منطق‌الطیر - فی‌وصف حاله

عطار

حکایت ابوسعید مهنه با مستی که به در خانقاه او آمد

عطار
بوسعید مهنه با مردان راه بود روزی در میان خانقاه
مستی آمد اشک ریزان بی قرار تا دران خانقاه آشفته وار
پرده از ناسازگاری بازکرد گریه و بدمستیی آغازکرد
شیخ کو را دید آمد در برش ایستاد از روی شفقت بر سرش
گفت هان ای مست اینجا کم ستیز از چه می باشی، به من ده دست و خیز
مست گفت ای حق تعالی یار تو نیست شیخا دست گیری کار تو
تو سر خود گیر و رفتی مردوار سر فرورفته مرا با او گذار
گر ز هر کس دست گیری آمدی مور در صدر امیری آمدی
دست گیری نیست کار تو، برو نیستم من در شمار تو برو
شیخ در خاک اوفتاد از درد او سرخ گشت از اشک روی زرد او
ای همه تو ناگزیر من تو باش اوفتادم دست گیر من تو باش
مانده ام در چاه زندان پای بست در چنین چاهم که گیرد جز تو دست
هم تن زندانیم آلوده شد هم دل محنت کشم فرسوده شد
گرچه بس آلوده در راه آمدم عفو کن کز حبس وز چاه آمدم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این روایت داستانی، تقابلِ میان ظاهر و باطن در سلوک عرفانی را به تصویر می‌کشد. در این حکایت، عارفی بزرگ (ابوسعید) در مقام پیر و مرشد، با مستی آشفته‌حال روبه‌رو می‌شود که نمادی از حالِ پریشانِ سالک یا حقیقتِ عریانِ انسانی است که در چنبره‌ی خودخواهی گرفتار شده است. این فرد با ردِ یاریِ ظاهریِ شیخ، حقیقتی را گوشزد می‌کند که تنها قدرت لایزال الهی قادر به دستگیری از بندگان است و هرگونه ادعایِ هدایتِ بشری، در برابر عظمتِ پروردگار، ناچیز و بی‌معناست.

در نهایت، داستان به تسلیمِ کاملِ عارف در برابرِ خداوند ختم می‌شود. شیخ که با کلامِ تندِ آن مستِ آگاه مواجه شده، نه تنها خشمگین نمی‌شود، بلکه به نهایتِ تواضع و فروتنی می‌رسد و اعتراف می‌کند که او نیز همچون دیگران نیازمندِ رحمتِ بی‌واسطه‌ی الهی است. این حکایت، مرز میانِ جایگاهِ پیر و مقامِ فقرِ مطلق در برابرِ درگاهِ حق را ترسیم می‌کند و مخاطب را به درکِ این نکته دعوت می‌کند که در راهِ حق، هیچ‌کس جز او، دست‌گیرِ درماندگان نیست.

معنای روان

بوسعید مهنه با مردان راه بود روزی در میان خانقاه

روزی ابوسعیدِ مِهنه (عارف بزرگ) به همراهِ پیروان و یارانِ خود در محلِ خانقاه (محل زندگی و عبادت صوفیان) حضور داشت.

نکته ادبی: مهنه، نام شهری در خراسان قدیم است که زادگاه و محلِ اصلیِ فعالیت ابوسعید بوده و به همین دلیل به او ابوسعیدِ مِهنه می‌گفتند.

مستی آمد اشک ریزان بی قرار تا دران خانقاه آشفته وار

ناگهان فردی مست در حالی که گریه می‌کرد و آرام و قرار نداشت، با حالتی آشفته و پریشان وارد خانقاه شد.

نکته ادبی: آشفته‌وار در اینجا به معنای با حالتی از پریشانیِ روحی و ظاهری است که دلالت بر بی‌خودیِ عارفانه یا ازخودبی‌خود شدگی دارد.

پرده از ناسازگاری بازکرد گریه و بدمستیی آغازکرد

آن شخص با ناسازگاری و سرکشی، پرده‌ها را کنار زد و رفتاری ناهنجار در پیش گرفت و شروع به گریه و مستی و داد و فریاد کرد.

نکته ادبی: پرده از ناسازگاری باز کردن کنایه از کنار گذاشتنِ آداب و رسومِ ظاهری و بروزِ رفتارهای غیرمتعارف است.

شیخ کو را دید آمد در برش ایستاد از روی شفقت بر سرش

شیخ که او را در آن وضعیت دید، نزد او رفت و از روی دلسوزی و شفقت بر بالین او ایستاد تا به او کمک کند.

نکته ادبی: در برش آمدن به معنی به نزد او رفتن یا به یاری او شتافتن است.

گفت هان ای مست اینجا کم ستیز از چه می باشی، به من ده دست و خیز

شیخ به او گفت: ای مست، اینجا جای دعوا و ستیز نیست؛ از چه رو پریشانی؟ آرام باش و دستت را به من بده تا تو را یاری کنم.

