شکر کن که زمانِ ماتم و غصه نیست.

نکته ادبی: عالم عالم شکر کنایه از شکرِ بی‌نهایت است.

منت ایزد را که در دریای قار کرده راهی همچو خورشید آشکار

سپاسِ خداوند را که در دریایِ هولناکِ کفر و گمراهی، راهی به سویِ نورِ حقیقت همچون خورشید پدیدار کرد.

نکته ادبی: دریای قار (قیر) استعاره از تاریکیِ محض و کفر است.

آنک داند کرد روشن را سیاه توبه داند داد با چندین گناه

خداوند کسی است که می‌تواند تاریکیِ (گناه) را به روشنایی (نور ایمان) بدل کند و با وجود گناهانِ بسیار، راه توبه را به بنده‌اش بیاموزد.

نکته ادبی: آنک: صورتِ مخفف «آن که»؛ در ادبیات کلاسیک برای وزن شعر به کار می‌رود.

آتش توبه چو برافروزد او هرچ باید جمله بر هم سوزد او

زمانی که خداوند شعله‌ توبه را در دلِ بنده روشن می‌کند، آن آتش تمام آلودگی‌ها و گناهان پیشین را یک‌جا می‌سوزاند و نابود می‌کند.

نکته ادبی: جمله: در اینجا به معنای «همه» و «تمام» است.

قصه کوته می کنم، آن جایگاه بودشان القصه حالی عزم راه

سخن را کوتاه می‌کنم؛ خلاصه اینکه در آن هنگام، شیخ و یارانش تصمیم گرفتند که راهیِ سفر حج شوند.

نکته ادبی: القصه: قیدِ تکرار و خلاصه‌گویی در داستان‌سرایی منظوم.

شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز رفت با اصحاب خود سوی حجاز

شیخ خود را برای سفر پاک کرد (غسل کرد) و خرقه‌یِ درویشی پوشید و به همراه یارانش به سمت حجاز حرکت کرد.

نکته ادبی: غسل کردن: کنایه از آمادگیِ روحی و طهارت برای سفر معنوی.

دید از آن پس دختر ترسا به خواب کاوفتادی در کنارش آفتاب

پس از آن، دختر ترسا در خواب دید که خورشیدی در کنارش جای گرفته است.

نکته ادبی: آفتاب: نمادِ پیر، مرشد و حقیقتِ درخشان که راهنمایِ گمگشتگان است.

آفتاب آنگاه بگشادی زبان کز پی شیخت روان شو این زمان

خورشید در خواب به سخن درآمد و به او گفت: «اکنون به دنبالِ شیخ خود برو و راهی شو.»

نکته ادبی: کز پی: به دنبالِ؛ روان شو: حرکت کن.

مذهب او گیرو خاک او بباش ای پلیدش کرده، پاک او بباش

آیین و روش او را پیش بگیر و خاکِ راهِ او باش. ای کسی که او را آلوده کرده‌ای، اکنون پاکی و طهارتِ او را اختیار کن.

نکته ادبی: مذهب: در اینجا به معنای راه و طریقت عرفانی است.

او چو آمد در ره تو بی مجاز در حقیقت تو ره او گیر باز

چون او بدونِ فریب و مکر به سوی تو آمد، تو نیز در حقیقتِ امر، راهِ او را دنبال کن و پیرو او باش.

نکته ادبی: بی‌مجاز: بدون حیله و تزویر؛ در مقابلِ رفتارِ پیشین دختر.

از رهش بردی، به راه او درآی چون به راه آمد تو هم راهی نمای

تو او را از راهش منحرف کردی، پس حالا تو به راهِ او درآی. چون او به راهِ حق بازگشته، تو نیز راهنما و همراهش باش.

نکته ادبی: ره زنی: کنایه از منحرف کردن از مسیرِ هدایت.

ره زنش بودی بسی همره بباش چند ازین بی آگهی آگه بباش

تو که زمانی راهزنِ او بودی، اکنون همراهش باش. تا کی می‌خواهی در بی‌خبری و غفلت به سر ببری؟

نکته ادبی: ره‌زن: کسی که سد راهِ دیگران می‌شود؛ اینجا استعاره از فریب‌کاریِ گذشته.

