منطق‌الطیر - فی‌وصف حاله

عطار

صوفی که از مردان حق سخن می‌گفت و خطاب پیری به او

عطار
صوفیی را گفت آن پیر کهن چند از مردان حق گویی سخن
گفت خوش آید زنان را بردوام آنک می گویند از مردان مدام
گر نیم زیشان، ازیشان گفته ام خوش دلم کین قصه از جان گفته ام
گر ندارم از شکر جز نام بهر این بسی به زان که اندر کام زهر
جملهٔ دیوان من دیوانگیست عقل را با این سخن بیگانگیست
جان نگردد پاک از بیگانگی تا نیابد بوی این دیوانگی
من ندانم تا چه گویم، ای عجب چند گم ناکرده جویم، ای عجب
از حماقت ترک دولت گفته ام درس بی کاران غفلت گفته ام
گر مرا گویند ای گم کرده راه هم به خود عذر گناه من بخواه
می ندانم تا شود این کار راست یا توانم عذر این صد عمر خواست
گر دمی بر راه او در کارمی کی چنین مستغرق اشعارمی
گر مرا در راه او بودی مقام شین شعرم شین شرگشتی مدام
شعر گفتن حجت بی حاصلیست خویشتن را دید کردن جاهلیست
چون ندیدم در جهان محرم کسی هم به شعر خود فروگفتم بسی
گر تو مرد رازجویی بازجوی جان فشان و خون گری و راز جوی
زانک من خون سرشک افشانده ام تا چنین خون ریز حرفی رانده ام
گر مشام آری به بحر ژرف من بشنوی تو بوی خون از حرف من
هر که شد از زهر بدعت دردمند بس بود تریاکش این حرف بلند
گرچه عطارم من و تریاک ده سوخته دارم جگر چون ناک ده
هست خلقی بی نمک بس بی خبر لاجرم زان می خورم تنها جگر
چون ز نان خشک گیرم سفره پیش تر کنم از شوروای چشم خویش
از دلم آن سفره را بریان کنم گه گهی جبریل را مهمان کنم
چون مرا روح القدس هم کاسه است کی توانم نان هر مدبر شکست
من نخواهم نان هر ناخوش منش بس بود این نانم و آن نان خورش
شد عنا القلب جان افزای من شد حقیقت کنز لایفنای من
هر توانگر کین چنین گنجیش هست کی شود در منت هر سفله پست
شکر ایزد را که درباری نیم بستهٔ هر ناسزاواری نیم
من ز کس بر دل کجا بندی نهم نام هر دون را خداوندی نهم
نه طعام هیچ ظالم خورده ام نه کتابی را تخلص کرده ام
همت عالیم ممدوحم بس است قوت جسم و قوت روحم بس است
پیش خود بردند پیشینان مرا تا به کی زین خویشتن بینان مرا
تا ز کار خلق آزاد آمدم در میان صد بلا شاد آمدم
فارغم زین زمرهٔ بدخواه نیک خواه نامم بد کنید و خواه نیک
من چنان در درد خود درمانده ام کز همه آفاق دست افشانده ام
گر دریغ و درد من بشنودیی تو بسی حیران تر از من بودیی
جسم و جان رفت وز جان و جسم من نیست جز درد و دریغی قسم من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بازتاب‌دهنده جدال درونی و بیرونی شاعری است که در پی حقیقت مطلق است و در این راه، خود را از قیدوبندهای عقل مصلحت‌جویِ دنیوی و تملقِ حاکمان رها ساخته است. شاعر از یک سو بر این باور است که سخن گفتن از مقاماتِ والای عرفانی، نوعی «دیوانگی» مقدس است که از عقلِ معمولی و ظاهریِ مردمِ کوته‌بین فاصله دارد و از سوی دیگر، اعتراف می‌کند که اگر به حقیقتِ مطلق رسیده بود، اساساً نیازی به سرودن شعر نداشت. شعر برای او نه ابزاری برای خودنمایی، بلکه دلیلی بر ناتوانی‌اش در رسیدن به آن مقامِ برتر و مرهمی بر زخمِ هجران است.

