منطق‌الطیر - عزم راه کردن مرغان

عطار

تحیر بایزید

عطار
بایزید آمد شبی بیرون ز شهر از خروش خلق خالی دید شهر
ماهتابی بود بس عالم فروز شب شده از پرتو او مثل روز
آسمان پر انجم آراسته هر یکی کار دگر را خاسته
شیخ چندانی که در صحرا بگشت کس نمی جنبید در صحرا و دشت
شورشی بر وی پدید آمد به زور گفت یا رب در دلم افتاد شور
با چنین درگه که در رفعت تر است این چنین خالی ز مشتاقان چراست
هاتفی گفتش که ای حیران راه هر کسی را راه ندهد پادشاه
عزت این در چنین کرد اقتضا کز در ما دور باشد هر گدا
چون حریم عز ما نور افکند غافلان خفته را دور افکند
سالها بودند مردان انتظار تا یکی را بار بود از صد هزار
جملهٔ مرغان ز هول و بیم راه بال و پر پرخون، برآوردند به ماه
راه می دیدند پایان ناپدید درد می دیدند درمان ناپدید
باد استغنا چنان جستی درو کاسمان را پشت بشکستی درو
در بیابانی که طاوس فلک هیچ می سنجد درو بی هیچ شک
کی بود مرغی دگر را در جهان طاقت آن راه هرگز یک زمان
چون بترسیدند آن مرغان ز راه جمع گشتند آن همه یک جایگاه
پیش هدهد آمدند از خود شده جمله طالب گشته و به خرد شده
پس بدو گفتند ای دانای راه بی ادب نتوان شدن در پیش شاه
تو بسی پیش سلیمان بوده ای بر بساط ملک سلطان بوده ای
رسم خدمت سر به سر دانسته ای موضع امن و خطر دانسته ای
هم فراز و شیب این ره دیده ای هم بسی گرد جهان گردیده ای
رای ما آنست کین ساعت به نقد چون تویی ما را امام حل و عقد
بر سر منبر شوی این جایگاه پس بساز این قوم خود را ساز راه
شرح گویی رسم و آداب ملوک زانک نتوان کرد بر جهل این سلوک
هر یکی راهست در دل مشکلی می بباید راه را فارغ دلی
مشکل دلهای ما حل کن نخست تا کنیم از بعد آن عزمی درست
چون بپرسیم از تو مشکلهای خویش بستریم این شبهت از دلهای خویش
زآنک می دانیم کین راه دراز در میان شبهه ندهد نور باز
دل چو فارغ گشت، تن در ره دهیم بی دل و تن سر بدان درگه نهیم
بعد از آن هدهد سخن را ساز کرد بر سر کرسی شد و آغازکرد
هدهد با تاج چون بر تخت شد هرک رویش دید عالی بخت شد
پیش هدهد صد هزاران بیشتر صف زدند از خیل مرغان سر به سر
پیش آمد بلبل و قمری به هم تا کنند آن هر دو تن مقری به هم
هر دو آنجا برکشیدند آن زمان غلغلی افتاد ازیشان در جهان
لحن ایشان هرکه را در گوش شد بی قرار آمد ولی مدهوش شد
هر یکی را حالتی آمد پدید کس نه باخود بود و نه بی خود پدید
بعد از آن هدهد سخن آغازکرد پرده از روی معانی بازکرد
سایلی گفتش که ای برده سبق تو بچه از ماسبق بردی به حق
چون تو جویایی و ماجویان راست در میان ما تفاوت از چه خاست
چه گنه آمد ز جسم و جان ما قسم تو صافی و دردی آن ما
گفت ای سایل سلیمان را همی چشم افتادست بر ما یک دمی
نه به سیم این یافتم من نی به زر هست این دولت مرا زان یک نظر
کی به طاعت این بدست آرد کسی زانک کرد ابلیس این طاعت بسی
ور کسی گوید نباید طاعتی لعنتی بارد برو هر ساعتی
تو مکن در یک نفس طاعت رها پس منه طاعت چو کردی بر بها
تو به طاعت عمر خود می بر به سر تا سلیمان بر تو اندازد نظر
چون تو مقبول سلیمان آمدی هرچ گویم بیشتر زان آمدی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات منتخب، تصویری از سیر و سلوک عرفانی و چراییِ دشواریِ این مسیر را ترسیم می‌کنند. در آغاز، حیرت و پرسشگری سالک در برابر شکوه و عظمت الهی بیان می‌شود و در ادامه، با تمثیلِ سفر پرخطر مرغان به سوی سیمرغ، بر این نکته تأکید می‌گردد که طی طریق، نه تنها نیازمندِ خلوص و همراهیِ پیر راه (هدهد)، بلکه بیش از هر چیز وابسته به عنایتِ ویژه‌ی خداوند (نظرِ سلیمان) است.

