منطق‌الطیر - فی‌وصف حاله

عطار

گفتهٔ دانای دین هنگام نزع

عطار
چون به نزغ افتاد آن دانای دین گفت اگر دانستمی من پیش ازین
کین شنو بر گفت چون دارد شرف در سخن کی کردمی عمری تلف
گر سخن از نیکوی چون زر بود آن سخن ناگفته نیکوتر بود
کار آمد حصهٔ مردان مرد حصهٔ ما گفت آمد، اینت درد
گر چو مردان درد دین بودی ترا آنچ می گویم یقین بودی ترا
ز آشنای خود دلت بیگانه ایست هرچ می گویم ترا افسانه ایست
تو بخسب از ناز همچون سرکشی تا منت افسانه می گویم خوشی
خوش خوشت عطار اگر افسانه گفت خواب خوشتر آیدت تو خوش بخفت
بس که ما در ریگ رو غم ریختیم بس گهر کز حلق خوک آویختیم
بس که ما این خوان فرو آراستیم بس کزین خوان گرسنه برخاستیم
بس که گفتم نفس را فرمان نبرد بس که دارو کردش و درمان نبرد
چون نخواهد آمد از من هیچ کار شستم از خود دست و رفتم برکنار
جذبه حق باید ازیشان کرد خواست کین به دست من نخواهد گشت راست
نفس هر لحظه چو فربه تر شود نیست روی آنک ازین بهتر شود
هیچ نشنود او کزان فربه نشد این همه بشنود یک دم به نشد
تا بمیرم من به صد زاری زار او نگیرد پند، یا رب زینهار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با بیانی مشحون از حسرت و استیصال، به نقدِ بیهودگیِ سخن‌سرایی در برابر نفسی که اصلاح‌ناپذیر می‌نماید، می‌پردازد. او معتقد است که تکیه بر کلام و موعظه، بی‌آنکه در درون انسان دردی از حقیقت وجود داشته باشد، جز اتلاف عمر نتیجه‌ای در بر ندارد. شاعر این پارادوکس را تصویر می‌کند که چگونه آدمی با وجود شنیدنِ کلام حق، همچنان در خوابِ غفلتِ نفسانیِ خویش فرورفته و از حقیقتِ وجود خویش بیگانه مانده است.

در نهایت، شاعر به بن‌بستِ تلاش‌های فردی و ریاضت‌های زبانی می‌رسد و تنها راه نجات را در توسل به «جذبه حق» می‌بیند. او نفس را موجودی سیری‌ناپذیر توصیف می‌کند که با هر پند و اندرز نه‌تنها هدایت نمی‌شود، بلکه بر سرکشی‌اش می‌افزاید، و این حقیقتِ تلخ، او را به وادی تسلیم و درخواستِ یاری از خداوند سوق می‌دهد.

معنای روان

چون به نزغ افتاد آن دانای دین گفت اگر دانستمی من پیش ازین

هنگامی که آن دانایِ اهلِ دین دچار بدگمانی و آشفتگی شد، گفت: ای کاش پیش از این می‌دانستم.

نکته ادبی: «نزغ» در اینجا به معنای وسوسه، بدگمانی یا آشفتگی درونی است.

کین شنو بر گفت چون دارد شرف در سخن کی کردمی عمری تلف

که اگر می‌دانستم شنونده‌ی سخنِ من برایِ خودِ «گفتار» ارزش قائل است، هرگز عمرم را در راهِ سخن‌گفتن هدر نمی‌دادم.

نکته ادبی: «شرف داشتن بر گفت» کنایه از اهمیت دادن به ظاهرِ کلام است.

گر سخن از نیکوی چون زر بود آن سخن ناگفته نیکوتر بود

حتی اگر سخن در ارزشمندی و درخشش، همچون طلا باشد، باز هم ناگفتنِ آن بهتر از گفتنش است.

نکته ادبی: تشبیه «سخن به زر» بیانگرِ ارزشِ کلام است، اما تأکید بر سکوت، برتریِ خاموشی را می‌رساند.

کار آمد حصهٔ مردان مرد حصهٔ ما گفت آمد، اینت درد

سهمِ مردانِ حقیقیِ راهِ خدا «عمل» است، اما سهمِ ما فقط حرف‌زدن شده؛ و این مایه درد و تأسف است.

نکته ادبی: «حصه» به معنای سهم یا بهره است.

گر چو مردان درد دین بودی ترا آنچ می گویم یقین بودی ترا

اگر تو نیز مانند مردانِ راستینِ راه، دردِ دین و شوقِ حقیقت در وجودت بود، آنچه من می‌گویم برایت به یقین بدل می‌شد.

نکته ادبی: «درد دین» تعبیری عرفانی برای شور و اشتیاقِ رسیدن به حق است.

ز آشنای خود دلت بیگانه ایست هرچ می گویم ترا افسانه ایست

تو نسبت به هویت و حقیقتِ خود ناآشنا و بیگانه‌ای؛ به همین دلیل است که هر چه من می‌گویم برای تو همچون قصه‌ای خیالی است.