چون درآمد دختر ترسا ز خواب نور می داد از دلش چون آفتاب

هنگامی که دختر ترسا از خواب بیدار شد، از شدتِ تأثیر آن خواب، دلش همانند خورشید نورافشانی می‌کرد.

نکته ادبی: توصیفِ درونیِ روشن‌ضمیری پس از تحولِ روحی.

در دلش دردی پدید آمد عجب بی قرارش کرد آن درد از طلب

دردی عجیب و روحانی در دلش پیدا شد که او را از طلبِ حق، بی‌قرار کرد.

نکته ادبی: درد: در عرفان به معنایِ اشتیاقِ سوزان برای رسیدن به محبوب است.

آتشی در جان سرمستش فتاد دست در دل زد،دل از دستش فتاد

آتشی در جانِ مستِ او افتاد؛ چنان که اختیار از دست داد و دل از کفش رفت.

نکته ادبی: سرمست: کنایه از کسی که شور و حالِ معنوی در او پدید آمده است.

می ندانست او که جان بی قرار در درون او چه تخم آورد بار

او نمی‌دانست که این جانِ بی‌قرار، چه بذری در درونش کاشته و چه سرنوشتی برایش رقم زده است.

نکته ادبی: تخم آورد بار: کنایه از اینکه این دردِ مقدس، میوه‌ای الهی به بار خواهد آورد.

کار افتاد و نبودش هم دمی دید خود را در عجایب عالمی

او در کاری بزرگ افتاد که حتی فرصتِ یک لحظه درنگ هم نداشت و خود را در دنیایی از شگفتی‌ها دید.

نکته ادبی: عجایب عالمی: کنایه از عالمِ مکاشفه و غیب.

عالمی کانجا نشان راه نیست گنگ باید شد، زفان را راه نیست

این دنیایی است که در آن نشانی از راه‌های مادی نیست؛ اینجا باید گنگ (خاموش) بود، چرا که زبان را راهی برای توصیفش نیست.

نکته ادبی: گنگ: استعاره از سکوتِ عارفانه در برابرِ اسرارِ الهی.

در زمان آن جملگی ناز و طرب هم چو باران زو فروریخت ای عجب

در آن لحظه، تمامِ ناز و طربِ دنیایی که داشت، همچون باران از او فرو ریخت و نابود شد.

نکته ادبی: تضادِ نازِ دنیوی با ریزشِ اشکی که نمادِ توبه است.

نعره زد جامه دران بیرون دوید خاک بر سر در میان خون دوید

فریاد زد، جامه‌اش را درید و به بیرون دوید؛ در حالی که خاکِ مذلت بر سر می‌ریخت و در میانِ دریایی از خون (اشکِ خونین) می‌دوید.

نکته ادبی: جامه دران: نشانه غم و بی‌‌خویشتنیِ شدید.

با دل پردرد و شخص ناتوان از پی شیخ و مریدان شد دوان

با دلی پُر از درد و جسمی ناتوان، به دنبالِ شیخ و مریدانش دوان دوان حرکت کرد.

نکته ادبی: شخص: به معنای بدن و کالبدِ انسانی.

هم چو ابر غرقه در خون می دوید پای داد از دست بر پی میدوید

همچون ابری که در خون غرق شده باشد، می‌دوید و از شدت ضعف، توانِ راه رفتن را از دست داده بود.

نکته ادبی: تشبیه به ابر: اشاره به باریدنِ اشکِ خونین.

می ندانست او که در صحرا و دشت از کدامین سوی می باید گذشت

او نمی‌دانست که در این صحرا و دشت، از کدام سمت باید عبور کند و راهِ شیخ کجاست.

نکته ادبی: حیرت: سرگشتگی در سلوک معنوی.

عاجز و سرگشته می نالید خوش روی خود در خاک می مالید خوش

عاجز و سرگردان با آه و ناله راه می‌پیمود و از سرِ تضرع، صورتش را بر خاک می‌مالید.

نکته ادبی: خاک‌ساری: نشانه کمالِ انکسار و شکستِ نفس.

زار میگفت ای خدای کار ساز عورتی ام مانده از هر کار باز

با زاری می‌گفت: ای خدایی که کارسازِ بندگانی، من زنی هستم که از هر کاری بازمانده‌ام (درمانده‌ام).