پیام اصلی متن، هشدار نسبت به تکیه‌ی صرف بر اعمالِ ظاهری (طاعت) است. شاعر بر این باور است که اگرچه بندگی و عبادت، لازمه‌ی مسیر است، اما حقیقتِ رستگاری و تعالی، موهبتی است که از سرِ لطفِ الهی به سالک می‌رسد، نه دستمزدی که به واسطه‌ی اعمالِ انسان به او پرداخت شود.

معنای روان

بایزید آمد شبی بیرون ز شهر از خروش خلق خالی دید شهر

بایزید بسطامی یک شب از شهر بیرون رفت و دید که شهر از جنب و جوش و رفت و آمد مردم خالی است.

نکته ادبی: بایزید: بایزید بسطامی، عارف نامدار. 'خروش خلق': همهمه و سر و صدای مردم.

ماهتابی بود بس عالم فروز شب شده از پرتو او مثل روز

نوری از ماهتاب در فضا جاری بود که جهان را روشن کرده بود؛ چنان‌که شب از روشنایی آن مانند روز به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: عالم‌فروز: روشن‌کننده جهان. ترکیب وصفی زیبا برای نور ماه.

آسمان پر انجم آراسته هر یکی کار دگر را خاسته

آسمان با ستاره‌های فراوان تزئین شده بود و هر ستاره‌ای گویی برای انجام وظیفه‌ای خاص در تکاپو بود.

نکته ادبی: انجم: جمعِ نجم به معنای ستاره‌ها. 'خاستن' در اینجا به معنی قصد کردن و برخواستن برای کار است.

شیخ چندانی که در صحرا بگشت کس نمی جنبید در صحرا و دشت

شیخ (بایزید) هرچه در صحرا جستجو کرد، هیچ جنبنده‌ای را در دشت و صحرا ندید.

نکته ادبی: صحرا و دشت: مترادف‌سازی برای تأکید بر خالی بودنِ فضا.

شورشی بر وی پدید آمد به زور گفت یا رب در دلم افتاد شور

ناگهان حالتی از شور و هیجانِ درونی به شدت بر او غلبه کرد و گفت: پروردگارا، این شور و حالِ شدید چیست که در دلم افتاد؟

نکته ادبی: شوریدن: به معنای به هیجان آمدن و آشفتگیِ عرفانی.

با چنین درگه که در رفعت تر است این چنین خالی ز مشتاقان چراست

با چنین جایگاه رفیع و والایی که تو داری، چرا این درگاهت از مشتاقان و جویندگان خالی است؟

نکته ادبی: رفعت: بلندی و اوج. 'درگه' کنایه از محضر الهی است.

هاتفی گفتش که ای حیران راه هر کسی را راه ندهد پادشاه

ندایی غیبی (هاتف) به او گفت: ای کسی که در راه حق حیران مانده‌ای، پادشاه (خداوند) هر کسی را به درگاه خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: هاتف: صدایی که شنیده می‌شود اما گوینده‌اش دیده نمی‌شود، اصطلاحی عرفانی.

عزت این در چنین کرد اقتضا کز در ما دور باشد هر گدا

عزت و شکوهِ این درگاه ایجاب می‌کند که هر فردِ پست و حقیر (گدا) از درِ ما دور باشد.

نکته ادبی: گدا: در اینجا استعاره از سالکِ ناپخته و فاقد معرفت است. 'اقتضا' به معنی مصلحت بودن است.

چون حریم عز ما نور افکند غافلان خفته را دور افکند

وقتی نورِ حریمِ عزتِ ما می‌تابد، غافلان و بی‌خبرانی که در خوابِ غفلت هستند، از این درگاه دور می‌شوند.

نکته ادبی: غافلان: کسانی که از حقیقت هستی بی‌خبرند. 'دور افکند' نشان‌دهنده طردِ ناخودآگاهِ نااهلان توسط نورِ حقیقت است.

سالها بودند مردان انتظار تا یکی را بار بود از صد هزار

مردانِ حق سال‌ها انتظار کشیدند تا از میان صدها هزار نفر، تنها یک نفر لیاقتِ بار یافتن به این درگاه را پیدا کرد.

نکته ادبی: بار داشتن: اجازه حضور یافتن و پذیرفته شدن.

