منطق‌الطیر - فی‌وصف حاله

عطار

گفتهٔ پاک‌دینی که سی‌سال عمر بی‌خود می‌گذارد

عطار
پاک دینی گفت سی سال تمام عمر بی خود می گذارم بر دوام
همچو اسمعیل در خود ناپدید آن زمان کو را پدر سر می برید
چون بود آنکس که او عمری گذاشت همچو آن یک دم که اسمعیل داشت
کس چه داند تا درین حبس تعب عمر خود چون می گذارم روز و شب
گاه می سوزم چو شمع از انتظار گاه می گریم چر ابر نوبهار
تو فروغ شمع می بینی خوشی می نبینی در سر او آتشی
آنک از بیرون کند در تن نگاه کی بود هرگز درون سینه راه
در خم چوگان چه گویی، هیچ جای می ندانم پای از سر، سر ز پای
از وجودم خود نکردم هیچ سود کانچ کردم وانچ گفتم هیچ بود
ای دریغا نیست از کس یاریم عمر ضایع گشت در بی کاریم
چون توانستم ندانستم ، چه سود چون بدانستم، توانستم نبود
این زمان جز عجز و جز بیچارگی می ندارم چارهٔ یک بارگی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با نگاهی عمیق و اندوهگین، زندگی خود را مرور کرده و از گذر عمر بدون دستیابی به حقیقت و مقصود اصلی ابراز پشیمانی می‌کند. او بر این باور است که آنچه دیگران از ظاهر زندگی او می‌بینند، با آشوب و رنج درونی‌اش بسیار متفاوت است.

مضمون اصلی، کشمکش میان دانستن و توانستن است؛ شاعر در حسرت ایامی است که می‌توانست گامی بردارد اما آگاهی نداشت و اکنون که به آگاهی رسیده، توان و فرصت از دست رفته است. این اشعار بیانگر نوعی تسلیم در برابر سرنوشت و اعتراف به درماندگی در برابر پیچیدگی‌های حیات است.

معنای روان

پاک دینی گفت سی سال تمام عمر بی خود می گذارم بر دوام

شخصی دیندار و پاک‌سیرت گفت که سی سال از عمرش را بیهوده و در حالت بی‌خبری از خویشتن سپری کرده است.

نکته ادبی: بی‌خودی در اینجا به معنای غفلت از ذات و حقیقت خویش است.

همچو اسمعیل در خود ناپدید آن زمان کو را پدر سر می برید

او خود را مانند حضرت اسماعیل (ع) در لحظه قربانی شدن می‌بیند که از خود رها شده و در تسلیم محض به سر می‌برد.

نکته ادبی: اشاره به داستان قربانی حضرت ابراهیم و اسماعیل که نماد تسلیم مطلق در برابر امر الهی است.

چون بود آنکس که او عمری گذاشت همچو آن یک دم که اسمعیل داشت

پرسش اینجاست که ارزش عمرِ طولانیِ کسی که در غفلت بوده، چگونه با آن یک لحظه تسلیمِ خالصانه و عمیقِ اسماعیل برابری می‌کند؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن بی‌ارزشیِ عمرِ غافلانه در مقایسه با یک لحظه حقیقت است.

کس چه داند تا درین حبس تعب عمر خود چون می گذارم روز و شب

کسی نمی‌داند که من در این دنیا که همچون زندانی پر از رنج و زحمت است، چگونه روز و شب را سپری می‌کنم.

نکته ادبی: حبس تعب استعاره از دنیاست که برای روح مشتاق، محدودیت‌آور است.

گاه می سوزم چو شمع از انتظار گاه می گریم چر ابر نوبهار

حال و روز من متغیر است؛ گاهی از شدت انتظار چون شمع می‌سوزم و گاهی از غمِ دوری چون ابر بهاری به گریه می‌افتم.

نکته ادبی: بهره‌گیری از دو عنصر متضاد (آتش و آب) برای نشان دادن حالات روحی متناقض.

تو فروغ شمع می بینی خوشی می نبینی در سر او آتشی

تو فقط نور و روشناییِ شمع را می‌بینی و آن را زیبا می‌پنداری، اما از آتشی که در درونِ آن شعله‌ور است و آن را ذره‌ذره آب می‌کند، بی‌خبری.

نکته ادبی: کنایه از تفاوتِ قضاوت‌های ظاهری مردم با واقعیت‌های باطنیِ دردمندان.

آنک از بیرون کند در تن نگاه کی بود هرگز درون سینه راه

کسی که تنها به ظاهر و بیرونِ انسان نگاه می‌کند، هرگز راهی به درونِ قلب و باطن او پیدا نخواهد کرد.

نکته ادبی: اشاره به محدودیتِ حواس پنجگانه در درکِ عوالمِ باطنی.

در خم چوگان چه گویی، هیچ جای می ندانم پای از سر، سر ز پای

من در دستِ روزگار مانند گوی در خمِ چوگان هستم؛ سرگردانم و چنان گیج و درمانده‌ام که حتی جایگاه و مقام خود را نیز نمی‌شناسم.

نکته ادبی: تمثیل گوی و چوگان برای نمایشِ تسلیم بودن در برابر اراده‌ی تقدیر.

از وجودم خود نکردم هیچ سود کانچ کردم وانچ گفتم هیچ بود

از زندگی و وجودِ خود هیچ بهره‌ای نبردم، چرا که هر کار کردم و هرچه گفتم، پوچ و بی‌حاصل بود.

نکته ادبی: اعتراف به حسرتِ ناشی از اتلافِ عمر.

ای دریغا نیست از کس یاریم عمر ضایع گشت در بی کاریم

افسوس که هیچ‌کس یاری‌ام نمی‌کند و تمام عمرم در بیکاری و غفلت به هدر رفت.

نکته ادبی: ای دریغا، ندای حسرت و اندوه بر گذشته است.

چون توانستم ندانستم ، چه سود چون بدانستم، توانستم نبود

حکایت تلخی است؛ آن زمان که توانِ انجامِ کار داشتم، معرفت و آگاهی نداشتم و حالا که به معرفت رسیدم، دیگر توان و فرصتی باقی نمانده است.

نکته ادبی: تقابلِ میان آگاهی و توانایی که بن‌مایه اصلیِ تراژدیِ عمر انسان است.

این زمان جز عجز و جز بیچارگی می ندارم چارهٔ یک بارگی

در این لحظه، دیگر راه چاره‌ای برایم نمانده و جز ناتوانی و بیچارگی مطلق، چیزی در بساط ندارم.

نکته ادبی: پایان‌بندی با اعتراف به عجزِ تام در برابر سرنوشت.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو شمع، چون ابر نوبهار، همچو اسمعیل

شاعر برای ملموس‌تر کردنِ حالات درونی خود از پدیده‌های طبیعی و تاریخی بهره برده است.

استعاره حبس تعب

دنیا به زندانی تشبیه شده که روح انسان در آن محبوس است و در رنج است.

تضاد دانستم و توانستم

تقابلِ میان آگاهی و توانایی که نشان‌دهنده ناکامیِ مداومِ انسان است.

کنایه خم چوگان

کنایه از سرگشتگی و در اختیارِ تقدیر بودن که انسان را همچون گوی به بازی می‌گیرد.