نکته ادبی: کارساز: از نام‌های صفتِ الهی به معنای حل‌کننده‌ی مشکلات.

مرد راه چون تویی را ره زدم تو مزن بر من که بی آگه زدم

من راهِ مردِ الهی چون تویی را سد کردم؛ تو اکنون مرا مجازات نکن، چرا که من از روی ناآگاهی مرتکبِ این خطا شدم.

نکته ادبی: بی‌آگه: غافل، نادان.

بحر قهاریت رابنشان ز جوش می ندانستم، خطاکردم، بپوش

بحرِ قهر و خشمِ خود را آرام کن؛ من نادان بودم و خطا کردم، پس بر گناهِ من پرده‌پوشی کن.

نکته ادبی: بحرِ قهار: استعاره از عظمتِ مجازات الهی.

هرچ کردم بر من مسکین مگیر دین پذیرفتم ، مرا تو دست گیر

هر گناهی که کردم، آن را بر منِ مسکین نگیر؛ من دینِ تو را پذیرفتم، پس دستِ مرا بگیر و مرا هدایت کن.

نکته ادبی: دست‌گیری: کنایه از هدایت و حمایتِ الهی.

می بمیرم از کسم یاریم نیست حصه از عزت بجز خواریم نیست

از شدتِ غم دارم می‌میرم و هیچ‌کس یار و یاورِ من نیست؛ از عزتِ انسانی، چیزی جز خواری برایم باقی نمانده است.

نکته ادبی: حصه: سهم و بهره.

شیخ را اعلام دادند از درون کامد آن دختر ز ترسایی برون

به شیخ از طریقِ الهام (از درون) خبر دادند که آن دختر از آیینِ ترسایی خارج شده است.

نکته ادبی: از درون: اشاره به مکاشفه و وحی قلبی به اولیاء.

آشنایی یافت با درگاه ما کارش افتاد این زمان در راه ما

او با درگاهِ ما آشنا شده است و اکنون کارش در مسیرِ حق قرار گرفته است.

نکته ادبی: درگاهِ ما: کنایه از مقامِ قرب الهی.

بازگرد و پیش آن بت بازشو بابت خود همدم و همساز شو

بازگرد و پیشِ آن زیباروی برو؛ برای او همدم و هم‌ساز شو.

نکته ادبی: بت: استعاره از معشوقه یا کسی که زیبایی‌اش خیره‌کننده است.

شیخ حالی بازگشت از ره چو باد باز شوری در مریدانش فتاد

شیخ فوراً همانندِ باد از راه بازگشت و شور و غوغایی دوباره در میانِ مریدانش به پا شد.

نکته ادبی: تشبیه به باد: سرعتِ عمل و تسلیمِ محض در برابر امرِ الهی.

جمله گفتندش ز سر بازت چه بود توبه و چندین تک و تازت چه بود

همه مریدان از او پرسیدند: «این بازگشتِ ناگهانی تو چه دلیلی داشت؟ این‌همه شتاب و عجله برای چیست؟»

نکته ادبی: تک و تاز: شتاب و دویدن.

بار دیگر عشق بازی می کنی توبهٔ بس نانمازی می کنی

آیا دوباره می‌خواهی عشق‌بازی کنی؟ این توبه‌ای که تو کردی، توبه یک فردِ بی‌نماز است (که پایدار نیست).

نکته ادبی: توبه نانمازی: کنایه از توبه‌ای سست و ناپایدار.

حال دختر شیخ با ایشان بگفت هرک آن بشنود ترک جان بگفت

شیخ حال و وضعیتِ دختر را برایشان تعریف کرد؛ هرکس که این ماجرا را شنید، از خود بی‌خود شد.

نکته ادبی: ترک جان گفتن: کنایه از شدتِ تأثر و دگرگونیِ روحی.

شیخ و اصحابش ز پس رفتند باز تا شدند آنجا که بود آن دل نواز

شیخ و یارانش بازگشتند تا به جایی رسیدند که آن دل‌نواز (دختر) حضور داشت.

نکته ادبی: دل‌نواز: صفتِ محبوب.

زرد می دیدند چون زر روی او گم شده در گرد ره گیسوی او

چهره‌اش را زردِ زرد (همچون طلا) می‌دیدند و گیسوانش در گرد و غبارِ راه گم شده بود.