نکته ادبی: «بیگانه بودن با خود» کنایه از غفلت از حقیقتِ الهیِ وجودِ خویشتن است.

تو بخسب از ناز همچون سرکشی تا منت افسانه می گویم خوشی

تو همچون آدمِ متکبر و سرکشی که ناز می‌کند، بخواب؛ تا من همچنان برایت قصه‌های شیرین (که سودی برایت ندارد) بگویم.

نکته ادبی: لحنِ شاعر در اینجا آمیخته به کنایه و نوعی تسلیمِ آمیخته به گلایه است.

خوش خوشت عطار اگر افسانه گفت خواب خوشتر آیدت تو خوش بخفت

ای عطار! اگر سخنانِ تو برایِ او همچون افسانه است، بگذار خوش‌خوشان بشنود و بخوابده؛ چرا که خوابِ غفلت برایِ او دلپذیرتر است.

نکته ادبی: اشاره شاعر به خود (تخلص) نشان‌دهنده‌ی خطابِ درونی به خویشتن است.

بس که ما در ریگ رو غم ریختیم بس گهر کز حلق خوک آویختیم

چه بسیار زحمت‌ها که بیهوده کشیدیم (مانند ریختنِ غم در ریگ) و چه بسیار مرواریدهای گران‌بهایی که نصیبِ نااهلان (خوک) کردیم.

نکته ادبی: «حلق خوک» استعاره از کسانی است که ظرفیتِ درکِ حکمت را ندارند.

بس که ما این خوان فرو آراستیم بس کزین خوان گرسنه برخاستیم

چه بسیار که ما این سفره‌یِ حکمت و دانش را آراستیم، اما بسیاری از سرِ این سفره گرسنه برخاستند و بهره‌ای نبردند.

نکته ادبی: «خوان» استعاره از سفره‌یِ معارف و حقایقِ عرفانی است.

بس که گفتم نفس را فرمان نبرد بس که دارو کردش و درمان نبرد

بسیار نفسِ خود را نصیحت کردم اما فرمان نبرد؛ و بسیار برایِ درمانش دارو دادم اما مؤثر واقع نشد.

نکته ادبی: «نفس» در اینجا به معنای اماره و خواهش‌هایِ نفسانی است که چون بیماری است.

چون نخواهد آمد از من هیچ کار شستم از خود دست و رفتم برکنار

چون هیچ کاری از دستِ من برای اصلاحِ خویشتن بر نمی‌آید، از خودم قطعِ امید کردم و کنار کشیدم.

نکته ادبی: «شستن دست از خود» کنایه از ناامیدی از تواناییِ خویش است.

جذبه حق باید ازیشان کرد خواست کین به دست من نخواهد گشت راست

باید از خداوند «جذبه» طلب کرد، زیرا این کار با تلاش و توانِ من به سرانجام نمی‌رسد.

نکته ادبی: «جذبه حق» اصطلاحی عرفانی به معنای کششِ الهی که بدونِ تلاشِ بنده رخ می‌دهد.

نفس هر لحظه چو فربه تر شود نیست روی آنک ازین بهتر شود

نفسِ انسان هر لحظه فربه‌تر و پرخواهش‌تر می‌شود و امیدی نیست که از این وضعیت بهتر شود.

نکته ادبی: «فربه شدنِ نفس» کنایه از سرکشی و قدرت یافتنِ خواهش‌هایِ حیوانی است.

هیچ نشنود او کزان فربه نشد این همه بشنود یک دم به نشد

نفسِ انسان هیچ سخنی را که باعثِ فربهی‌اش نشود، نمی‌شنود؛ و با اینکه همه این پندها را می‌شنود، حتی لحظه‌ای هم تغییر نمی‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ فعل در اینجا تأکید بر استمرارِ لجاجتِ نفس دارد.

تا بمیرم من به صد زاری زار او نگیرد پند، یا رب زینهار

تا زمانی که من با زاری و درد جان دهم، این نفسِ سرکش پند نمی‌گیرد؛ خدایا، مرا از شرّ آن حفظ کن.

نکته ادبی: «زینهار» به معنای امان خواستن و پناه بردن به خداست.

آرایه‌های ادبی

استعاره گهر کز حلق خوک آویختیم

مروارید استعاره از سخنانِ ارزشمند و حکمت، و حلق خوک استعاره از گوشِ نااهلان که قدرِ سخن را نمی‌دانند.

تضاد گفت و سکوت / گرسنه و خوان

تقابل میان سخن‌گفتن و سکوت، و همچنین سفره‌یِ علم و گرسنگیِ مخاطب، برای نشان دادنِ بیهودگیِ کلامِ بدونِ عمل استفاده شده است.

تشخیص فربه شدنِ نفس

نفس که موجودی غیرمادی است، به حیوانی تشبیه شده که با خوراک (خواهش‌ها) بزرگ و فربه‌تر می‌شود.

کنایه شستن دست از خود

به معنای تسلیم شدن در برابرِ ناتوانیِ خویش و واگذاریِ امور به اراده‌یِ حق‌تعالی.