درونمایه دیگر این قطعه، استغنا و بی‌نیازیِ عارفانه است. شاعر با تکیه بر «درد» و «فنای فی‌الله» به جایگاهی از عزت‌نفس دست یافته که او را از هرگونه کرنش در برابر صاحبان قدرت و نان‌خوارانِ درباری بی‌نیاز می‌کند. او با تصویرسازی‌های نمادین از «خون» و «درد»، رنجِ این مسیر را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که راهِ سلوک، نه با آسایشِ جسمانی، بلکه با پالایشِ جان از طریقِ سوز و گداز هموار می‌شود.

معنای روان

صوفیی را گفت آن پیر کهن چند از مردان حق گویی سخن

پیرِ دانایی به صوفی گفت: تا کی می‌خواهی پیوسته از مقامات و سخنانِ مردانِ خدا سخن بگویی و آن را بازگو کنی؟

نکته ادبی: «پیر کهن» استعاره از مرشد و راهنمای معنوی است.

گفت خوش آید زنان را بردوام آنک می گویند از مردان مدام

صوفی در پاسخ گفت: مردمِ معمولی و ناآگاه (که در اینجا از بابِ تحقیر با واژه «زنان» به معنای سست‌عنصران به کار رفته)، پیوسته از شنیدن داستان‌های قهرمانانِ راه حق لذت می‌برند.

گر نیم زیشان، ازیشان گفته ام خوش دلم کین قصه از جان گفته ام

هرچند من هنوز به مقامِ آن مردانِ بزرگ نرسیده‌ام، اما از آنان سخن می‌گویم و دلم خوش است که این داستانِ جان‌بخش را بر زبان آورده‌ام.

نکته ادبی: «ازیشان» به معنای «درباره آنان» است.

گر ندارم از شکر جز نام بهر این بسی به زان که اندر کام زهر

اگر از حقیقتِ شیرینِ وصل بهره‌ای ندارم، حداقل نامِ آن را بر زبان می‌آورم؛ چرا که نامِ شکر را بر زبان داشتن، بسیار بهتر از چشیدنِ زهرِ دنیا و همنشینی با آن است.

جملهٔ دیوان من دیوانگیست عقل را با این سخن بیگانگیست

تمامیِ اشعارِ من، ناشی از شوریدگی و دیوانگی است و عقلِ مصلحت‌بینِ دنیوی با این سخنانِ عاشقانه، هیچ سنخیت و آشنایی ندارد.

نکته ادبی: «دیوان» در اینجا هم به معنی مجموعه شعر است و هم به معنی شوریدگی.

جان نگردد پاک از بیگانگی تا نیابد بوی این دیوانگی

جانِ انسان تا زمانی که با این «دیوانگیِ» مقدس آشنا نشود و بوی آن را استشمام نکند، از بیگانگی با حقیقت پاک نخواهد شد.

من ندانم تا چه گویم، ای عجب چند گم ناکرده جویم، ای عجب

شگفتا که من خود نمی‌دانم چه می‌گویم و چرا پیوسته در پیِ گمشده‌ای هستم که هنوز آن را نیافته‌ام؛ این حیرت برایم تعجب‌برانگیز است.

از حماقت ترک دولت گفته ام درس بی کاران غفلت گفته ام

از سرِ جنونِ عشق، ثروت و مقامِ دنیوی را رها کرده‌ام و اکنون به جای علمِ نافع، درسِ غفلتِ بی‌دلان را می‌خوانم (یعنی آنچه برای دنیاپرستان غفلت است، برای من اشتغال به جانان است).

گر مرا گویند ای گم کرده راه هم به خود عذر گناه من بخواه

اگر کسی مرا سرزنش کرد و گفت که «ای گم‌کرده‌راه»، از او می‌خواهم که به جای قضاوت، برایِ بخششِ گناهانِ من دعا کند.

می ندانم تا شود این کار راست یا توانم عذر این صد عمر خواست

نمی‌دانم که آیا این راهی که می‌روم به سرانجامِ نیک می‌رسد یا اینکه فرصتِ باقی‌مانده از عمرم، کفافِ جبرانِ خطاهایم را می‌دهد.