جملهٔ مرغان ز هول و بیم راه بال و پر پرخون، برآوردند به ماه

تمام مرغان از ترس و وحشتِ دشواریِ راه، در حالی که بال و پرشان خونین بود، ناله‌های خود را به سوی ماه (آسمان) بلند کردند.

نکته ادبی: هول: ترس و هراس. تمثیلِ خونین شدنِ بال، کنایه از رنج و سختیِ آغازینِ سلوک است.

راه می دیدند پایان ناپدید درد می دیدند درمان ناپدید

آنان پایان راه را نمی‌دیدند و در حالی که دردِ فراق و رنجِ مسیر را حس می‌کردند، هیچ درمانی برای آن نمی‌یافتند.

نکته ادبی: تضاد بین درد و درمان برای نشان دادنِ اضطرارِ سالک.

باد استغنا چنان جستی درو کاسمان را پشت بشکستی درو

بادِ بی‌نیازیِ الهی چنان در این راه می‌وزید که کمرِ آسمان را در برابرِ آن می‌شکست (اشاره به عظمت و قدرتِ مطلق حق).

نکته ادبی: استغنا: بی‌نیازی. در عرفان، صفتی الهی است که به معنای عدمِ نیازِ حق به بندگان است.

در بیابانی که طاوس فلک هیچ می سنجد درو بی هیچ شک

در چنین بیابانِ پهناوری، حتی 'طاوس فلک' (خورشید یا فلک) در برابر عظمتِ آن، هیچ و کوچک به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: طاوس فلک: استعاره از خورشید یا کنایه از زیبایی و شکوهِ آسمان.

کی بود مرغی دگر را در جهان طاقت آن راه هرگز یک زمان

چگونه ممکن است مرغِ دیگری در جهان بتواند حتی لحظه‌ای در برابرِ سختیِ این راه مقاومت کند؟

نکته ادبی: این بیت بر عظمتِ راه و ناتوانیِ بشرِ عادی بدونِ مددِ الهی تأکید دارد.

چون بترسیدند آن مرغان ز راه جمع گشتند آن همه یک جایگاه

وقتی آن مرغان از سختیِ راه ترسیدند، همگی در یک مکان جمع شدند.

نکته ادبی: تجمع مرغان نمادِ هم‌افزاییِ سالکان برای یافتنِ راه و رهبر است.

پیش هدهد آمدند از خود شده جمله طالب گشته و به خرد شده

آن‌ها با حالتی از خودبی‌خود شده و در حالی که همگی طالبِ حق بودند و خردِ خود را از دست داده بودند، نزدِ هدهد آمدند.

نکته ادبی: از خود شده: کنایه از فنا و ترکِ تعلقاتِ مادی.

پس بدو گفتند ای دانای راه بی ادب نتوان شدن در پیش شاه

پس به او گفتند: ای دانایِ راه، بدونِ رعایتِ آداب نمی‌توان به حضورِ پادشاه (خداوند) رسید.

نکته ادبی: ادب در عرفان، شرطِ اساسیِ سلوک است.

تو بسی پیش سلیمان بوده ای بر بساط ملک سلطان بوده ای

تو که پیش از این در محضرِ سلیمان بوده‌ای و بر بساطِ پادشاهیِ او حضور داشته‌ای...

نکته ادبی: سلیمان: استعاره از حق‌تعالی. هدهد به دلیل همراهی با سلیمان، نمادِ پیرِ راهنماست.

رسم خدمت سر به سر دانسته ای موضع امن و خطر دانسته ای

رسمِ خدمت‌گزاری را به خوبی می‌دانی و مواضعِ امن و خطر در این مسیر برای تو روشن است.

نکته ادبی: موضع: جایگاه و محل.

هم فراز و شیب این ره دیده ای هم بسی گرد جهان گردیده ای

تو هم فراز و نشیب‌های این راه را دیده‌ای و هم بسیار در جهان گردش کرده‌ای.

نکته ادبی: فراز و شیب: کنایه از دشواری‌ها و آسانی‌های راه.

رای ما آنست کین ساعت به نقد چون تویی ما را امام حل و عقد

نظرِ ما این است که همین الان، تو که مانندِ پادشاهی برای ما در حل کردنِ مشکلات هستی، رهبریِ ما را بر عهده بگیری.

نکته ادبی: امامِ حل و عقد: کسی که گره‌گشایِ امور است.

بر سر منبر شوی این جایگاه پس بساز این قوم خود را ساز راه

بر جایگاهِ رهبری بنشین و برای این قوم (مرغان)، ساز و برگِ این سفر را آماده کن.

نکته ادبی: منبر: در اینجا استعاره از مقامِ ارشاد و رهبری است.