نکته ادبی: دست و خیز کنایه از بلند شدن و یاری خواستن است که در اینجا شیخ به نشانه‌ی آمادگی برای کمک به او می‌گوید.

مست گفت ای حق تعالی یار تو نیست شیخا دست گیری کار تو

مست پاسخ داد: خداوند نگهدار و یارِ تو باشد ای شیخ، اما کارِ تو دستگیری از من نیست و از توانِ تو خارج است.

نکته ادبی: عبارت دستگیری کار تو نیست، نشان‌دهنده نفیِ واسطه‌گریِ بشری از نگاهِ آن مست است.

تو سر خود گیر و رفتی مردوار سر فرورفته مرا با او گذار

تو به کارِ خود مشغول باش و از اینجا برو؛ مرا به حالِ خود واگذار که سر و کارِ من با معبود است.

نکته ادبی: سر خود گیر، کنایه از رها کردنِ کاری است که به انسان مربوط نیست یا از او ساخته نیست.

گر ز هر کس دست گیری آمدی مور در صدر امیری آمدی

اگر دستگیری از همه ممکن بود، آنگاه حتی مورچه‌ای کوچک می‌توانست به مقامِ امیری و بزرگی برسد (و این محال است که هر کسی بتواند ناجیِ دیگری باشد).

نکته ادبی: این بیت تمثیلی است برای نفیِ تواناییِ بشری در نجاتِ مطلقِ دیگران.

دست گیری نیست کار تو، برو نیستم من در شمار تو برو

دستگیری از انسان‌ها در حوزه‌ی اختیارات و توانِ تو نیست، پس برو که من در شمارِ مریدان و پیروانِ تو نیستم.

نکته ادبی: در شمار بودن، به معنایِ در زمره‌ی پیروان یا شاگردانِ کسی بودن است.

شیخ در خاک اوفتاد از درد او سرخ گشت از اشک روی زرد او

شیخ از سخنِ آن مست، دردمند شد و بر خاک افتاد و صورتِ زردش از شدتِ اشک ریختن، سرخ شد.

نکته ادبی: افتادن در اینجا کنایه از فروتنی و شکستنِ غرور و انکسارِ قلبی است.

ای همه تو ناگزیر من تو باش اوفتادم دست گیر من تو باش

شیخ خطاب به خدا گفت: ای که همه چیزِ من به تو وابسته است، تو یار و یاورِ من باش؛ من زمین خورده‌ام، تو دستم را بگیر.

نکته ادبی: ناگزیر، به معنای کسی است که راهی جز پناه بردن به دیگری ندارد.

مانده ام در چاه زندان پای بست در چنین چاهم که گیرد جز تو دست

من در چاهِ زندانِ (دنیا و نفس) گرفتار شده‌ام؛ در چنین بن‌بستی چه کسی جز تو می‌تواند دستم را بگیرد؟

نکته ادبی: چاه زندان، استعاره‌ای از گرفتاری در بندِ جسم و تعلقاتِ دنیوی است.

هم تن زندانیم آلوده شد هم دل محنت کشم فرسوده شد

هم جسمِ زندانی‌ام آلوده به گناه شده و هم دلِ رنج‌کشیده‌ام از این گرفتاری فرسوده گشته است.

نکته ادبی: تن زندانی، اشاره به بدن دارد که روح را در خود حبس کرده است.

گرچه بس آلوده در راه آمدم عفو کن کز حبس وز چاه آمدم

اگرچه با کوله‌باری از آلودگی به سوی تو آمده‌ام، اما مرا عفو کن؛ چرا که از حبسِ نفس و چاهِ دنیا به سوی تو گریخته‌ام.

نکته ادبی: حبس و چاه، تکرارِ نمادین برای تأکید بر وضعیتِ رقت‌بارِ انسانِ جدا مانده از حق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره چاه زندان

تمثیلی از محدودیت‌های دنیوی، جسمانی و نفسانی که روح انسان را در بند کشیده است.

تمثیل و اغراق مور در صدر امیری

شاعر با استفاده از محال بودنِ رسیدنِ یک مورچه به مقامِ پادشاهی، ناتوانیِ بشر در حلِ مشکلاتِ بنیادینِ دیگران را به تصویر می‌کشد.

تضاد زرد (رخسار) و سرخ (اشک/چهره)

تضاد میانِ رنگِ زردِ صورتِ عارف از شدتِ غم و سرخ شدنِ آن از جریانِ اشک، که شدتِ تأثرِ شیخ را نشان می‌دهد.

کنایه سر خود گیر

کنایه‌ای رایج برای راندنِ محترمانه یا قاطعانه کسی که در کاری دخالتِ بی‌جا می‌کند.