گر دمی بر راه او در کارمی کی چنین مستغرق اشعارمی

اگر لحظه‌ای واقعاً در راهِ حق مستقر شده بودم، آیا هرگز وقتم را به سرودنِ این همه شعر سپری می‌کردم؟ (خیر، زیرا غرق در وصال می‌شدم).

گر مرا در راه او بودی مقام شین شعرم شین شرگشتی مدام

اگر به مقامِ قربِ الهی رسیده بودم، حرفِ «ش» که در ابتدای کلمه «شعر» است، به «شر» تبدیل می‌شد (کنایه از اینکه شعر گفتن در اوجِ کمال، مانع و شر محسوب می‌شود).

شعر گفتن حجت بی حاصلیست خویشتن را دید کردن جاهلیست

شعر گفتن در نهایت، حجتی بر بی‌حاصلی و ناتوانیِ شاعر است و این کار نشان می‌دهد که آدمی هنوز خود را نشناخته و در جهل است.

چون ندیدم در جهان محرم کسی هم به شعر خود فروگفتم بسی

از آنجایی که در این جهان کسی را که محرمِ راز باشد نیافتم، ناچار شدم رنج‌ها و سخنانم را در قالبِ شعر با خود در میان بگذارم.

گر تو مرد رازجویی بازجوی جان فشان و خون گری و راز جوی

اگر تو واقعاً در پیِ یافتنِ رازِ هستی هستی، باید جانت را در این راه فدا کنی، خونِ دل بخوری و با تمامِ وجود در جست‌وجو باشی.

زانک من خون سرشک افشانده ام تا چنین خون ریز حرفی رانده ام

زیرا من خونِ دل (اشکِ خونین) ریخته‌ام تا توانسته‌ام این کلماتِ خون‌چکان و پردرد را بر زبان آورم.

گر مشام آری به بحر ژرف من بشنوی تو بوی خون از حرف من

اگر به عمقِ اشعارِ من دقیق شوی، بویِ خون و رنجِ دلِ مرا از میانِ کلماتم استشمام خواهی کرد.

هر که شد از زهر بدعت دردمند بس بود تریاکش این حرف بلند

هر کس که از سمِ بدعت‌ها و باورهایِ غلط دردمند شده است، این سخنانِ بلند و عرفانی، برایش حکمِ پادزهر را دارد.

گرچه عطارم من و تریاک ده سوخته دارم جگر چون ناک ده

اگرچه من «عطار» هستم و درمان (تریاک) می‌بخشم، اما خود چنان در آتشِ عشق سوخته‌ام که جگرم مانندِ میوه نارسِ ناک، خشک و سوخته است.

نکته ادبی: ایهام در واژه «عطار» (هم نام شاعر و هم شغل عطاری که تریاک می‌سازد).

هست خلقی بی نمک بس بی خبر لاجرم زان می خورم تنها جگر

مردمی که از معرفت بی‌خبرند، هیچ طعمِ خوشی ندارند؛ بنابراین ناچارم که در تنهایی، دردِ دلِ خود را بخورم.

چون ز نان خشک گیرم سفره پیش تر کنم از شوروای چشم خویش

وقتی سفره‌ی نانِ خشکِ ساده‌ام را پهن می‌کنم، آن را با اشکِ شورِ چشمانم خیس می‌کنم (استعاره از اینکه غم، چاشنیِ زندگیِ من است).

از دلم آن سفره را بریان کنم گه گهی جبریل را مهمان کنم

از شدتِ سوزِ دل، این سفره‌ی بی‌رنگ را بریان و پخته می‌کنم و گاهی چنان در اوجِ عرفان قرار می‌گیرم که گویی جبرئیلِ امین را بر این سفره مهمان می‌کنم.

چون مرا روح القدس هم کاسه است کی توانم نان هر مدبر شکست

وقتی که «روح‌القدس» هم‌کاسه‌ی من است و با من همراهی می‌کند، هرگز به نانِ هر شخصِ ناآگاه و فرومایه‌ای طمع نخواهم کرد.