شرح گویی رسم و آداب ملوک زانک نتوان کرد بر جهل این سلوک

رسم و آدابِ پادشاهان را برای ما شرح بده، چرا که نمی‌توان با نادانی در این مسیر حرکت کرد.

نکته ادبی: سلوک: راه رفتن و سیر کردن در مسیرِ عرفانی.

هر یکی راهست در دل مشکلی می بباید راه را فارغ دلی

هر کدام از ما در دل مشکلی داریم؛ باید برای این راه، دلی فارغ از تعلقات داشته باشیم.

نکته ادبی: فارغ‌دلی: داشتنِ دلی آزاد از بندها و تردیدها.

مشکل دلهای ما حل کن نخست تا کنیم از بعد آن عزمی درست

ابتدا مشکلاتِ دل‌های ما را حل کن تا پس از آن بتوانیم تصمیمی درست بگیریم.

نکته ادبی: عزمِ درست: اراده‌ای قوی و خالصانه.

چون بپرسیم از تو مشکلهای خویش بستریم این شبهت از دلهای خویش

وقتی مشکلات‌مان را از تو پرسیدیم و این تردیدها را از دل‌های خود دور کردیم...

نکته ادبی: شبهت: تردید و دودلی.

زآنک می دانیم کین راه دراز در میان شبهه ندهد نور باز

چون می‌دانیم که این راهِ دراز، اگر آمیخته به تردید باشد، حقیقت را نشان نمی‌دهد.

نکته ادبی: نور باز ندادن: کنایه از آشکار نشدنِ حقیقت.

دل چو فارغ گشت، تن در ره دهیم بی دل و تن سر بدان درگه نهیم

وقتی دل فارغ شد، تن را به راه می‌سپاریم و با گذشتن از جان و تن، سر به آن درگاه می‌نهیم.

نکته ادبی: سر نهادن: تسلیم شدن و جان‌فشانی کردن.

بعد از آن هدهد سخن را ساز کرد بر سر کرسی شد و آغازکرد

پس از آن، هدهد برای سخن گفتن آماده شد، بر کرسیِ ارشاد نشست و سخن را آغاز کرد.

نکته ادبی: ساز کردنِ سخن: مهیا شدن برای بیانِ مطالب.

هدهد با تاج چون بر تخت شد هرک رویش دید عالی بخت شد

هدهد در حالی که تاج بر سر داشت بر تخت نشست و هر کس چهره‌اش را دید، خوش‌اقبال شد.

نکته ادبی: تاج هدهد: نمادِ مرتبتِ معنویِ پیر.

پیش هدهد صد هزاران بیشتر صف زدند از خیل مرغان سر به سر

صدها هزار مرغ، صف به صف در برابر هدهد ایستادند.

نکته ادبی: صف زدن: نشانه‌ی نظم و انضباطِ سالکان برای شنیدنِ حقیقت.

پیش آمد بلبل و قمری به هم تا کنند آن هر دو تن مقری به هم

بلبل و قمری با هم پیش آمدند تا با هم به نغمه‌سرایی بپردازند.

نکته ادبی: بلبل و قمری نمادِ عاشقانِ نالان هستند.

هر دو آنجا برکشیدند آن زمان غلغلی افتاد ازیشان در جهان

هر دو در آنجا چنان آوازی سردادند که غوغایی در جهان به پا شد.

نکته ادبی: غلغل: سر و صدا و آشوبِ پرشور.

لحن ایشان هرکه را در گوش شد بی قرار آمد ولی مدهوش شد

هر کس لحنِ آوازِ آن‌ها را شنید، بی‌قرار شد و عقلش را از دست داد.

نکته ادبی: مدهوش: کسی که از شدتِ شوق یا جذبه، اختیار از کف داده.

هر یکی را حالتی آمد پدید کس نه باخود بود و نه بی خود پدید

هر کدام از مرغان حالتی عجیب پیدا کردند؛ به طوری که نه کاملاً خودآگاه بودند و نه کاملاً بی‌خود.

نکته ادبی: حالتی که در آن، سالک در مرزِ فنا و بقا قرار دارد.

بعد از آن هدهد سخن آغازکرد پرده از روی معانی بازکرد

پس از آن، هدهد سخن را آغاز کرد و پرده از روی حقایق برداشت.

نکته ادبی: پرده باز کردن: کنایه از آشکار کردنِ اسرار.