نکته ادبی: زر: اشاره به رنگِ زردِ رخسار از شدتِ بیماری و رنج.

برهنه پای و دریده جامه پاک بر مثال مرده ای بر روی خاک

با پای برهنه و جامه پاره‌پاره، پاک و وارسته، همچون مرده‌ای بر روی خاک افتاده بود.

نکته ادبی: تضادِ جامه دریده با پاکیِ باطنی.

چون بدید آن ماه شیخ خویش را غشی آورد آن بت دل ریش را

وقتی آن زیبارو شیخِ خود را دید، از شدتِ تأثر و شوق غش کرد.

نکته ادبی: بتِ دل‌ریش: ترکیب استعاری که اشاره به زیبایی و جراحتِ درونی او دارد.

چون ببرد آن ماه را در غشی خواب شیخ بر رویش فشاند از دیده آب

هنگامی که بیهوشی بر آن زیبارو چیره شد، شیخ از چشمانش اشک ریخت و بر صورتِ او پاشید تا به هوش آید.

نکته ادبی: آبِ دیده: اشکِ چشم.

چون نظر افکند بر شیخ آن نگار اشک می بارید چون ابر بهار

وقتی آن نگارِ زیبا نگاهش به شیخ افتاد، مانند ابرِ بهاری اشک ریخت.

نکته ادبی: نگار: استعاره از معشوق.

دیده برعهد وفای او فکند خویشتن در دست و پای او فکند

چشم بر عهدِ وفای شیخ دوخت و خود را در دست و پای او انداخت (تضرع کرد).

نکته ادبی: دست و پایِ کسی افتادن: کنایه از التماس و فروتنیِ مفرط.

گفت از تشویر تو جانم بسوخت بیش ازین در پرده نتوانم بسوخت

گفت: از شرمندگیِ تو جانم سوخت، دیگر نمی‌توانم این راز را در پرده نگه دارم.

نکته ادبی: تشویر: شرم، خجالت.

برفکندم توبه تا آگه شوم عرضه کن اسلام تا با ره شوم

من آن توبه‌یِ پیشین را کنار گذاشتم تا آگاه شوم؛ آیینِ اسلام را به من عرضه کن تا در مسیرِ حق قرار بگیرم.

نکته ادبی: عرضه کردن: پیشنهاد دادن و تعلیمِ اصولِ دینی.

شیخ بر وی عرضهٔ اسلام داد غلغلی رد جملهٔ یاران فتاد

شیخ اصولِ اسلام را برای او بازگو کرد و فریاد و شوری در میانِ همه یاران برپا شد.

نکته ادبی: غلغل: سروصدا و هیاهویِ ناشی از شوق.

چون شد آن بت روی از اهل عیان اشک باران، موج زن شد در میان

وقتی آن بت‌روی از اهلِ ایمان شد، اشک‌های باران‌گونه در میانشان موج زد.

نکته ادبی: اهلِ عیان: کنایه از مؤمنان که حقایق بر آن‌ها آشکار شده است.

آخر الامر آن صنم چون راه یافت ذوق ایمان در دل آگاه یافت

سرانجام، آن زیبارو چون به راهِ حق رسید، طعم و لذتِ ایمان را در دلِ آگاهِ خود یافت.

نکته ادبی: صنم: بت؛ اینجا به معنای معشوقِ زیبا که اکنون مؤمن شده است.

شد دلش از ذوق ایمان بی قرار غم درآمد گرد او بی غمگسار

دلش از شیرینیِ ایمان بی‌قرار شد و اندوهی (مقدس) بدونِ غمگسار، او را فرا گرفت.

نکته ادبی: غم‌گسار: کسی که غم را بزاید؛ استعاره از تنهایی در این تجربه عرفانی.

گفت شیخا طاقت من گشت طاق من ندارم هیچ طاقت در فراق

به شیخ گفت: ای شیخ، طاقت و تحملِ من تمام شده است؛ من دیگر تابِ فراق (از معشوقِ حقیقی) را ندارم.

نکته ادبی: تاقت طاق شدن: کنایه از رسیدن به انتهایِ تحمل و فروپاشی.

می روم زین خاندان پر صداع الوداع ای شیخ عالم الوداع

من از این دنیایِ پر از صدا و هیاهو می‌روم؛ ای شیخِ عالم، خداحافظ، خداحافظ.