من نخواهم نان هر ناخوش منش بس بود این نانم و آن نان خورش

من هرگز نانِ کسی را که طینتِ ناخوشی دارد نمی‌خواهم؛ همین اندک نانِ زاهدانه و همان نورِ معنوی برای من کافی است.

شد عنا القلب جان افزای من شد حقیقت کنز لایفنای من

دردِ دل (عنا القلب) برای من جان‌افزاست و حقیقتِ درونیِ این رنج، گنجینه‌ی جاودانِ من شده است.

نکته ادبی: «عنا القلب» ترکیبی عربی به معنای رنجِ قلب است.

هر توانگر کین چنین گنجیش هست کی شود در منت هر سفله پست

هر ثروتمندی که چنین گنجِ معنوی را در دل دارد، هرگز در برابرِ هیچ انسانِ پستی، احساسِ خواری و نیاز نمی‌کند.

شکر ایزد را که درباری نیم بستهٔ هر ناسزاواری نیم

خدا را شکر می‌کنم که به هیچ درباری وابسته نیستم و گرفتارِ اطاعت از هیچ انسانِ ناشایستی نشده‌ام.

من ز کس بر دل کجا بندی نهم نام هر دون را خداوندی نهم

من هرگز زیرِ بارِ منتِ کسی نمی‌روم و نامِ هر انسانِ دون‌مایه‌ای را به دروغ، بزرگ و «خداوند» (ارباب) نمی‌نامم.

نه طعام هیچ ظالم خورده ام نه کتابی را تخلص کرده ام

نه از خوانِ ظالمان لقمه‌ای خورده‌ام و نه کتابی را برای جلبِ نظرِ آنان به نام‌شان مزین کرده‌ام.

همت عالیم ممدوحم بس است قوت جسم و قوت روحم بس است

همتِ بلندِ من برای ستایش کافی است و همین نیرویِ معنوی، قوتِ جسم و جانِ من است.

پیش خود بردند پیشینان مرا تا به کی زین خویشتن بینان مرا

پیشینیان سعی داشتند مرا به سویِ خود بکشانند؛ تا کی باید خود را اسیرِ این خودبینان کنم؟

تا ز کار خلق آزاد آمدم در میان صد بلا شاد آمدم

از وقتی که از بندِ کارها و نظراتِ مردم آزاد شدم، حتی در میانِ صدها بلا و سختی، شادمان هستم.

فارغم زین زمرهٔ بدخواه نیک خواه نامم بد کنید و خواه نیک

من از این گروهی که نه بدخواهند و نه نیک‌خواه (و در میانه سرگردانند)، فارغ هستم؛ هرچه می‌خواهید در مورد من بگویید، برایم مهم نیست.

من چنان در درد خود درمانده ام کز همه آفاق دست افشانده ام

چنان در بندِ دردِ خود گرفتار شده‌ام که از همه جهان و تعلقاتِ آن دست کشیده‌ام.

گر دریغ و درد من بشنودیی تو بسی حیران تر از من بودیی

اگر تو عمقِ درد و دریغِ مرا می‌شنیدی، قطعاً بسیار حیران‌تر و آشفته‌تر از من می‌شدی.

جسم و جان رفت وز جان و جسم من نیست جز درد و دریغی قسم من

جسم و جانم از دست رفته است و اکنون در وجودم، سهمی جز درد و حسرت باقی نمانده است.

آرایه‌های ادبی

ایهام شین شعرم شین شر

اشاره به حروف الفبا که حرف «ش» در «شعر» اگر دگرگون شود، به «شر» تبدیل می‌شود؛ ایهامی برای نشان دادن تغییر ماهیت شعر در صورت عدم خلوص.

استعاره جگر سوخته چون ناک

تشبیه رنج درونی به میوه نارس و سوخته ناک که استعاره‌ای از سوزِ باطنِ شاعر است.

تضاد زهر و شکر

مقابله کلامی برای نشان دادن تفاوت میان حقیقتِ عرفانی (شکر) و دنیای مادیِ آلوده (زهر).

کنایه نان خوردن

کنایه از ارتزاق کردن و پذیرفتنِ منت و حمایتِ دیگران.