سایلی گفتش که ای برده سبق تو بچه از ماسبق بردی به حق

کسی پرسید: ای کسی که در این راه پیشی گرفته‌ای، تو به چه حقی از دیگران سبقت گرفتی؟

نکته ادبی: سبق بردن: جلوتر بودن از دیگران در مسیرِ کمال.

چون تو جویایی و ماجویان راست در میان ما تفاوت از چه خاست

چون هم ما جوینده هستیم و هم تو جوینده‌ای، پس تفاوتِ میانِ ما از کجا ناشی شده است؟

نکته ادبی: پرسشِ بنیادی درباره‌ی چراییِ تفاوتِ مراتبِ سالکان.

چه گنه آمد ز جسم و جان ما قسم تو صافی و دردی آن ما

چه گناهی از جسم و جانِ ما سر زده است که سهمِ تو صافی (زلال) و سهمِ ما دُردی (ناخالصی) است؟

نکته ادبی: صافی و دُرد: تضاد میانِ خلوص و آلودگی، که در اینجا به تفاوتِ میانِ سالکِ واصل و سالکِ عادی اشاره دارد.

گفت ای سایل سلیمان را همی چشم افتادست بر ما یک دمی

هدهد گفت: ای پرسشگر، سلیمان (خداوند) برای لحظه‌ای چشمش به ما افتاد (ما را دید).

نکته ادبی: سلیمان: استعاره از حق‌تعالی که نگاهش موجبِ دگرگونی است.

نه به سیم این یافتم من نی به زر هست این دولت مرا زان یک نظر

من این مقام را نه با پول و نه با طلا به دست نیاوردم، بلکه این سعادت به خاطر همان یک نظرِ سلیمان نصیبم شد.

نکته ادبی: دولت: به معنای اقبال، خوش‌بختی و عطایِ الهی.

کی به طاعت این بدست آرد کسی زانک کرد ابلیس این طاعت بسی

هیچ‌کس با عبادتِ صرف نمی‌تواند به این مقام برسد، چرا که ابلیس هم عبادت‌های فراوانی انجام داد (اما به مقامِ قرب نرسید).

نکته ادبی: استناد به ابلیس برای اثباتِ اینکه عملِ خالی از عشق و عنایتِ الهی، رستگاری نمی‌آورد.

ور کسی گوید نباید طاعتی لعنتی بارد برو هر ساعتی

و اگر کسی بگوید که پس دیگر عبادتی لازم نیست، چنین حرفی اشتباه است و هر لحظه سزاوارِ لعنت است.

نکته ادبی: هشدار درباره‌ی افتادن به ورطه‌ی اباحه‌گری یا بی‌خیالی نسبت به شریعت.

تو مکن در یک نفس طاعت رها پس منه طاعت چو کردی بر بها

تو لحظه‌ای از عبادت دست نکش، اما عبادتِ خود را وسیله‌ای برای قیمت‌گذاری نزدِ خدا قرار نده (برای آن بها مخواه).

نکته ادبی: نقدِ 'معامله‌گری' در عبادت؛ عبادت باید از سرِ عشق باشد نه طمعِ پاداش.

تو به طاعت عمر خود می بر به سر تا سلیمان بر تو اندازد نظر

تو تمام عمرت را با عبادت سپری کن تا شاید سلیمان (خداوند) به تو نظری بیندازد.

نکته ادبی: ادامه‌ی بحثِ ضرورتِ طاعت در کنارِ انتظارِ لطف.

چون تو مقبول سلیمان آمدی هرچ گویم بیشتر زان آمدی

وقتی موردِ توجهِ سلیمان قرار گرفتی، به مقامی می‌رسی که هر چه من بگویم، تو از آن فراتر هستی.

نکته ادبی: رسیدن به مقامِ فنا و وصال که فراتر از هرگونه وصف و بیان است.

آرایه‌های ادبی

نمادگرایی هدهد

هدهد در این داستان نمادِ پیرِ راهنما و مرشدِ کامل است که راه را می‌شناسد و راهبرِ دیگران است.

استعاره سلیمان

سلیمان استعاره‌ای از خداوند است که 'نظر' یا نگاهِ او، همان عنایت و جذبه‌ی الهی است که سرنوشتِ سالک را دگرگون می‌کند.

تناقض (پارادوکس) طاعت ابلیس

شاعر با اشاره به عبادت‌های طولانیِ ابلیس، این پارادوکس را مطرح می‌کند که عبادتِ بدونِ عشق و عنایت، راه به جایی نمی‌برد.

تمثیل مرغان

مرغان در این منظومه، تمثیلِ ارواحِ سالکان و جویندگانِ حقیقت هستند که در طلبِ سیمرغ (حقیقت) گام برمی‌دارند.