نکته ادبی: صداع: سردرد؛ کنایه از دنیایِ مادی که موجبِ رنج و زحمت است.

چون مرا کوتاه خواهد شد سخن عاجزم، عفوی کن و خصمی مکن

چون عمرم رو به پایان است و سخنم کوتاه می‌شود، عاجزانه از تو می‌خواهم که مرا عفو کنی و با من خصومتی نداشته باشی.

نکته ادبی: خصم: دشمنی؛ تضرعِ نهایی برای آمرزش.

این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند نیم جانی داشت برجانان فشاند

آن ماهِ سیم‌بر این سخن را گفت و دست از زندگی شست و جانش را که باقی‌مانده‌ای بیش نبود، تقدیمِ محبوب کرد.

نکته ادبی: ماه استعاره از معشوق است. دست از جان فشاندن کنایه از ازخودگذشتگی و بذلِ جان است.

گشت پنهان آفتابش زیر میغ جان شیرین زو جدا شد ای دریغ

نورِ وجودش همچون خورشیدی که در پشت ابر پنهان شود، از نظرها غایب شد؛ افسوس که جانِ شیرین از کالبدش جدا گشت.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر و خورشید نمادِ جان و هستیِ درخشانِ انسان است که با مرگ پنهان می‌شود.

قطره ای بود او درین بحر مجاز سوی دریای حقیقت رفت باز

او در این جهانِ ظاهری و ناپایدار همچون قطره‌ای بود که سرانجام به اصلِ خویش، یعنی دریای حقیقت و عالمِ معنا، بازگشت.

نکته ادبی: بحر مجاز استعاره از جهان مادی است که محلِ گذر است، نه قرارگاهِ ابدی.

جمله چون بادی ز عالم می رویم رفت او و ما همه هم می رویم

همه ما در این دنیا همانند بادی در گذر هستیم؛ او رفت و ما نیز همچون او محکوم به رفتن هستیم.

نکته ادبی: تشبیه به باد، نمادِ بی‌ثباتی و ناپایداریِ حیاتِ دنیوی است.

زین چنین افتد بسی در راه عشق این کسی داند که هست آگاه عشق

وقایعِ این‌چنینی در مسیرِ عاشقی بسیار رخ می‌دهد و تنها کسی این حقیقت را می‌داند که از اسرارِ عشق آگاه باشد.

نکته ادبی: اشاره به تجربه‌های مکررِ اهلِ دل در طریقِ عشق و سلوکِ عرفانی.

هرچ می گویند در ره ممکنست رحمت و نومید و مکر و ایمنست

هرچه در این راه گفته می‌شود، ممکن و شدنی است؛ این راه شاملِ امید و ناامیدی، و رحمت و مکرِ الهی است.

نکته ادبی: اشاره به مقاماتِ سلوک که شاملِ حالاتِ متضادِ روحی همچون قبض و بسط است.

نفس این اسرار نتواند شنود بی نصیبه گوی نتواند ربود

نفسِ انسان تواناییِ شنیدنِ این اسرارِ بلند را ندارد و کسی که از عشق بی‌بهره باشد، نمی‌تواند به مقصود برسد.

نکته ادبی: نفس در اینجا به معنای نفسِ اماره و جنبه‌های حیوانیِ وجود است که مانعِ ادراکِ حقایق است.

این یقین از جان و دل باید شنید نه بنفس آب و گل باید شنید

این حقایق را باید با گوشِ جان شنید، نه اینکه با گوشِ جسم که از آب و گِل ساخته شده است، به دنبالِ درکِ آن بود.

نکته ادبی: آب و گل کنایه از تنِ خاکی و مادیِ انسان است که ابزارِ شناختِ حقایقِ معنوی نیست.

جنگ دل با نفس هر دم سخت شد نوحه ای در ده که ماتم سخت شد

نبردِ میانِ دل و نفس هر لحظه سخت‌تر می‌شود؛ ناله‌ای سر بده و سوگواری کن که این اندوه و ماتم بسیار بزرگ شده است.

نکته ادبی: جنگِ دل با نفس تقابلِ همیشگیِ عقلِ ایمانی و خواهش‌هایِ نفسانی است.